سورههای مکیه است؛ چون سورههای مکیه سورههای ابتدای بعثت است و سورههای تذکر و تنبه و تکان دهنده است، ولی سورههای مدنیه اغلب سورههایی است که در آنها مقررات بیان شده و لهذا آیههای طولانیتر و مفصلتر در این سورهها آمده.
این سوره با چند سوگند شروع میشود، سوگندهای عجیبی که همین سوگندها سبب شده که با اینکه در قرآنها معمولا مینویسند این سوره مکیه است[1]، ولی در عین حال بعضی ـ مثل تفسیر المیزان ـ بگویند به قرینه مطلبی که در این سوگندها بیان شده، این سوره مدنیه است. قسمها قسمهای عجیبی است. میفرماید: وَ الْعادِیاتِ ضَبْحآ سوگند به اسبهای دونده در حالی که نفس نفس میزنند (اسبهای مجاهدان را میگوید)، سوگند به اسبهای سربازان.
فَالْمورِیاتِ قَدْحآ آن اسبها که در روی صخرهها و سنگها حرکت میکنند[2]. اسب، بالخصوص وقتی که نعل به پایش باشد و روی سنگها به شدت به اصطلاح سَرتاز حرکت کند ]به خاطر[ اصطکاکی که نعل اسب با سنگها پیدا میکند جرقه میزند. میفرماید: فَالْمورِیاتِ قَدْحآ همان اسبها که روی این سنگها حرکت میکنند و از زیر سم آنها برقْ جرقه میزند و آتش میافروزد.
فَالْمُغیراتِ صُبْحآ آن اسبهایی که در سپیده دم بر دشمن شبیخون میزنند. (البته اینجا ضمنا اسب سواران را میگوید، وقتی به اسبِ سرباز قسم میخورد این، احترام خود سرباز هم هست.) آنچنان پیشدستی
[1]. من خودم فكر میكنم مكیه است، نه به طور جزم.
[2]. آقایانی كه مثل ما دهاتی باشند اگر اسب را دیده باشند ]میدانند كه[ خودش یك ]عالمی دارد. [یكی ازچیزهایی كه من همیشه برای آن ناراحتم این است كه ماشین دارد نسل اسب را برمیاندازد.
میکنند که هنوز دشمن در اردوگاه خودش تکان نخورده بر سر دشمن وارد میشوند.
فَاَثـَرْنَ بِهِ نَقْعآ. قبلا صحبت از این بود که جرقه برق میافروزند. معلوم است که حرکت اسبها در سنگستان را میگوید. بعد از اینکه میگوید شبانه و صبحانه بر سر دشمن فرود میآیند، میگوید: فَاَثـَرْنَ بِهِ نَقْعآ گرد و خاک را به آسمان بلند میکنند. معلوم است که دشمن روی سنگها اتراق نمیکند، بلکه در دشت اتراق میکند. اینها از راههای دیگری و از سنگستان و کوهستان میروند تا دشمن متوجه نشود و یکمرتبه وارد دشت میشوند و بر سر دشمن فرود میآیند، دشمن هم از جا بلند میشود و حرکت میکند، آنگاه گرد و خاک به آسمان بلند میشود به طوری که چشمها جایی را نمیبینند[1].
فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعآ خودشان را در همان گرداب جمعیت میاندازند، در قلب دشمن فرو میروند. قرآن چه میخواهد بگوید؟ چرا به اینها قسم میخورد؟ میخواهد بگوید اینها در نزد ما مقدساند، سم اسب سرباز مقدس است، گردی که او بلند میکند مقدس است، آن فرود شبانهای که مثل صاعقه بر سر دشمن وارد میشود و پیش دستی میکند، مقدس است.
شأن نزول
در روایات ما آمده است که شأن نزول این آیات مربوط به غزوهای است که آن را ذات السلاسل میگویند. این غزوه در وقتی بود که دشمن به دنیای اسلام هجوم آورده بود و رسول اکرم چند بار مسلمین را فرستادند،
[1]. ز سمّ ستوران در آن پهن دشتزمین شد شش و آسمان گشت هشت
یک بار به سرکردگی ابوبکر و یک بار به سرکردگی عمر. بعد عمرو عاص پیشنهاد کرد و گفت: یا رسولَ الله ما باید با نیرنگ کاری بکنیم. او هم رفت و نتوانست کاری انجام دهد. در نهایت امر کار به علی (ع) واگذار شد. ایشان بیراهه و کوهستان را ]برای حرکت[ انتخاب کردند. شبانه از کوهستان رفتند به طوری که صبح در سپیده دم (بینالطلوعین) بر سر دشمن وارد آمدند و کار دشمن ساخته شد. فاصله از مدینه تا آنجا زیاد بود. در همان روز وقتی که پیغمبر اکرم به مسجد مدینه آمدند و به نماز ایستادند، بعد از حمد این سوره را خواندند[1].
اصحاب دیدند پیغمبر اکرم بعد از سوره حمد چیزهای جدیدی خواندند. وقتی که نماز تمام شد گفتند: یا رسول الله ما این آیات را تا به حال نشنیده بودیم. فرمود: همین امروز جبرئیل بر من نازل شد و خبر از فتح علی داد.
مکرر گفتهایم قرآن وقتی به چیزی سوگند میخورد میخواهد بگوید من این را محترم و مقدس میشمارم.
بعد از این سوگندها میگوید: اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ ]قسم به این چیزها[ که انسان چقدر کافر نعمت است نسبت به پروردگار خودش! به جای اینکه نعمتی را قدر بداند، در مقابل آن ایستادگی میکند. مثل بچهای که پدر و مادر برای بهبود و شفای او دوا یا غذایی تهیه کردهاند و او میزند و میخواهد همه را درهم بشکند. مفسرین گفتهاند ـ درست هم گفتهاند ـ که قرآن با این «اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ» نظر دارد به همان مردمی که به جای اینکه دعوت پیغمبر را بپذیرند، میخواهند به مدینه حمله کنند. میگوید: آیا قدردانی این نعمتی که خدا به شما داده این است که
[1]. به همان نسبت كه سوره «اِذا زُلْزِلَتْ» در انسان تذكر به قیامت و احساس بازگشت به سوی حق را بیدار میكنداین سوره در انسان حس سلحشوری را بیدار میكند. عرب هم در این جهت خیلی عجیب بود.
بخواهید به مدینه حمله کنید؟! اِنَّ الاِْنْسانَ لِرَبِّهِ لَکنودٌ. «کنود» یعنی کفور، کافر نعمت، کافر ماجرا، حق ناشناس.
وَ اِنَّهُ عَلی ذلِک لَشَهیدٌ و همانا خود انسان هم گواه است؛ اگر از خودش هم بپرسی، فطرتش تصدیق میکند که یک موجود کافرْ نعمتِ حق ناشناسی است.
وَ اِنَّهُ لِحُبِّ الْخَیرِ لَشَدیدٌ. این جمله را دو جور میتوان معنی کرد: یکی اینکه «لشدید لحبّ الخیر»، یعنی انسان خیلی پول دوست است. دوم اینکه: انسان خیلی بخیل است؛ چرا؟ چون پول را خیلی دوست دارد. اینجا قرآن از پول به «خیر» تعبیر کرده. در قرآن مکررا از ثروت به «خیر» تعبیر شده: کتِبَ عَلَیکمْ اِذا حَضَرَ اَحَدَکمُ الْمَوْتُ اِنْ تَرَک خَیرآ...[1]اگر خیری را بعد از خود باقی بگذارد. میخواهد بگوید خود ثروت فی حد ذاته برای بشر شر نیست، بلکه بسته شدن انسان به این ثروت است که شر است.
انسان باید رها باشد و جز به خدای متعال به هیچ موجودی نباید بسته باشد. اصلا علاقه یعنی بستگی. انسان نباید خودش را مانند یک اسب که به گردنش افسار میزنند و افسارش را به چیزی میبندند، به چیزی ببندد. تنها موجودی که اگر انسان خودش را به او ببندد بندگی او عین رهایی است خداست؛ چون خدا یک موجود نامتناهی است. اگر انسان با خدا باشد هر چه برود باز هم راه جلویش باز است و تا ابد هم سیر کند باز پایان نمیپذیرد، بر خلاف هر چیز دیگر. پول ـ به اصطلاح امروز ـ انسان را تثبیت میکند؛ یعنی در خودش متوقف میکند و نگه میدارد و جلوی حرکت و تکامل انسان را میگیرد.
[1]. بقره / 180. ]ترجمه: هر گاه یكی از شما را مرگ فرا رسد و مالی بر جای گذارد، مقرر شد كه درباره پدر ومادر و خویشاوندان، از روی انصاف وصیت كند. و این شایسته پرهیزكاران است.[
قرآن از ثروت تعبیر به «خیر» کرده، یکی از این جهت که ثروت فی حد ذاته بد نیست (نگویید اگر ثروت بد است چرا اصلا این موجود لعنتی به نام پول در دنیا هست؟!) بلکه بسته شدن تو به ثروت (حبّ الخیر)[1]بد است. تو نباید گردنت را به آن ببندی و بایستی. و دیگر از این جهت از ثروت تعبیر به «خیر» کرده که خدای متعال در فطرت انسان حب و دوستی خیر مطلق را گذاشته و خیر مطلق خداست. ]ای انسان![ تو خیر مطلق را رها کردهای و به یک خیر محدود و جزئی که به درد وسیله بودن میخورد نه به درد هدف بودن ]چسبیدهای؛[ آن را که باید وسیله باشد، هدف قرار دادهای و آن را که باید برای تو هدف باشد بکلی فراموش کردهای.
اَفَلا یعْلَمُ اِذا بُعْثِرَ ما فِی الْقُبورِ. وَ حُصِّلَ ما فِی الصُّدورِ. آیا انسان نمیداند آن وقتی که برانگیخته شود آنچه که در قبرهاست و آن وقتی که تحصیل شود، بیرون آورده شود، استخراج شود، جدا شود، تمیز داده شود هر چه که در سینههاست (یعنی باطنها همه بیرون ریخته شود)، آیا انسان نمیداند که آن وقت چه میشود؟! آیا نمیداند چنین چیزی در پیش است[2]؟!
بعد میفرماید: اِنَّ رَبَّهُمْ بِهِمْ یوْمَئِذٍ لَخَبیرٌ. اگر او نمیداند، پروردگارش خبیر و آگاه است؛ او نداند، ولی پروردگارِ خبیر و آگاه همه چیز را میداند.
[1]. «حب» همان علاقه و محبت است.
[2]. یعنی میداند.
مختصری درباره حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه)
امشب شب وفات حضرت موسی بن جعفر (سلام الله علیه) است. امام موسی بن جعفر (ع) یک تاریخچه مخصوص به خود دارند که هم با تاریخچه پدرشان امام صادق (ع) فرق میکند و هم با تاریخچه فرزندشان امام رضا (ع)؛ مقصودم این است که زمانشان نه شبیه به زمان امام صادق است و نه شبیه به زمان حضرت رضا. زمان امام صادق دوره فَترت است؛ دورهای است که حکومت از دودهای به دوده دیگر منتقل میشود، از امویها به عباسیها، و چون دوره انتقال حکومت است، برای یک مدت موقت (فاصله اول جوانی تا چند سال مانده به آخر عمر ایشان، نه همه عمرشان) دوره فترت و آزادی بود. در این دوره امام صادق توانستند وظایفی را که خدای متعال به عهدهشان گذاشته است از تعلیمات و بسط معارف و علوم اسلامی به قدر معتنابهی انجام بدهند به گونهای که آنچه ما الان داریم، بیشتر از ایشان است. اواخر زمان حضرت صادق که دوره منصور دوانیقی پیش آمد دوباره استبداد ـ مثل همان دوره بنیامیه، دوره عبدالملک مروان و معاویه و یزیدـ شدید شد، به طوری که حضرت سخت تحت نظر قرار گرفتند و مکرر ایشان را از مدینه به عراق میخواستند[1].
دوره امام کاظم (ع) مقارن است با آخر دوره منصور و بعد چند سالی دوره مهدی عباسی پسر منصور و بعد چند سالی دوره پسر مهدی به نام هادی و بعد دوره هارون الرشید، یک طاغوت بسیار بزرگ و
[1]. هنوز بغداد را نساخته بودند. بغداد را در آخر عمر ایشان ساختند و ایشان در آخرین سفری كه به عراقاحضار شدند، به بغداد جدید البناء آمدند. ولی بیشتر ایشان را به كوفه میخواستند چون آن وقت هنوز مركزخلافت بنیالعباس كوفه (نزدیك نجف فعلی) بود. مركز خلافت سفّاح كه اولین خلیفه عباسی است كوفه بود وبعد مركز خلافت منصور. در زمان منصور بغداد را ساختند و دارالخلافه از كوفه به بغداد انتقال پیدا كرد.
یک خلیفه بسیار مقتدر. بیشتر فشارهایی که به ایشان آمد، در زمان هارون بود.
اما اینکه ]دوره امام کاظم[ با زمان حضرت رضا متفاوت است: هارون پسرهایش را دوست داشت، هم امین را و هم مأمون را؛ مأمون را به خاطر لیاقتش و امین را به خاطر مادرش زبیده که دختر عمویش بود و امین از طرف مادر هم از بنیالعباس بود. خلافت را میان ایندو تقسیم کرد و قسمتهای عراق و حجاز و یمن و مصر و شام و سوریه را به امین واگذار کرد و مأمون را هم ولیعهد کرد و قسمتهای خراسان و... را به او واگذار کرد. ولی بعد دو برادر با یکدیگر جنگیدند، جنگ بسیار شدید، تا اینکه امین کشته شد و نوبت به مأمون رسید.
مأمون در شرایط خاصی قرار گرفته بود چون حامیاش ایرانیها بودند و ایرانیها علاقهمند به اهل بیت بودند و مجبور بود رعایت جانب اهل بیت را بکند. این بود که حضرت رضا را احضار کرد و پیشنهاد ولایتعهدی به ایشان داد و حضرت حاضر نمیشدند قبول کنند، بعد میخواست به زور ولایتعهد را به ایشان بدهد، باز هم قبول نکردند و در نهایت حضرت جنبه تشریفاتی به قضیه دادند، که داستانش مفصل است.
محبوبیت ائمه :
ولی زمان حضرت کاظم یک دوره بسیار بسیار شدیدی است. علت اصلی هم این بود که علی رغم همه تضییقات و فشارها و جاسوسیها ]علاقه مردم به ائمه اطهار برقرار بود.[ در تاریخ زندگی ائمه میبینید که مثلا یکدفعه شبانه میریختند داخل خانه امام صادق ببینند چه چیزی پیدا میکنند، چه نامهای و از چه کسی پیدا میکنند، آیا اسلحه یا پولی بیشتر از حد متعارف پیدا میکنند که علامت این باشد که سرباز تهیه
میکنند.
این کار مکرر انجام شده است. یکدفعه میریختند به خانه حضرت امام موسی کاظم. در مدینه یک وقت خیلی جنایت و خشونت کردند. در یک وضع بسیار بدی ریختند به خانه امام. اینها آنقدر تضییق میکردند که حتی نمیخواستند ائمه نان شبشان را داشته باشند؛ میگفتند اینها نباید چیزی داشته باشند. امام کاظم گاهی در شرایطی به سر میبردند که خانوادهشان به قدر کافی ساتر برای نماز نداشتند، به طوری که زنها وقتی میخواستند نماز بخوانند به نوبت میخواندند یا اگر میخواستند بیرون بروند، به نوبت میرفتند. این مقدار لباس نداشتند که خودشان را به قدر کافی بپوشانند. جلادها میریختند داخل خانه و هر چه بود غارت میکردند و میبردند.
ولی همه این کارها از نظر نفوذ و محبوبیت و علاقه مردم نتیجه معکوس میداد. مردم هر چه بود، به حسب فطرت مسلمان بودند و دنبال حقیقت میگشتند. بعضی از اینها هیچ ]روزنهای باقی[ نمیگذاشتند، در زمان امام صادق و زمان امام کاظم هر کسی را که تشخیص میدادند ]علاقهای به امام دارد،[ آن بهترین اصحاب و یارانشان را ]تحت فشار قرار میدادند. حاکم مدینه در زمان منصور[ داود بن علی یکی از یاران امام صادق را کشت. وقتی این مرد بزرگوار کشته شد امام صادق بسیار ناراحت شد که بعد هم طولی نکشید که بلا به سر خود آن قاتل آمد.
به هر حال این محبوبیت ائمه خشم و غضب اینها را بیشتر تحریک میکرد. آخر با امر معنوی و با حقیقت ]نمیشد مبارزه کرد.[ شیخ عباس قمی نقل میکند که یکی از خلفای اواخر دوره عباسی[1]سالها بعد از
[1]. عباسیون تا قرن هفتم بودند.