بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 192

مشکل‌تر است: اَلاِْبْقاءُ عَلَی الْعَمَلِ اَشَدُّ مِنَ الْعَمَلِ. گاهی شیطان یا نفس امّاره انسان را فریب می‌دهند، انسان به خودش اعتماد می‌کند می‌گوید ما دیگر برگشتنی نیستیم؛ در صورتی که افراد «خیلی بزرگتر از ما» فریب خورده‌اند و برگشته و گمراه شده‌اند.

پس ایمان، عمل صالح. همین طوری که مفسرین گفته‌اند با اینکه درعمل صالح، تواصی به حق و تواصی به صبر هم هست چون اینها جزء عمل صالح‌اند، ولی قرآن مخصوصا اینها را ذکر کرده است ـ این نکته را من عرض می‌کنم ـ برای بیان دو نکته: یک نکته اینکه: ای انسان! تو یک موجود اجتماعی هستی، فکر نکن که می‌توانی گلیم خودت را به تنهایی از آب بیرون بیاوری، همیشه از این غرقاب که می‌خواهی نجات پیدا کنی دستت را به دست دیگران بده، با یکدیگر ]تلاش کنید؛ [تو یک موجود اجتماعی هستی نه موجود انفرادی. و نکته دیگر: ادامه کار از شروع کار دشوارتر است.

بیان دیگر قرآن

در آخر سوره آل‌عمران است: یا اَیهَا الَّذینَ امَنُوا اصْبِروا[1]ای اهل ایمان صابر و خویشتن‌دار و صاحب مقاومت باشید. وَ صابِروا و مصابره داشته باشید. «مصابره» نیز باب مفاعله است، یعنی صبر متقابل داشته باشید، تو او را وادار به صبر کن او تو را وادار به صبر کند، صبر تو در او منعکس شود صبر او در تو منعکس شود. شاید باز مقصود همان تواصی به صبر باشد. تو او را قولا و عملا به صبر وادار کن، او تو را قولا و عملا به صبر وادار کند. وَ رابِطوا. همین طوری که مفسرینی مثل تفسیر المیزان بیان

[1]. آل‌عمران / 200.


صفحه 193

کرده‌اند «رابِطوا» همین تواصی به حق است. ای مؤمنین! پیوندهای خودتان را با یکدیگر مستحکم کنید. امروز در دنیا چیزی معمول شده به نام «حزب». حزب یعنی یک پیوند آگاهانه میان افراد برقرار شدن و یکدیگر را شناختن و وظایف را در میان خود تقسیم کردن. هم لغت «حزب» مال قرآن است: اَلا اِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْ مُفْلِحونَ[1]و در قرآن از «حزب الله» و «حزب الشیطان» و «جند الشیطان» اسم برده شده، و هم معنی واقعی حزب، یعنی پیوندها؛ این که یکدیگر را بیشتر به هم پیوند بزنید، ارتباطات با یکدیگر برقرار کنید، وظایف و مسئولیتها را در میان خودتان تقسیم کنید که نتیجه این نشود که چهارتا جاسوسی که نام دین و مذهب روی خودشان گذاشته‌اند[2]پیوندهایشان با یکدیگر («رابِطوا») در آن حدْ روشن و برقرار باشد که اگر در کوره‌دهی از دهات آذربایجان فردی از آنها وجود داشته باشد اینها می‌دانند که یک چنین فردی دارند، و اگر روزی آن فرد در آنجا مستمند شد، از تهران هم که شده می‌روند به او رسیدگی می‌کنند. ولی ما از حال خودمان خبردار نباشیم؛ همسایه‌ها از یکدیگر باخبر نباشند. این برخلاف دستور قرآن است: وَ رابِطوا.

خلاصه

پس معانی‌ای که در این سوره مبارکه گنجانده شده است، یکی مسئله سوگند به عصر و دوره و زمانی است که می‌تواند زاینده و مادر باشد برای زمانهای دیگر؛ یک عصر مشعشع که می‌تواند مادر باشد برای عصرهای دیگر و شعاع و تشعشعش به زمانهای دیگر برسد به طوری که اگر ما الان در همین جلسه نشسته‌ایم و دو کلمه‌ای حرف حسابی می‌گوییم از

[1]. مجادله / 22.

[2]. ]مقصود بهائیان دوره پهلوی است.[


صفحه 194

برکات آن عصر است. وَ الْعَصْرِ سوگند به آن زمان مشعشع و به آن زمان پربرکت، زمان رسول الله، که حقیقت این است : انسان مادام که خودش را با ایمان و عمل صالح نساخته در زیان است. انسان در این جهت با هر موجود دیگر فرق می‌کند. خود آن مطلبِ اول چقدر دامنه‌دار است، این مطلب چقدر دامنه‌دار است! انسان با چه ساخته می‌شود؟ با عملِ فقط؟ نه. با ایمانِ فقط؟ نه. با ایمان و عمل. آیا عمل یک مفهوم مطلق است و در همه جا یک شکل دارد؟ یا لحظه تا لحظه فرق می‌کند؟ در پنج دقیقه قبل یک چیز بر من واجب بود، پنج دقیقه بعد چیز دیگر. مثلا آنجا که یک انسان در استخر افتاده و می‌خواهد تلف شود ]و من می‌خواهم نماز بخوانم در حالی که وقت باقی است[ نماز خواندن بر من حرام است، باید فورا بروم او را نجات بدهم؛ وقتی نجات دادم نماز بر من واجب است. پس انسان باید وظیفه‌شناس باشد، همیشه بداند که عمل شایسته، عمل مهم و عمل اهمّ در این لحظه برای او چیست. بعد بداند که انسان یک موجود انفرادی نیست، یک موجود اجتماعی است. و بعد آماده شود برای ادامه کار. صبر و مقاومت و تحمل لازم است، خیلی تحملها انسان باید داشته باشد تا نصرت الهی برسد.

امیرالمؤمنین می‌گوید[1]: ما در رکاب پیغمبر می‌جنگیدیم. (دیگر شرایطی از این بهتر می‌شود؟ آدم فکر می‌کند وقتی مؤمنینی در رکاب پیغمبر بجنگند همان ساعت اول پیروزی باید نصیبشان بشود.) تا یک‌یک ما از بوته امتحان بیرون نیامدیم، تا صبر نکردیم، تا خویشتن‌داری ما بروز و ظهور نکرد، خدای متعال نصرت خود را بر ما فرو نفرستاد. آنوقت نقل می‌کند که ما چقدر با همین مشرکین

[1]. جمله‌های عجیبی است.


صفحه 195

می‌جنگیدیم، گاهی ما پیروز بودیم گاهی آنها: فَمَـرَّةً لَنا مِنْ عَدُوِّنا وَ مَرَّةً لِعَدُوِّنا مِنّا... فَلَمّا رَأَی اللهُ مِنّا صِدْقآ وَ صَبْرآ همین که خدای متعال حقیقت صبر را در ما ظاهر و بارز دید اَنْزَلَ عَلَینَا النَّصْرَ[1]آنوقت نصرت را بر ما فروفرستاد.

آیه‌ای در سوره مبارکه سجده است: وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَّةً یهْدونَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَروا[2]ما از میان این قوم رهبرانی قرار دادیم که آنها مردم را مطابق فرمان ما رهبری می‌کردند. از کجا اینها لیاقت رهبری را پیدا کردند؟ لَمّا صَبَروا صبر و خویشتن‌داری. و صلّی الله علی محمد و آله الطاهرین.

باسمک العظیم الأعظم الأعزّ الأجلّ الأکرم یا الله...

پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان.

پروردگارا ما را اهل عمل صالح قرار بده، توفیق تواصی به حق به همه ما کرامت بفرما، ما را صابر و متواصی به صبر قرار بده.

پروردگارا غفلتها و غرورها از دلهای همه ما زایل بفرما؛ ظلمتها، تاریکیها، حقدها، ضغنها و کینه‌ها از دلهای ما بیرون بفرما، ما را به وظایف شرعی و اجتماعی خود آشنا بفرما.

پروردگارا اموات ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.

[1]. بحار الانوار ج 30، ص 321.

[2]. سجده / 24.


صفحه 196

این صفحه فاقد متن است


صفحه 197

تفسیر سوره هُمَـزَة

بسم الله الرحمن الرحیم

وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُـمَزَةٍ. اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ. یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ. کلّا لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ. وَ ما اَدْریک مَا الْحُطَمَةُ. نارُ اللهِ الْموقَدَةُ. الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الاَْفْئِدَةِ. اِنَّها عَلَیهِمْ مُؤْصَدَةٌ. فی عَمَدٍ مُمَدَّدَةٍ[1].

این سوره مبارکه که باز از سور مکیه است به نام سوره «هُمَزَه» معروف است و خوانده می‌شود. در این سوره با یک لحن بسیار شدید و کوبنده‌ای یک عیب اخلاقی بزرگ مورد نکوهش قرار گرفته است در حالی که ریشه آن عیب بزرگ هم ـ که غالبا ریشه‌اش همین است ـ ارائه داده شده

[1]. همزه / 1 ـ 9.


صفحه 198

و آنگاه مجازات آن در عالم آخرت که از سنخ خود این عمل ناشایسته است ذکر شده است. آن عیب و آن خلق بد چیزی است که در اینجا با تعبیر هَمْز و لَمْز بیان شده است. «هُمَزَه» و «لُمَزَه» به اصطلاح ادبی صیغه مبالغه است. «همزه» یعنی افراد کثیر الهمز و «لمزه» یعنی افراد کثیر اللمز. «هَمْز» و «لَمْز» دو معنی نزدیک به یکدیگر دارد و این طور معانی گاهی با هم یکی می‌شوند که هر دو مؤکـِد یکدیگرند.

عَیابی

به طور کلی عیب‌جویی و عیب‌گیری و عَیابی (به تعبیری که در حدیث وارد شده است) یک خلق بسیار بدی در انسان است و علامت انحراف و ناسلامتی شدید روان انسان است. البته این با آنچه که به نام «انتقاد» در اصطلاح امروز یا «تذکر» در اصطلاح اسلامی آمده است، اشتباه نشود. مقصود از «عیابی» چیست؟ انسان به موجب همان استعدادهای خاص انسانی یک انحرافات و بیماریهای خاص خود هم پیدا می‌کند. یکی از آن بیماریها این است که انسان گاهی از رنج دیگران لذت می‌برد. هیچ وقت انسان سالم نباید این طور باشد که از رنج یک انسان دیگر لذت ببرد و حداکثر این است که نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت باشد و الّا حالت طبیعی و فطری و حالت سلامتی اول، این است که انسان از رنج دیگران رنج ببرد. ولی گاهی این بیماری در انسان پیدا می‌شود که از رنج دادن و رنج بردن مردم لذت می‌برد. مثلا از این که کسی را کتک بزند و دیگری کتک بخورد لذت می‌برد. امروز به این بیماری «سادیسم» می‌گویند. این خود دو گونه است: بعضی، از رنج جسمانی دیگران لذت می‌برند. غالبا افرادی که به ظلم کردن و جنایت وارد کردن به مردم عادت می‌کنند کم کم حالتی پیدا می‌کنند که گویی اگر مدتی گذشته باشد و او کسی را شلاق


صفحه 199

نزده باشد، به کسی سیلی نزده باشد، کسی را زیر لگد خودش نینداخته باشد احساس نوعی ناراحتی و کمبود می‌کند (مثل یک آدم مبتلا به سیگار که مدتی نکشیده، خمیازه می‌کشد)، در حال خُمار است که کسی را پیدا کند، بهانه هم باشد یا نباشد، یک کتکی به او بزند تا خودش از کتک زدن به دیگران حال بیاید.

ولی از این بالاتر، بیماری رنج روحی دادن به مردم است. بعضی این بیماری را دارند که از رنج جسمانی دادن به مردم لذت می‌برند و بعضی از رنج روحی دادن به مردم؛ یعنی اینکه کاری بکند که دل یک کسی را آتش بزند، به شکلی مردم را اذیت روحی کند، مثلا آبرو و حیثیت کسی را به هر شکل ممکن ببرد.

عیابی که در اسلام به شدت مذمّت شده است این است که انسان چنین حالتی داشته باشد که خوشش می‌آید که برای مردم عیب بتراشد یا عیبی هم اگر دارند مرتب آن را بازگو کند و کاری بکند که شخصیت دیگران را در هم بشکند و خرد کند. این البته به شکلهای مختلف است. گاهی انسان با زبانش و با لفظ و کلام ]این کار را انجام می‌دهد. [غیبت کردن چنین چیزی است. آدم با لفظ و کلامش، با غیبت کردن، تهمت زدن، فحش دادن، هجویه ساختن (مثل یک عده شعرایی که اساسا هنرشان در هجو کردن است) دیگری را آزار می‌دهد. این، عیابی با لفظ است.

ولی عیابی، عیب‌گیری کردن و عیب‌جویی کردن از مردم، منحصر به این نیست. گاهی انسان با عمل، حیثیت کسی را می‌برد، روح کسی را آتش می‌زند. مثلا تقلیدش را درمی‌آورد، با چشم یا ابرو یا لبش کسی را مسخره می‌کند. و بعضی اساسا خوششان می‌آید و لذت می‌برند از اینکه مردم را به اصطلاح سوژه عیب‌جویی و عیابی خودشان قرار بدهند.