داشته[1]، میکند یک امنیت و امان و آسایشی پیدا میکند. کلمه «آمَنَ» که از باب اِفْعال است، به نظر میرسد از آن نوع باب اِفْعال است که در آن صیرورت اخذ شده. بنابراین «آمَنَ» یعنی صارَ ذا اَمْنٍ. «آمَنَ بِاللهِ» یعنی صارَ ذا اَمْنٍ بِاللهِ صاحب امنیت شد به وسیله خدا؛ یعنی خدا را شناخت و تصدیق کرد و به موجب شناسایی خدا و تصدیق به خداوند امنیت و نوعی امان و آسایش و آرامش برای او پیدا شد.
ایمان یعنی اعتقاد و تسلیم نسبت به یک حقیقت آرمانی
این کلمه «ایمان» کلمه عجیبی است. اولا یک سؤال هست و آن این است که آیا ایمان از نوع علم و اعتقاد است؟ معنی ایمان به خدا اعتقاد به خداست؟ صرف اعتقاد به خدا، ایمان است؟ ما اغلب این طور میگوییم که ایمان به خدا یعنی اعتقاد به خدا، در صورتی که این درست نیست و اعتقاد به خدا، به تنهایی ایمان به خدا نیست. دلیلش خیلی واضح است. من از شما میپرسم: آیا شیطان به خدا اعتقاد داشت و دارد یا نه؟ شیطان از ما خیلی بیشتر خدا را میشناسد و به او اعتقاد دارد، او با خدا محاجّه کرده و به عزت خدا قسم خورده: فَبِعِزَّتِک لاَُغْوِینَّهُمْ اَجْمَعینَ[2]. پس چرا در عین حال خدا شیطان را کافر مینامد؟ برای اینکه شیطان اعتقاد داشت، ولی به آنچه اعتقاد داشت گرایش نداشت و تسلیم نبود. ایمان این است که انسان به چیزی اعتقاد داشته باشد و علاوه بر این، نسبت به آن تسلیم باشد و به سوی آن گرایش داشته باشد، و الّا ممکن است انسان چیزی را بشناسد و در عین اینکه میشناسد گرایش به سوی آن نداشته باشد و نسبت به آن تسلیم نباشد. آن ایمان نیست.
[1].تصدیق به وجود هر چیزی (مثلا این دیوار) را ایمان نمیگویند.
[2]. ص / 82 .
نکته دیگر در باب ایمان این است که به هر اعتقادی ]ایمان گفته نمیشود؛[[1]ایمان در موردی گفته میشود که انسان به حقیقتی تسلیم بشود که ـ به اصطلاح امروز ـ آرمان خودش را در آن حقیقت پیدا کند. عمده این مطلب است. یعنی ایمان، صرف اعتقاد نیست و حتی صرف ]اعتقاد و [تسلیم هم نیست، بلکه بالاتر است. در جایی ایمان گفته میشود که وقتی انسان اعتقاد پیدا کرد و تسلیم شد، آن کمال آرزو و ـ به اصطلاح امروز ـ آن ایده و آرمان خودش را در آنجا پیدا میکند.
ایده و آرمان، یکی از نیازهای بشر
این مطلب را باید توضیح بدهم: انسان یک نیازی دارد که این نیاز در حیوانها وجود ندارد و فقط در انسان وجود دارد. حیوان یک طبیعت و غرایزی دارد و به حکم غرایزش چیزهایی را میخواهد و چیزهایی را نمیخواهد. مثلا حیوان تشنه میشود آب را دوست دارد، گرسنه میشود علف را دوست دارد، بچه خودش را دوست دارد و... . حیوان یک آینده وسیع و دوری را نمیبیند که بعد برای آینده دور خودش آرمان و آرزویی داشته باشد و بخواهد به آن برسد. ولی انسان همیشه به دنبال یک آرمان و آرزو میگردد بالاتر از مشتهیات طبیعی خودش؛ یعنی بالاتر از خوردن و آشامیدن و خوابیدن و پوشیدن و لذات جنسی بردن، یک اندیشه وسیعی دارد که همیشه میخواهد یک دنیای وسیعتر و نوتر و عالیتری غیر از دنیایی که دارد بسازد و به آن برسد. به این میگویند آرمان و ایده.
یکی از نیازهای بشر این است که در زندگی ایده و آرمان داشته
[1]. ]اندكی از سخنان استاد ضبط نشده است.[
باشد و این چیزی است که به انسان جهت و هدف میدهد و به زندگی انسان معنی میدهد و انسان میفهمد که برای چه زنده است. اگر از کسی بپرسند «آیا تو زندهای برای خوردن و خوابیدن؟» میگوید نه، اینها ارزش زنده بودن ندارد؛ انسان باید در زندگی یک چیزی مافوق اینها داشته باشد که برای آن زنده باشد.
علم از دادن آرمان به بشر عاجز است
این است آن چیزی که میگویند علم از دادن آن به بشر عاجز است. مسئله فوقالعاده مهمی است. میگویند چیزی که علم از دادن آن به بشر عاجز است و نمیتواند به بشر بدهد ایده و آرمان است. علم فقط ابزاری است در دست بشر و قدرتی است که انسان در راه ایده و آرمانش ـهرچه هست ـ از آن استفاده میکند. اما اینکه ما چه ایده و آرمانی باید داشته باشیم، جناب علم دیگر در اینجا دستش کوتاه است. میگویند نسل امروز با اینهمه پیشرفت علم و تکنیک، یک سرگشتگی خاصی دارد و آن، بیآرمانی و بیهدفی است؛ یعنی نمیداند برای چه باید زندگی کند و اصلا نمیداند یک «برای چه؟»ای وجود دارد یا زندگی پوچ و هیچ و لغو و بیهوده است؟ آیا چیزی هست که باید برای آن زنده بود یا نه؟ و اگر هست چیست؟ علم هر چه بیشتر پیش رفته آن چیز را به بشر نداده.
دین و ایمان همین کار را میکند، به انسان ایده و آرمان و هدف میدهد؛ یعنی اعتقاد و تسلیمی میدهد که نتیجه آن این است که انسان دارای آرمان و هدف و جهت میشود[1]. آنوقت شما میبینید مثلا یک
[1]. از هر اعتقادی این كار ساخته نیست.
عالم دینی یک عمر زحمت میکشد و تا آن لحظه آخر که کار میکند همان نشاط ساعت اولش را دارد، چون میفهمد که در راه خدا زحمت میکشد.
نمونهای از انسان دینی
مرحوم سید میرحامد حسین، صاحب عبقات الانوار[1]، از علمای هندوستان است[2]. این مرد، مرد فوقالعادهای است و خیلی کار کرده و میگویند تا آن لحظه آخر کار میکرد و در اواخر عمر مریض شده بود و دیگر نمیتوانست بنشیند و باید میخوابید. همینطور که به پشت میخوابید، کتاب را روی سینهاش میگذاشت و مطالعه میکرد یا مینوشت. میگویند کتاب روی سینهاش اثر گذاشته بود و پینه بسته بود. این نشاط از کجا پیدا میشود؟ انسان تا یک ایده و آرمان عالی نداشته باشد به طوری که هیچ چیز نتواند در آن تغییری بدهد، ]چنین نشاطی پیدا نمیکند. [بله، گاهی انسان ایدهها و آرمانهای کوچکی پیدا میکند که تا به آنها میرسد خسته میشود. مثلا انسان تا وقتی خانه ندارد ایده و آرمانش این است که خانه داشته باشد. تا خانه پیدا میکند؛ بعد چه؟ باز میبیند یک چیز دیگر میخواهد. مقصود، آن ایدهها و آرمانهایی است که انسان از رسیدن به آنها خسته نمیشود و نامحدود است.
ایمان، شرط اول زیانکار نبودن انسان
]قرآن میفرماید[ انسان در کار و داد و ستد خودش همیشه در خسران و زیان و کاهش است، مگر اینکه ایمان داشته باشد، همان اعتقاد برتر و
[1]. كتاب معروفی كه در مسئله امامت نوشته است.
[2]. در زمان ایشان هنوز پاكستان و هندوستان از یكدیگر جدا نشده بودند.
تسلیم برتر، ایمان به همان چیزی که انسان وقتی به او اعتقاد پیدا کرد و تسلیم او شد، آرمان و ایده و جهت خودش را یافته است. پس آن که ایمان ندارد یک انسان بیهدفِ بیآرمانِ بیاعتقادِ بیریشه بیبُـتّهای است که اصلا نمیداند چه کار باید بکند.
پس شرط اولِ اینکه انسان در زندگی زیانکار نباشد ایمان است: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا. بشر بدون ایمان نمیتواند زندگی کند؛ اصلا بشر طوری ساخته شده که ایمان رکنی از ارکان زندگی اوست. تولستوی حکیم معروف روسی راجع به ایمان میگوید: «ایمان همان چیزی است که انسان با آن زندگی میکند». تعبیر خیلی خوبی است. یعنی اصلا سرمایه زندگی انسان ایمان است، ابزار زندگی انسان ایمان است؛ اگر انسان ایمان نداشته باشد اصلا ابزار و وسیله زندگی ندارد.
ناصر خسرو هم شعری دارد خطاب به پسرش، که همین مضمون سخن تولستوی است. البته ناصر خسرو خیلی قبل از تولستوی بوده. میگوید :
ز دنیا روی زی دین کردم ایراک[1]مرا بی دین جهان چَه بود و زندان[2]
یعنی از دنیا از این جهت به سوی دین آمدم که دیدم بدون دین دنیا برایم چاه و زندان است. آدمی که ایمان ندارد و هدف، جهت و تکیهگاه ندارد اصلا زندگی دنیا برایش مانند زندگی در چاه یا زندان است.
بعد خطاب به فرزندش میگوید :
مرا پورا[3]ز دین مُلکی است در دل که آن هرگز نخواهد گشت ویران
حالا ما، بچهها و جوانهای ما، در اثر یک سلسله تلقینات غربیها که
[1]. ]یعنی: زیرا كه.[
[2]. دیوان ناصر خسرو، چاپ مؤسسه انتشارات نگاه، ص 367.
[3]. یعنی: پسرم.
خودشان هم امروز در شرّ بی دینی گرفتارند، خیال میکنیم دین، سربار زندگی است؛ سرمایه زندگی را خیال میکنیم سربار زندگی است. چقدر اشتباه است که انسان سرمایه خودش را سربار خیال کند! مثل آدمی که میخواهد یک مسافرت طولانی بکند ولی آن کیفش را که دسته چکها و پولهایش در آن است، سربار میداند و رها میکند؛ نمیداند که همه سرمایهاش اینجاست.
شرط دوم: عمل صالح
پس قرآن میگوید که انسان در داد و ستدهای خودش زیانکار است مگر کسانی که ایمان[1]داشته
باشند. حال آیا تنها ایمان کافی است؟ نه، کافی نیست. این، مرحله فکر و ذهن و روح است؛ انسان باید متناسب با آن ایمان و شایسته آن ایمان، عمل و کنش و فعالیت داشته باشد. یعنی انسان در سیر تکاملی خودش ]نیاز به هر دو دارد.[ همان طوری که بی ایمان، سرگشته و حیران است و مانند قوم موسی است که در «تیه»[2]دائما دور خود میگشتند و در آخر سر جای اول بودند، ایمانِ تنها نیز کافی نیست؛ هر ایمانی مظهری از عمل و فعالیت میخواهد. حال، آیا هر فعالیتی؟ نه، فعالیت و عمل شایسته. شایسته چه چیزی؟ شایستگی امر نسبی است؛ وقتی میگوییم «کار شایسته» سؤال این است که شایسته چه چیزی؟ شایسته برای چه چیزی؟ ]جواب این است :[ شایسته همان ایمان. تو که به یک حقیقت برتر ایمان داری و در مقابل آن تسلیم هستی و همان حقیقت برتر به تو ایده و آرمان داده است، باید عملی متناسب با همان آرمان و هدف و ایده داشته باشی. البته پیغمبران همان طور که بشر را به
[1]. یعنی اعتقاد برتر، تسلیم برتر، آرمان و ایده برتر.
[2]. ]یعنی سرگردانی.[
اصل ایمان رهبری کردهاند بشر را به نوع عملی که او را به سوی همان ایده و آرمان و همان هدف و مقصد هدایت میکند نیز رهبری کردهاند.
این است که قرآن شاید در دهها جا این دو رکن را با هم ذکر میکند: امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ. تأکید قرآن برای این است که خیال نکنید که نه ایمان و نه عمل، یا ایمان و نه عمل، یا عمل و نه ایمان ]لازم است،[ بلکه ایمان و عمل ]هردو لازم است.[ مکرر گفتهایم اینکه کسی بگوید «من ایمان به خدا دارم، کافی است» یا «ایمان به پیغمبر و محبت او کافی است» یا «ایمان به ائمه و محبت علی (ع) کافی است» اشتباه است. قرآن ایمان و گرایش و محبت را همیشه با عمل توأم میکند. انسانی که ایمانش با عمل توأم نشود مثل مرغی است که یک بال داشته باشد؛ با یک بال نمیتوان پرواز کرد.
تواصی به حق
حال آیا ایمان و عمل کافی است؟ بله کافی است، اما یک ضمانت اجرایی هم لازم است؛ یعنی جامعه و محیط باید برای ایمان و عمل، مساعد باشد؛ اگر جامعه و محیط نامساعد باشد ایمان و عمل از بین میرود. این است که یک مسئولیت مشترکی در کار است برای اینکه افراد همیشه وجدان یکدیگر را بیدار کنند به حق: وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ. «تواصی» از ماده «وصیت» است. «وصیت» یعنی توصیه کردن، سفارش کردن، تأکید کردن، تذکر دادن. «تواصی» تذکر و سفارشِ متقابل است. یک وقت من به شما سفارش میکنم فلان کار را بکنید؛ این، وصیت است. یا شما به من ]کاری را[ سفارش میکنید؛ این هم وصیت است. ولی یک وقت هر دو همدیگر را سفارش میکنیم؛ من شما را توصیه میکنم به حق (یعنی وظیفهای که دارید) و شما هم من را توصیه
میکنید، من شما را متذکر میکنم و شما من را متذکر میکنید. ]این، تواصی است.[ «حق» یعنی آن حقیقت ثابت، در مقابل باطل. قرآن راه انسانیت را که همان صراط مستقیم است، حق میگوید؛ یعنی چیزی که اوست حقیقت ثابت، و انسان اگر از آن راه برود درست رفته؛ غیر او باطل و پوچ است؛ غیر آن راه هر راهی بروی بیراهه و پوچ است و به جایی نمیرسد.
بنابراین مقصود از «حق» هر کاری است که انسان را به آن هدف و ایده میرساند؛ همان عملهای صالح، که عمل صالح هر کسی به حسب وظیفهاش فرق میکند. قرآن نمیگوید فقط ایمان و عمل صالح، بلکه میگوید در عین حال همیشه هر فردی به فرد دیگر که میرسد، او را به وظیفهاش تذکر بدهد؛ من شما را تذکر بدهم، شما من را. این یک مسئولیت مشترک و متقابل است که افراد یکدیگر را به وظیفه خودشان توصیه کنند، چون انسان به تنهایی نمیتواند در جامعه، ایمان و عمل صالح داشته باشد، بلکه باید محیط هم مساعد باشد. محیط را چه کسی باید مساعد کند؟ خود ما؛ خود ما وظیفه داریم همیشه محیط را مساعد نگه داریم.
ظاهرا در اثنا عشریه دیدم که پیغمبر اکرم مردم را تشبیه میکنند به افرادی که در یک کشتی سوارند ]و سرنوشت مشترک دارند. اگر یکی از آنها جای خود را سوراخ کند، بقیه نیز در معرض خطر قرار میگیرند. [اسلام به اصل «به من چه و به تو چه!» معتقد نیست. این حرفی که امروز به نام آزادی و به نام تسامح و تساهل میگویند «کسی نباید به عقیده و وظیفه کس دیگر کار داشته باشد، عیسی به دین خود موسی به دین خود» ]حرف درستی نیست. [اینها نمیدانند که ما اصلا جدا نیستیم؛ اگر ما واقعا میتوانستیم جدا باشیم این حرف درست بود، ولی ما از همدیگر