ندارد و بعد این را مخفی کند و خودش را به صورت محتاج یا محتاجتر از حدی که محتاج است نشان بدهد، این یک گناه است. اینجاست که دستور میدهد: وَ أمّا بِنِعْمَةِ رَبِّک فَحَدِّثْ بازگو کن نعمتی را که خدا به تو داده، کتمان نکن از مردم، نعمت خداست و خدا دوست دارد که وقتی نعمتی به کسی میدهد مردم بدانند که خدا او را مورد نعمت قرار داده. البته در عین حال خدا دوست ندارد که کسی بخواهد نعمت خدا را به رخ مردم بکشد و از این راه بخواهد مردم را تحقیر کند. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان.
پروردگارا ما را با هدایت رسول اکرم مهتدی بفرما، ما را مشمول شفاعت آن حضرت قرار بده، انوار محبت و معرفت خودت و اولیائت بر دل همه ما بتابان.
پروردگارا به ما توفیق انجام همه وظایف فردی و اجتماعی عنایت بفرما، شر دشمنان اسلام و مسلمین از سر مسلمین کوتاه بفرما.
پروردگارا نیتهای همه ما را خالص بگردان. اموات ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.
تفسیر سوره انشراح
بسم الله الرحمن الرحیم
ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک. وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک. أَلَّذی أنْقَضَ ظَهْرَک. وَ رَفَعْنا لَک ذِکرَک. فَإنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرآ. إنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرآ. فَإذا فَرَغْتَ فَانْصَبْ. وَ إلی رَبِّک فَارْغَبْ[1].
سوره مبارکه انشراح است و مخاطبْ شخص پیغمبراکرم است. این سوره مبارکه در مجموع سه قسمت است: قسمت اول یادآوری و امتنان است؛ یادآوری الطاف و عنایات گذشته پروردگار بر شخص رسول اکرم. قسمت دوم نوعی تعلیل است؛ یعنی بیان یک علت است. و قسمت سوم
[1]. انشراح / 1 ـ 8 .
تفریع و نتیجهگیری است.
احتمال یکی بودن این سوره و سوره ضحی
در سوره قبل که سوره «والضحی» بود سه جمله بود که با چهار جمله اول این سوره در یک سیاق است. آن سه جمله این بود: ألَمْ یجِدْک یتیمآ فَآوی. وَ وَجَدَک ضالّاً فَهَدی. وَ وَجَدَک عائِلا فَأغْنی. یاد کن آنچه را که در گذشته خدای متعال بر تو تفضل کرده است. بعد از آن، سه دستور بود: فَأمَّا الْیـَتیمَ فَلا تَقْهَرْ. وَ أمَّا السّائِلَ فَلا تَنْهَرْ. وَ أمّا بِنِعْمَةِ رَبِّک فَحَدِّثْ. «ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک» مثل عطف به «ألَمْ یجِدْک یتیمآ فَآوی» است و لهذا بعضی از مفسرین اعم از شیعه و سنی مدعیاند که این دو سوره یک سورهاند. حتی در روایات ما هم این مطلب آمده است و لهذا در باب نماز میبینید که اشکال میکنند که انسان بعد از حمد یکی از این سورهها را به تنهایی بخواند؛ چون در فقه شیعه لازم است در نماز واجب بعد از حمد یک سوره کامل خوانده شود. اهل تسنن سوره کامل را لازم نمیدانند، بلکه مقداری از یک سوره را هم ولو یک آیه کوچک باشد، کافی میدانند. دیدهاید که معمولا در مسجدالحرام و مسجدالنبی ائمه جماعت چند آیه از وسط یک سوره میخوانند. در فقه شیعه لازم شمرده شده است که بعد از حمد یک سوره تمام خوانده شود؛ آنوقت چون احتمالا این دو سوره یک سورهاند فقها در اینکه بعد از حمد یکی از ایندو به تنهایی خوانده شود، شبهه میکنند. همان طور که در مورد سوره فیل و سوره قریش هم همین حرف هست. البته این جهت ارتباط چندانی با تفسیر ندارد.
ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک. خطاب به شخص پیغمبراکرم است. آیا نه شرح کردیم برای تو سینه تو را؟! من ]در ترجمه[ مخصوصا همان خود
کلمه «شرح» را تکرار میکنم.
کلمه «شرح صدر» در دیگر آیات قرآن
کلمه «شرح صدر» باید اینجا معنی شود. این کلمه در قرآن کریم مکرر و به صورتهای مختلف آمده است. از جمله قرآن از زبان موسی بن عمران نقل میکند که در ابتدا که مبعوث به رسالت شد اولین تقاضایی که از خدای متعال کرد این جملهها بود: رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری. وَ یسِّرْ لی أمْری. وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی. یفْقَهوا قَوْلی. وَ اجْعَلْ لی وَزیرآ مِنْ أهْلی. هارونَ أخی. اُشْدُدْ بِهِ أزْری. وَ أشْرِکهُ فی أمْری. کی نُسَبِّحَک کثیرآ. وَ نَذْکرَک کثیرآ[1]. فعلا نمیخواهم همه این آیات را توضیح بدهم و تفسیر کنم. میگوید: خدایا حالا که چنین رسالت و مأموریت سنگینی بر عهده من گذاشتهای پس شرح کن سینه مرا، شرح صدر به من بده.
در آیه دیگر میخوانیم: فَمَنْ یرِدِ اللهُ أنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْسْلامِ وَ مَنْ یرِدْ أنْ یضِلَّهُ یجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیقآ حَرَجآ کأ نَّما یصَّعَّدُ فِی السَّماءِ[2]. در قسمت اول میفرماید: هر کسی که خدا بخواهد او را هدایت کند، آن کسی که استحقاق هدایت را داشته باشد، شرح میکند سینه او را برای اسلام. اینجا کلمه «لِلاسلام» مخصوصا هست. آیه «ألَمْنَشْرَحْ لَک صَدْرَک» مربوط به شخص پیغمبراکرم است. در آیات سوره طه موسی از خدا یک شرح صدری میخواهد. پس این اختصاص به پیغمبراکرم ندارد چون موسی هم چنین چیزی از خدا میخواست، که البته خدا هم مستجاب کرد. از آیه سوره انعام معلوم میشود که اصلا شرح صدر چیزی است که اختصاص به انبیا ندارد، بلکه هر کسی که هدایت شده باشد بر اسلام، هر
[1]. طه / 25 ـ 34.
[2]. انعام / 125.
کسی که نور اسلام به قلب او تابیده باشد، در واقع شرح صدر شده است. این مقدار که عرض کردیم فعلا در نظر باشد.
مقصود از کلمه «صدر» در تعبیر «شرح صدر»
حال ببینیم شرح صدر چیست. هم باید کلمه «صدر» را معنی کنیم و هم کلمه «شرح» را. صدر یعنی سینه. ولی آیا مقصود از «شرح صدر» در این آیات یک عمل خاص مادی روی سینه انسان است؟ بدیهی است که چنین نیست؛ یعنی این کنایه است. شرح صدر، عملی روی این سینه ظاهری انسان نیست، بلکه مقصود از صدر در اینجا قلب است به اعتبار اینکه قلب در سینه قرار گرفته است، و باز خود قلب هم کنایه است از آن حقیقتی که تعلقی به قلب انسان دارد، یعنی روح و نفس انسان. پس «شرح صدر» هر معنایی داشته باشد به هر حال یک امر روحی و معنوی است نه یک امر مادی و جسمانی.
مقصود از کلمه «شرح» در تعبیر «شرح صدر»
بیاییم سراغ کلمه شرح. معمولا مفسرین و مترجمین، «شرح صدر» را سعه صدر معنی کردهاند؛ یعنی گشاده بودن سینه. «سعه صدر» تعبیری است که بالخصوص در زبان عربی هست. مثلا در حدیث است که: آلَةُ الرِّئاسَةِ سَعَةُ الصَّدْرِ؛ یعنی ابزار ریاست (امروزه به آن «مدیریت» میگویند) سعه صدر است. اینجا هم مسلّم است که معنای کلمه «سعه» گشادگی است. معلوم است که در اینجا مقصود این نیست که هر کسی که مثلا یک سینه پهن پهلوانی داشت، ابزار ریاست را دارد، اما اگر کسی یک آدم نازک باریکی بود، ابزار ریاست را ندارد؛ بلکه سعه صدر یعنی حوصله فراوان. این یک کنایه است. ابزار ریاست، ظرفیت وسیع و
حوصله فراوان است؛ یعنی اگر کسی بخواهد مدیر و رئیس باشد و بخواهد با مردم سروکار داشته باشد و عده زیادی را اداره کند، شرطش این است که حوصله خیلی وسیعی داشته باشد. آدمهای کمحوصله و عصبانی که زود ناراحت میشوند، نمیتوانند مدیر و رئیس باشند و جمعیتی را اداره کنند، حالا هر نوع مدیریتی میخواهد باشد. یک معلم که میخواهد یک کلاس را اداره کند، اگر آدم تنگ حوصلهای باشد نمیتواند اداره کند. یک مرد که میخواهد عائله خودش را در درون زندگی خودش اداره کند، او هم باید سعه صدر داشته باشد. به هر نسبت که دایره مدیریت انسان وسیعتر باشد احتیاج به سعه صدر بیشتری دارد.
معمولا مفسرین، اینجا همین معنی را ذکر کرده و گفتهاند: خدا به پیغمبراکرم منت میگذارد و این نعمت را یادآوری میکند که آیا ما این ابزار کار را، این حوصله خیلی فراوان را و خلاصه این سعه صدر و ظرفیت بسیار بزرگ روحی را به تو ندادیم؟! یعنی دادیم. ولی به نظر میرسد که کلمه «شرح صدر» با کلمه «سعه صدر» مقداری متفاوت است. در هر جا که شرح صدر باشد نوعی سعه صدر هست، اما اسم هر سعه صدری را نمیشود شرح صدر گذاشت. قرآن میتوانست بگوید : ألَمْ نَسَعْ لَک صَدْرَک. ولی فرموده: ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک. شرح یعنی چه؟
معنایی که الان برای «شرح» رایج است این است که مثلا کسی کتابی یا متنی مینویسد خیلی خلاصه و زبده، به طوری که هر کسی نمیتواند تمام جزئیات مقصود و منظور نویسنده را متوجه شود، بعد کس دیگری پیدا میشود و این کتاب یا متن را شرح میکند؛ یعنی مثل اینکه آن را از هم باز میکند. بعد شما میبینید این شخص از یک سطر آن متن یک صفحه مطلب در میآورد. افرادی که خیلی عمیق هستند میتوانند چنین کتابهایی را شرح کنند. خواجه نصیرالدین طوسی کتابی نوشته
است به نام تجرید الاعتقاد. این کتاب در علم کلام است. اصل کتاب دو قسمت است : تجرید المنطق و تجرید الاعتقاد. خواجه که مردی است که از یک طرف مسلط به نظریات متکلمین و فلاسفه است و همه این نظریات دقیقا توی مشت اوست، و از طرف دیگر خودش هم صاحبنظر است، در این کتاب تقریبا میشود گفت که امهات مسائل کلامی و فلسفی را با عبارتهای مختصر و کوتاهی بیان کرده است. بعدا علامه حلّی که شاگرد خواجه است و مثل خود خواجه نابغه است[1]این کتاب را شرح کرد و اسم شرحش را گذاشت: کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد. البته این شرح خیلی مفصل نیست ولی برای اولین بار مقاصد این کتاب را روشن کرد.
کتاب تجرید الاعتقاد از کتابهایی است که از زمانی که تألیف شده تا الان که شش هفت قرن میگذرد مخصوصا تا سه چهار قرن آن یعنی تا قبل از دوره میرداماد و ملاصدرا که بیشتر افکار خواجه و امثال او مطرح بود، آنقدر بر آن شرح و حاشیه و شرحِ شرح و حاشیه بر حاشیه و باز حاشیه بر حاشیه بر حاشیه نوشتهاند که کمتر کتابی در دنیای اسلام وجود دارد که این همه موضوع جنجال شده باشد؛ یعنی هر عالمی که آمده، در اطراف مسائل این کتاب بحث کرده و شاید بیشتر از صد نفر این کتاب را شرح یا شرح شرح کردهاند یا بر آن حاشیه یا حاشیه بر حاشیه نوشتهاند. آنهایی که بعد آمدهاند گفتهاند اگر این بچه عرب[2](مقصود علامه حلّی است) برای اولین بار این کتاب را برای ما شرح نمیکرد هیچ کس
[1]. البته خواجه بيشتر فيلسوف و رياضيدان است، ولی علامه حلّی بيشتر فقيه است و در عين حال جامع علومديگر هم هست.
[2]. علامه حلّی عرب است و خواجه ايرانی.