مقصود از «عصر»
در اینجا خداوند قسم به عصر خورده است. مقصود از «عصر» چیست؟ «عصر» آنجا که به معنی اسم استعمال میشود دو معنی دارد. اصل لغت «عصر» مصدر است و به معنی فشردن. اگر شما جامهای را زیر آب کنید و بعد آن را فشار دهید که آبش بیرون بیاید، به این عمل میگویند «عَصْر». یعنی فشار دادن شیئی به طوری که مایعی که در آن است بیرون بیاید[1].
ولی عرب این کلمه را به دو معنای دیگر هم استعمال میکند: یکی به معنی زمانه و روزگار، و دیگر به معنای همین وقت عصر، که الان ما هم استعمال میکنیم و مثلا میگوییم نماز عصر. پسین و قسمت آخر روز را هم «عصر» میگویند.
حال به چه مناسبت به زمانه و روزگار و همچنین به قسمت آخر روز عصر میگویند؟ من نمیتوانم اظهار نظر قطعی بکنم، یعنی در کتابهای لغت و تفاسیر ندیدم این مطلب را خوب بیان کرده باشند، ولی به نظر میرسد که به زمانه و روزگار از آن جهت «عصر» میگویند که روزگار انسانها را در خود میفشرد؛ مثل جامهای که بفشرند و آبش را بگیرند، روزگار و زمانه هم در مجموع حوادثش انسانها را در فشار قرار میدهد. روزگار یک نیروی فشار آورنده بر انسانهاست و به سختی و فشار دادن معروف است[2]. و علت اینکه به قسمت آخر روز «عصر» میگویند، ظاهرا این است که انسان شب میخوابد، استراحت میکند و تجدید نیرو و نشاط میکند،
[1]. در داستان حضرت یوسف در قرآن، یكی از آن دو نفر كه خواب دیده بودند میگوید: اِنّی اَرینی اَعْصِرُ خَمْرآ(یوسف / 36) یعنی در عالم رؤیا دیدم كه انگور برای خمر میفشارم؛ تعبیر این خواب چیست؟
[2]. رودكی میگوید :هموار كرد خواهی گیتی راگیتی است كی پذیرد همواری
صبح با یک طراوت و نشاطی بیرون میآید ولی تا عصر تدریجا از نو تحت فشار قرار میگیرد. عصر که میرسد، دیگر وقتی است که انسان تحت فشار قرار گرفته و خستگی عارضش شده است.
گفتیم عصر به معنی زمانه است. اگر الف و لام «العصر» را ]الف و لامِ[ جنس بگیریم به معنی زمانه است، ولی اگر الف و لام عهد بگیریم، یعنی قسم به آن زمان معین. در صورت دوم بعضی گفتهاند مقصود «آن زمان معین» است که مقصودشان عصر پیغمبر اکرم است و در بعضی روایات ما آمده که مقصود عصر حضرت حجت است.
اگر ما باشیم و ظاهر لفظ، ]مقصود[ همان دو معنی اول است: قسم به زمانه به طور کلی، یا : قسم به وقت عصر.
حکمت قسم خوردن قرآن به عصر
چرا قرآن قسم به زمانه میخورد؟ چون مردم همیشه به زمان و زمانه بدبیناند. میبینید که همیشه یکی از کارهای بشر فحش دادن به روزگار و زمانه است و این در اسلام نهی شده که انسان زمانه را مسئول بداند و فحش بدهد. روایت معروفی است که شخصی میگوید: خدمت حضرت رضا (ع) بودم و ایشان این موضوع را طرح کردند که مردم، زمانه را مورد ایراد قرار میدهند در حالی که زمان تقصیری ندارد. بعد اشعاری خواندند که میگویند از عبدالمطّلب است. فرمود :
یعیبُ النّاسُ کلُّهُمْ زَمانا فَما لِزَمانِنا عَیبٌ سِوانا
یعنی مردم، زمان را عیب میگیرند ولی زمان عیبی جز ما ندارد؛ اگر زمان عیبی دارد همین ما هستیم.
نَعیبُ زَمانَنا وَ الْعَیبُ فینا وَ لَوْ نَطَقَ الزَّمانُ بِنا هَجانا
یعنی ما زمان خودمان را عیب میگیریم و حال آنکه عیب در ماست نه
در زمان، و اگر زمانه زبان داشته باشد ما را مسخره میکند و میگوید بروید دنبال کارتان، خودتان را عیب بگیرید!
فَاِنَّ الذِّئْبَ یتْرُک لَحْمَ ذِئْبٍ وَ یأْکلُ بَعْضُنا بَعْضآ عَیانا
یعنی ما انسانها زمان را عیب میگیریم در صورتی که خودمان از گرگ بدتریم؛ گرگها دیگر خودشان را نمیدرند، گرگ گوسفند را میدرد اما گرگ گرگ را که از ابناء نوع خودش است نمیدرد؛ اما این، انسان است که ابناء نوع خودش را میدرد و انسانْدَر است.
پس قرآن قسم میخورد به زمانه برای اینکه انسان به زمانه بدبین نباشد، در عین اینکه زمانه را با لغت «عصر» یاد میکند که گفتیم به معنی فشار دادن است. سختی وارد کردن زمانه، نقص نیست، بلکه همین سختی وارد کردنهاست که انسان را به کمال میرساند. اگر بخواهیم از دانهای روغنش را بگیریم باید آن را در هاونی بکوبیم. ولی وقتی که کوبیدیم نتیجهاش این است که چیز بهتری از آن عاید میشود؛ یعنی آن جوهر و روغنش را گرفتهایم. سختیها و عصرها و فشارها و آبگیریهای روزگار، یک حقیقت لازم و واجبی است برای زندگی بشر. بشر اگر قدر این بلایا و شداید را بداند از اینها تکامل پیدا میکند و از مرحله ناقصتر به مرحله کاملتر میرسد. اما اگر مقصود از «العصر» همان وقت خاص از روز باشد[1]باز هم معنی روشنی است مخصوصا به قرینه اینکه در قرآن، هم به روز قسم خورده شده[2]و هم به شب[3]، و باز در اوقات شبانه روز، هم به صبح قسم
[1]. البته منافاتی هم نیست كه همه این معانی مقصود باشد؛ مكرر گفتهایم كه آیات قرآن در آنِ واحد معانیزیادی را تحمل میكند.
[2]. وَ النَّهارِ اِذا جَلّیها (شمس / 3).
[3]. وَ اللَّیلِ اِذا یغْشیها (شمس / 4).
خورده شده[1]و هم به ضحی[2]. پس مانعی ندارد و متناسب است که قرآن به عصر هم قسم بخورد. در واقع قرآن میخواهد بگوید همانطور که صبح و ضحی اوقات محترمی هستند، عصر هم محترم است، همه اوقات خوبند و هر وقتی برای خودش خوب است و موقع مناسبی است برای استفاده کردن.
قسم به روزگار یا قسم به وقت عصر، که چه؟ میخواهیم یک حقیقتی را برای انسان بگوییم : اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ. بیان میکند که انسان در چه وضعی رو به پیش است و در چه وضعی رو به کاهش و خسران است. میفرماید: قسم به عصر که انسان در خسران و نقصان و کاهش است مگر آنکه... . «مگر آنکه» را بعد توضیح میدهم، فعلا کلمه «خُسْر» را معنی کنم.
معنی «خُسر»
کلمه «خُسر» را معمولا «نقصان» معنی میکنند و «نقصان» یعنی کم شدن. ولی هر کم شدنی را «خُسر» نمیگویند. مثلا اگر یک خرمن گندم داشته باشیم که تدریجا از آن برداشته شود، به این خُسر نمیگویند، ولی اگر سرمایه و مال التجارهای داشته باشیم و حالت بده و بستان داشته باشیم و در مجموعِ بده و بستان خودمان ضرر کنیم[3]، به نقصان و کاهشی که در حال بده و بستان پیدا میشود خسر میگویند. پس وقتی قرآن میگوید
[1]. وَ الصُّبْحِ اِذا تَنَفّسَ (تكویر / 18)، وَ الْفَجْرِ (فجر / 1) یعنی قسم به سپیده دم، آن شكافـی كه در دامن شب باعمود صبح پیدا میشود.
[2]. وَ الضُّحی (ضحی / 1)، وَ الشَّمْسِ وَ ضُحیها (شمس / 1). «ضحی» بر آمدن روز و در واقع ثلث اول روزاست.
[3]. یعنی آنچه میدهیم بیشتر باشد از آنچه میگیریم.
«انسان در خسر است» میخواهد بگوید انسان دائما در حال بده و بستان است ولی در این بده و بستانِ خودش ضرر میکند؛ مثل تاجری که یک میلیون تومان ثروت داشته باشد و در طول سال مرتب معامله کند و بدهد و بگیرد؛ در آخر سال وقتی که حساب کند ببیند که پانصد هزار تومان کسری دارد. انسان همیشه در حال بده و بستان است. انسان مثل یک خرمن گندمْ راکد نیست که در اثر مثلا خوردن موش یا دستبرد دزد کم بشود، بلکه انسان همیشه حالت آن تاجر را دارد که در بده و بستان است، یعنی از سرمایه وجودش دائما میدهد و میگیرد.
و لهذا قرآن ]در جاهای دیگر[ تعبیر به «کسب» میکند. کسب و اکتساب یعنی چیزی را به دست آوردن. «کسب» با «عمل» فرق میکند؛ «عمل» فقط کنِش را بیان میکند. قرآن، هم به مسئله عمل تکیه دارد و هم به مسئله کسب، و آنچه را که در ضمن عمل رخ میدهد به نام کسب بیان میکند. کسب، صِرف کنش نیست، بلکه اکتساب و به دست آوردن است. مثلا ما که در اینجا نشستهایم، یا حرف میزنیم و یا گوش میکنیم. آن که حرف میزند کارش صِرف کنش نیست که فقط انرژیی مصرف کرده باشد، بلکه یک چیزی هم میگیرد، یعنی یک ملکهای پیدا میکند و یک اکتسابی میکند. آن کسی هم که گوش میکند کارش صِرف صَرف انرژی نیست، بلکه از اینجا که بیرون میرود، با یک چیزهایی میرود، حال یا خوب یا بد؛ یعنی یک آثاری روی سلولهای بدنش و روی روحش گذاشته شده و چیزهایی کسب کرده.
انسان دائما در حال کسب کردن است، یعنی در حالِ دادن سرمایهای و گرفتن چیزی است. این، حالتِ دائم انسان است. و لهذا قرآن نمیگوید: «اِنَّ الاِْنْسانَ خاسِرٌ» یا «اِنَّ الاِْنْسانَ خَسِرَ» یا «خَسِرَ الاِْنْسانُ» یا «یخْسَرُ الاِْنْسانُ»، بلکه میگوید: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ انسان در خسر
است. وقتی میگوید «در خسر است» یک حالت استمرار را میگوید؛ یعنی انسان دائما در حال بده و بستان است ولی آنچه میدهد بیشتر است از آنچه میگیرد.
آنان که در خسران نیستند
حال آیا همه انسانها این طورند؟ انسان مطلقا در خسران است؟ نه، انسان مطلقا این طور نیست. به این شرطْ انسان این طور نیست: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ. اگر انسانها این چهار چیز را داشته باشند، در حال خسران و کسری آوردن نیستند، بلکه در حال بیش آوردناند؛ یعنی نه تنها ضرر نمیکنند بلکه بیش از آنچه که میدهند میگیرند. آن چهار چیز عبارتند از: ایمان، عمل صالح، تواصی به حق و تواصی به صبر.
ایمان
اینجا قرآن کریم ایمان را از ضروریات حیات بشر و از ارکان سعادت بشر دانسته است؛ یعنی بشر اگر ایمان نداشته باشد هر چه تلاش کند، آخرش آنچه از دست میدهد بیشتر است از آنچه که به دست میآورد: لَفی خُسْرٍ. کلمه «ایمان» از آن کلماتی است که زیاد استعمال میشود ولی شاید مفهومش برای ما درست روشن نیست.
معنی ایمان چیست؟ اصلا خود ایمان، قطع نظر از اینکه به چه چیزی تعلق بگیرد، یعنی چه؟ ایمان از ماده «اَمْن» و «اَمان» است. انسان وقتی تصدیق به وجود یک حقیقت مافوقی که قبلا درباره آن نگرانی
داشته[1]، میکند یک امنیت و امان و آسایشی پیدا میکند. کلمه «آمَنَ» که از باب اِفْعال است، به نظر میرسد از آن نوع باب اِفْعال است که در آن صیرورت اخذ شده. بنابراین «آمَنَ» یعنی صارَ ذا اَمْنٍ. «آمَنَ بِاللهِ» یعنی صارَ ذا اَمْنٍ بِاللهِ صاحب امنیت شد به وسیله خدا؛ یعنی خدا را شناخت و تصدیق کرد و به موجب شناسایی خدا و تصدیق به خداوند امنیت و نوعی امان و آسایش و آرامش برای او پیدا شد.
ایمان یعنی اعتقاد و تسلیم نسبت به یک حقیقت آرمانی
این کلمه «ایمان» کلمه عجیبی است. اولا یک سؤال هست و آن این است که آیا ایمان از نوع علم و اعتقاد است؟ معنی ایمان به خدا اعتقاد به خداست؟ صرف اعتقاد به خدا، ایمان است؟ ما اغلب این طور میگوییم که ایمان به خدا یعنی اعتقاد به خدا، در صورتی که این درست نیست و اعتقاد به خدا، به تنهایی ایمان به خدا نیست. دلیلش خیلی واضح است. من از شما میپرسم: آیا شیطان به خدا اعتقاد داشت و دارد یا نه؟ شیطان از ما خیلی بیشتر خدا را میشناسد و به او اعتقاد دارد، او با خدا محاجّه کرده و به عزت خدا قسم خورده: فَبِعِزَّتِک لاَُغْوِینَّهُمْ اَجْمَعینَ[2]. پس چرا در عین حال خدا شیطان را کافر مینامد؟ برای اینکه شیطان اعتقاد داشت، ولی به آنچه اعتقاد داشت گرایش نداشت و تسلیم نبود. ایمان این است که انسان به چیزی اعتقاد داشته باشد و علاوه بر این، نسبت به آن تسلیم باشد و به سوی آن گرایش داشته باشد، و الّا ممکن است انسان چیزی را بشناسد و در عین اینکه میشناسد گرایش به سوی آن نداشته باشد و نسبت به آن تسلیم نباشد. آن ایمان نیست.
[1].تصدیق به وجود هر چیزی (مثلا این دیوار) را ایمان نمیگویند.
[2]. ص / 82 .
نکته دیگر در باب ایمان این است که به هر اعتقادی ]ایمان گفته نمیشود؛[[1]ایمان در موردی گفته میشود که انسان به حقیقتی تسلیم بشود که ـ به اصطلاح امروز ـ آرمان خودش را در آن حقیقت پیدا کند. عمده این مطلب است. یعنی ایمان، صرف اعتقاد نیست و حتی صرف ]اعتقاد و [تسلیم هم نیست، بلکه بالاتر است. در جایی ایمان گفته میشود که وقتی انسان اعتقاد پیدا کرد و تسلیم شد، آن کمال آرزو و ـ به اصطلاح امروز ـ آن ایده و آرمان خودش را در آنجا پیدا میکند.
ایده و آرمان، یکی از نیازهای بشر
این مطلب را باید توضیح بدهم: انسان یک نیازی دارد که این نیاز در حیوانها وجود ندارد و فقط در انسان وجود دارد. حیوان یک طبیعت و غرایزی دارد و به حکم غرایزش چیزهایی را میخواهد و چیزهایی را نمیخواهد. مثلا حیوان تشنه میشود آب را دوست دارد، گرسنه میشود علف را دوست دارد، بچه خودش را دوست دارد و... . حیوان یک آینده وسیع و دوری را نمیبیند که بعد برای آینده دور خودش آرمان و آرزویی داشته باشد و بخواهد به آن برسد. ولی انسان همیشه به دنبال یک آرمان و آرزو میگردد بالاتر از مشتهیات طبیعی خودش؛ یعنی بالاتر از خوردن و آشامیدن و خوابیدن و پوشیدن و لذات جنسی بردن، یک اندیشه وسیعی دارد که همیشه میخواهد یک دنیای وسیعتر و نوتر و عالیتری غیر از دنیایی که دارد بسازد و به آن برسد. به این میگویند آرمان و ایده.
یکی از نیازهای بشر این است که در زندگی ایده و آرمان داشته
[1]. ]اندكی از سخنان استاد ضبط نشده است.[