بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 162

«انسان در خسر است» می‌خواهد بگوید انسان دائما در حال بده و بستان است ولی در این بده و بستانِ خودش ضرر می‌کند؛ مثل تاجری که یک میلیون تومان ثروت داشته باشد و در طول سال مرتب معامله کند و بدهد و بگیرد؛ در آخر سال وقتی که حساب کند ببیند که پانصد هزار تومان کسری دارد. انسان همیشه در حال بده و بستان است. انسان مثل یک خرمن گندمْ راکد نیست که در اثر مثلا خوردن موش یا دستبرد دزد کم بشود، بلکه انسان همیشه حالت آن تاجر را دارد که در بده و بستان است، یعنی از سرمایه وجودش دائما می‌دهد و می‌گیرد.

و لهذا قرآن ]در جاهای دیگر[ تعبیر به «کسب» می‌کند. کسب و اکتساب یعنی چیزی را به دست آوردن. «کسب» با «عمل» فرق می‌کند؛ «عمل» فقط کنِش را بیان می‌کند. قرآن، هم به مسئله عمل تکیه دارد و هم به مسئله کسب، و آنچه را که در ضمن عمل رخ می‌دهد به نام کسب بیان می‌کند. کسب، صِرف کنش نیست، بلکه اکتساب و به دست آوردن است. مثلا ما که در اینجا نشسته‌ایم، یا حرف می‌زنیم و یا گوش می‌کنیم. آن که حرف می‌زند کارش صِرف کنش نیست که فقط انرژیی مصرف کرده باشد، بلکه یک چیزی هم می‌گیرد، یعنی یک ملکه‌ای پیدا می‌کند و یک اکتسابی می‌کند. آن کسی هم که گوش می‌کند کارش صِرف صَرف انرژی نیست، بلکه از اینجا که بیرون می‌رود، با یک چیزهایی می‌رود، حال یا خوب یا بد؛ یعنی یک آثاری روی سلولهای بدنش و روی روحش گذاشته شده و چیزهایی کسب کرده.

انسان دائما در حال کسب کردن است، یعنی در حالِ دادن سرمایه‌ای و گرفتن چیزی است. این، حالتِ دائم انسان است. و لهذا قرآن نمی‌گوید: «اِنَّ الاِْنْسانَ خاسِرٌ» یا «اِنَّ الاِْنْسانَ خَسِرَ» یا «خَسِرَ الاِْنْسانُ» یا «یخْسَرُ الاِْنْسانُ»، بلکه می‌گوید: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ انسان در خسر


صفحه 163

است. وقتی می‌گوید «در خسر است» یک حالت استمرار را می‌گوید؛ یعنی انسان دائما در حال بده و بستان است ولی آنچه می‌دهد بیشتر است از آنچه می‌گیرد.

آنان که در خسران نیستند

حال آیا همه انسانها این طورند؟ انسان مطلقا در خسران است؟ نه، انسان مطلقا این طور نیست. به این شرطْ انسان این طور نیست: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ. اگر انسانها این چهار چیز را داشته باشند، در حال خسران و کسری آوردن نیستند، بلکه در حال بیش آوردن‌اند؛ یعنی نه تنها ضرر نمی‌کنند بلکه بیش از آنچه که می‌دهند می‌گیرند. آن چهار چیز عبارتند از: ایمان، عمل صالح، تواصی به حق و تواصی به صبر.

ایمان

اینجا قرآن کریم ایمان را از ضروریات حیات بشر و از ارکان سعادت بشر دانسته است؛ یعنی بشر اگر ایمان نداشته باشد هر چه تلاش کند، آخرش آنچه از دست می‌دهد بیشتر است از آنچه که به دست می‌آورد: لَفی خُسْرٍ. کلمه «ایمان» از آن کلماتی است که زیاد استعمال می‌شود ولی شاید مفهومش برای ما درست روشن نیست.

معنی ایمان چیست؟ اصلا خود ایمان، قطع نظر از اینکه به چه چیزی تعلق بگیرد، یعنی چه؟ ایمان از ماده «اَمْن» و «اَمان» است. انسان وقتی تصدیق به وجود یک حقیقت مافوقی که قبلا درباره آن نگرانی


صفحه 164

داشته[1]، می‌کند یک امنیت و امان و آسایشی پیدا می‌کند. کلمه «آمَنَ» که از باب اِفْعال است، به نظر می‌رسد از آن نوع باب اِفْعال است که در آن صیرورت اخذ شده. بنابراین «آمَنَ» یعنی صارَ ذا اَمْنٍ. «آمَنَ بِاللهِ» یعنی صارَ ذا اَمْنٍ بِاللهِ صاحب امنیت شد به وسیله خدا؛ یعنی خدا را شناخت و تصدیق کرد و به موجب شناسایی خدا و تصدیق به خداوند امنیت و نوعی امان و آسایش و آرامش برای او پیدا شد.

ایمان یعنی اعتقاد و تسلیم نسبت به یک حقیقت آرمانی

این کلمه «ایمان» کلمه عجیبی است. اولا یک سؤال هست و آن این است که آیا ایمان از نوع علم و اعتقاد است؟ معنی ایمان به خدا اعتقاد به خداست؟ صرف اعتقاد به خدا، ایمان است؟ ما اغلب این طور می‌گوییم که ایمان به خدا یعنی اعتقاد به خدا، در صورتی که این درست نیست و اعتقاد به خدا، به تنهایی ایمان به خدا نیست. دلیلش خیلی واضح است. من از شما می‌پرسم: آیا شیطان به خدا اعتقاد داشت و دارد یا نه؟ شیطان از ما خیلی بیشتر خدا را می‌شناسد و به او اعتقاد دارد، او با خدا محاجّه کرده و به عزت خدا قسم خورده: فَبِعِزَّتِک لاَُغْوِینَّهُمْ اَجْمَعینَ[2]. پس چرا در عین حال خدا شیطان را کافر می‌نامد؟ برای اینکه شیطان اعتقاد داشت، ولی به آنچه اعتقاد داشت گرایش نداشت و تسلیم نبود. ایمان این است که انسان به چیزی اعتقاد داشته باشد و علاوه بر این، نسبت به آن تسلیم باشد و به سوی آن گرایش داشته باشد، و الّا ممکن است انسان چیزی را بشناسد و در عین اینکه می‌شناسد گرایش به سوی آن نداشته باشد و نسبت به آن تسلیم نباشد. آن ایمان نیست.

[1].تصدیق به وجود هر چیزی (مثلا این دیوار) را ایمان نمی‌گویند.

[2]. ص / 82 .


صفحه 165

نکته دیگر در باب ایمان این است که به هر اعتقادی ]ایمان گفته نمی‌شود؛[[1]ایمان در موردی گفته می‌شود که انسان به حقیقتی تسلیم بشود که ـ به اصطلاح امروز ـ آرمان خودش را در آن حقیقت پیدا کند. عمده این مطلب است. یعنی ایمان، صرف اعتقاد نیست و حتی صرف ]اعتقاد و [تسلیم هم نیست، بلکه بالاتر است. در جایی ایمان گفته می‌شود که وقتی انسان اعتقاد پیدا کرد و تسلیم شد، آن کمال آرزو و ـ به اصطلاح امروز ـ آن ایده و آرمان خودش را در آنجا پیدا می‌کند.

ایده و آرمان، یکی از نیازهای بشر

این مطلب را باید توضیح بدهم: انسان یک نیازی دارد که این نیاز در حیوانها وجود ندارد و فقط در انسان وجود دارد. حیوان یک طبیعت و غرایزی دارد و به حکم غرایزش چیزهایی را می‌خواهد و چیزهایی را نمی‌خواهد. مثلا حیوان تشنه می‌شود آب را دوست دارد، گرسنه می‌شود علف را دوست دارد، بچه خودش را دوست دارد و... . حیوان یک آینده وسیع و دوری را نمی‌بیند که بعد برای آینده دور خودش آرمان و آرزویی داشته باشد و بخواهد به آن برسد. ولی انسان همیشه به دنبال یک آرمان و آرزو می‌گردد بالاتر از مشتهیات طبیعی خودش؛ یعنی بالاتر از خوردن و آشامیدن و خوابیدن و پوشیدن و لذات جنسی بردن، یک اندیشه وسیعی دارد که همیشه می‌خواهد یک دنیای وسیعتر و نوتر و عالیتری غیر از دنیایی که دارد بسازد و به آن برسد. به این می‌گویند آرمان و ایده.

یکی از نیازهای بشر این است که در زندگی ایده و آرمان داشته

[1]. ]اندكی از سخنان استاد ضبط نشده است.[


صفحه 166

باشد و این چیزی است که به انسان جهت و هدف می‌دهد و به زندگی انسان معنی می‌دهد و انسان می‌فهمد که برای چه زنده است. اگر از کسی بپرسند «آیا تو زنده‌ای برای خوردن و خوابیدن؟» می‌گوید نه، اینها ارزش زنده بودن ندارد؛ انسان باید در زندگی یک چیزی مافوق اینها داشته باشد که برای آن زنده باشد.

علم از دادن آرمان به بشر عاجز است

این است آن چیزی که می‌گویند علم از دادن آن به بشر عاجز است. مسئله فوق‌العاده مهمی است. می‌گویند چیزی که علم از دادن آن به بشر عاجز است و نمی‌تواند به بشر بدهد ایده و آرمان است. علم فقط ابزاری است در دست بشر و قدرتی است که انسان در راه ایده و آرمانش ـهرچه هست ـ از آن استفاده می‌کند. اما اینکه ما چه ایده و آرمانی باید داشته باشیم، جناب علم دیگر در اینجا دستش کوتاه است. می‌گویند نسل امروز با این‌همه پیشرفت علم و تکنیک، یک سرگشتگی خاصی دارد و آن، بی‌آرمانی و بی‌هدفی است؛ یعنی نمی‌داند برای چه باید زندگی کند و اصلا نمی‌داند یک «برای چه؟»ای وجود دارد یا زندگی پوچ و هیچ و لغو و بیهوده است؟ آیا چیزی هست که باید برای آن زنده بود یا نه؟ و اگر هست چیست؟ علم هر چه بیشتر پیش رفته آن چیز را به بشر نداده.

دین و ایمان همین کار را می‌کند، به انسان ایده و آرمان و هدف می‌دهد؛ یعنی اعتقاد و تسلیمی می‌دهد که نتیجه آن این است که انسان دارای آرمان و هدف و جهت می‌شود[1]. آنوقت شما می‌بینید مثلا یک

[1]. از هر اعتقادی این كار ساخته نیست.


صفحه 167

عالم دینی یک عمر زحمت می‌کشد و تا آن لحظه آخر که کار می‌کند همان نشاط ساعت اولش را دارد، چون می‌فهمد که در راه خدا زحمت می‌کشد.

نمونه‌ای از انسان دینی

مرحوم سید میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار[1]، از علمای هندوستان است[2]. این مرد، مرد فوق‌العاده‌ای است و خیلی کار کرده و می‌گویند تا آن لحظه آخر کار می‌کرد و در اواخر عمر مریض شده بود و دیگر نمی‌توانست بنشیند و باید می‌خوابید. همین‌طور که به پشت می‌خوابید، کتاب را روی سینه‌اش می‌گذاشت و مطالعه می‌کرد یا می‌نوشت. می‌گویند کتاب روی سینه‌اش اثر گذاشته بود و پینه بسته بود. این نشاط از کجا پیدا می‌شود؟ انسان تا یک ایده و آرمان عالی نداشته باشد به طوری که هیچ چیز نتواند در آن تغییری بدهد، ]چنین نشاطی پیدا نمی‌کند. [بله، گاهی انسان ایده‌ها و آرمانهای کوچکی پیدا می‌کند که تا به آنها می‌رسد خسته می‌شود. مثلا انسان تا وقتی خانه ندارد ایده و آرمانش این است که خانه داشته باشد. تا خانه پیدا می‌کند؛ بعد چه؟ باز می‌بیند یک چیز دیگر می‌خواهد. مقصود، آن ایده‌ها و آرمانهایی است که انسان از رسیدن به آنها خسته نمی‌شود و نامحدود است.

ایمان، شرط اول زیانکار نبودن انسان

]قرآن می‌فرماید[ انسان در کار و داد و ستد خودش همیشه در خسران و زیان و کاهش است، مگر اینکه ایمان داشته باشد، همان اعتقاد برتر و

[1]. كتاب معروفی كه در مسئله امامت نوشته است.

[2]. در زمان ایشان هنوز پاكستان و هندوستان از یكدیگر جدا نشده بودند.


صفحه 168

تسلیم برتر، ایمان به همان چیزی که انسان وقتی به او اعتقاد پیدا کرد و تسلیم او شد، آرمان و ایده و جهت خودش را یافته است. پس آن که ایمان ندارد یک انسان بی‌هدفِ بی‌آرمانِ بی‌اعتقادِ بی‌ریشه بی‌بُـتّه‌ای است که اصلا نمی‌داند چه کار باید بکند.

پس شرط اولِ اینکه انسان در زندگی زیانکار نباشد ایمان است: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا. بشر بدون ایمان نمی‌تواند زندگی کند؛ اصلا بشر طوری ساخته شده که ایمان رکنی از ارکان زندگی اوست. تولستوی حکیم معروف روسی راجع به ایمان می‌گوید: «ایمان همان چیزی است که انسان با آن زندگی می‌کند». تعبیر خیلی خوبی است. یعنی اصلا سرمایه زندگی انسان ایمان است، ابزار زندگی انسان ایمان است؛ اگر انسان ایمان نداشته باشد اصلا ابزار و وسیله زندگی ندارد.

ناصر خسرو هم شعری دارد خطاب به پسرش، که همین مضمون سخن تولستوی است. البته ناصر خسرو خیلی قبل از تولستوی بوده. می‌گوید :

ز دنیا روی زی دین کردم ایراک[1]مرا بی دین جهان چَه بود و زندان[2]

یعنی از دنیا از این جهت به سوی دین آمدم که دیدم بدون دین دنیا برایم چاه و زندان است. آدمی که ایمان ندارد و هدف، جهت و تکیه‌گاه ندارد اصلا زندگی دنیا برایش مانند زندگی در چاه یا زندان است.

بعد خطاب به فرزندش می‌گوید :

مرا پورا[3]ز دین مُلکی است در دل که آن هرگز نخواهد گشت ویران

حالا ما، بچه‌ها و جوانهای ما، در اثر یک سلسله تلقینات غربیها که

[1]. ]یعنی: زیرا كه.[

[2]. دیوان ناصر خسرو، چاپ مؤسسه انتشارات نگاه، ص 367.

[3]. یعنی: پسرم.


صفحه 169

خودشان هم امروز در شرّ بی دینی گرفتارند، خیال می‌کنیم دین، سربار زندگی است؛ سرمایه زندگی را خیال می‌کنیم سربار زندگی است. چقدر اشتباه است که انسان سرمایه خودش را سربار خیال کند! مثل آدمی که می‌خواهد یک مسافرت طولانی بکند ولی آن کیفش را که دسته چکها و پولهایش در آن است، سربار می‌داند و رها می‌کند؛ نمی‌داند که همه سرمایه‌اش اینجاست.

شرط دوم: عمل صالح

پس قرآن می‌گوید که انسان در داد و ستدهای خودش زیانکار است مگر کسانی که ایمان[1]داشته

باشند. حال آیا تنها ایمان کافی است؟ نه، کافی نیست. این، مرحله فکر و ذهن و روح است؛ انسان باید متناسب با آن ایمان و شایسته آن ایمان، عمل و کنش و فعالیت داشته باشد. یعنی انسان در سیر تکاملی خودش ]نیاز به هر دو دارد.[ همان طوری که بی ایمان، سرگشته و حیران است و مانند قوم موسی است که در «تیه»[2]دائما دور خود می‌گشتند و در آخر سر جای اول بودند، ایمانِ تنها نیز کافی نیست؛ هر ایمانی مظهری از عمل و فعالیت می‌خواهد. حال، آیا هر فعالیتی؟ نه، فعالیت و عمل شایسته. شایسته چه چیزی؟ شایستگی امر نسبی است؛ وقتی می‌گوییم «کار شایسته» سؤال این است که شایسته چه چیزی؟ شایسته برای چه چیزی؟ ]جواب این است :[ شایسته همان ایمان. تو که به یک حقیقت برتر ایمان داری و در مقابل آن تسلیم هستی و همان حقیقت برتر به تو ایده و آرمان داده است، باید عملی متناسب با همان آرمان و هدف و ایده داشته باشی. البته پیغمبران همان طور که بشر را به

[1]. یعنی اعتقاد برتر، تسلیم برتر، آرمان و ایده برتر.

[2]. ]یعنی سرگردانی.[