قرآن و آرزوهای پیغمبر
ما باید ببینیم قرآن راجع به دردها، رنجها و آرزوهای پیغمبر چه فرموده. پیغمبر از چه چیزی رنج میبرده و قهرا چه آرزوهایی داشته؟ در سوره کهف میفرماید: فَلَعَلَّک باخِعٌ نَفْسَک عَلی اثارِهِمْ اِنْ لَمْ یؤْمِنوا بِهذَا الْحَدیثِ أسَفآ[1]. از این آیه میتوان فهمید که پیغمبر از چه چیزهایی رنج میبرده و آرزوهایش حول چه چیزهایی دور میزده. خدا به پیغمبر میگوید: تو مثل اینکه داری خودت را تلف میکنی به خاطر اینکه اینها هدایت نمیشوند و ایمان نمیآورند. تو کأ نّه میخواهی خودکشی کنی که اینها ایمان نمیآورند. پیغمبر این مقدار عنایت و آرزو داشت که مردم هدایت بشوند و از هدایت نشدن آنها رنج میبرد.
آیه دیگر: لَقَدْ جاءَکمْ رَسولٌ مِنْ أنْفُسِکمْ عَزیزٌ عَلَیهِ ما عَنِتُّمْ حَریصٌ عَلَیکمْ بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوفٌ رَحیمٌ[2]پیامبری از خود شما، از جنس خود شما، از میان خود شما به سوی شما آمده است که بدبختیهای شما، دردهای شما، رنجهای شما، مشقتهای شما او را رنج میدهد و وقتی که بدبختی شما را میبیند رنج میکشد. پس اینجا قرآن نشان میدهد که رنج پیغمبر از چه چیزی است. حَریصٌ عَلَیکمْ درباره شما حرص دارد. تعبیر عجیبی است. آدمی که حرص مال دنیا پیدا میکند، غیر از پول هیچ چیز دیگری نمیشناسد. قرآن میگوید: این پیغمبر برای هدایت شما حرص میورزد؛ یعنی تمام آرزوهایش در نجات دادن شما تجسم پیدا کرده. بِالْمُؤْمِنینَ رَؤوفٌ رَحیمٌ نسبت به مؤمنان مهربان است، مترحّم است، رحمت دارد.
این آیات نشان میدهد که پیغمبر از چه چیزی خشنود میشود و از چه چیزی ناخشنود. پس این وعده که میگوید: «ای پیغمبر! خدا آنقدر به
[1]. كهف / 6.
[2]. توبه / 128.
تو بدهد که خشنود شوی» به این معناست که خدا آنقدر تو را وسیله هدایت و نجات مردم در دنیا قرار خواهد داد (و همان عین وسیله شفاعت واقع شدن در آخرت است) که تو به آرزویت برسی.
امیدوار کنندهترین آیه قرآن
در حدیث وارد شده است که أرجی آیةٍ من آیات القرآن این آیه است. راجع به اینکه کدام آیه از آیات قرآن بیشتر امیدوار کننده است، بعضی گفتهاند این آیه است: قُلْ یا عِبادِی الَّذینَ أسْرَفوا عَلی أنْفُسِهِمْ لاتَقْنَطوا مِنْ رَحْمَةِ اللهِ إنَّ اللهَ یغْفِرُ الذُّنوبَ جَمیعآ إنَّهُ هُوَ الْغَفورُ الرَّحیمُ[1].
در حدیث آمده است که أرجی آیه قرآن همین آیه است (یعنی آیه: وَ لَسَوْفَ یعْطیک رَبُّک فَتَرْضی) که خدا به پیغمبر فرموده: آنقدر تو را وسیله برای شفاعت قرار میدهیم (گفتیم همان وسیله هدایت واقع شدن است) که تو دیگر خوشحال و خشنود شوی[2].
ادامه آیات
تا اینجا وعده نسبت به آینده بود که مطمئن باش، بعد یکمرتبه عطف به گذشته میکند و تذکر میدهد: ألَمْ یجِدْک یتیمآ فَآوی. این یک نوع تذکر به گذشته است. اول فرمود: خدا تو را رها نکرده است و دست عنایت او ]بر سر تو [هست و اگر هم وحی مدتی منقطع شده این یک مجالْ دادنی است به تو و روح تو، نه بازگرفتن عنایت. حال به یادش میآورد و
[1]. زمر / 53 .
[2]. سؤال : آيا شفاعت فقط برای افراد مؤمن است؟استاد : شفاعت برای هر كسی است كه هدايت شده است. البته شفاعت دو نوع است كه ما در كتاب عدل الهیذكر كردهايم: شفاعت مغفرت و شفاعت هدايت.
میگوید: به گذشتهات نگاه کن چگونه همیشه دست عنایت الهی تو را اداره کرده و چگونه لطفش شامل حال تو بوده است. اول میفرماید: ألَمْیجِدْک یتیمآ فَآوی آیا یک یتیم بیمأوی و بیپناهی نبودی و خدا تو را مأوی داد؟!
کودکی پیغمبراکرم
پیغمبر یتیم بود و علاوه بر اینکه یتیم بود، لطیم هم بود. در نصاب میگوید: «یتیم بیپدر است و لطیم بیابوین». به کسی که پدرش از دستش برود میگویند «یتیم» و به کسی که پدر و مادر هر دو از دستش برود میگویند «لطیم». پیغمبراکرم هنوز در رحم مادر بود که پدر را از دست داد. وقتی که ایشان به دنیا آمد، طبق معمول آن وقت که فکر میکردند ـ و فکر درستی هم بود ـ که بچهها بهتر است در بادیه بزرگ بشوند چون هوای بادیه بازتر و آزادتر و بهتر است، بچه را به حلیمه سعدیه که زن فقیری بود و شوهر خیلی فقیری هم داشت، دادند. کسی به حلیمه بچهای نداد و او وقتی چشمش به حضرت افتاد مثل اینکه جاذبه حضرت او را کشید، حضرت را گرفت. داستانش خیلی مفصل است. حضرت چهار سال در بادیه بود. از شیر این زن خورد و بعد هم که دوره شیرخوارگی تمام شد در همان بادیه با بچههای او بازی میکرد.
حلیمه جریانهای عجیب زیادی از کودکی حضرت نقل میکند. مثلا میگوید: او همیشه از پستان راست من شیر میخورد و از پستان چپ هیچ وقت شیر نخورد و آن را برای بچه خود من گذاشته بود. اصلا اگر هم گرسنه بود، وقتی از پستان چپ میدادم نمیخورد. یا میگوید: گاهی که در خیمه بود و ناراحت بود و گریه میکرد، تا او را بیرون میبردم و چشمش به آسمان میافتاد آرام میگرفت. من تعجب میکردم که این چه
جور بچهای است که این طور است!
بعد کم کم حلیمه در این بچه آثار و علائمی دید که خودش وحشت کرد و گفت معلوم است که این بچه یک بچه فوقالعاده است، باید هر چه زودتر او را به پدر بزرگش تحویل دهم تا یک وقت در این بیابان آسیب نبیند. عبدالمطّلب هم که پدر بزرگ حضرت است احساس میکرد که این نوهاش با همه فرزندانش فرق دارد و اساسا این نوه کوچک را بر همه پسرهای بزرگش که خیلی از آنها از پدر حضرت بزرگسالتر بودند[1]، مقدّم میداشت. عبدالمطلب شیخ اباطح و رئیس علیالاطلاق مکه بود و خیلی محتشم بود. وقتی برایش وَساده میانداختند و در سایه کعبه مینشست، به خاطر حشمت او هیچ کس دیگری نمیآمد روی آن بنشیند؛ فقط این بچه بود که عبدالمطلب او را میآورد و پهلوی خودش مینشاند. وقتی هم که میخواست بمیرد تنها نگرانیاش درباره این بچه بود. پسر بزرگش ابوطالب[2]را که خیلی مورد علاقهاش بود خواست و دست حضرت را در دست او گذاشت و گفت: این بچه را به تو میسپارم.
تمام اینها عنایتهای الهی بود که خدای متعال با اینکه این بچه یتیم بود این طور وسایل را برایش فراهم کرد. میفرماید: دیدی ما در گذشته چطور وسایل را برایت فراهم کردیم؟! پشت پرده ما بودیم.
وَ وَجَدَک ضالّاً فَهَدی و تو را گمشده یافت و هدایت کرد. مفسرین راجع به اینکه مقصود این آیه چیست، خیلی بحث کردهاند. اولا آیا مقصود از «ضالّ» گمشده است یا گمراه؟ بین گمشده و گمراه چندان فرقی نیست. بله، از یک نظر فرق هست و آن اینکه گمشده را گاهی دیگران گم کردهاند. ولی در مورد انسان، تا خودش راهی را گم نکند گم
[1]. عبدالله پسر كوچك عبدالمطلب بود.
[2]. پدر حضرت اميرالمؤمنين.
نمیشود؛ اگر انسانی گم بشود همان طور که ]احیانا [دیگران او را گم کردهاند او هم لابد راه را گم کرده است. اگر انسان راه را گم نکند غالبا گم شدن در آنجا معنی ندارد.
مراتب هدایت و ضلالت
ولی در اینجا اغلب اشخاص در مسئله ضلالت و هدایت به نکتهای توجه ندارند. آن نکته این است که تا صحبت ضلالت و هدایت مطرح میشود، اغلب خیال میکنند که ضلالت از نظر قرآن مثلا منحصر است به بتپرستی. میگویند: آیا معنی آیه این است که تو یک وقتی ـ العیاذ بالله ـ بتپرست بودی و خدا تو را به توحید هدایت کرد؟ بعد میگویند: به شهادت تاریخ قطعا چنین نبوده است. پس مقصود چیست؟
ضلالت و هدایت مراتب و درجاتی دارد. هدایت مراتب دارد. قرآن مسئله هدایت را حتی اختصاص به انسان نمیدهد. قرآن از زبان موسی و هارون نقل میکند که به فرعون گفتند: رَبُّنَا الَّذی أعْطی کلَّ شَیءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی[1]پروردگار ما آن است که به هر موجودی خلقت متناسب و شایسته او را داد و سپس او را در راه خودش هدایت کرد. انسان انواع هدایتها و ضلالتها دارد. ما فعلا به هدایت حس و هدایت غریزه کاری نداریم. یکی از هدایتها هدایت عقل است. خدا به هر انسانی که عقل داده، به وسیله عقلْ او را از ضلالت نجات داده است. بسیاری از مسائل است که حتی احتیاج به وحی ندارد، بلکه یک انسان به حکم عقل روشن و عقل فطری و خدادادی خودش آنها را میفهمد و اصلا از آن جهت گمراه نمیشود.
مثلا در تاریخ نوشتهاند که چهار نفر بودند که حتی در دوره جاهلیت
[1]. طه / 50 .
و قبل از اسلام هم هیچ وقت شراب نخوردند. یکی از آنها جعفر بن ابیطالب است. اینها میگفتند: عقل انسان حکم میکند که این مایع مست کننده را که زایل کننده عقل است نباید خورد؛ شرافت انسان به عقل اوست، مایه انسانیت انسان عقل اوست، چرا انسان این مایه انسانیت خودش را زایل کند؟! این مطلب را لازم نیست پیغمبری به انسان بگوید، بلکه عقل انسان میگوید یک لحظه هم نباید عقل را از دست داد.
بتپرستی هم همین طور است. عدهای بودند که قبل از اینکه پیغمبراکرم به رسالت مبعوث شود به آنها «حنفاء» میگفتند. اینها مراسم بتپرستی را بکلی رها کرده بودند و از آن تنفر داشتند. به اصطلاح امروز همان روشنفکریشان به آنها اجازه نمیداد که بتپرست باشند، عقلشان به آنها اجازه نمیداد.
هدایتهایی که پیامبر قبل از وحی از آنها برخوردار بود
خود پیغمبراکرم یک سلسله از هدایتها را قبل از آنکه وحی به طور رسمی بر ایشان نازل شود، به حکم عقل وافر خدادادی داشتند. چرا پیغمبر معروف به «محمد امین» بود؟ او مردی بود که به حکم عقل فطری هیچ وقت خیانت را بر امانت ترجیح نمیداد و امانت را از آن جهت که امانت بود میپسندید. اگر پیغمبر مبعوث به رسالت هم نمیشد، در تمام عمر یک دروغ هم نمیگفت. این هدایت، قبل از وحی بود. پیغمبر اگر هم مبعوث به رسالت نمیشد، در تمام عمر یک ذره از جاده امانت و جاده عفاف بیرون نمیرفت.
گذشته از این، هدایتهای دیگری هم در دوره قبل از بعثت شامل حال پیغمبر میشد که خود ایشان بعدها میفرمود که من گاهی در ایام
کودکی چیزهای عجیب و غریبی احساس میکردم و میفهمیدم مثل اینکه قوهای مراقب من است و از من نوعی مراقبت میشود. از جمله میفرمود: من بچه بودم که داشتند خانه عبدالله بن جُدعان[1]را میساختند، و از نیروی بچهها استفاده میکردند و آنها را تشویق میکردند که سنگها را بیاورند کنار ساختمان[2]. بچهها سنگ را در دامنشان میگذاشتند و میآوردند. من رفتم با بچهها همراهی کنم. تا خواستم سنگ را در دامنم بگذارم گویا دستی آمد و زد و دامنم از دستم افتاد. احساس کردم من نباید این کار را بکنم[3].
همچنین خود ایشان میگویند: در ایامی که چوپانی میکردم شبی گوسفندها را با شخص دیگری در بیرون مکه میچراندیم. من در عمرم در مجالس عروسی و جشن و سرور اهل مکه شرکت نکرده بودم. آن شب در خانه یکی از رؤسای مکه مجلس جشن و سرور برپا بود و صدای آن بلند بود. به آن کسی که همراهم بود گفتم: من تا به حال در این مجالس شرکت نکردهام، دلم میخواهد بروم ببینم آنجا چه میگذرد. مقداری که راه آمدم خوابم گرفت. گفتم: مقداری استراحت میکنم و بعد میروم. خوابیدم و وقتی بیدار شدم دیدم صبح شده. فهمیدم که دستی هست که نمیگذارد من بروم. خلاصه، چنین چیزهایی هم بوده که هیچ ربطی به عالم وحی ندارد.
برخی انسانها که اصلا پیغمبر نبودهاند و یا هنوز به پیغمبری نرسیده بودهاند مشمول این طور عنایات بودهاند. سید بن طاوس خیلی از این
[1]. يكی از اشراف مكه است كه حلف الفضول در خانه او بسته شده است.
[2]. در قديم هم خانههای مكه را با سنگ میساختند.
[3]. بچه عربها فقط پيراهن بلند میپوشيدند و معمول نبود كه شلوار بپوشند. لذا دامن را كه بلند میكردند كشف عورت میشد.
طور قضایا در مورد خودش نقل میکند. او میگوید : شبی ابریقی را آب کردم و گذاشتم روی پشت بام برای اینکه سحر که بیدار میشوم همانجا وضو بگیرم و مشغول تهجد شوم. (شب را میخواسته روی پشت بام بخوابد.) وقتی در تاریکی شب رفتم سراغ ابریق، هر چه آن را کج کردم با اینکه سنگین بود و پر از آب، آب از آن نمیریخت. گفتم در این، رازی هست. با آب دیگری وضو گرفتم. صبح که هوا روشن شد دیدم موشی توی ابریق افتاده. احساس کردم چون این آب با میته نجس شده بوده خدا نمیخواسته که من با آن وضو بگیرم. این مسئله مسئله خیلی عجیبی هم نیست؛ یعنی این طور مسائل برای اولیاءالله زیاد رخ میدهد.
با همه اینها هدایت عقل هدایت عقل است و هدایت مخفی فرشته نیست. هدایت فرشته یک درجه بالاتر است. باز هدایتی که از طریق وحی به وسیله جبرئیل میشود درجهای بالاتر است. خدا میتواند به پیغمبر بگوید: ای پیغمبر! ما به تو عقل دادیم و تو را هدایت کردیم و اگر به تو عقل نداده بودیم تو گمراه بودی. همچنین با آن نیروی مرموزی که همیشه همراه تو داشتیم تو را هدایت کردیم و اگر آن نبود تو آن درجه از هدایت را نداشتی و گمراه بودی. از همه بالاتر اگر وحی ما نبود تو نمیدانستی کتاب چیست و ایمان چیست. در سوره شوری میفرماید: وَ کذلِک اَوْحَینا اِلَیک روحآ مِنْ اَمْرِنا ما کنْتَ تَدْری مَا الْکتابُ وَ لَلاْیمانُ[1]. پس وقتی هدایت و ضلالت درجات و مراتب دارد میفهمیم آنچه برای سید بن طاوس هدایت است برای امام او ضلالت است.
[1]. شوری / 52 .