بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 172

جدا نیستیم ]...[1][

ذکر مصیبت به مناسبت اربعین[2]

]در اولین اربعین، جابر بن عبدالله انصاری که همراه عطیه به زیارت مرقد امام حسین(ع) و اصحابش رفته بود[ یک نوع ذکر مصیبتی کرد. سلام کرد و سلام کرد، سلام دوستانه‌ای. بعد یکمرتبه فریاد کرد: حبیبی یا حسین! محبوبم! عزیزم! حسینم! چرا جابرت، غلامت، نوکر قدیمی‌ات تو را سلام می‌کند و جواب سلامش را نمی‌دهی؟! بعد خودش به خودش جواب داد : جابر چه می‌گویی؟! آیا نمی‌دانی با حبیبت حسین چه کردند؟! آیا نمی‌دانی میان سر حسین و تن حسین جدایی انداختند؟! عجیب است! نوشته‌اند این پیرمرد اعمی و نابینا به چشم سر و بینا به چشم دل، همین طور که سلام کرد و گفت: «سلام بر تو ای حسین و سلام بر این ارواحی که دور تو هستند» سرش را گردش داد، گویی می‌بیند ـ و می‌دید ـ همه ارواح مقدسی را که در آنجا بودند، مخصوصا ارواح اصحاب اباعبدالله را. بعد جمله‌ای را که ما به لفظ می‌گوییم، او از صدق دل گفت که: شهادت می‌دهم که اگرچه ما نبوده‌ایم ولی با شما هستیم. عطیه تعجب کرد و بعدا از او سؤال کرد: جابر تو چه گفتی؟ آیا ما با اینها شریک هستیم؟ ما که نبودیم تا مانند اینها جانبازی و فداکاری کنیم؛ چطور تو می‌گویی که ما با اینها بودیم؟! فرمود: نه، ما با اینها بودیم، چون خدا خودش می‌داند که ما این حرف را از صدق دل می‌گوییم. اگر برای من مقدور می‌بود و اگر من می‌بودم، از صدق دل می‌گویم که مانند اینها

[1]. ]اندكی از سخنان استاد ضبط نشده است.[

[2]. ]این سخنرانی در بیست و یكم ماه صفر ایراد شده.[


صفحه 173

جانبازی می‌کردم. یا لَیتَنی کنْتُ مَعَک فَاَفوزَ فَوْزآ عَظیمآ[1]. ما این جمله را به لفظ می‌گوییم، اما از لفظ تا حقیقت هزار فرسنگ است.

جناب جابر چنین شهادتی داد و چنین زیارت سوزناکی به همراه عطیه کرد، زیارتی که موفق شد به صورت رسمی یعنی با همه آدابش انجام بدهد؛ غسل کند، جامه نو و پاکیزه به تن کند و بدن خودش را خوشبو کند و بیاید زیارت جانسوزی بکند. اما من برای اباعبدالله زیارت دیگری سراغ دارم که مانند زیارت جابر، رسمی و همراه با آداب نیست، چون شرایط فراهم نبود؛ زائر نه قبلا غسل زیارت کرده بود و نه جامه تازه پوشیده بود و نه بدن خودش را به سُعْد[2]خوشبو کرده بود، اما قطعا از زیارت جابر جانسوزتر است و آن، زیارت خواهر بزرگوارش زینب سلام الله علیها در روز یازدهم محرم است. وَ قُلْنَ بِحَقِّ اللهِ اِلّا ما مَرَرْتُمْ بِنا عَلی مَصْرَعِ الْحُسَینِ[3]. وقتی که اسرا را سوار بر آن شترهای بی جهاز کردند و خواستند به طرف کوفه حرکت بدهند، خودشان آنها را قسم دادند به حق خدا و گفتند حالا که می‌خواهید ما را ببرید، پس ما را از قتلگاه ابا عبدالله عبور بدهید. این تقاضا اجابت شد. تا اسرا را آوردند از کنار اجساد شهدا عبور بدهند بی‌اختیار خودشان را از روی مرکبها به روی زمین انداختند. زینب سلام الله علیها با اینکه یک پسر شهید دارد اما از پسر خودش یاد نمی‌کند، رفت بدن مقدس ابا عبدالله را پیدا کرد. فَوَجَدَتْهُ جُثَّةً بِلا رَأْسٍ عارٍ عَنِ اللِّباسِ. و لا حول و لا قوة الّا بالله العلی العظیم و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

[1]. بحار الانوار ج 98 / ص 184.

[2]. ]گیاهی است كه در جاهای مرطوب می‌روید و به آن در فارسی مُشك زمین یا مُشك زیر زمین می‌گویند :فرهنگ فارسی عمید ج 2 / ص 1206.[

[3]. لهوف، المسلك الثانی، و بحار الانوار ج 45 / ص 57 .


صفحه 174

باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...

اللّهم اقضِ حوائجَنا. و اکفِ مهمّاتِنا. و اشفِ مرضانا. و عاف اَحیانا. و ارحم مَوْتانا. و اَدِّ دیونَنا. و وسِّع فی ارزاقنا. و اجعل عاقبَة اُمورِنا خیرآ. و وفّقنا لما تحبّ و ترضی.


صفحه 175

تفسیر سوره عصر

بسم الله الرحمن الرحیم

وَ الْعَصْرِ. اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ[1].

سوره مبارکه عصر است که مجموعش یک سطر و نیم بیشتر نیست. سه سوره بسیار کوچک در قرآن داریم: سوره «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ»، سوره «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» و سوره «وَ الْعَصْرِ». همه این سوره سه آیه است و آیه اولش دو کلمه: وَ الْعَصْرِ؛ یک کلمه‌اش هم فقط «واو» است. آیه دوم: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ؛ یک جمله دو سه کلمه‌ای. آیه سوم اندکی طولانی‌تر است: اِلاَّ الَّذینَ امَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ.

[1]. عصر / 1ـ3.


صفحه 176

در اطراف این سوره به این کوچکی می‌توان حتی یک کتاب نوشت، یعنی اینقدر پرمحتواست. اصول آن را که چه مسائلی در اینجا مطرح است عرض می‌کنم.

اولا این سوره از سوره‌هایی است که با سوگند آغاز شده است: وَ الْعَصْرِ سوگند به عصر. درباره سوگندهای قرآن فراوان بحث کرده‌ایم، دیگر تکرار نمی‌کنیم، فقط آنچه که مربوط به اینجا می‌شود عرض می‌کنیم.

در آیات بسیاری از قرآن، ما سوگندِ به زمان در میان سوگندها می‌بینیم، منتها این سوگندها مختلف است: سوگندِ به روز، سوگندِ به شب، سوگندِ به قسمتی از شبانه روز: وَ ضُحیها[1]آنگاه که روز بالا می‌آید، در حدود ربع اول روز؛ سوگند به قسمتی از شبانه روز که به یک اعتبار از شب حساب می‌شود به یک اعتبار از روز؛ یعنی اول طلوع صبح، که در حسابهای اسلامی معمولا جزء روز شمرده می‌شود. وقتی که ما در روز روزه می‌گیریم، از اول طلوع صبح امساک می‌کنیم. و هریک از این قسمها یک حکمت و فلسفه خاصی دارد که اهمیت آن مُقْسَمٌ به[2]را نشان می‌دهد که ارزش روز برای انسان چه ارزشی است، ارزش شب چه ارزشی است، ارزش بین‌الطلوعین چه ارزشی است و ارزش ضُحی چه ارزشی است.

مقصود از «عصر»

اینجا سخن از «عصر» است. مقصود از «عصر» در اینجا چیست؟ در میان احتمالاتی که داده‌اند دو احتمال، بیشتر و از آن دو احتمال یکی بیشتر

[1]. شمس / 1.

[2]. ]چیزی كه به آن قسم خورده شده است.[


صفحه 177

]مورد قبول است :[ یکی اینکه مقصود از «عصر» همین قسمت معین از روز است که ما می‌گوییم عصر؛ یعنی قسمتی از بعد از ظهر؛ تقریبا می‌شود گفت که ربع آخر روز، که نقطه مقابل ضُحی می‌شود. ضُحی به آن وقتی گفته می‌شود که آفتاب مقدار زیادی برآمده است که معمولا آن را وقت «چاشت» می‌گویند؛ «عصر» وقتی است که اگر روز را دو نصف بکنیم و از ظهر به بعد را هم که نصف روز است دو نصف بکنیم تقریبا آن نصفه دومش را عصر می‌گوییم.

ولی احتمال دیگر این است که «عصر» نه به معنی قطعه‌ای از روز است بلکه به معنی قطعه‌ای از تاریخ است، به همین اصطلاح رایجی که الان گفته می‌شود؛ مثلا می‌گوییم «عصر پیغمبر». این «عصر پیغمبر» یعنی آن قطعه خاص از تاریخ که دوره زندگانی پیغمبر اکرم است. علما، هر گروهی به مناسبت فن خودشان تاریخ را به دوره‌ها و عصرهای مختلف تقسیم کرده‌اند. عده‌ای که به جنبه‌های اجتماعی و روابط اقتصادی نظر داشته‌اند می‌گویند عصر بردگی، عصر فئودالیسم، عصر سرمایه‌داری. افرادی که بیشتر به جنبه‌های فنی و ابزاری نظر داشته‌اند می‌گویند عصر حَجَر، عصر آهن، عصر اتم، عصر فضا؛ این گونه تعبیرها.

اینجا مفسرین «عصر» را عصر پیغمبر گرفته‌اند. یعنی سوگند به این عصر و به این زمان که زمان پیغمبر اکرم است. خود زمان از آن جهت که زمان است فرقی میان اجزاء آن نیست. زمان یک واحد کشش‌داری است که از ازل تا به ابد کشیده شده است. اجزاء زمان با یکدیگر فرق نمی‌کنند. از نظر بشر زمان انسان (یعنی زمان از آن جهت که به انسان تعلق دارد و انسان از آن جهت که به زمان تعلق دارد) فرق می‌کند؛ یعنی یک عصر و زمان عصر شکوفایی انسانیت انسان است، عصر انسانیت انسان و عصر کمال انسان است. از این جهت آن عصر یک قداست


صفحه 178

خاصی پیدا می‌کند که قرآن وقتی می‌خواهد اهمیت آن عصر و زمان را بیان کند می‌فرماید: سوگند به عصر پیغمبر. از این نظر بعضی از زمانها مادر زمانهای دیگر یعنی سازنده زمانهای دیگر هستند؛ حالا چه عصر خوب باشد چه عصر بد؛ یعنی یک دوره خوب، مادر خوبیها در طول تاریخ می‌شود، سازنده خوبیها و سعادتها در طول تاریخ می‌شود؛ یعنی وقتی که انسان به آن دوره نگاه می‌کند و آن عصر را می‌بیند و آنچه که در آن عصر وجود پیدا کرده، برای او الهام‌بخش خیر و نیکی و برکت و سعادت است کما اینکه در نقطه مقابل ممکن است قطعه‌ای از قطعات تاریخ یک قطعه سیاه و لجن‌زا و کثیف باشد که مادر بدیها در دوره‌های دیگر بشود.

وَ الْعَصْرِ. سوگند به این عصر نورانی، به آن عصر مشعشع، به آن عصر با برکت، آن زمانی که برکت زا واقع شد. چه زمانی از نظر برکت زایی به آن دوره بیست و سه ساله‌ای می‌رسد که در آن قرآن نازل شد؟! این، قسمت اول.

تفاوت اساسی انسان با موجودات دیگر

بعد می‌فرماید: اِنَّ الاِْنْسانَ لَفی خُسْرٍ. همانا (تحقیقا) انسان در زیان است مگر... . حال مطلب مربوط به «مگر» را برای بعد می‌گذاریم. مکرر این مطلب را گوشزد کرده و گفته‌ایم یک اصل مسلّم انسان‌شناسی و اصل مسلّم قرآنی درباره انسان است که: انسان یک تفاوت اصیل با هر موجود دیگر ـ اعم از جاندار و غیر جاندار و اعم از موجودهای دنیایی و طبیعی و مافوق دنیایی و مافوق طبیعی ـ دارد. آن تفاوت اساسی این است که انسان به صورت یک موجود بالقوه به دنیا می‌آید نه به صورت یک موجود بالفعل؛ یعنی انسان وقتی که از مادر


صفحه 179

متولد می‌شود اگر ما به جهازها و اندامهای بدنی او نگاه کنیم یک موجود کامل یعنی ساخته‌شده به دنیا می‌آید. انسان قبل از اینکه از مادر متولد بشود جهاز باصره‌اش ساخته می‌شود، جهاز سامعه‌اش ساخته می‌شود، جهاز تنفسش ساخته می‌شود، جهاز دَوَران دمش[1]ساخته می‌شود، دستهایش ساخته می‌شود، پاهایش ساخته می‌شود؛ این اندام کاملا ساخته می‌شود و مثل اتومبیلی که از کارخانه بیرون می‌آید، ساخته‌شده از کارخانه رحم بیرون می‌آید. اما انسان که انسان است، به این اندام و این بدن نیست. این، شخصِ انسان است. انسان یک شخصیتی دارد؛ شخصیت انسان، هنگام تولد، تازه اول ساخته شدنش است؛ یعنی از ابتدای تولد، تازه شخصیت انسان شروع می‌کند به ساخته شدن.

انسان وقتی که از مادر متولد می‌شود، از نظر شخصیت از هر حیوانی ضعیف‌تر است. یک بچه گربه که از مادر متولد می‌شود و بچه انسان را که از مادر متولد می‌شود در نظر بگیرید. او چقدر پیش‌افتاده‌تر از بچه انسان است از نظر بالفعل بودن! یعنی از نظر هوش و فهمش و از نظر اینکه خودش می‌تواند خودش را اداره کند. نه فقط بچه گربه، بچه کم‌هوش‌ترین حیوانات را هم اگر شما در نظر بگیرید و با بچه انسان مقایسه کنید او پیش‌افتاده‌تر از بچه انسان است. بچه گاو یا بچه الاغ را در نظر بگیرید؛ ابتدا که متولد می‌شود خیلی از بچه انسان پیش‌افتاده‌تر است. خُلِقَ الاِْنْسانُ ضَعیفآ[2]. بچه انسان از نظر شخصیت، زندگی‌اش از صفر شروع می‌شود ولی زندگی آنها از صفر شروع نمی‌شود. شخصیت انسان تدریجا یک مقدار در دامن پدر و مادر با قلمی که در دست آنهاست تکوّن پیدا می‌کند، یک مقدار در محیط اجتماع، و کم‌کم خودش

[1]. ]گردش خون.[

[2]. نساء / 28.