میشود، ولی اگر بدون امتحان به شاگردان نمره دهد، میگویند: «تو به ما اجحاف کردی». ممتحِن امتحان میکند تا مطلب بر خود شاگردان روشن شود و حجت بر آنها تمام شود.
امتحان الهی
اما امتحان خدا هیچ یک از این دو قسم نیست. امتحان خدا یعنی انسان را در بوته سختیها قرار دادن برای اینکه خودش به اختیار خودش، خودش را به کمال برساند. این نظیر امتحان عملی است که معلمهای رانندگی از شاگردان خودشان میگیرند که ضمنا میخواهند آنها را تمرین بدهند و تکمیل کنند.
مثال
مثال دیگر ـ که مثال خوبی است ـ این است که در کتابهای حیوانشناسی و روانشناسی که راجع به غرایز حیوانات بحث میکنند میگویند: بعضی از پرندگان بچه خودشان را در بوته آزمایش پرواز قرار میدهند و ضمنا آنها را تمرین میدهند. این پرنده وقتی به حکم غریزه احساس میکند که بچهاش آمادگی پرواز پیدا کرده، او را روی بال خود مینشاند و از آشیانه بیرون میآورد. مقداری که او را برد رهایش میکند. تا رهایش کرد، این بچه میان زمین و آسمان شروع میکند به بال زدنهای نامنظمی. بعد از مدتی که خسته میشود و میخواهد بیفتد، او را میگیرد و مقداری با خودش حرکت میدهد تا خستگیاش رفع شود. بار دیگر او را رها میکند. چند روز این عمل را تکرار میکند و او را تمرین میدهد تا وقتی که مطمئن شود این بچه میتواند از آشیانه بیرون برود و بعد خودش به آشیانه برگردد.
هر نعمتی که خدا به انسان میدهد چنین چیزی است؛ یعنی وظیفهای که انسان در برابر هر نعمت دارد مستلزم تحمل نوعی مشقت و تمرین و تکامل خود است. منتها نعمت احترام و حیثیت یک نوع مشقت به انسان تحمیل میکند و نعمت بینام و نشانی یک نوع مشقت دیگر. امتحان الهی برای کسی که نام و نشان دارد این است که تکبر نکند و خودش را بالاتر و برتر از دیگران نداند؛ یعنی با خود نگوید: «برای این که من عزیز خدا هستم چه دلیلی بالاتر از این که به من چنین شأن و مقام و احترامی در میان مردم داده؟!» خیر، این برای تو یک امتحان بیشتر نیست. از طرف دیگر کسی که بینام و نشان است نباید این را نوعی تحقیر الهی تعبیر کند و بگوید: «ای آقا! ما خدا زده هستیم؛ از دنیای ما پیداست که آخرتمان چیست.
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
ما از اوّلی که به این دنیا آمدیم روی پیشانیمان شقاوت و بدبختی نوشته شده بود والّا خدا ما را این طور فقیر نمیکرد».
قرآن میگوید: نه این خدازدگی است و نه آن خدادادگی به معنی خدا گرامی داشتن است. برای انسان همه اینها پیش میآید، گاهی فقر پیش میآید و گاهی غنا، گاهی احترام پیش میآید و گاهی بیاحترامی. انسان باید بداند که هیچ کدام از اینها فی حد ذاته نه دلیل کرامت الهی است و نه دلیل اهانت الهی. پس انسان باید کوشش کند تا از عهده امتحان برآید.
آنوقت افرادی که این طور فساد میکنند (فَأکثَروا فیهَا الْفَسادَ) کسانی هستند که این تصاحب نعمتها را دلیل بر یک نوع کرامت و شرافت ذاتی خودشان قرار میدهند. در آیات بعد قرآن میگوید: روزی خواهد آمد که
تو خواهی فهمید که اینها دلیل بر هیچ چیز نیست، پس امروز بیدار باش.
فَأمَّا الاْنْسانُ إذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیقولُ رَبّی أکرَمَنِ. انسان آنگاه که پروردگارش او را مورد ابتلا قرار میدهد پس او را اکرام میکند به مال (که یک اکرام ابتدایی و ظاهری است و نتیجه این ابتلا بستگی به عکسالعمل او دارد) و نعمت خودش را به او میدهد، میگوید: بله، پروردگار من مرا مکرَّم داشته است و من پیش او شرافتی دارم که دیگران ندارند. خلاصه همه چیز را با پول و مقام و امور مادی دنیا حساب میکند.
وَ أمّا إذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزْقَهُ فَیقولُ رَبّی أهانَنِ بار دیگر که خدا او را مورد امتحان و آزمایش قرار میدهد و روزیاش را بر او تنگ میگیرد میگوید: «ما دیگر خدا زده هستیم». اینها خدازدگی نیست. خدازدگی چیست؟ آن چیزهایی که از اعمال خودتان ناشی میشود: کلّا بَلْ لاتُکرِمونَ الْیتیمَ. وَ لا تَحاضّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ. اینها بدبختی است، که ان شاء الله در جلسه بعد توضیح میدهیم. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
تفسیر سوره فجـر
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
فَأمَّا الاْنْسانُ إذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیقولُ رَبّی أکرَمَنِ. وَ أمّا إذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزْقَهُ فَیقولُ رَبّی أهانَنِ. کلّا بَلْ لاتُکرِمونَ الْیتیمَ. وَ لاتَحاضّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ. وَ تَأْکلونَ التُّراثَ أکلاً لَمّآ. وَ تُحِبّونَ الْمالَ حُبّآ جَمّآ[1].
آیات سوره مبارکه فجر است. دو فراز از این سوره را در جلسه قبل تفسیر کردیم. فراز اول پنج آیه کوتاه بود که سوگند بود و فراز دوم در باره آن عذابی بود که خدای متعال به قوم عاد و به فرعون و فرعونیان مسلط کرد و عاقبت سوء کفران نعمت آنها.
[1]. فجر / 15 ـ 20.
از اینجا (فَأمَّا الاْنْسانُ...) شروع میکند به بیان یک اصل کلی که آنچه قبلا راجع به عاقبت قوم عاد و قوم فرعون گفته شد مصداق این اصل کلی است.
نعمت و نقمت، وسیله امتحان الهی است
برای اینکه مقصود خوب روشن بشود مقدمه کوتاهی عرض میکنیم[1]و آن اینکه: آیا نعمتهای دنیا و خیرات و برکات و به تعبیر دیگر رزقها و نصیبهایی که به انسان میرسد، برای انسان نعمت و کرامت است یا نه؟ برعکس، آیا فقرها و بیماریها و گرفتاریها، برای انسان شقاء و شقاوت شمرده میشود؟ یعنی آیا رزقها علامت لطف و کرامت الهی است و دلیل بر این است که این بنده مورد عنایت خاصی است که مستلزم نوعی تقرب به خداوند است؟ و آیا فقرها و گرفتاریها علامت این است که این بنده دور از خداوند و مورد بیعنایتی خداوند است چون استحقاق عنایت و لطف خدا را ندارد؟ یا نه، عکس قضیه است و آنچه که ما به عنوان نعمت و کرامت میشناسیم مثل مال و ثروت و سلامت، بلا و شقاوت است و فقر و بیماری و گرفتاری، برای انسان کرامت و نعمت است؟
اینجا در جواب، قرآن بیان خیلی لطیفی دارد و آن این است که هیچ کدام؛ نه اقبالِ نعمتهای دنیا برای انسان علامت عنایت خاص خداوند یا علامت لعنت خداوند و دوری از خداست و نه در نقطه مقابل، فقر و گرفتاری و بیچیزی فی حدذاته و به خودی خود علامت عنایت و لطف خداوند و یا علامت مبغوض خداوند واقع شدن و مورد عقاب الهی
[1]. اين مقدمه در جلسه قبل هم بيان شد.
قرار گرفتن است.
در منطق قرآن هر دوی اینها برای انسان فقط وسیله است که هم میتواند وسیله سعادت و کمال و تقرب واقع شود و هم میتواند وسیله شقاوت و دوری از خدا و بدبختی واقع شود؛ یعنی هیچ کدام بالفعل و بالذات دلیل بر هیچ چیزی نیست؛ نه انعام و اقبال دنیا به انسان علامت لطف یا بیلطفی الهی است و نه ادبارش، بلکه در منطق قرآن هر دوی اینها وسیله است و به تعبیر خود قرآن امتحان است. انسان میتواند از امتحانِ «داشتن» سرفراز بیرون بیاید و میتواند رفوزه بیرون بیاید، و نیز از امتحانِ «نداشتن» ممکن است موفق بیرون بیاید و ممکن است شکست خورده بیرون بیاید. و لهذا قرآن از هردوی اینها به عنوان ابتلا و امتحان الهی یاد میکند و میگوید هیچ کدام از اینها را فی حد ذاته چیزی نشمارید، ولی این طور به مسئله نگاه کنید که خدا این نعمتها را به من روزی کرده است پس من الان مورد آزمایش الهی هستم و باید بدانم که وظیفهام چیست. اگر انسان در موردِ داشتن، به وظیفهای که در آن شرایط و در آن وضع دارد عمل کند آن داشتن، نعمت واقعی است و اگر عمل نکند همان، وسیله بدبختی است. مثل ریسمانی است که به انسان بدهند که با آن، هم میتواند بالا برود و هم میتواند ته چاه برود. فقر هم همین طور است. چه بسا افرادی که در فقر به کمال و سعادت رسیدهاند و چه بسیار افرادی که از فقر به شقاء و بدبختی رسیدهاند، هم در دنیا بدبخت شدند هم در آخرت.
پس نه اغنیا میتوانند به آن دلیل که اغنیا هستند بگویند: «ما مورد عنایت الهی هستیم و شما فقرا اگر آدمهای خوبی بودید خدا اینقدر توی سرتان نمیزد» و نه فقرا میتوانند بگویند: «شما به دلیل اینکه اغنیا هستید آدمهای بدی هستید و ما به دلیل اینکه فقیر هستیم آدمهای
خوبی هستیم». نه غنی بودن دلیل خوبی یا بدی است و نه فقیر بودن، بلکه آن عکسالعملی که انسان در زمینه غنا و فقر نشان میدهد معین میکند که آیا این غنا سبب سعادت است یا سبب بدبختی.
تفاوت فقر و غنا از نظر امتحان الهی
ضمنا با اینکه هیچ کدام از فقر و غنا را قطع نظر از طرز رفتار انسان و از نظر نهایی نمیشود گفت نعمت مطلق یا نقمت مطلق است، ولی در عین حال قرآن در تعبیر، میان ایندو فرق گذاشته، چون در غنا دادنِ چیزی است و خدا نعمتی را در اختیار انسان قرار داده و در فقر ندادن چیزی است؛ یعنی خدا یکی را با دادن نعمت آزمایش میکند و دیگری را با ندادن نعمت. قهرا کار آن کسی که خدا با نعمت دادن او را مورد آزمایش قرار داده مشکلتر است از کار کسی که خدا با بازگرفتنِ نعمت او را مورد آزمایش قرار داده است.
پس خلاصه حرف در مورد قوم عاد و قوم فرعون این بود که خدا به اینها نعمتهای زیادی داد ولی آنها این نعمتها را سبب و وسیله طغیان و فساد قرار دادند. بعد به طور کلی میفرماید: فَأمَّا الاْنْسانُ.... اینجا همان طور که بعضی از مفسرین فرمودهاند مطلبی مقدَّر است؛ یعنی اینگونه بوده : خدای متعال انسان را تحت مراقبت خود دارد و دائما و لحظه به لحظه با هر حالتی انسان را مورد آزمایش قرار میدهد، فَأمَّا الاْنْسانُ إذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیقولُ رَبّی أکرَمَنِ. تعبیر خیلی عجیبی است! انسان آنگاه که خدا او را از طریق مثبت مورد امتحان و آزمایش قرار میدهد و نعمتهایش را در اختیارش قرار میدهد، به جای اینکه بگوید: «عجب مسئولیت سنگینی! خدا من را مورد چه امتحان بزرگی قرار داده!» و به جای این که فهمش این باشد که این امتحان خداست پس من باید ببینم
چطور از عهده این امتحان برمیآیم، میگوید: «به به! پس معلوم میشود من پیش خدا خیلی عزیزم. پس کار ما تمام است و خر ما از پل گذشته است». «فَأکرَمَهُ» به معنی این است که خدا نعمتی در اختیار انسان قرار داده، و «فَأکرَمَنِ» به معنی این است که انسان میگوید : «پس من عزیزکرده خدا هستم».
ضمنا کسی که این طور فکر میکند انسانی است که همه چیز را در داشتن خلاصه میکند؛ یعنی اگر از او بپرسید: «سعادت چیست؟» میگوید: پول داشتن. اگر بپرسید: «عزت و شرافت و تقرب خدا در چیست؟» میگوید: در پول داشتن. و چون پول دارد خودش را سعادتمند و عزیز و شرافتمند و مقرب به خدا میداند.
چنین انسانی قهرا وقتی باز مورد امتحان قرار بگیرد و خدا بر او روزی را تنگ بگیرد باز به جای اینکه با خودش فکر کند که یک امتحان الهی به این صورت برای من پیش آمده و این یک امتحان ثانوی است، میگوید: «دیگر خدا ما را زده و خوار کرده، کار ما از این حرفها گذشته»: وَ أمّا إذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزْقَهُ فَیقولُ رَبّی أهانَنِ. قرآن میگوید: نه در آنجا خدا تو را عزیز کرده و نه در اینجا خدا تو را زده، بلکه تلقی تو از آن داشتن و این نداشتن باید امتحان باشد. کلّا بَلْ لا تُکرِمونَ الْیتیمَ. اینجا خطاب به انسان است مخصوصا در وقتی که ]نعمت [دارد. قرآن میگوید: کلّا، سکوت! حرف نزن! مُهمَل نگو! بَلْ لا تُکرِمونَ الْیتیمَ. تو میگویی «من عزیز خدا هستم»؟! بیچاره! تو ]نعمت[ داری و در حالی که داری، یتیم پیش تو مُکرَم و محترم نیست؛ یعنی مال یتیم را میخورید و به یتیم کمک نمیکنید و یکدیگر را به کمک فقرا تشویق نمیکنید. این چه عزتی است؟! نداشتن صد درجه بهتر از این داشتن است و صد درجه بر این داشتن شرافت دارد. کلّا بَلْ