بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 97

از درِ بخشندگی و بنده نوازی مرغِ هوا را نصیب و ماهی دریا

این شعر را می‌شود همین طور خواند، که معنایش این می‌شود: خداوند آنچنان بخشنده و بنده نوازی است که برای انسان مرغ هوا را نصیب کرده و ماهی دریا را (در این وجه «بنده» اختصاص به انسان دارد)؛ یعنی خدا روزی این موجود خاکی و بَرّی را، هم از هوا قرار داده و هم از دریا.

همین شعر ممکن است به این صورت خوانده شود: «مرغِ هوا را نصیبِ ماهی دریا» یعنی خدا حیوان هوایی را نصیب حیوانی که در دریا زندگی می‌کند قرار می‌دهد. همچنین می‌شود این طور خواند: «مرغِ هوا را نصیبْ ماهی دریا» یعنی ماهی دریا را نصیبِ مرغ هوا کرده. و نیز می‌شود این طور خواند: «مرغْ هوا را نصیب و ماهی دریا» یعنی نصیب مرغ، هوا را کرده است و نصیب ماهی، دریا را. و نیز این طور: «مرغْ هوا را نصیب و ماهی دریا»؛ یعنی مرغ، هم هوا نصیبش شده و هم ماهی دریا. و نیز این طور: «مرغِ هوا را نصیبِ ماهی و دریا»؛ یعنی مرغِ هوا و دریا را نصیبِ ماهی کرده است. همه این معانی می‌تواند در آنِ واحد درست و صحیح باشد[1].

معانی «حِلّ»

حال اینجا می‌فرماید: لا اُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. اولا کلمه «حِلّ» در زبان عربی یا از ماده «حلول» (حَلَّ یحِلُّ) است که به معنی «حالّ» می‌شود. در این صورت معنی آیه چنین می‌شود: و تو حلول کننده‌ای در این شهر؛ یعنی اقامت داری در این شهر.

معنی دیگر «حِلّ»، «حلال» است. در این صورت معنی آیه چنین

[1]. در تفسير آيه «إلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ يَرْفَعُهُ» (فاطر / 10) اين مطلب را گفته‌ايم و ديگرتكرار نمی‌كنيم.


صفحه 98

می‌شود: و حرمت تو در میان این مردم از بین رفته است؛ اینجا بلدِ حرام و شهرِ حرام است و همه چیز حتی حیوانات محترم‌اند[1]، ولی تو در اینجا برای این مردم حلال هستی؛ یعنی این مردم درباره یک حیوان ظلم را روا نمی‌دارند ولی درباره تو هر ظلمی را روا می‌دارند.

معنی دیگر «حِلّ»، «مُحِلّ بودن» است. در مکه مردم مُحرِم می‌شوند و در حال محرم بودن خیلی از چیزهایی که در حال مُحِلّ بودن بر آنها حرام نیست حرام می‌شود و نسبت به یک چیزهایی هم انسان در آنجا همیشه در حال احرام است مثل صید کردن و شکار کردن حیوانات حرم. «مُحِلّ بودن» به معنی این است که آنچه بر دیگران حرام است بر تو حلال است.

وجه اول

حال اگر در اینجا «حِلّ» را به معنی حلال و کسی که تمام حقوقش از بین رفته و هر ظلمی درباره او جایز است بگیریم آنوقت «لا اُقْسِمُ» به معنای حقیقی‌اش است؛ یعنی واقعا قسم نمی‌خورد. لااُقْسِمُ بِهذَا الْبَلَدِ. وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ. من به این شهر که برای تو حرمتی قائل نیست قسم نمی‌خورم؛ یعنی این شهر آنوقت حرمت دارد که تو حرمت داشته باشی؛ وقتی تو که پیغمبر خدا هستی، در این شهر حرمت نداری پس من به این شهر قسم نمی‌خورم. این یک معنی است که فی حد ذاته می‌تواند درست باشد.

وجه دوم

اما اگر «حِلّ» را به معنی حلول کننده بگیریم معنی دیگری می‌دهد که

[1]. حتی در جاهليت هم اين جهت را رعايت می‌كردند.


صفحه 99

آن هم درست است. در این صورت معنی چنین می‌شود: سوگند به این شهر در حالی که تو مقیم آن هستی؛ یعنی چون تو در این شهر مقیم هستی من به این شهر سوگند یاد می‌کنم.

هر دو وجه مذکور از نظر نتیجه یکی می‌شود و حرمت پیغمبر را بیان می‌کند. در یک وجه می‌فرماید: چون تو کسی هستی که در این شهر درباره تو هر ظلم و ستمی را روا می‌دارند من به آن سوگند نمی‌خورم، چون قابل سوگند خوردن نیست. در وجه دیگر می‌فرماید: به دلیل اینکه تو در این شهر اقامت داری سوگند می‌خورم.

وجه سوم

وجه دیگر این است که به تعبیر صاحب کشّاف جمله «وَ أنْتَ حِلٌّ بِهذَا الْبَلَدِ» جمله معترضه باشد که در میان دو قَسَم واقع شده. در این صورت معنی چنین می‌شود: سوگند به این شهر و تو در آینده مقیم این شهر خواهی بود (این جمله دوم معترضه است)؛ یعنی این شهری که امروز تو را از آن بیرون می‌کنند روزی تو به این شهر باز می‌گردی و این شهر، شهر و جایگاه تو خواهد بود (اشاره به فتح مکه است.)

کدام وجه اولویت دارد؟

ممکن است از میان معانی یک جمله، بعضی بر بعض دیگر اولویت داشته باشند. در میان این معانی، این معنی که «سوگند به این شهر در حالی که تو در آن اقامت داری» ]اولویت دارد. [یعنی گرچه إنَّ أوَّلَ بَیتٍ وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذی بِبَکةَ مُبارَکآ وَ هُدی لِلْعالَمینَ[1]، اما فعلا ]این شهر [بتخانه شده و

[1]. آل عمران / 96.


صفحه 100

ما که الان به این شهر سوگند می‌خوریم به این دلیل است که تو در آن اقامت داری.

ادامه آیات

وَ والِدٍ وَ ما وَلَدَ. سوگند به پدری و آنچه این پدر ایلاد کرد، یعنی آن فرزندی که این پدر به وجود آورد. در واقع یعنی: و سوگند به پدری و آنچنان پسری. اگر می‌گفت «وَ مَنْ وَلَدَ» معنی چنین می‌شد: «و کسی که این والد او را به دنیا آورد» اما فرموده: وَ ما وَلَدَ. به تعبیر ادبی، عرب در مورد عاقل یعنی انسان و به عبارت دیگر در مورد شخص، «مَنْ» به کار می‌برد و در مورد شیء «ما»، کما اینکه در فارسی در مورد شخص «کس» به کار می‌بریم و در مورد شیء «چیز». اگر بگوییم : «کسی را دیدم» یعنی انسانی را دیدم، و اگر بگوییم: «چیزی را دیدم» یعنی غیر انسانی را دیدم، اعم از اینکه حیوان، نبات یا جماد باشد. ولی گاهی در مورد انسان، کلمه «چیز» به کار می‌رود و آن در مقام تعجب است. مثلا وقتی پهلوان فوق‌العاده‌ای را می‌بینیم می‌گوییم: «چه هست!» یا مثلا به پدری که پسرش کار نمایانی کرده و نبوغی نشان داده می‌گوییم: «آقا! ماشاء الله چه به دنیا آورده‌اید!» اینجا در مقام تعجب به جای «کس»، «چه» به کار می‌برند. در زبان عربی هم همین طور است. اینجا هم می‌فرماید: سوگند به پدری و آنچنان فرزندی.

مقصود از «والد» و «ما وَلَدَ» کیست؟

حال مقصود از این پدر و فرزند کیست؟ مفسرین گفته‌اند ـ و درست هم گفته‌اند ـ که به مناسبت شهر مکه، مقصود ابراهیم و اسماعیل است که کعبه به دست آنها پایه‌گذاری شد و شهر مکه به دست آنها تأسیس شد.


صفحه 101

در واقع یعنی: سوگند به پایه‌گذاران این شهر.

انسان در بطن زحمت و مشقت خلق شده است

حال مطلب چیست؟ مطلب خیلی مهم است. لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. «کبَد» یعنی زحمت، مشقت، رنج. ما انسان را در بطن زحمت و مشقت آفریده‌ایم؛ یعنی زندگی انسان از زحمت و مشقت خالی نیست و در هر وضعی که باشد دچار نوعی مشقت و ناراحتی است. منتها ناراحتی دو نوع است[1]:

یک نوع ناراحتیهایی است که انسان در اثر کارهای پرمشقت بدنی و فقرها و بیماریها پیدا می‌کند. نوع دوم ناراحتیهایی است که کسی که تجربه نکرده باور نمی‌کند عده‌ای از مردم با اینکه از نظر بدنی و نیازهای مادی هیچ رنجی ندارند، ولی از نظر روحی و معنوی زندگی برایشان از زندان بدتر است. تکالیف ـ که انسان آنها را تکلیف یعنی مشقت می‌داند ـ بهترین راه است برای اینکه از مشقتهای انسان بکاهد.

أیحْسَبُ الاِْنْسانُ أنْ لَنْ یقْدِرَ عَلَیهِ أحَدٌ. انسان چون احساس می‌کند همه چیز آن طور که می‌خواهد واقع نمی‌شود پس می‌فهمد که محاط است به یک سلسله عواملی که خارج از اختیار اوست و زمام کار عالم به دست او داده نشده است بلکه به دست کس دیگری است. پس ای بشر! بفهم که قدرت دیگری مافوق تو هست که مسلط بر توست و اوست که هر طور بخواهد در مورد تو عمل می‌کند.

یقولُ أهْلَکتُ مالا لُبَدآ. این آیه همان طور که سیاقش نشان می‌دهد و مفسرین گفته‌اند، شأن نزول خاصی دارد. مرد ثروتمندی مسلمان شد. بعد طبق عادت جاهلیت گناهانی مرتکب می‌شد ولی چون مسلمان شده

[1]. ما اين مطلب را در تفسير آيه «وَ هَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ» بيشتر توضيح می‌دهيم.


صفحه 102

بود ناراحت می‌شد و می‌آمد خدمت رسول اکرم و ایشان هم به او دستور انفاق و کفاره می‌دادند. تا جایی که دید از این راه مال زیادی از دستش می‌رود و در جایی گفت : «از روزی که به این دین گرایش پیدا کردم مال و ثروتم از دستم رفت و فانی شد». آیات بعد ناظر به این مطلب و قسمتهایی است که در اول سوره گفته شده.

یقولُ أهْلَکتُ مالا لُبَدآ ]آن مرد می‌گوید :[ چه مال زیادی را در این راه از دست دادم! أیحْسَبُ أنْ لَمْ یرَهُ أحَدٌ آیا خیال می‌کند هیچ کس او را نمی‌بیند و ناظر به احوال او نیست؟! آیا خیال می‌کند اگر در راه خدا داده خدای متعال نمی‌بیند و نمی‌داند و اگر در راه هوای نفس داده باز هم خدای متعال نمی‌بیند و نمی‌داند؟!

بعد می‌فرماید: تو چطور چنین تصور می‌کنی؟! خدا به تو چشم و زبان و دو لب داده و ـ به قول معروف ـ مُعطی شیء فاقد شیء نیست؛ یعنی اگر موجودی کمالی را به موجود دیگر عنایت کند محال است خود او فاقد آن کمال باشد.

ذات نایافته از هستی بخش کی تواند که شود هستی بخش

کهنه ابری که بود ز آب تهی کی تواند که کند آب دهی

آیا خدایی که به انسان بینایی می‌دهد خودش بینا نیست؟! آیا خدایی که به انسان علم داده عالم نیست؟! علم، قدرت، شعور، وجدان و درک جزء پدیده‌های این عالم است، آنوقت آن کسی که این پدیده‌ها را به موجودات عالم داده خودش آنها را ندارد؟! تو قوه‌ای داری که با آن ببینی، آنوقت آیا خدای تو نمی‌بیند؟! تو زبان و دو لب داری که آنچه را می‌دانی به دیگران بفهمانی، آنوقت آیا خدای تو چنین قوه‌ای که آنچه را می‌داند به دیگران بفهماند، ندارد؟!


صفحه 103

ألَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَینَینِ. وَ لِسانآ وَ شَفَتَینِ. وَ هَدَیناهُ النَّجْدَینِ[1]. آیا ما به انسان دو چشم ندادیم؟! آیا ما به او زبان و دو لب ندادیم؟! ما انسان را به دو نجد هدایت کردیم. عرب به سرزمین مرتفع[2]و همچنین به راههایی که در سرزمینهای مرتفع وجود دارد «نجد» می‌گوید[3].

قرآن می‌گوید: دو راه وجود دارد که هر دو هم سنگلاخ است و راههایی است که با مشقت و زحمت زیاد باید طی شود، و ما هر دو راه را به انسان نشان داده‌ایم. ما به انسان دو راه را نموده‌ایم و گفته‌ایم هر کدام را می‌خواهی برو، ولی راه حق و خیر این است و راه شر آن.

چرا قرآن به راه خیر و راه شر «نجد» گفته؟

حال چرا قرآن این دو راه را «نجد» یعنی راه سخت و پرزحمت نامیده است؟ در آیات قبل هم خواندیم: لَقَدْ خَلَقْنَا الاْنْسانَ فی کبَدٍ. چطور هم راه خیر صعب‌العبور است و هم راه شر؟ نکته اساسی اینجاست. هر دو راه، سختی دارد اما تفاوت در این است که راه خیر اولش سخت است و هرچه انسان آن را طی می‌کند سهل‌تر و آسان‌تر می‌شود، مثل راهی که اولش سربالایی است و در نیمه افقی می‌شود و در آخر سراشیبی، ولی راه شر درست برعکس است، اولش خیلی آسان و جذاب و دارای کشش است ولی هر چه انسان بیشتر طی می‌کند سخت‌تر می‌شود.

[1]. اينجاست كه قسمتهای اول بحث روشن می‌شود.

[2]. سرزمينی كه در عربستان وجود دارد و به آن «نجد» می‌گويند، به همين اعتبار است. در جغرافی به سرزمينمرتفع «فلات»می‌گويند.

[3]. مثلا به راهی كه به دامنه كوه كشيده می‌شود «نجد» می‌گويند.


صفحه 104

روایتی از رسول اکرم

امیرالمؤمنین از رسول اکرم نقل می‌کنند که فرمود: حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَکارِهِ وَ حُفَّتِ النّارُ بِالشَّهَواتِ[1]بهشت در وسط سختیها قرار گرفته و انسان وقتی می‌خواهد به بهشت برود باید دیوار سختیها را بشکافد، ولی جهنم برعکس است، انسان از یک راه خیلی آسان و پرلذتی می‌رود و یکمرتبه دچار آن همه سختیها می‌شود.

پس خصلت کار خیر این است که اولش سخت است چون انسان باید خودش را تمرین بدهد تا عادت کند، ولی همین قدر که به کار خیر عادت کرد آن را به آسانی و راحتی و با لذت فراوان انجام می‌دهد. اما کار شر بر عکس است، چون اثر گناه سنگین کردن انسان است.

تعبیرات قرآن در مورد گناه

مکرر گفته‌ایم که قرآن در مورد گناهان تعبیراتی دارد که معنایش این است که گناه بار انسان را سنگین می‌کند، یعنی هر گناهی به منزله باری است که روی دوش انسان گذاشته می‌شود به طوری که انسان در آخر احساس می‌کند کأنـّه زیر کوهی قرار گرفته، بر خلاف مردم اهل خیر که هر چه بیشتر کار خیر انجام می‌دهند احساس می‌کنند کأنـّه در حال بال درآوردن‌اند. لهذا به گناه گفته می‌شود «ذَنْب». «ذنب» یعنی دُم. انسان هرچه گناه می‌کند مثل این است که برایش دم می‌روید و روز به روز این دم بزرگتر می‌شود و حرکت را برایش دشوار می‌کند. قرآن در تعبیر دیگر از گناه تعبیر به «وِزْر» می‌کند. «وزر» یعنی بار سنگین. وَ لاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْری[2].

[1]. بحارالانوار، ج 67 / ص 78 و ج 68 / ص 72.

[2]. إسراء / 15، فاطر / 18.