بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 94

گفت: کجا می‌روی؟ جواب داد: می‌خواهم به حسین بن علی آب برسانم. فورا سر حضرت را که مخفی کرده بود نشان داد و گفت: کار تمام شد. حال، این شخص که اینقدر تحت تأثیر احساسات بوده می‌گوید: فَوَ اللهِ ما رَأیتُ قَتیلاً مُضَمَّخآ بِدَمِهِ أحْسَنَ مِنْهُ وَ لا أنْوَرَ وَجْهآ، وَ لَقَدْ شَغَلَنی نورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هَیئَتِهِ عَنِ الْفِکرِ فی قَتْلِهِ[1]. یعنی آن درخشانی چهره آنچنان مرا مجذوب کرد که یادم رفت درباره کشته شدنش فکر کنم. و لا حول و لا قوة إلّا بالله العلی العظیم.

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان. ما را به حقایق اسلام و قرآن آشنا بفرما. انوار محبت، معرفت، خوف و خشیت خودت را در دلهای ما قرار بده.

پروردگارا ما را قدردان نعمتهای مادی و معنوی خودت قرار بده. به ما توفیق درک ابتلاها و امتحانات خودت و انجام وظایف خودمان عنایت بفرما.

پروردگارا حاجات مشروعه ما را برآور. ما را و همه مسلمانان را به وظایفمان آشنا بفرما. اموات ما، اموات جلسه ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.

[1]. همان.


صفحه 95

تفسیر سوره بلـد

بسم الله الرحمن الرحیم

لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ. لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. أیحْسَبُ أنْ لَنْ یقْدِرَ عَلَیهِ أحَدٌ. یقولُ أهْلَکتُ مالا لُبَدآ. أیحْسَبُ أنْ لَمْ یرَهُ أحَدٌ. ألَمْنَجْعَلْ لَهُ عَینَینِ. وَ لِسانآ وَ شَفَتَینِ. وَ هَدَیناهُ النَّجْدَینِ[1].

سوره مبارکه بلد است که از سور کوچک قرآن و از سور مکیه است. در جزء بیست و نهم سوره دیگری داشتیم به نام سوره «قیامت» که با «لااُقْسِمُ» شروع می‌شد و این دومین سوره‌ای است که با «لااُقْسِمُ» شروع می‌شود

[1]. بلد / 1 ـ 10.


صفحه 96

. لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ سوگند یاد نمی‌کنم به این شهر. قبلا عرض کرده‌ایم[1]که گاهی قسم خوردنها و سوگند یاد کردنها ضمنی و کنایی است. انسان گاهی در مورد چیزی که شایسته سوگند خوردن است مثلا می‌گوید: به جان پسرم سوگند یاد نمی‌کنم؛ یعنی جای سوگند هست و اگر مقتضی باشد سوگند می‌خورم. به هر حال اینجا تلویحا نوعی سوگند خوردن است. لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ سوگند یاد نمی‌کنم به این شهر. وَ أنْـتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. و حال آنکه تو مقیم هستی به این شهر. گفتیم که این «سوگند یاد نمی‌کنم» به طور کنایه، سوگند یاد کردن است، مثل اینکه می‌گوییم: «نه به جان تو سوگند» یا «نه به خدا» که در فارسی خیلی معمول است. این «نه به خدا» همان مفهوم «به خدا» را می‌دهد. منتها اینجا جمله‌ای اضافه شده: وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. این جمله از آن جمله‌هایی است که مثل بسیاری از موارد در قرآن، به چند صورت معنی می‌شود و هر چند صورت هم صحیح و درست است.

در قرآن گاهی یک جمله، مفید چند معناست

مکرر گفته‌ایم که در مورد قرآن هیچ مانعی ندارد که یک جمله در آنِ واحد مفید چند معنی باشد. شاید تشبیه کلام خدا به کلام انسان از یک نظر درست نباشد، ولی برای تفهیم و تمثیل مانعی ندارد. گاهی انسان جمله‌ای می‌گوید و خودش توجه دارد که این جمله به چند صورت می‌شود خوانده شود و همه هم درست است، گرچه شاید بعضی از صورتها از بعضی دیگر بهتر باشد. سعدی شعری دارد در توحید، که می‌گوید :

[1]. در اول سوره قيامت و وسط سوره تكوير كه می‌فرمايد: فَلا اُقْسِمُ بِالْخُنَّسِ.


صفحه 97

از درِ بخشندگی و بنده نوازی مرغِ هوا را نصیب و ماهی دریا

این شعر را می‌شود همین طور خواند، که معنایش این می‌شود: خداوند آنچنان بخشنده و بنده نوازی است که برای انسان مرغ هوا را نصیب کرده و ماهی دریا را (در این وجه «بنده» اختصاص به انسان دارد)؛ یعنی خدا روزی این موجود خاکی و بَرّی را، هم از هوا قرار داده و هم از دریا.

همین شعر ممکن است به این صورت خوانده شود: «مرغِ هوا را نصیبِ ماهی دریا» یعنی خدا حیوان هوایی را نصیب حیوانی که در دریا زندگی می‌کند قرار می‌دهد. همچنین می‌شود این طور خواند: «مرغِ هوا را نصیبْ ماهی دریا» یعنی ماهی دریا را نصیبِ مرغ هوا کرده. و نیز می‌شود این طور خواند: «مرغْ هوا را نصیب و ماهی دریا» یعنی نصیب مرغ، هوا را کرده است و نصیب ماهی، دریا را. و نیز این طور: «مرغْ هوا را نصیب و ماهی دریا»؛ یعنی مرغ، هم هوا نصیبش شده و هم ماهی دریا. و نیز این طور: «مرغِ هوا را نصیبِ ماهی و دریا»؛ یعنی مرغِ هوا و دریا را نصیبِ ماهی کرده است. همه این معانی می‌تواند در آنِ واحد درست و صحیح باشد[1].

معانی «حِلّ»

حال اینجا می‌فرماید: لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. اولا کلمه «حِلّ» در زبان عربی یا از ماده «حلول» (حَلَّ یحِلُّ) است که به معنی «حالّ» می‌شود. در این صورت معنی آیه چنین می‌شود: و تو حلول کننده‌ای در این شهر؛ یعنی اقامت داری در این شهر.

معنی دیگر «حِلّ»، «حلال» است. در این صورت معنی آیه چنین

[1]. در تفسير آيه «إلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر / 10) اين مطلب را گفته‌ايم و ديگرتكرار نمی‌كنيم.


صفحه 98

می‌شود: و حرمت تو در میان این مردم از بین رفته است؛ اینجا بلدِ حرام و شهرِ حرام است و همه چیز حتی حیوانات محترم‌اند[1]، ولی تو در اینجا برای این مردم حلال هستی؛ یعنی این مردم درباره یک حیوان ظلم را روا نمی‌دارند ولی درباره تو هر ظلمی را روا می‌دارند.

معنی دیگر «حِلّ»، «مُحِلّ بودن» است. در مکه مردم مُحرِم می‌شوند و در حال محرم بودن خیلی از چیزهایی که در حال مُحِلّ بودن بر آنها حرام نیست حرام می‌شود و نسبت به یک چیزهایی هم انسان در آنجا همیشه در حال احرام است مثل صید کردن و شکار کردن حیوانات حرم. «مُحِلّ بودن» به معنی این است که آنچه بر دیگران حرام است بر تو حلال است.

وجه اول

حال اگر در اینجا «حِلّ» را به معنی حلال و کسی که تمام حقوقش از بین رفته و هر ظلمی درباره او جایز است بگیریم آنوقت «لا اُقْسِمُ» به معنای حقیقی‌اش است؛ یعنی واقعا قسم نمی‌خورد. لااُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. من به این شهر که برای تو حرمتی قائل نیست قسم نمی‌خورم؛ یعنی این شهر آنوقت حرمت دارد که تو حرمت داشته باشی؛ وقتی تو که پیغمبر خدا هستی، در این شهر حرمت نداری پس من به این شهر قسم نمی‌خورم. این یک معنی است که فی حد ذاته می‌تواند درست باشد.

وجه دوم

اما اگر «حِلّ» را به معنی حلول کننده بگیریم معنی دیگری می‌دهد که

[1]. حتی در جاهليت هم اين جهت را رعايت می‌كردند.


صفحه 99

آن هم درست است. در این صورت معنی چنین می‌شود: سوگند به این شهر در حالی که تو مقیم آن هستی؛ یعنی چون تو در این شهر مقیم هستی من به این شهر سوگند یاد می‌کنم.

هر دو وجه مذکور از نظر نتیجه یکی می‌شود و حرمت پیغمبر را بیان می‌کند. در یک وجه می‌فرماید: چون تو کسی هستی که در این شهر درباره تو هر ظلم و ستمی را روا می‌دارند من به آن سوگند نمی‌خورم، چون قابل سوگند خوردن نیست. در وجه دیگر می‌فرماید: به دلیل اینکه تو در این شهر اقامت داری سوگند می‌خورم.

وجه سوم

وجه دیگر این است که به تعبیر صاحب کشّاف جمله «وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» جمله معترضه باشد که در میان دو قَسَم واقع شده. در این صورت معنی چنین می‌شود: سوگند به این شهر و تو در آینده مقیم این شهر خواهی بود (این جمله دوم معترضه است)؛ یعنی این شهری که امروز تو را از آن بیرون می‌کنند روزی تو به این شهر باز می‌گردی و این شهر، شهر و جایگاه تو خواهد بود (اشاره به فتح مکه است.)

کدام وجه اولویت دارد؟

ممکن است از میان معانی یک جمله، بعضی بر بعض دیگر اولویت داشته باشند. در میان این معانی، این معنی که «سوگند به این شهر در حالی که تو در آن اقامت داری» ]اولویت دارد. [یعنی گرچه إنَّ أوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکةَ مُبارَکآ وَ هُدی لِلْعالَمینَ[1]، اما فعلا ]این شهر [بتخانه شده و

[1]. آل عمران / 96.


صفحه 100

ما که الان به این شهر سوگند می‌خوریم به این دلیل است که تو در آن اقامت داری.

ادامه آیات

وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ. سوگند به پدری و آنچه این پدر ایلاد کرد، یعنی آن فرزندی که این پدر به وجود آورد. در واقع یعنی: و سوگند به پدری و آنچنان پسری. اگر می‌گفت «وَ مَنْ وَلَدَ» معنی چنین می‌شد: «و کسی که این والد او را به دنیا آورد» اما فرموده: وَ ما وَلَدَ. به تعبیر ادبی، عرب در مورد عاقل یعنی انسان و به عبارت دیگر در مورد شخص، «مَنْ» به کار می‌برد و در مورد شیء «ما»، کما اینکه در فارسی در مورد شخص «کس» به کار می‌بریم و در مورد شیء «چیز». اگر بگوییم : «کسی را دیدم» یعنی انسانی را دیدم، و اگر بگوییم: «چیزی را دیدم» یعنی غیر انسانی را دیدم، اعم از اینکه حیوان، نبات یا جماد باشد. ولی گاهی در مورد انسان، کلمه «چیز» به کار می‌رود و آن در مقام تعجب است. مثلا وقتی پهلوان فوق‌العاده‌ای را می‌بینیم می‌گوییم: «چه هست!» یا مثلا به پدری که پسرش کار نمایانی کرده و نبوغی نشان داده می‌گوییم: «آقا! ماشاء الله چه به دنیا آورده‌اید!» اینجا در مقام تعجب به جای «کس»، «چه» به کار می‌برند. در زبان عربی هم همین طور است. اینجا هم می‌فرماید: سوگند به پدری و آنچنان فرزندی.

مقصود از «والد» و «ما وَلَدَ» کیست؟

حال مقصود از این پدر و فرزند کیست؟ مفسرین گفته‌اند ـ و درست هم گفته‌اند ـ که به مناسبت شهر مکه، مقصود ابراهیم و اسماعیل است که کعبه به دست آنها پایه‌گذاری شد و شهر مکه به دست آنها تأسیس شد.


صفحه 101

در واقع یعنی: سوگند به پایه‌گذاران این شهر.

انسان در بطن زحمت و مشقت خلق شده است

حال مطلب چیست؟ مطلب خیلی مهم است. لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. «کبَد» یعنی زحمت، مشقت، رنج. ما انسان را در بطن زحمت و مشقت آفریده‌ایم؛ یعنی زندگی انسان از زحمت و مشقت خالی نیست و در هر وضعی که باشد دچار نوعی مشقت و ناراحتی است. منتها ناراحتی دو نوع است[1]:

یک نوع ناراحتیهایی است که انسان در اثر کارهای پرمشقت بدنی و فقرها و بیماریها پیدا می‌کند. نوع دوم ناراحتیهایی است که کسی که تجربه نکرده باور نمی‌کند عده‌ای از مردم با اینکه از نظر بدنی و نیازهای مادی هیچ رنجی ندارند، ولی از نظر روحی و معنوی زندگی برایشان از زندان بدتر است. تکالیف ـ که انسان آنها را تکلیف یعنی مشقت می‌داند ـ بهترین راه است برای اینکه از مشقتهای انسان بکاهد.

أیحْسَبُ الاِْنْسانُ أنْ لَنْ یقْدِرَ عَلَیهِ أحَدٌ. انسان چون احساس می‌کند همه چیز آن طور که می‌خواهد واقع نمی‌شود پس می‌فهمد که محاط است به یک سلسله عواملی که خارج از اختیار اوست و زمام کار عالم به دست او داده نشده است بلکه به دست کس دیگری است. پس ای بشر! بفهم که قدرت دیگری مافوق تو هست که مسلط بر توست و اوست که هر طور بخواهد در مورد تو عمل می‌کند.

یقولُ أهْلَکتُ مالا لُبَدآ. این آیه همان طور که سیاقش نشان می‌دهد و مفسرین گفته‌اند، شأن نزول خاصی دارد. مرد ثروتمندی مسلمان شد. بعد طبق عادت جاهلیت گناهانی مرتکب می‌شد ولی چون مسلمان شده

[1]. ما اين مطلب را در تفسير آيه «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ» بيشتر توضيح می‌دهيم.