بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 166

باشد و این چیزی است که به انسان جهت و هدف می‌دهد و به زندگی انسان معنی می‌دهد و انسان می‌فهمد که برای چه زنده است. اگر از کسی بپرسند «آیا تو زنده‌ای برای خوردن و خوابیدن؟» می‌گوید نه، اینها ارزش زنده بودن ندارد؛ انسان باید در زندگی یک چیزی مافوق اینها داشته باشد که برای آن زنده باشد.

علم از دادن آرمان به بشر عاجز است

این است آن چیزی که می‌گویند علم از دادن آن به بشر عاجز است. مسئله فوق‌العاده مهمی است. می‌گویند چیزی که علم از دادن آن به بشر عاجز است و نمی‌تواند به بشر بدهد ایده و آرمان است. علم فقط ابزاری است در دست بشر و قدرتی است که انسان در راه ایده و آرمانش ـهرچه هست ـ از آن استفاده می‌کند. اما اینکه ما چه ایده و آرمانی باید داشته باشیم، جناب علم دیگر در اینجا دستش کوتاه است. می‌گویند نسل امروز با این‌همه پیشرفت علم و تکنیک، یک سرگشتگی خاصی دارد و آن، بی‌آرمانی و بی‌هدفی است؛ یعنی نمی‌داند برای چه باید زندگی کند و اصلا نمی‌داند یک «برای چه؟»ای وجود دارد یا زندگی پوچ و هیچ و لغو و بیهوده است؟ آیا چیزی هست که باید برای آن زنده بود یا نه؟ و اگر هست چیست؟ علم هر چه بیشتر پیش رفته آن چیز را به بشر نداده.

دین و ایمان همین کار را می‌کند، به انسان ایده و آرمان و هدف می‌دهد؛ یعنی اعتقاد و تسلیمی می‌دهد که نتیجه آن این است که انسان دارای آرمان و هدف و جهت می‌شود[1]. آنوقت شما می‌بینید مثلا یک

[1]. از هر اعتقادی این كار ساخته نیست.


صفحه 167

عالم دینی یک عمر زحمت می‌کشد و تا آن لحظه آخر که کار می‌کند همان نشاط ساعت اولش را دارد، چون می‌فهمد که در راه خدا زحمت می‌کشد.

نمونه‌ای از انسان دینی

مرحوم سید میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار[1]، از علمای هندوستان است[2]. این مرد، مرد فوق‌العاده‌ای است و خیلی کار کرده و می‌گویند تا آن لحظه آخر کار می‌کرد و در اواخر عمر مریض شده بود و دیگر نمی‌توانست بنشیند و باید می‌خوابید. همین‌طور که به پشت می‌خوابید، کتاب را روی سینه‌اش می‌گذاشت و مطالعه می‌کرد یا می‌نوشت. می‌گویند کتاب روی سینه‌اش اثر گذاشته بود و پینه بسته بود. این نشاط از کجا پیدا می‌شود؟ انسان تا یک ایده و آرمان عالی نداشته باشد به طوری که هیچ چیز نتواند در آن تغییری بدهد، ]چنین نشاطی پیدا نمی‌کند. [بله، گاهی انسان ایده‌ها و آرمانهای کوچکی پیدا می‌کند که تا به آنها می‌رسد خسته می‌شود. مثلا انسان تا وقتی خانه ندارد ایده و آرمانش این است که خانه داشته باشد. تا خانه پیدا می‌کند؛ بعد چه؟ باز می‌بیند یک چیز دیگر می‌خواهد. مقصود، آن ایده‌ها و آرمانهایی است که انسان از رسیدن به آنها خسته نمی‌شود و نامحدود است.

ایمان، شرط اول زیانکار نبودن انسان

]قرآن می‌فرماید[ انسان در کار و داد و ستد خودش همیشه در خسران و زیان و کاهش است، مگر اینکه ایمان داشته باشد، همان اعتقاد برتر و

[1]. كتاب معروفی كه در مسئله امامت نوشته است.

[2]. در زمان ایشان هنوز پاكستان و هندوستان از یكدیگر جدا نشده بودند.


صفحه 168

تسلیم برتر، ایمان به همان چیزی که انسان وقتی به او اعتقاد پیدا کرد و تسلیم او شد، آرمان و ایده و جهت خودش را یافته است. پس آن که ایمان ندارد یک انسان بی‌هدفِ بی‌آرمانِ بی‌اعتقادِ بی‌ریشه بی‌بُـتّه‌ای است که اصلا نمی‌داند چه کار باید بکند.

پس شرط اولِ اینکه انسان در زندگی زیانکار نباشد ایمان است: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا. بشر بدون ایمان نمی‌تواند زندگی کند؛ اصلا بشر طوری ساخته شده که ایمان رکنی از ارکان زندگی اوست. تولستوی حکیم معروف روسی راجع به ایمان می‌گوید: «ایمان همان چیزی است که انسان با آن زندگی می‌کند». تعبیر خیلی خوبی است. یعنی اصلا سرمایه زندگی انسان ایمان است، ابزار زندگی انسان ایمان است؛ اگر انسان ایمان نداشته باشد اصلا ابزار و وسیله زندگی ندارد.

ناصر خسرو هم شعری دارد خطاب به پسرش، که همین مضمون سخن تولستوی است. البته ناصر خسرو خیلی قبل از تولستوی بوده. می‌گوید :

ز دنیا روی زی دین کردم ایراک[1]مرا بی دین جهان چَه بود و زندان[2]

یعنی از دنیا از این جهت به سوی دین آمدم که دیدم بدون دین دنیا برایم چاه و زندان است. آدمی که ایمان ندارد و هدف، جهت و تکیه‌گاه ندارد اصلا زندگی دنیا برایش مانند زندگی در چاه یا زندان است.

بعد خطاب به فرزندش می‌گوید :

مرا پورا[3]ز دین مُلکی است در دل که آن هرگز نخواهد گشت ویران

حالا ما، بچه‌ها و جوانهای ما، در اثر یک سلسله تلقینات غربیها که

[1]. ]یعنی: زیرا كه.[

[2]. دیوان ناصر خسرو، چاپ مؤسسه انتشارات نگاه، ص 367.

[3]. یعنی: پسرم.


صفحه 169

خودشان هم امروز در شرّ بی دینی گرفتارند، خیال می‌کنیم دین، سربار زندگی است؛ سرمایه زندگی را خیال می‌کنیم سربار زندگی است. چقدر اشتباه است که انسان سرمایه خودش را سربار خیال کند! مثل آدمی که می‌خواهد یک مسافرت طولانی بکند ولی آن کیفش را که دسته چکها و پولهایش در آن است، سربار می‌داند و رها می‌کند؛ نمی‌داند که همه سرمایه‌اش اینجاست.

شرط دوم: عمل صالح

پس قرآن می‌گوید که انسان در داد و ستدهای خودش زیانکار است مگر کسانی که ایمان[1]داشته

باشند. حال آیا تنها ایمان کافی است؟ نه، کافی نیست. این، مرحله فکر و ذهن و روح است؛ انسان باید متناسب با آن ایمان و شایسته آن ایمان، عمل و کنش و فعالیت داشته باشد. یعنی انسان در سیر تکاملی خودش ]نیاز به هر دو دارد.[ همان طوری که بی ایمان، سرگشته و حیران است و مانند قوم موسی است که در «تیه»[2]دائما دور خود می‌گشتند و در آخر سر جای اول بودند، ایمانِ تنها نیز کافی نیست؛ هر ایمانی مظهری از عمل و فعالیت می‌خواهد. حال، آیا هر فعالیتی؟ نه، فعالیت و عمل شایسته. شایسته چه چیزی؟ شایستگی امر نسبی است؛ وقتی می‌گوییم «کار شایسته» سؤال این است که شایسته چه چیزی؟ شایسته برای چه چیزی؟ ]جواب این است :[ شایسته همان ایمان. تو که به یک حقیقت برتر ایمان داری و در مقابل آن تسلیم هستی و همان حقیقت برتر به تو ایده و آرمان داده است، باید عملی متناسب با همان آرمان و هدف و ایده داشته باشی. البته پیغمبران همان طور که بشر را به

[1]. یعنی اعتقاد برتر، تسلیم برتر، آرمان و ایده برتر.

[2]. ]یعنی سرگردانی.[


صفحه 170

اصل ایمان رهبری کرده‌اند بشر را به نوع عملی که او را به سوی همان ایده و آرمان و همان هدف و مقصد هدایت می‌کند نیز رهبری کرده‌اند.

این است که قرآن شاید در دهها جا این دو رکن را با هم ذکر می‌کند: امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. تأکید قرآن برای این است که خیال نکنید که نه ایمان و نه عمل، یا ایمان و نه عمل، یا عمل و نه ایمان ]لازم است،[ بلکه ایمان و عمل ]هردو لازم است.[ مکرر گفته‌ایم اینکه کسی بگوید «من ایمان به خدا دارم، کافی است» یا «ایمان به پیغمبر و محبت او کافی است» یا «ایمان به ائمه و محبت علی (ع) کافی است» اشتباه است. قرآن ایمان و گرایش و محبت را همیشه با عمل توأم می‌کند. انسانی که ایمانش با عمل توأم نشود مثل مرغی است که یک بال داشته باشد؛ با یک بال نمی‌توان پرواز کرد.

تواصی به حق

حال آیا ایمان و عمل کافی است؟ بله کافی است، اما یک ضمانت اجرایی هم لازم است؛ یعنی جامعه و محیط باید برای ایمان و عمل، مساعد باشد؛ اگر جامعه و محیط نامساعد باشد ایمان و عمل از بین می‌رود. این است که یک مسئولیت مشترکی در کار است برای اینکه افراد همیشه وجدان یکدیگر را بیدار کنند به حق: وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ. «تواصی» از ماده «وصیت» است. «وصیت» یعنی توصیه کردن، سفارش کردن، تأکید کردن، تذکر دادن. «تواصی» تذکر و سفارشِ متقابل است. یک وقت من به شما سفارش می‌کنم فلان کار را بکنید؛ این، وصیت است. یا شما به من ]کاری را[ سفارش می‌کنید؛ این هم وصیت است. ولی یک وقت هر دو همدیگر را سفارش می‌کنیم؛ من شما را توصیه می‌کنم به حق (یعنی وظیفه‌ای که دارید) و شما هم من را توصیه


صفحه 171

می‌کنید، من شما را متذکر می‌کنم و شما من را متذکر می‌کنید. ]این، تواصی است.[ «حق» یعنی آن حقیقت ثابت، در مقابل باطل. قرآن راه انسانیت را که همان صراط مستقیم است، حق می‌گوید؛ یعنی چیزی که اوست حقیقت ثابت، و انسان اگر از آن راه برود درست رفته؛ غیر او باطل و پوچ است؛ غیر آن راه هر راهی بروی بیراهه و پوچ است و به جایی نمی‌رسد.

بنابراین مقصود از «حق» هر کاری است که انسان را به آن هدف و ایده می‌رساند؛ همان عملهای صالح، که عمل صالح هر کسی به حسب وظیفه‌اش فرق می‌کند. قرآن نمی‌گوید فقط ایمان و عمل صالح، بلکه می‌گوید در عین حال همیشه هر فردی به فرد دیگر که می‌رسد، او را به وظیفه‌اش تذکر بدهد؛ من شما را تذکر بدهم، شما من را. این یک مسئولیت مشترک و متقابل است که افراد یکدیگر را به وظیفه خودشان توصیه کنند، چون انسان به تنهایی نمی‌تواند در جامعه، ایمان و عمل صالح داشته باشد، بلکه باید محیط هم مساعد باشد. محیط را چه کسی باید مساعد کند؟ خود ما؛ خود ما وظیفه داریم همیشه محیط را مساعد نگه داریم.

ظاهرا در اثنا عشریه دیدم که پیغمبر اکرم مردم را تشبیه می‌کنند به افرادی که در یک کشتی سوارند ]و سرنوشت مشترک دارند. اگر یکی از آنها جای خود را سوراخ کند، بقیه نیز در معرض خطر قرار می‌گیرند. [اسلام به اصل «به من چه و به تو چه!» معتقد نیست. این حرفی که امروز به نام آزادی و به نام تسامح و تساهل می‌گویند «کسی نباید به عقیده و وظیفه کس دیگر کار داشته باشد، عیسی به دین خود موسی به دین خود» ]حرف درستی نیست. [اینها نمی‌دانند که ما اصلا جدا نیستیم؛ اگر ما واقعا می‌توانستیم جدا باشیم این حرف درست بود، ولی ما از همدیگر


صفحه 172

جدا نیستیم ]...[1][

ذکر مصیبت به مناسبت اربعین[2]

]در اولین اربعین، جابر بن عبدالله انصاری که همراه عطیه به زیارت مرقد امام حسین(ع) و اصحابش رفته بود[ یک نوع ذکر مصیبتی کرد. سلام کرد و سلام کرد، سلام دوستانه‌ای. بعد یکمرتبه فریاد کرد: حبیبی یا حسین! محبوبم! عزیزم! حسینم! چرا جابرت، غلامت، نوکر قدیمی‌ات تو را سلام می‌کند و جواب سلامش را نمی‌دهی؟! بعد خودش به خودش جواب داد : جابر چه می‌گویی؟! آیا نمی‌دانی با حبیبت حسین چه کردند؟! آیا نمی‌دانی میان سر حسین و تن حسین جدایی انداختند؟! عجیب است! نوشته‌اند این پیرمرد اعمی و نابینا به چشم سر و بینا به چشم دل، همین طور که سلام کرد و گفت: «سلام بر تو ای حسین و سلام بر این ارواحی که دور تو هستند» سرش را گردش داد، گویی می‌بیند ـ و می‌دید ـ همه ارواح مقدسی را که در آنجا بودند، مخصوصا ارواح اصحاب اباعبدالله را. بعد جمله‌ای را که ما به لفظ می‌گوییم، او از صدق دل گفت که: شهادت می‌دهم که اگرچه ما نبوده‌ایم ولی با شما هستیم. عطیه تعجب کرد و بعدا از او سؤال کرد: جابر تو چه گفتی؟ آیا ما با اینها شریک هستیم؟ ما که نبودیم تا مانند اینها جانبازی و فداکاری کنیم؛ چطور تو می‌گویی که ما با اینها بودیم؟! فرمود: نه، ما با اینها بودیم، چون خدا خودش می‌داند که ما این حرف را از صدق دل می‌گوییم. اگر برای من مقدور می‌بود و اگر من می‌بودم، از صدق دل می‌گویم که مانند اینها

[1]. ]اندكی از سخنان استاد ضبط نشده است.[

[2]. ]این سخنرانی در بیست و یكم ماه صفر ایراد شده.[


صفحه 173

جانبازی می‌کردم. یا لَیتَنی کنْتُ مَعَک فَاَفوزَ فَوْزآ عَظیمآ[1]. ما این جمله را به لفظ می‌گوییم، اما از لفظ تا حقیقت هزار فرسنگ است.

جناب جابر چنین شهادتی داد و چنین زیارت سوزناکی به همراه عطیه کرد، زیارتی که موفق شد به صورت رسمی یعنی با همه آدابش انجام بدهد؛ غسل کند، جامه نو و پاکیزه به تن کند و بدن خودش را خوشبو کند و بیاید زیارت جانسوزی بکند. اما من برای اباعبدالله زیارت دیگری سراغ دارم که مانند زیارت جابر، رسمی و همراه با آداب نیست، چون شرایط فراهم نبود؛ زائر نه قبلا غسل زیارت کرده بود و نه جامه تازه پوشیده بود و نه بدن خودش را به سُعْد[2]خوشبو کرده بود، اما قطعا از زیارت جابر جانسوزتر است و آن، زیارت خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها در روز یازدهم محرم است. وَ قُلْنَ بِحَقِّ اللهِ اِلّا ما مَرَرْتُمْ بِنا عَلی مَصْرَعِ الْحُسَینِ[3]. وقتی که اسرا را سوار بر آن شترهای بی جهاز کردند و خواستند به طرف کوفه حرکت بدهند، خودشان آنها را قسم دادند به حق خدا و گفتند حالا که می‌خواهید ما را ببرید، پس ما را از قتلگاه ابا عبدالله عبور بدهید. این تقاضا اجابت شد. تا اسرا را آوردند از کنار اجساد شهدا عبور بدهند بی‌اختیار خودشان را از روی مرکبها به روی زمین انداختند. زینب سلام الله علیها با اینکه یک پسر شهید دارد اما از پسر خودش یاد نمی‌کند، رفت بدن مقدس ابا عبدالله را پیدا کرد. فَوَجَدَتْهُ جُثَّةً بِلا رَأْسٍ عارٍ عَنِ اللِّباسِ. و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

[1]. بحار الانوار ج 98 / ص 184.

[2]. ]گیاهی است كه در جاهای مرطوب می‌روید و به آن در فارسی مُشك زمین یا مُشك زیر زمین می‌گویند :فرهنگ فارسی عمید ج 2 / ص 1206.[

[3]. لهوف، المسلك الثانی، و بحار الانوار ج 45 / ص 57 .