فرض کنید خانهای دویست متر است و شما صد متر دیگر به آن اضافه میکنید. در اینجا میگوییم: «این خانه را توسعه دادیم» ولی نمیگوییم شرح کردیم. هر جا که شرح باشد قهرا توسعه هم هست، ولی هر جا که توسعه باشد شرح نیست. در اینجا نمیخواهد بگوید همان طور که زمینی را توسعه میدهند ما ظرف روح تو را بزرگ کردیم، بلکه میگوید: ما این ظرف بسیار بزرگ را از یکدیگر باز کردیم، روح تو را باز کردیم، صفحات روی هم چیده شده این روح را برای تو باز کردیم. بنابراین هر سعه صدری شرح صدر نیست گو اینکه هر شرح صدری مستلزم سعه صدر هست.
آیا هر شرح صدری سعادت است؟
حال آیا هر شرح صدری برای انسان سعادت است؟ نه، لذا در آن آیه میفرماید: فَمَنْ یرِدِ اللهُ أنْ یهْدِیهُ یشْرَحْ صَدْرَهُ لِلاْسْلامِ[1]]کسی که خدا بخواهد او را هدایت کند [سینهاش را میشکافد و باز میکند برای اسلام و برای حقایق. در واقع اینجا که میفرماید: ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک، یعنی ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک لِلتَّوْحیدِ (یا: لِلاْسْلامِ)، و الّا ممکن است کسی شرح صدر برای کفر پیدا کند. یک آدم عوام بسیط شرح صدر ندارد، نه برای اسلام و نه برای کفر. وای به حال اینکه انسان شرح صدر و یک نوع جوشش روحی و معنوی پیدا کند ولی در جهت کفر؛ یعنی این سرمایه در جهت کفر قرار بگیرد.
[1]. انعام / 125.
یک مثال
تیمور تاش یک وقتی به آقا میرزا طاهر تنکابنی گفته بود که من هفتاد دلیل پیدا کردم بر اینکه خدایی نیست. آقا میرزا طاهر به او گفته بود: من هم یک دلیل دارم بر اینکه فعلا خدایی نیست و آن اینکه عجالتا تو هستی؛ اگر خدایی باشد یک روزی به حساب تو میرسد. تا اینکه بعد آن طور آنآ سقوط کرد و با چه وضعی به زندان افتاد و امیدش از همه جا قطع شد. اینکه اینها میگویند : «دلیل داریم» همه این دلیلها غرور است. در روزنامه خواندم که او یک خانم فرنگی داشت که اجازه میدادند ملاقاتش کند. به خانمش گفته بود: در فلان جا دعا نویسی هست، برو سراغ آن دعانویس و یک دعا از او بگیر. این همان آدمی بود که میگفت: من هفتاد دلیل دارم بر اینکه خدایی نیست.
قضیه معروف دیگری که در مورد او نقل میکنند این است که ]شخصی نزد تیمور تاش رفته و به او گفته بود میخواهیم برای مولوی بزرگداشت بگیریم.[[1]به او توپیده بود و فحش داده و گفته بود: این کارهای احمقانه چیست؟! ما داریم آخوندهای زنده را یکی یکی از بین میبریم، شما آخوندهای ششصد سال پیش را میخواهید زنده کنید؟! ]آن شخص [گفته بود: بالاخره این مردی است شاعر و ادیب و حکیم و از افتخارات ایران است و ]تجلیل ما از او[ به این اعتبار است، نه به اعتبار آخوندیاش. تیمور تاش گفته بود: مگر او نیست که میگوید :
ما همه شیران ولی شیر علم حملهمان از باد باشد دم به دم
من به همین دلیل میگویم که چنین آدمهایی را نباید زنده کرد. وقتی خودش گرفتار شده بود میگفتند در زندان همین طور قدم میزد و
[1]. ]اندكی از سخن استاد ضبط نشده.[
میگفت:
ما همه شیران ولی شیر علم حملهمان از باد باشد دم به دم
این را میگویند شرح صدر برای کفر.
مثال دیگر
مثال دیگر فخر رازی است. البته من نمیخواهم جسارت کنم و فخر رازی را در ردیف این طور اشخاص بیاورم، ولی مرد حقیقت هم نیست. آدمی است که واقعا به یک معنا شرح صدر دارد؛ یعنی وقتی به مطلبی میرسد، هر مطلبی میخواهد باشد، کلامی یا فلسفی یا تفسیری، میبینید شروع میکند این مطلب را از هم باز کردن. این کار قدرت میخواهد. مثلا وقتی در تفسیرش یک آیه ذکر میکند، میبینید در این آیه بیست وجه پشت سر یکدیگر ذکر میکند که به عقل جن نمیرسد.
فخر رازی علم را لیتی کند پیش مرغان ریزد و تی تی کند
واقعا همین طور است. ولی وقتی آخر کار میخواهد ]نظریهای را [انتخاب کند مثل اینکه خدا او را میزند. یک نظریاتی در آخر امر انتخاب میکند که اصلا برای انسان مضحک است. اینجا انسان میفهمد او یک نوع شرح صدر دارد، ولی این شرح صدر با هدایت خدا توأم نیست، فَهُوَ عَلی نورٍ مِنْ رَبِّهِ[1]نیست. یک آدم عامی ممکن است همان اول مطلب، حقیقت را درک کند بدون اینکه این همه به اطراف جولان بدهد، ولی او به چهل راه میزند و آخرش هم به بیراهه میرود. خودش احساس میکرد و گاهی میگفت: این که من دارم علم نیست بلکه اندیشه و تخیل است، من قدرت تخیلم خیلی زیاد است، ولی خودم احساس میکنم که به حقیقت نرسیدهام. شعرهای خوبی هم در این زمینه دارد. میگوید :
[1]. زمر / 22.
ترسم بروم عالم جان نادیده بیرون روم از جهان، جهان نادیده
در عالم جان چون روم از عالم تن در عالم تن عالم جان نادیده
نقل میکنند که رفت پیش نجمالدین کبری که از عرفای بزرگ بود. به او گفت: اینهایی که من دارم حقیقت نیست، میخواهم تو یک نوری به من بدهی. نجمالدین گفت: یک شرط دارد. باید این بتهایی که در سینه داری همه را بیرون بریزم و همه را فراموش کنی. اول گفت: «حاضرم» ولی وقتی نجمالدین خواست این کار را بکند، گفت: طاقت ندارم.
قرآن میفرماید: وَ لکنْ مَنْ شَرَحَ بِالْکفْرِ صَدْرآ فَعَلَیهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللهِ[1].
پس به هر حال اینجا مقصود شرح صدر است و شرح صدر غیر از سعه صدر است. شرح صدر این است که خدا این روحِ به هم بسته انسان را باز میکند و نور خودش را در آن میریزد. آن شرح صدر برای اسلام، چنین چیزی است. و این شرح صدر الهی است که ]موجب میشود[ خدا بزرگترین حکمتها را بر زبان یک نفر اُمّی جاری کند: مَنْ أخْلَصَ لِلّهِ أرْبَعینَ صَباحآ جَرَتْ ینابیعُ الْحِکمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلی لِسانِهِ[2].
ألَمْ نَشْرَحْ لَک صَدْرَک آیا ما به تو شرح صدر ندادیم؟! آیا به تو سینه منشرح شده ندادیم که علم و حکمت و حقیقت از آن بجوشد؟!
حدیثی در شأن نزول این سوره
]در شأن نزول این سوره[ حدیثی نقل کردهاند که پیغمبراکرم فرمود: من یک وقت از خدا چیزی خواستم که برای همیشه پشیمان شدم و ای کاش
[1]. نحل / 106.
[2]. اصول كافی، ج 2 / ص 16؛ عيون اخبار الرضا، ص 258.
نخواسته بودم. گفتم: خدایا تو به انبیاء گذشته فلان مواهب را دادی. این سوره نازل شد که آیا ما به تو اینها را ندادهایم؟! یعنی اینها کجا و آنها کجا!
ادامه آیات
وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک و نهادیم[1]از تو آن بار سنگین تو را. این، اِنعام دوم الهی است. بار سنگین چیست؟ این سوره را وقتی با آن جملههایی که موسی از خدا خواسته قرین یکدیگر قرار بدهیم، همدیگر را خوب تفسیر میکنند. موسی میگوید: رَبِّ اشْرَحْ لی صَدْری خدایا به من شرح صدر بده. وَ یسِّرْ لی أمْری کار مرا بر من آسان بگردان. کار موسی چه بود؟ دعوت و تبلیغ و هدایت مردم. این کار از مشکلترین کارهاست. وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانی. یفْقَهوا قَوْلی. گره از زبان من بازگیر که مردم سخن و مقصد مرا بفهمند و بدانند؛ یعنی اگر مردم بتوانند بفهمند و بدانند که من چه میگویم و به کجا میخواهم آنها را ببرم، همان کافی است. وَاجْعَلْ لی وَزیرآ[2]مِنْ أهْلی. هارونَ أخی. اُشْدُدْ بِهِ أزْری. وَ أشْرِکهُ فی أمْری. خدایا وزیری برای من از خاندانم قرار بده. هارون برادرم را. «وزیر» یعنی چه؟ کلمه «وزیر» از بس در مورد پادشاهان ]و در باره[ چیزی که جزء جلال یک نفر دیگر است گفته شده، ما خیال میکنیم وزیر یعنی کسی که پشت سر شخص حرکت کند، در حالی که اصل لغت «وزیر» یعنی کمک؛ یعنی کسی که در برداشتن یک بار خیلی سنگین به دیگری کمک میکند. شما هم اگر در کار خودتان، مثلا در شرکتتان، یک نفر بیاورید برای کمک که مقداری سنگینی کار را از دوش شما بردارد و متحمل شود، برای خودتان وزیر گرفتهاید. به این معناست که پیغمبراکرم علی (ع) را وزیر خودش
[1]. وضع يعنی نهادن، فرو نهادن، برداشتن و پايين گذاشتن.
[2]. در سوره «ألَمْ نَشْرَحْ» كلمه «وزر» است و اينجا كلمه «وزير».
نامید. پیغمبر هرگز خودش را «مَلِک» ننامید و از این کار ابا داشت؛ همین طور موسی.
پس کلمه «وزیر» ردیف کلمه «مَلِک» نیست که در مقابل هر وزیری یک ملک لازم باشد. پیغمبر هم علی را برای خودش وزیر نامید؛ یعنی خواست بگوید که علی در تحمل این بار سنگین کمک من بوده است. «عَلِی وَزیری وَ وَصِیی و...» که پیغمبراکرم درباره او فرمود به همین معناست. «وزیر» از ماده «وزر» است و «وزر» یعنی بار سنگین. وزیر من آن کسی است که در برداشتن این بار سنگین به من کمک کند.
کلمه «وزر» که اصلش به معنای بار سنگین است، در مورد گناه هم به کار برده میشود به اعتبار اینکه هر گناهی برای انسان یک بار سنگین است. مکرر گفتهایم که خاصیت گناه این است که روح انسان را سنگین میکند، یعنی نیرو را از انسان میگیرد و انسان به حالت آدمی در میآید که وقتی راه میرود باری هم در کولهبار خودش دارد. بر عکس طاعت که به انسان نیرو میدهد : وَ اسْتَعینوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلوةِ وَ إنَّها لَکبیرَةٌ إلّا عَلَی الْخاشِعینَ[1]. خاصیت کار نیک نیرو دادن است.
انسان وقتی کار نیک میکند مثل این است که خوب تغذیه شده باشد و آمپولهای مقوّی به او زده باشند، و وقتی گناه میکند مثل این است که باری در کولهبارش گذاشتهاند که همان راه رفتن عادی را برایش دشوار کرده.
پس اگر به گناه میگویند «وزر» به اعتبار این است که بارِ سنگین است، نه اینکه وزر همیشه یعنی گناه. پس «وزر» یعنی بار سنگین که در مورد گناه هم به کار برده میشود.
اینجا میفرماید: وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک و فرو نهادیم از دوش تو این
[1]. بقره / 45.
بار سنگین را. کدام بار سنگین را؟ بار سنگین رسالت، همان بار سنگینی که به عهده موسی بود. رسالت، دعوت مردم و هدایت مردم است و اگر کسی واقعا بخواهد مردم را هدایت کند کاری از این مشکلتر و سنگینتر نیست.
حدیث منزلت
پس اگر اینجا گفته شود «وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک بِعَلِی» مطابق با واقع گفته شده. یعنی این بار سنگین را به کمک این مرد که برای تو به منزله هارون است برای موسی، از دوش تو برداشتیم و تو را سبکبار کردیم. پیغمبر فرمود: یا عَلِی أنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسی. این حدیث از احادیث متواتر شیعه و سنی است. پیغمبراکرم در هیچ جنگی نبود الّا اینکه علی (ع) را همراه خودش میبرد، ولی در جنگ تبوک علی(ع) را نبرد؛ چون جنگ تبوک فقط جنگ نمایشی بود؛ یعنی نمیرفتند برای اینکه واقعا بجنگند، بلکه میرفتند برای اینکه قدرت و شوکت مسلمین را به شمال جزیرةالعرب که رومیها بودند نشان بدهند. حضرت رسول حضرت امیر را به جای خودشان در مدینه گذاشتند. بعد حضرت امیر به عنوان دلتنگی عرض کرد که یا رسولَ الله در این سفر شما من را همراه خودتان نمیبرید؟! فرمود: ای علی! آیا دوست نداری تو خلیفه من باشی و برای من همان باشی که هارون برای موسی بود؟ بعد همین جا فرمود: أنْتَ مِنّی بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ موسی؛ یعنی رابطه و نسبت تو به من نسبت هارون است به موسی، با یک تفاوت: إلّا أنَّهُ لا نَبِی مِنْ بَعْدی. هارون پیغمبر بود چون بعد از موسی میتوانست پیغمبر بیاید، ولی تو پیغمبر نیستی. منهای امر نبوت، همه چیزِ روابط من با تو همان رابطه موسی با هارون است. هارون وزیر موسی بود، علی وزیر پیغمبر است.
وَ وَضَعْنا عَنْک وِزْرَک. ]کار دعوت را[ سبک کردیم، آسان کردیم، تو دعوت کردی مردم پذیرفتند. پیغمبر وقتی که دعوت کرد و بعد تدریجا در دوران مدینه مردم آمدند و فوج فوج در دین خدا وارد میشدند، اینجا بود که بار دوش پیغمبر برداشته و ]کار او [آسان شده بود و کارش را انجام داده بود.
ألَّذی أنْقَضَ ظَهْرَک آن بار سنگینی که استخوانهای پشت تو را به صدا در آورده بود. «ظَهر» یعنی پشت. «نقض» آن وقتی است که مثلا روی سقفی چوبی بار سنگین زیادی بگذارند که صدای جرق جرق این چوبها شنیده شود و نزدیک باشد بشکنند. میخواهد بگوید این بار آنقدر سنگین بود که استخوانهای پشت تو را به صدا درآورده بود و چطور ما بارِ به این سنگینی را از دوش تو به زمین نهادیم و تو موفق شدی!
وَ رَفَعْنا لَک ذِکرَک. بار را پایین آوردیم، در عوض نام تو را، آوازه تو را بلند کردیم، نام تو را قرین نام حق قرار دادیم، فریاد أشهد أن لا إله إلّا الله که بلند میشود پشت سرش أشهد أنّ محمدآ رسول الله است.
تا اینجا منّتها و اِنعامهای الهی است. بعد این را به صورت یک فلسفه بیان میکند. تا اینجا گویی یک امر شخصی بود که تو چنین بودی ما چنین کردیم. بعد مطلب را به صورت یک اصل و یک فلسفه ذکر میکند، و بعد که این اصل و فلسفه را ذکر فرمود، یک نتیجهگیری میکند: فَإنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرآ. إنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرآ. اصل کلی این است که مشقت و سختی با خودش آسانی دارد. آسانیها در سختیهاست. در ابتدا چقدر کار تو مشکل بود! بار تو آنچنان سنگین بود که استخوانهای پشت تو را به صدا در آورده بود، و دشمن کوشش میکرد که نام تو را بکلی محو کند، ولی عکس شد و این، قانون الهی است.