توحید و تسبیح و تحمید تو را آن طور که شایسته یک انسان عارف تربیتشده باشد عنایت بفرما.
پروردگارا دلهای ما را آماده استماع و استفاده از مواعظ و تذکرات خودت و اولیائت قرار بده.
پروردگارا نیتهای ما را خالص بفرما.
پروردگارا به مسلمانان توفیق بیداری و بازگشت به اسلام و قرآن را عنایت بفرما.
پروردگارا مرضای مسلمین لباس عافیت عاجلا بپوشان، اموات همه ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.
تفسیر سوره اعلـی
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
سَنُقْرِئُک فَلا تَنْسی. اِلّا ما شاءَ اللهُ اِنَّهُ یعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما یخْفی. وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری. فَذَکرْ اِنْ نَفَعَتِ الذِّکری. سَیذَّکرُ مَنْ یخْشی. وَ یتَجَنَّبُهَا الاَْشْقی. الَّذی یصْلَی النّارَ الْکبْری. ثُمَّ لا یموتُ فیها وَ لا یحْیی[1].
قسمت اول سوره مبارکه سَبِّحِ اسْمَ را در جلسه پیش تفسیر کردیم. قسمت دومش از این آیه شروع میشود که در جلسه پیش مقدار کمی از آن را بیان کردیم، حالا خلاصه آن را عرض میکنیم باقیاش را به تفصیل. بعد از امر به تسبیح (به همان معنا که در جلسه پیش عرض شد)
[1]. اعلی / 6 ـ 13.
میفرماید : سَنُقْرِئُک فَلا تَنْسی ما تو را اقراء خواهیم کرد، قاری خواهیم گردانید به طوری که فراموش نکنی یا فراموش نخواهی کرد. اول کلمه «نُقْرِئُک» را معنی بکنیم. نُقْرِئُک از ماده «قرائت» است. یک وقت میگویند که قَرَأَ یقْرَأُ یعنی قرائت کرد و قرائت میکند. نَقْرَأُ یعنی ما قرائت میکنیم. ولی نُقْرِئُ معمولا در جایی گفته میشود که یک کسی که وارد و عالم است میخواهد دیگری را قاری کامل و صحیح بکند، مثل معلمین قرائت. الآن هم در زبان عربی جدید معلمین قرآن را یعنی کسانی که به دیگران قرائت صحیح قرآن میآموزند مُقْرِئ یا مقری میگویند، یعنی استاد و معلم قرائت، و در واقع مقصود این است: کسی که دیگران را قاری میسازد، قاری ساز.
این کلمه «قاری» هم توجه داشته باشیم که در معنی اوّلی لغت و در زبان عربی رایج با اصطلاح فارسی خیلی فرق میکند. در زبان فارسی اگر به کسی بگوییم «قاری» یعنی یک مرده خور. وقتی میگویند فلان شخص قاری است یعنی کسی که در مجالس ختم میآید غلط یا درست یک قرآنی میخواند و یک پولی میگیرد یا سر جنازه مردهها مینشیند قرائت میکند؛ در صورتی که قارئ یعنی کسی که قرآن را صحیح میداند و صحیح میخواند، کسی که علم قرائت و قرائت صحیح را میداند. آنوقت مقرئ یعنی کسی که قارئ میسازد، قاری ساز است.
گفتیم وقتی که آیات قرآن به وسیله جبرئیل امین بر پیغمبراکرم وحی میشد رسول اکرم کوشش داشت در حالی که اینها را میگیرد، نگه دارد؛ وحی است، امانت الهی است، کوشش داشت آنچه را که میگیرد فراموش نکند و لهذا گاهی وحی که نازل میشد هنوز وحی به پایان نرسیده شروع میکرد به جملهها را تکرار کردن برای این که در خاطرش خوب ثبت شود. دو سه آیه نازل شد ـ که از جمله این آیه است ـ که
خدای متعال تضمین کرد، فرمود تکرار نکن، زبانت در حین وحی حرکت نکند، ما تو را قارئ واقعی و صحیح قرآن میسازیم، ما مقری تو خواهیم بود یعنی ما تصرف تکوینی در تو میکنیم به طوری که آیات قرآن در ذهن تو آنچنان نقش ببندد که فراموشی در تو راه پیدا نکند و لهذا از این به بعد هر چه آیه قرآن نازل میشد خودبه خود ثبت ذهن پیغمبراکرم بود گو اینکه گاهی یک سوره بزرگ یعنی سورههایی که از یک جزء بیشتر است ـ مثل سوره مائده ـ یکجا نازل میشد و دیگر مسئله نسیان مطرح نبود. این آیه نیز میفرماید ما تو را آنچنان قارئ و تالی قرآن میسازیم که فراموشی در تو راه پیدا نکند.
مشیت الهی عام است
بعد تعبیری دارد که اِلّا ما شاءَ اللهُ مگر مشیت الهی اقتضا کند. این تعبیر «اِلّا ما شاءَ اللهُ» در قرآن را که نظیرش در جای دیگر آمده است، در ابتدا دو جور میشود توجیه کرد که یکی از آندو صحیح است دیگری صحیح نیست. یکی اینکه در آینده مواردی خواهد آمد که ما خودمان میخواهیم تو فراموش بکنی. ولی مسلّم مقصود این نیست. مقصود چیز دیگر است و آن این است که در مواردی که خدای ]متعال وعدهای کرده است وعده او تخلفناپذیر است ولی چنین نیست که از مشیت و اراده او خارج باشد.[[1]این یک نکته خیلی بزرگی در آیات قرآن است که اگر خدای متعال وعدهای کرد، شکی نیست که وَ مَنْ اَصْدَقُ مِنَ اللهِ قیلا[2]، وَ مَنْ اَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللهِ[3]هیچ کس از خداوند وفاکنندهتر به عهد خودش
[1]. ]حدود بيست ثانيه مطلب ضبط نشده است.[
[2]. نساء / 122.
[3]. توبه / 111.
نیست، یعنی وعده الهی از ناحیه خداوند هرگز تخلف نمیپذیرد. ولی یک مسئله دیگر هست و آن این است که آیا اگر خدای متعال وعده چیزی را داد، دیگر این از قدرت و مشیت او خارج است؟ نظیر سخنی که از دهان یک انسان بیرون میآید که تا انسان نگفته، اختیار آن سخن به دست اوست، همین قدر که سخن از دهان انسان بیرون آمد دیگر اختیار از دست او خارج است. در کلمات امیرالمؤمنین هست که تا حرف نزدهای سخن در اختیار توست، همین قدر که گفتی، دیگر تو در اختیار سخن هستی؛ یعنی وقتی که سخن گفته و شنیده شد آنوقت تو هستی که دیگر باید به لوازم آن سخن ]ملتزم باشی [و آثار آن سخن دامنگیر تو میشود و بسا هست که برای تو یک عواقبی ایجاد کند که تو هرگز نمیخواهی.
چون بر خداوند هیچ عامل حاکمی وجود ندارد، مثلا در مورد اهل بهشت میفرماید: خالِدینَ فیها اینها جاوید در بهشت هستند، بعد میفرماید: اِلّا ما شاءَ رَبُّک[1]مگر این که پروردگارت بخواهد؛ یعنی جلوی مشیت الهی را کسی نگرفته. البته خدا که میگوید اینها جاویدند، جاوید هستند ولی فرضا خدا بخواهد جاوید نباشند جاوید نیستند. پس این نه معنایش این است که بعضی جاویدند بعضی جاوید نیستند، همچنین نه معنایش این است که مردم جاویدند ولی عجالتا معلوم نیست، شاید هم یک وقتی این جور نباشد؛ بلکه حتما مردم جاویدند ولی این جاوید بودن و جاوید ماندن به معنی این نیست که خدا چه بخواهد و چه نخواهد جاویدند. چون خدا خواسته و میخواهد جاوید باشند جاویدند؛ باز همیشه جاوید بودن اینها در اختیار و مشیت خداوند
[1]. هود / 108.
است.
]اینجا هم میخواهد بفرماید[ ما خواستهایم که تو فراموش نکنی ولی اگر بخواهیم فراموش هم بکنی مشیت با ماست، مشیت ما سر جای خودش محفوظ است.
خدا آشکار و پنهان را میداند
اِنَّهُ یعْلَمُ الْجَهْرَ وَ ما یخْفی. معنایش ظاهر و روشن است: خدا میداند آشکار را و پنهان را. این جمله، جمله کلی است که در همه جا صادق است ولی در این مورد بلاتشبیه مثل این است که یک کسی با شما دارد حرف میزند، یک چیزی در نیت او هست، شما نیت او را میدانید ولی او درباره آنچه که در ضمیرش دارد چیزی به شما نمیگوید؛ یک خواستهای در ضمیرش دارد، حالا به هر دلیلی ـمثلا خودش را لایق نمیداند یا گفتن آن را خلاف ادب میداند ـ نمیگوید، بعد شما همانی را که او در ضمیر دارد، به او میگویید که فلان چیز را ما به تو خواهیم داد، ما آنچه را که تو بگویی هم میدانیم، آن را هم که نگویی ما درون دلت را میدانیم.
اینجا گویی چنین است که پیغمبراکرم به صورت یک آرزو در باطنش بود که ای کاش من این جور میبودم که هر چه که بر من وحی میشود همین جور ثبت قلب من بشود؛ ولی این را هیچ وقت از خدا نمیخواسته، ادبش اقتضا نمیکرده ]یا به علت دیگری [به صورت دعا هیچ وقت از خدا نخواسته ولی در آن باطنِ باطن قلب پیغمبر چنین خواسته و آرزویی بوده.
قرآن میگوید خدا هر چه که آشکار و پنهان است همه را میداند؛ به صورت یک ملاطفت سخن میگوید: ما آن ته دلت را میدانیم که تو
چنین چیزی از ما میخواهی، به تو دادیم. وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری. آن قسمت اول این گونه بود: ما تو را قاری میسازیم، اینچنین قاری میسازیم که فراموشی در کار نباشد. بعد باز صحبت همان سازندگی پیغمبر است: وَ نُیسِّرُک لِلْیسْری ما تو را میسّر و متمکن و قادر خواهیم ساخت برای آن آسانترینش؛ آسانترینش از چه؟ جمله بعد تفسیر میکند: فَذَکرْ اِنْ نَفَعَتِ الذِّکری. مقدمهای ذکر میکنیم.
دشواری تبلیغ و هدایت مردم
مسئله تبلیغ و هدایت مردم بر خلاف آنچه که ما تصور میکنیم که یک کار چندان مشکل و دشواری نیست فوقالعاده کار دشواری است اگر تبلیغ و هدایت به معنی واقعی باشد، یعنی اصلاح واقعی مردم. طبیبی را در نظر بگیرید که خودش را فقط مسئول یک نسخه دادن میداند. در مطب خودش نشسته، مریضی میآید، میگوید حال من این جور است. مثلا نبضش را میبیند، قلبش را میبیند، یک آزمایش خونی به او میدهد و امثال اینها، بعد هم نسخهای به او میدهد. وقتی آن مریض این نسخه را گرفت و از آنجا بیرون رفت دکتر فراموش میکند که چنین مریضی دارد یا ندارد. او مراجعه میکند یک حالی از خودش میگوید، او هم بر اساس حالی که گفته یک نسخهای میدهد، یک ویزیتی هم میگیرد و تمام میشود.
اما یک وقت هست که یک طبیبی خودش را مسئول بهبود یک مریض میداند، مثل اطبای خصوصی افراد که دیگر این جور نیست که مریض بگوید حال من این جور است و او هم نسخهای بدهد و بعد هم فراموش کند، بلکه او خودش را مسئول نجات و سلامت این مریض
میداند. این است که فکرش ده برابر بیشتر کار میکند؛ تا آن منتهای جُهد خودش را برای نجات دادن او به کار میبرد و بسا هست که ساعت به ساعت از احوال او خبر میگیرد.
مسئله هدایت مردم اگر این کاری که معمولا ما میکنیم اسمش هدایت باشد کار آسانی است. میگویند آقا تشریف بیاورید فلان جا ده شب منبر بروید. خب، آدم میرود آنجا، یک صندلی گذاشتهاند، چند تا پله هم دارد، یک عده مردم هم میآیند، یک مطالبی هم قبلا برای خودش حفظ کرده، حالا ممکن است مطالب درستی هم باشد، یک کلیاتی را برای مردم میگوید، مجلس به پایان میرسد، از آن جا میآید و کار تمام میشود.
ولی یک وقت هست یک کسی مثل آن طبیب خصوصی خانوادگی احساس مسئولیت هدایت و راهنمایی مردم را میکند، یعنی قدم به قدم همراه مردم است. از تمام جزئیات احوال مردم آگاه است، متوجه عکسالعملهای حرفهای خودش هست: این جمله که من میگویم ببینم در او چه اثر و نتیجهای بخشید. اینجاست که مسئله، مسئله طب نفوس میشود و طب نفوس دهها بار دشوارتر است از طب ابدان.
از این جهت است که ما میبینیم پیغمبران بعد از آنکه به پیغمبری رسیدهاند، مسئله هدایت مردم که مطرح میشود، چه از طرف خود آنها چه از طرف خدا، این گونه بازگو میشود که مسئولیتْ خیلی سنگین است. حال دو مورد را به عنوان مثال عرض میکنم.
دو نمونه
موسی بن عمران در همان اول بعثت و مأموریتش وقتی که میآید در وادی سینا و در آن جا به او اعلام میشود که ای موسی تو پیغمبر هستی و