بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 198

و آنگاه مجازات آن در عالم آخرت که از سنخ خود این عمل ناشایسته است ذکر شده است. آن عیب و آن خلق بد چیزی است که در اینجا با تعبیر هَمْز و لَمْز بیان شده است. «هُمَزَه» و «لُمَزَه» به اصطلاح ادبی صیغه مبالغه است. «همزه» یعنی افراد کثیر الهمز و «لمزه» یعنی افراد کثیر اللمز. «هَمْز» و «لَمْز» دو معنی نزدیک به یکدیگر دارد و این طور معانی گاهی با هم یکی می‌شوند که هر دو مؤکـِد یکدیگرند.

عَیابی

به طور کلی عیب‌جویی و عیب‌گیری و عَیابی (به تعبیری که در حدیث وارد شده است) یک خلق بسیار بدی در انسان است و علامت انحراف و ناسلامتی شدید روان انسان است. البته این با آنچه که به نام «انتقاد» در اصطلاح امروز یا «تذکر» در اصطلاح اسلامی آمده است، اشتباه نشود. مقصود از «عیابی» چیست؟ انسان به موجب همان استعدادهای خاص انسانی یک انحرافات و بیماریهای خاص خود هم پیدا می‌کند. یکی از آن بیماریها این است که انسان گاهی از رنج دیگران لذت می‌برد. هیچ وقت انسان سالم نباید این طور باشد که از رنج یک انسان دیگر لذت ببرد و حداکثر این است که نسبت به رنج دیگران بی‌تفاوت باشد و الّا حالت طبیعی و فطری و حالت سلامتی اول، این است که انسان از رنج دیگران رنج ببرد. ولی گاهی این بیماری در انسان پیدا می‌شود که از رنج دادن و رنج بردن مردم لذت می‌برد. مثلا از این که کسی را کتک بزند و دیگری کتک بخورد لذت می‌برد. امروز به این بیماری «سادیسم» می‌گویند. این خود دو گونه است: بعضی، از رنج جسمانی دیگران لذت می‌برند. غالبا افرادی که به ظلم کردن و جنایت وارد کردن به مردم عادت می‌کنند کم کم حالتی پیدا می‌کنند که گویی اگر مدتی گذشته باشد و او کسی را شلاق


صفحه 199

نزده باشد، به کسی سیلی نزده باشد، کسی را زیر لگد خودش نینداخته باشد احساس نوعی ناراحتی و کمبود می‌کند (مثل یک آدم مبتلا به سیگار که مدتی نکشیده، خمیازه می‌کشد)، در حال خُمار است که کسی را پیدا کند، بهانه هم باشد یا نباشد، یک کتکی به او بزند تا خودش از کتک زدن به دیگران حال بیاید.

ولی از این بالاتر، بیماری رنج روحی دادن به مردم است. بعضی این بیماری را دارند که از رنج جسمانی دادن به مردم لذت می‌برند و بعضی از رنج روحی دادن به مردم؛ یعنی اینکه کاری بکند که دل یک کسی را آتش بزند، به شکلی مردم را اذیت روحی کند، مثلا آبرو و حیثیت کسی را به هر شکل ممکن ببرد.

عیابی که در اسلام به شدت مذمّت شده است این است که انسان چنین حالتی داشته باشد که خوشش می‌آید که برای مردم عیب بتراشد یا عیبی هم اگر دارند مرتب آن را بازگو کند و کاری بکند که شخصیت دیگران را در هم بشکند و خرد کند. این البته به شکلهای مختلف است. گاهی انسان با زبانش و با لفظ و کلام ]این کار را انجام می‌دهد. [غیبت کردن چنین چیزی است. آدم با لفظ و کلامش، با غیبت کردن، تهمت زدن، فحش دادن، هجویه ساختن (مثل یک عده شعرایی که اساسا هنرشان در هجو کردن است) دیگری را آزار می‌دهد. این، عیابی با لفظ است.

ولی عیابی، عیب‌گیری کردن و عیب‌جویی کردن از مردم، منحصر به این نیست. گاهی انسان با عمل، حیثیت کسی را می‌برد، روح کسی را آتش می‌زند. مثلا تقلیدش را درمی‌آورد، با چشم یا ابرو یا لبش کسی را مسخره می‌کند. و بعضی اساسا خوششان می‌آید و لذت می‌برند از اینکه مردم را به اصطلاح سوژه عیب‌جویی و عیابی خودشان قرار بدهند.


صفحه 200

قرآن مکرر این مسئله عیابی را مطرح کرده، ]با تعبیرهای[[1]مختلف، گاهی با همین لفظ «هَمْز» یا «لَمْز» و گاهی با لفظ «غیبت»: وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکمْ بَعْضآ اَیحِبُّ اَحَدُکمْ اَنْ یأْکلَ لَحْمَ اَخیهِ مَیتآ[2]، یا با الفاظ دیگر. یا در سوره قلم می‌فرماید: وَ لا تُطِعْ کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ تا آنجا که می‌فرماید : هَمّازٍ مَشّاءٍ بِنَمیمٍ[3]: این همّازها، این عیب‌جوها، این عیابها؛ اینها که لذت می‌برند و کارشان این است که از این و آن عیب‌گیری کنند. یا در آیه دیگر می‌فرماید: وَ لا تَلْمِزوا اَنْفُسَکمْ[4]ای مسلمانان خودتان را لمز نکنید.

حال آیا «همز» و «لمز» با یکدیگر تفاوت دارند؟ اینها ممکن است در اصل با یکدیگر تفاوت داشته باشند ولی خیال می‌کنم بعدها در اثر استعمالات زیاد، در مورد یکدیگر استعمال می‌شوند به گونه‌ای که تأکید یکدیگرند و هر دو شامل معنی دیگری هستند. شاید در اصل این طور بوده که «همز» عبارت بوده از عیب‌جویی پشتِ سر و «لمز» عبارت بوده از عیب‌جویی پیش رو. یا «همز» عبارت بوده از عیب‌جویی با لفظ و زبان، و «لمز» عبارت بوده از عیب‌جویی با عمل. ولی اهل لغت تردید دارند که حالا چنین مرزی میان ایندو وجود داشته باشد. پس در واقع همز هم شامل هر نوع عیب‌گیری می‌شود و لمز هم شامل هر نوع عیب‌گیری می‌شود و این دو لفظ فقط مفید تأکید است.

مخصوصا عیب‌گیری با عمل، شاید بیشتر ناراحت کننده است. انسانها از این که پشت سرشان حرف بزنند شاید آن اندازه ناراحت

[1]. ] چند ثانیه‌ای نوار افتادگی دارد.[

[2]. حجرات / 12.

[3]. قلم / 10 و 11.

[4]. حجرات / 11.


صفحه 201

نمی‌شوند که ببینند یک کسی در عمل دارد ]رفتار یا گفتار او را[ تقلید می‌کند، یک نوع مخصوصی بازی در می‌آورد برای اینکه مردم را بخنداند؛ چون مسئله تئاتر و بازی، در نفوسْ بیشتر اثر می‌گذارد از این که حرفی بشنوند.

داستان رسول اکرم و مرد همّاز

در مدینه مردی بود که همین کار را می‌کرد و مردم را می‌خنداند. مثلا وقتی که یک کسی در کوچه یا خیابان می‌رفت این پشت سرش راه می‌افتاد و تقلید او را در می‌آورد، مردم می‌خندیدند. حضرت رسول او را نصیحت کردند، فرمودند این کار را نکن. بعد حضرت به او فرمود: هر کسی که اینچنین باشد خدای متعال او را در قیامت با گردنی بسیار باریک و کلّه‌ای بزرگ به اندازه کوه احد محشور می‌کند. گفت: یا رسولَ الله پس روز مسخره در آوردن آنجاست، آنجا دیگر من خوب می‌توانم بازی در بیاورم[1]. می‌گویند حضرت رسول تبسمی کردند. از جمله کسانی که حضرت رسول را خندانده‌اند همین مرد بوده.

این عمل ـ یعنی با گوشه چشم و گوشه ابرو چیزی گفتن و اشاره کردن، ولو به صورت مسخره هم نباشد ـ به طور کلی عمل سبکی است. اساسا آدمهای با وقار و سنگین با اشاره گوشه چشم و گوشه ابرو و مانند آن کاری نمی‌کنند.

رسول خدا و مرد مهدور الدم

عقبة بن ابی معیط که قوم و خویش نزدیک عثمان و مانند عثمان از

[1]. ]خنده استاد.[


صفحه 202

بنی‌امیه است، از آن کسانی است که پیغمبر اکرم را خیلی زجر داد و از دشمنهای درجه اول اسلام و پیغمبر و مسلمین و جزء کسانی بود که حضرت رسول آنها را مهدور الدم اعلام کرده بودند. تا در سالهای آخر، مکه فتح شد و او فراری شد و فهمید که دیگر چاره‌ای ندارد. محرمانه رفت در جوار عثمان و به عثمان پناه برد؛ به خانه عثمان رفت و از او پناه گرفت. عثمان او را آورد در حضور رسول اکرم و عرض کرد: یا رسول الله عقبه در پناه من است، شما هم به او جوار بدهید، یعنی خلاصه او را ببخشید و از او بگذرید. حضرت سکوت کردند و چیزی نگفتند. بار دوم تکرار کرد، حضرت چیزی نگفتند. سه یا چهار بار که تکرار کرد حضرت فرمود: بسیار خوب برو، یعنی بخشیدم. بعد که رفت، حضرت به اصحاب خود فرمودند: چرا این مردک را ابتدا که آمد نکشتید؟ او که از من جوار خواست من سکوت کردم. گفتند: یا رسول الله ما نمی‌دانستیم، خوب بود شما یک اشاره‌ای مثلا با گوشه چشم می‌کردید. فرمود: نه، یک پیغمبر هیچ وقت با گوشه چشم اشاره نمی‌کند. من قبلا او را مهدورالدم کرده بودم. تا وقتی که به او جوار نداده بودم او بر حکم مهدورالدمی‌اش باقی بود. من که سکوت کردم شما باید او را می‌کشتید. غرض این است که فرمود: یک پیغمبر با گوشه چشم یا گوشه ابرو فرمان نمی‌دهد؛ من سکوت کردم، شما از سکوت من باید این را می‌فهمیدید.

حال قرآن می‌گوید: وای به چنین مردمی! وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُـمَزَةٍ. البته هیچ کس نیست که مبرّا از عمل عیب‌جویی باشد که در عمرش یا به لفظ یا به عمل از کسی عیب‌جویی نکرده باشد؛ اگر کسی چنین باشد یا معصوم است یا تالی تِلْو معصوم. ولی اینجا آیه قرآن کسانی را می‌گوید که این عمل برای اینها یک خلق و خو شده، یعنی اینهایی که اصلا کارشان عیب‌گیری و عیب‌جویی و بدگویی از مردم و ریختن آبروی


صفحه 203

مردم و شکستن شخصیت مردم است و عیابند. مخصوصا در معنی «همز» گفته‌اند اصل لغت «همز» به معنی شکستن است، و این عمل را از آن جهت «همز» می‌گویند که روح و شخصیت مردم را می‌شکند. پس در واقع معنی آیه این است: وای به حال این مردمی که از طریق عیب‌جویی شخصیت افراد را خرد می‌کنند و می‌شکنند.

ریشه عیابی

بعد می‌فرماید: اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ. ریشه این کارها غالبا نوعی غرور و استعلاء و تکبر است؛ خود را بزرگ و بالاتر از دیگران دیدن، خود را بی‌عیب دیدن و همه مردم را معیوب دیدن. این از چه پیدا می‌شود؟ گردآوری ثروت. اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ آن کسی که مال فراوانی گرد آورده و مرتب آن را می‌شمارد، دائما به حساب پولهایش رسیدگی می‌کند که این قدر پول دارم، و هر چه که به حساب پولهایش رسیدگی می‌کند بیشتر باد می‌کند و اینها را به حساب شخصیت خودش می‌گذارد ]و با خود می‌گوید[ آدم پولدار که عیب نمی‌تواند داشته باشد. پس قهرا به چه اشخاصی عیب می‌گیرد؟ آنهایی که مثل خودش نباشند. اگر کسی مثل خودش میلیونر یا میلیاردر است دیگر به او عیب نمی‌گیرد. قهرا مردم فقیر و بیچاره را مرکز همه عیبها می‌داند.

پس در واقع معنی آیه این است: وای به حال آن پول جمع کنندگان و پول شمارندگانی که دائما به مردمی که پول و ثروتی ندارند، به لفظ، به زبان، به چشم، به ابرو، پیش رو و پشت سر بدگویی می‌کنند و شخصیت اینها را خرد می‌کنند. پس کأنه قرآن می‌خواهد بگوید ببینید این مال و ثروت با انسان چه می‌کند! چگونه انسان را بر خودش مشتبه می‌کند! چگونه دیدش را نسبت به خودش و نسبت به مردم عوض می‌کند!


صفحه 204

خودش را خوب و بزرگ و بی‌عیب می‌بیند و مردم دیگر را همه دارای عیب و مستحق عیب‌جویی کردن.

یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ. ببینید این مال و ثروت چقدر آدم را مسخ می‌کند و چقدر در فکر و در خیال انسان اثر می‌گذارد که کأنه گمان می‌برد که این مال به او جاودانگی داده و حالا که پول دارد دیگر مرگ ندارد. اینقدر چنین شخصی غافل از خدا و غافل از قیامت و مرگ است که با خودش کأنه فکر می‌کند که این مال به او خلود و جاودانگی داده و آدم که پول دارد دیگر مرگ ندارد.

عاقبت عَیاب

کلّا سخن مگو، یعنی این قسمت را که این چگونه است دیگر رها کن، عاقبتش را بگو. لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ محقّقا («لام» لام تأکید و قسم است) چنین فردی نَبْذ خواهد شد. «نَبْذ» به دور افکندن است. وقتی می‌گویند «نَبَذَهُ وَراءَ ظَهْرِهِ» یعنی انداخت پشت سرش. لَینْبَذَنَّ تحقیقا و مؤکدا به دور انداخته خواهد شد، ولی در کجا؟ در یک جایی که این را خرد و خمیر می‌کند: فِی الْحُطَمَةِ. «حُطَمَة» از ماده «حَطْم» است. «حَطْم» یعنی شکستن، شکستنی از قبیل شکستن یک چوب یا گیاه خشک. گیاه خشک را حُطام می‌گویند، از باب اینکه چون خشک شده است، با اندک فشاری که رویش بیاورند خرد و شکسته می‌شود. این در یک جایگاهی پرت خواهد شد که کاملا شکسته بشود.

همیشه گفته‌ایم که عذاب اخروی تجسم عمل دنیاست و گفتیم ریشه اصلی «هَمْز» شکستن است. این کسی که در دنیا اینچنین مردم را می‌شکند در آنجا آنچنان شکسته می‌شود.

بعد می‌فرماید: وَ ما اَدْریک مَا الْحُطَمَةُ چه می‌دانی تو که حطمه


صفحه 205

چیست؟! ما حالا برایت تعریف می‌کنیم که حطمه چیست. اینجا تعبیری در قرآن آمده که برای اهل حکمت و اهل عرفان موضوع تحقیق و بحث شده است. در اینجا خدا از یک آتشی در قیامت خبر می‌دهد که با آتشهای دیگری که غالبا خبر داده است تفاوت می‌کند. می‌فرماید: نارُ اللهِ الْموقَدَةُ آتش افروخته شده خدا الَّتی تَطَّلِعُ عَلَی الاَْفْئِدَةِ آن آتشی که طلوع می‌کند و اشراف پیدا می‌کند بر قلبها، بر دلها، بر روحها.

دو نوع لذت و دو نوع رنج

انسان ـ باز به همان دلیلی که دارای آنچنان روح است ـ دو نوع لذت دارد و دو نوع رنج. انسان لذت جسمانی دارد مثل لذتی که از خوردن یک غذا می‌برد، و لذت روحانی دارد مثل لذتی که از یک بشارت به او دست می‌دهد. اگر به دانشجویی که در کنکور شرکت کرده خبر بدهند که قبول شدی، لذتی که او آنجا می‌برد لذت روحی است. لذت روحی و لذت جسمی چند فرق با یکدیگر دارند. یکی از فرقها این است که لذت جسمی احتیاج به یک محرک جسمانی دارد. مثلا یک غذایی باید باشد تا انسان آن را به دهان بگذارد و بعد بجود، آنوقت این غذا تأثیر و تأثری با اعصاب انسان پیدا کند تا انسان لذت ببرد. پس به محرک خارجی احتیاج دارد. و بعلاوه «عضوی» است یعنی یک عضو معین لذت می‌برد. وقتی که انسان غذا می‌خورد لذت را در دهانش احساس می‌کند، دیگر در دست یا پایش احساس نمی‌کند. بر عکس اگر انسان مثلا دستش را روی جسمی بگذارد که از آن لذت ببرد، باز آن، دستش است که لذت می‌برد نه چشم یا گوشش، یعنی جنبه عضوی دارد.

درد جسمانی هم همین طور است. درد جسمانی نیز هم محرک خارجی لازم دارد، مثل اینکه خاری به پای انسان فرو می‌رود، و هم