اصل ایمان رهبری کردهاند بشر را به نوع عملی که او را به سوی همان ایده و آرمان و همان هدف و مقصد هدایت میکند نیز رهبری کردهاند.
این است که قرآن شاید در دهها جا این دو رکن را با هم ذکر میکند: امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. تأکید قرآن برای این است که خیال نکنید که نه ایمان و نه عمل، یا ایمان و نه عمل، یا عمل و نه ایمان ]لازم است،[ بلکه ایمان و عمل ]هردو لازم است.[ مکرر گفتهایم اینکه کسی بگوید «من ایمان به خدا دارم، کافی است» یا «ایمان به پیغمبر و محبت او کافی است» یا «ایمان به ائمه و محبت علی (ع) کافی است» اشتباه است. قرآن ایمان و گرایش و محبت را همیشه با عمل توأم میکند. انسانی که ایمانش با عمل توأم نشود مثل مرغی است که یک بال داشته باشد؛ با یک بال نمیتوان پرواز کرد.
تواصی به حق
حال آیا ایمان و عمل کافی است؟ بله کافی است، اما یک ضمانت اجرایی هم لازم است؛ یعنی جامعه و محیط باید برای ایمان و عمل، مساعد باشد؛ اگر جامعه و محیط نامساعد باشد ایمان و عمل از بین میرود. این است که یک مسئولیت مشترکی در کار است برای اینکه افراد همیشه وجدان یکدیگر را بیدار کنند به حق: وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ. «تواصی» از ماده «وصیت» است. «وصیت» یعنی توصیه کردن، سفارش کردن، تأکید کردن، تذکر دادن. «تواصی» تذکر و سفارشِ متقابل است. یک وقت من به شما سفارش میکنم فلان کار را بکنید؛ این، وصیت است. یا شما به من ]کاری را[ سفارش میکنید؛ این هم وصیت است. ولی یک وقت هر دو همدیگر را سفارش میکنیم؛ من شما را توصیه میکنم به حق (یعنی وظیفهای که دارید) و شما هم من را توصیه
میکنید، من شما را متذکر میکنم و شما من را متذکر میکنید. ]این، تواصی است.[ «حق» یعنی آن حقیقت ثابت، در مقابل باطل. قرآن راه انسانیت را که همان صراط مستقیم است، حق میگوید؛ یعنی چیزی که اوست حقیقت ثابت، و انسان اگر از آن راه برود درست رفته؛ غیر او باطل و پوچ است؛ غیر آن راه هر راهی بروی بیراهه و پوچ است و به جایی نمیرسد.
بنابراین مقصود از «حق» هر کاری است که انسان را به آن هدف و ایده میرساند؛ همان عملهای صالح، که عمل صالح هر کسی به حسب وظیفهاش فرق میکند. قرآن نمیگوید فقط ایمان و عمل صالح، بلکه میگوید در عین حال همیشه هر فردی به فرد دیگر که میرسد، او را به وظیفهاش تذکر بدهد؛ من شما را تذکر بدهم، شما من را. این یک مسئولیت مشترک و متقابل است که افراد یکدیگر را به وظیفه خودشان توصیه کنند، چون انسان به تنهایی نمیتواند در جامعه، ایمان و عمل صالح داشته باشد، بلکه باید محیط هم مساعد باشد. محیط را چه کسی باید مساعد کند؟ خود ما؛ خود ما وظیفه داریم همیشه محیط را مساعد نگه داریم.
ظاهرا در اثنا عشریه دیدم که پیغمبر اکرم مردم را تشبیه میکنند به افرادی که در یک کشتی سوارند ]و سرنوشت مشترک دارند. اگر یکی از آنها جای خود را سوراخ کند، بقیه نیز در معرض خطر قرار میگیرند. [اسلام به اصل «به من چه و به تو چه!» معتقد نیست. این حرفی که امروز به نام آزادی و به نام تسامح و تساهل میگویند «کسی نباید به عقیده و وظیفه کس دیگر کار داشته باشد، عیسی به دین خود موسی به دین خود» ]حرف درستی نیست. [اینها نمیدانند که ما اصلا جدا نیستیم؛ اگر ما واقعا میتوانستیم جدا باشیم این حرف درست بود، ولی ما از همدیگر
جدا نیستیم ]...[1][
ذکر مصیبت به مناسبت اربعین[2]
]در اولین اربعین، جابر بن عبدالله انصاری که همراه عطیه به زیارت مرقد امام حسین(ع) و اصحابش رفته بود[ یک نوع ذکر مصیبتی کرد. سلام کرد و سلام کرد، سلام دوستانهای. بعد یکمرتبه فریاد کرد: حبیبی یا حسین! محبوبم! عزیزم! حسینم! چرا جابرت، غلامت، نوکر قدیمیات تو را سلام میکند و جواب سلامش را نمیدهی؟! بعد خودش به خودش جواب داد : جابر چه میگویی؟! آیا نمیدانی با حبیبت حسین چه کردند؟! آیا نمیدانی میان سر حسین و تن حسین جدایی انداختند؟! عجیب است! نوشتهاند این پیرمرد اعمی و نابینا به چشم سر و بینا به چشم دل، همین طور که سلام کرد و گفت: «سلام بر تو ای حسین و سلام بر این ارواحی که دور تو هستند» سرش را گردش داد، گویی میبیند ـ و میدید ـ همه ارواح مقدسی را که در آنجا بودند، مخصوصا ارواح اصحاب اباعبدالله را. بعد جملهای را که ما به لفظ میگوییم، او از صدق دل گفت که: شهادت میدهم که اگرچه ما نبودهایم ولی با شما هستیم. عطیه تعجب کرد و بعدا از او سؤال کرد: جابر تو چه گفتی؟ آیا ما با اینها شریک هستیم؟ ما که نبودیم تا مانند اینها جانبازی و فداکاری کنیم؛ چطور تو میگویی که ما با اینها بودیم؟! فرمود: نه، ما با اینها بودیم، چون خدا خودش میداند که ما این حرف را از صدق دل میگوییم. اگر برای من مقدور میبود و اگر من میبودم، از صدق دل میگویم که مانند اینها
[1]. ]اندكی از سخنان استاد ضبط نشده است.[
[2]. ]این سخنرانی در بیست و یكم ماه صفر ایراد شده.[
جانبازی میکردم. یا لَیتَنی کنْتُ مَعَک فَاَفوزَ فَوْزآ عَظیمآ[1]. ما این جمله را به لفظ میگوییم، اما از لفظ تا حقیقت هزار فرسنگ است.
جناب جابر چنین شهادتی داد و چنین زیارت سوزناکی به همراه عطیه کرد، زیارتی که موفق شد به صورت رسمی یعنی با همه آدابش انجام بدهد؛ غسل کند، جامه نو و پاکیزه به تن کند و بدن خودش را خوشبو کند و بیاید زیارت جانسوزی بکند. اما من برای اباعبدالله زیارت دیگری سراغ دارم که مانند زیارت جابر، رسمی و همراه با آداب نیست، چون شرایط فراهم نبود؛ زائر نه قبلا غسل زیارت کرده بود و نه جامه تازه پوشیده بود و نه بدن خودش را به سُعْد[2]خوشبو کرده بود، اما قطعا از زیارت جابر جانسوزتر است و آن، زیارت خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها در روز یازدهم محرم است. وَ قُلْنَ بِحَقِّ اللهِ اِلّا ما مَرَرْتُمْ بِنا عَلی مَصْرَعِ الْحُسَینِ[3]. وقتی که اسرا را سوار بر آن شترهای بی جهاز کردند و خواستند به طرف کوفه حرکت بدهند، خودشان آنها را قسم دادند به حق خدا و گفتند حالا که میخواهید ما را ببرید، پس ما را از قتلگاه ابا عبدالله عبور بدهید. این تقاضا اجابت شد. تا اسرا را آوردند از کنار اجساد شهدا عبور بدهند بیاختیار خودشان را از روی مرکبها به روی زمین انداختند. زینب سلام الله علیها با اینکه یک پسر شهید دارد اما از پسر خودش یاد نمیکند، رفت بدن مقدس ابا عبدالله را پیدا کرد. فَوَجَدَتْهُ جُثَّةً بِلا رَأْسٍ عارٍ عَنِ اللِّباسِ. و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.
[1]. بحار الانوار ج 98 / ص 184.
[2]. ]گیاهی است كه در جاهای مرطوب میروید و به آن در فارسی مُشك زمین یا مُشك زیر زمین میگویند :فرهنگ فارسی عمید ج 2 / ص 1206.[
[3]. لهوف، المسلك الثانی، و بحار الانوار ج 45 / ص 57 .
باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...
اللّهم اقضِ حوائجَنا. و اکفِ مهمّاتِنا. و اشفِ مرضانا. و عاف اَحیانا. و ارحم مَوْتانا. و اَدِّ دیونَنا. و وسِّع فی ارزاقنا. و اجعل عاقبَة اُمورِنا خیرآ. و وفّقنا لما تحبّ و ترضی.
تفسیر سوره عصر
بسم الله الرحمن الرحیم
وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ[1].
سوره مبارکه عصر است که مجموعش یک سطر و نیم بیشتر نیست. سه سوره بسیار کوچک در قرآن داریم: سوره «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ»، سوره «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و سوره «وَ الْعَصْرِ». همه این سوره سه آیه است و آیه اولش دو کلمه: وَ الْعَصْرِ؛ یک کلمهاش هم فقط «واو» است. آیه دوم: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ؛ یک جمله دو سه کلمهای. آیه سوم اندکی طولانیتر است: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.
[1]. عصر / 1ـ3.
در اطراف این سوره به این کوچکی میتوان حتی یک کتاب نوشت، یعنی اینقدر پرمحتواست. اصول آن را که چه مسائلی در اینجا مطرح است عرض میکنم.
اولا این سوره از سورههایی است که با سوگند آغاز شده است: وَ الْعَصْرِ سوگند به عصر. درباره سوگندهای قرآن فراوان بحث کردهایم، دیگر تکرار نمیکنیم، فقط آنچه که مربوط به اینجا میشود عرض میکنیم.
در آیات بسیاری از قرآن، ما سوگندِ به زمان در میان سوگندها میبینیم، منتها این سوگندها مختلف است: سوگندِ به روز، سوگندِ به شب، سوگندِ به قسمتی از شبانه روز: وَ ضُحیها[1]آنگاه که روز بالا میآید، در حدود ربع اول روز؛ سوگند به قسمتی از شبانه روز که به یک اعتبار از شب حساب میشود به یک اعتبار از روز؛ یعنی اول طلوع صبح، که در حسابهای اسلامی معمولا جزء روز شمرده میشود. وقتی که ما در روز روزه میگیریم، از اول طلوع صبح امساک میکنیم. و هریک از این قسمها یک حکمت و فلسفه خاصی دارد که اهمیت آن مُقْسَمٌ به[2]را نشان میدهد که ارزش روز برای انسان چه ارزشی است، ارزش شب چه ارزشی است، ارزش بینالطلوعین چه ارزشی است و ارزش ضُحی چه ارزشی است.
مقصود از «عصر»
اینجا سخن از «عصر» است. مقصود از «عصر» در اینجا چیست؟ در میان احتمالاتی که دادهاند دو احتمال، بیشتر و از آن دو احتمال یکی بیشتر
[1]. شمس / 1.
[2]. ]چیزی كه به آن قسم خورده شده است.[
]مورد قبول است :[ یکی اینکه مقصود از «عصر» همین قسمت معین از روز است که ما میگوییم عصر؛ یعنی قسمتی از بعد از ظهر؛ تقریبا میشود گفت که ربع آخر روز، که نقطه مقابل ضُحی میشود. ضُحی به آن وقتی گفته میشود که آفتاب مقدار زیادی برآمده است که معمولا آن را وقت «چاشت» میگویند؛ «عصر» وقتی است که اگر روز را دو نصف بکنیم و از ظهر به بعد را هم که نصف روز است دو نصف بکنیم تقریبا آن نصفه دومش را عصر میگوییم.
ولی احتمال دیگر این است که «عصر» نه به معنی قطعهای از روز است بلکه به معنی قطعهای از تاریخ است، به همین اصطلاح رایجی که الان گفته میشود؛ مثلا میگوییم «عصر پیغمبر». این «عصر پیغمبر» یعنی آن قطعه خاص از تاریخ که دوره زندگانی پیغمبر اکرم است. علما، هر گروهی به مناسبت فن خودشان تاریخ را به دورهها و عصرهای مختلف تقسیم کردهاند. عدهای که به جنبههای اجتماعی و روابط اقتصادی نظر داشتهاند میگویند عصر بردگی، عصر فئودالیسم، عصر سرمایهداری. افرادی که بیشتر به جنبههای فنی و ابزاری نظر داشتهاند میگویند عصر حَجَر، عصر آهن، عصر اتم، عصر فضا؛ این گونه تعبیرها.
اینجا مفسرین «عصر» را عصر پیغمبر گرفتهاند. یعنی سوگند به این عصر و به این زمان که زمان پیغمبر اکرم است. خود زمان از آن جهت که زمان است فرقی میان اجزاء آن نیست. زمان یک واحد کششداری است که از ازل تا به ابد کشیده شده است. اجزاء زمان با یکدیگر فرق نمیکنند. از نظر بشر زمان انسان (یعنی زمان از آن جهت که به انسان تعلق دارد و انسان از آن جهت که به زمان تعلق دارد) فرق میکند؛ یعنی یک عصر و زمان عصر شکوفایی انسانیت انسان است، عصر انسانیت انسان و عصر کمال انسان است. از این جهت آن عصر یک قداست