بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 216

عبدالمطّلب اصلا قصه کعبه و مکه را طرح نکرد. ابرهه منتظر است که او چه می‌گوید؛ ناچار گفت: امری داشتید، فرمایشی داشتید؟ گفت: از من دویست شتر اینجا بوده، کسان تو گرفته‌اند، بگو شترهایم را پس بدهند. ابرهه یک سکوتی کرد، بعد گفت: ابتدا که وارد شدی و من تو را دیدم، آدم خیلی بزرگی به نظرم آمدی ولی حرفت خیلی کوچک است. من فکر می‌کردم تو می‌آیی اینجا درباره این خانه‌ای که تمام شرف و عزت شما به این خانه بوده، معبدتان، صحبت می‌کنی. من آمده‌ام اینجا را خراب کنم، تو یک کلمه راجع به کعبه نمی‌گویی، می‌گویی آمده‌ام دویست شترم را پس بگیرم؟! عبدالمطّلب گفت: برای اینکه من صاحب شترها هستم، کعبه صاحب دارد و صاحبش هم حفظش می‌کند.

این جمله را که گفت، اصلا این مردک ]به خود آمد. عبدالمطّلب در واقع گفت این موضوع نیازی ندارد[[1]که من بیایم به تو بگویم. من اینقدر اعتماد دارم که تو موفق به این کار نمی‌شوی که احتیاجی ندارد از تو خواهش کنم. نوشته‌اند اصلا این جمله مرعوبش کرد و او، خودش و کسانش، شب را تا صبح با ناراحتی به سر بردند و یک حالت روحی بدی پیدا کرده بودند، مثل مردمی که انتظار عذاب الهی دارند. حال ببینیم تعبیر قرآن چیست.

بیان قرآن

اَ لَمْ تَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصْحابِ الْفیلِ آیا ندیدی، یعنی ندانستی؟؛ یعنی چیزی است که همه می‌دانند، برای اینکه از زمانی که قرآن این مطلب را می‌گوید تا زمان عام الفیل در حدود چهل الی چهل و پنج سال بیشتر

[1]. ]چند ثانیه‌ای از بیانات استاد ضبط نشده است.[


صفحه 217

فاصله نبوده. مثل این است که ما الان قضیه‌ای مربوط به چهل و پنج سال پیش را بگوییم که هزارها نفر هستند که در آن زمان بوده‌اند و قصه مربوط به صد یا دویست سال پیش نیست که بگوییم از مردم آن زمان کسی نیست. این آیه در مکه نازل شده و قضیه مربوط به خود مکه است. بعلاوه پیغمبر است که این مطلب را می‌گوید، در مقابل مردمی که دنبال این هستند که یک نقطه ضعف در حرفهایش پیدا کنند و بگویند این حرفت را درست نگفتی. این خودش نشانه این است که برای همه مردم مکه خصوصا آن پیرمردهایشان این قضیه یک امر مسلّمی بوده.

آیا ندیدی؟ این «ندیدی» خطاب به یک فرد معین نیست؛ بلکه یعنی: ندیدید ای مردم! «ندیدید» می‌گوید چون هنوز بودند مردمی که اصلا شاهد آن اوضاع بودند. آیا ندیدی پروردگار تو چگونه عمل کرد و چگونه رفتار کرد با یاران پیل؟! قرآن اسم اینها را «اصحاب الفیل» گذاشته. اصحاب یعنی یاران. در زبان عرب وقتی چیزی را مرکز قرار می‌دهند و می‌خواهند آنهایی را که به او اضافه دارند به او نسبت بدهند می‌گویند یاران او. اصحاب الفیل یعنی این مردمی که با فیل به جنگ کعبه آمده بودند.

اَ لَمْ یجْعَلْ کیدَهُمْ فی تَضْلیلٍ آیا خدا مکر اینها را غرق در تضلیل نکرد؟! ما در ذیل تفسیر سوره مبارکه اَلَّذینَ کفَروا وَ صَدّوا عَنْ سَبیلِ اللهِ اَضَلَّ اَعْمالَهُمْ[1]بحثی کردیم که ضلالت را گاهی به خود انسان نسبت می‌دهند و گاهی به عمل. وقتی که به خود انسان نسبت می‌دهند، درباره آدمی می‌گویند که جهت واقعی‌اش را گم کرده. و وقتی که به عمل نسبت می‌دهند مثل این چیزی است که امروز ما می‌گوییم «سردرگمی». گاهی

[1]. محمد 9 / 1.


صفحه 218

یک سیاست، سردرگم می‌شود، اصلا نمی‌فهمد چکار بکند. یکدفعه می‌بینید یک کاری می‌کند در این جهت، باز یک کاری می‌کند در آن جهت. یکدفعه می‌بینید سخت‌گیری می‌کند، دو روز دیگر آسان می‌گیرد. نمی‌فهمد چکار می‌خواهد بکند. کار خودش را نمی‌فهمد. حالت سردرگمی پیدا می‌کند، یعنی عملش گمراه می‌شود و جهت ندارد، دیگر نمی‌فهمد چکار بکند.

اَ لَمْ یجْعَلْ کیدَهُمْ فی تَضْلیلٍ. خدا آن مکر و نیرنگ و نقشه آنها را که نقشه کشیده بودند بیایند کعبه را خراب و با خاک یکسان کنند، بعد مرکزیت را به صنعا منتقل کنند ]در سردرگمی قرار داد.[ اینها خیال می‌کردند ارزش کعبه آن وضع حاضری است که دارد که چهار تا بت در آن هست، نمی‌دانستند ارزش کعبه ارزشی است که خدا از چند هزار سال پیش به واسطه ابراهیم و اسماعیل ]برای آن قائل است[ و دعای آنها را مستجاب کرده و آنها دعایی دارند که خدا وعده داده در آخرالزمان به وسیله پیغمبر آخرالزمان مستجاب کند؛ امروز این کعبه غصب است در دست چهار تا بت‌پرست. آیا خدا مکر اینها را در گمراهی و سردرگمی قرار نداد که اصلا نفهمیدند چکار بکنند؟! حالا چه کرد؟ وَ اَرْسَلَ عَلَیهِمْ طَیرآ اَبابیلَ خدا بر اینها فرستاد مرغی را گروه گروه. تَرْمیهِمْ بِحِجارَةٍ مِنْ سِجّیلٍ. فَجَعَلَهُمْ کعَصْفٍ مَأْکولٍ. مرغهایی یکدفعه پیدا شدند. تعبیر قرآن این است: تَرْمیهِمْ این مرغها رمی می‌کردند، می‌انداختند سنگهایی از نوع سجّیل. «سجّیل» را می‌گویند یک لغت فارسی‌الاصل است. معرَّب «سنگْ گِل» است. سنگْگِل یعنی گِل سنگ‌شده. حال ماهیت اینها چه بوده، الان بر ما مجهول است. یک نوع سنگهای خاصی که در اصل، گِلهای سنگ شده‌ای بوده؛ این مرغها گروه گروه بالای سر اینها پرواز کردند و از این سنگها بر سر اینها ریختند. از روایات ما و از


صفحه 219

لفظ این آیه استفاده می‌شود که این سنگها اثری داشته و به قول امروزیها حامل یک نوع میکروبی بوده که به هر کس که می‌خورد بعد بدنش به شکل آبله تاول می‌زد؛ به طوری که طولی نکشید که اینها به همان بیماری آبله یا شبه آبله مردند و اصلا به مکه نرسیدند. تار و مار شدند و برگشتند. خود ابرهه هم به یمن که رسید کارش تمام شد.

قرآن می‌گوید: فَجَعَلَهُمْ کعَصْفٍ مَأْکولٍ. این هم تعبیر عجیبی است. «عَصْف» زراعت را می‌گویند؛ این انسانها به شکل یک زراعت خشک از درون خورده شده درآمدند. مثل وقتی که سِن به زراعت حمله می‌کند؛ بعد که آدم برود سراغ آن زراعت می‌بیند مغز اینها را کاملا خورده‌اند.

قرآن به این مردم مکه می‌گوید این یک امر واضح ماوراءالطبیعی بود که شما به چشم خودتان دیدید که چنین امری واقع شد. این برای چه واقع شد؟ در حقیقت این را هم باید یک اثر پیشاپیشِ ]نبوت پیامبر اسلام [دانست که علمای کلام اینها را «اِرهاصات» یعنی «پیش علامت‌ها» می‌گویند. برای ظهور پیغمبر اکرم به طور قطع یک سلسله پیش علامت‌ها در عالم پیدا شد که نشان می‌داد یک وضع غیبی ماوراءالطبیعی در شرف وقوع است.

اینجا که قرآن به این شکل مطلب را بیان می‌کند خودش دلیل بر این است که ]صحت دارد.[ وقتی که قرآن در مکه این مطلب را طرح می‌کند، بعد هم قضیه‌ای را نقل می‌کند که کمتر از پنجاه سال از آن گذشته است و مردمی که آن زمان را درک کرده‌اند هنوز زیاد هستند و آن مردمی هم که درک نکرده‌اند از پدران خودشان شنیده‌اند، اگر جای کوچکترین خدشه‌ای در این قضیه می‌بود اینها نقل می‌کردند. از این جهت نظیر قضایایی است که امیرالمؤمنین علی (ع) راجع به حضرت رسول نقل می‌کنند. می‌دانیم که علی از مردم خیلی پردشمن است، دشمن زیاد


صفحه 220

دارد و این دشمنها همیشه در صدد بودند که نقطه ضعفی از او به دست بیاورند بلکه بتوانند کاری بکنند. امیرالمؤمنین معجزاتی از پیغمبر اکرم نقل می‌کند ولی نه معجزه‌ای که بگوید فقط من دیدم، بلکه معجزه‌ای نقل می‌کند که در زمان وقوع آن اکابر قریش خودشان یا بچه‌هایشان همه بودند. اینها یک کلمه از علی انکار نکردند و نگفتند چنین قضیه‌ای نبوده است. امیرالمؤمنین می‌فرماید: من در حراء مجاور پیغمبر بودم. حالا در آنجا چه واقع شد، چه علائمی در آنجا احساس کردم، چه آوازهایی می‌شنیدم و چه قضایایی گذشت، آنها به جای خودش ]...[[1].

با سمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...

پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، نیتهای ما را خالص بفرما، ما را قدردان نعمتهای خودت قرار بده، به ما توفیق اینکه به انسانیت خودمان آنچنان که تو می‌خواهی عمل کنیم، عنایت بفرما.

پروردگارا اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.

[1]. ]اندكی از بیانات استاد ضبط نشده است.[


صفحه 221

آشنایی با قرآن، ج 14، ص: 221

تفسیر سوره کوثـر

بسم الله الرحمن الرحیم

اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ. فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَرْ. اِنَّ شانِئَک هُوَ الاَْبْتَرُ[1].

سوره «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ» است. این سوره کوچکترین سوره‌های قرآن است و مجموعا غیر از «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» سه آیه است، سه آیه کوتاه، با «بِسْمِ اللهِ» چهار آیه. ولی سوره «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» غیر از «بِسْمِ اللهِ» چهار آیه است...[2]. این سوره غیر از «بِسْمِ اللهِ» سه آیه و چهار جمله است

ولی «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» از نظر تعداد جمله هم چهار جمله بیشتر است. خود «قُلْ» اصلا یک خطاب و یک جمله است. حال اگر این را هم به حساب

[1]. كوثر / 1 ـ 3.

[2]. ]اندكی از سخن استاد ضبط نشده است.[


صفحه 222

نیاوریم «هُوَ اللهُ اَحَدٌ» یک جمله است، «اَللهُ الصَّمَدُ» جمله دیگر، «لَمْ یلِدْ» خودش یک جمله است، «وَ لَمْ یولَدْ» جمله‌ای دیگر، «وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ» جمله‌ای دیگر؛ مجموعا پنج جمله می‌شود.

به هر صورت، این سوره کوچکترین سوره قرآن است که مسلمین همیشه گفته‌اند اینکه قرآن کریم تحدّی کرده و گفته است هر کسی ]اگر می‌تواند،[ یک سوره مثل قرآن بیاورد، که شامل سوره‌های کوچک هم می‌شود، یعنی حتی مثل سوره کوثر را بیاورد، و دشمنان اسلام و قرآن خیلی کوشش کردند لااقل مثل سوره کوثر یعنی سه آیه کوچک و چهار جمله سر هم کنند و نتوانستند.

اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ. اول ما باید مفاد و شأن نزول این آیه را عرض کنیم. این آیه ـ که مخاطب آن پیغمبر اکرم است ـ تذکار به پیغمبر است و به همه مردم دیگر که خداوند چه نعمت افزاینده‌ای به پیغمبر اکرم داده است و پیامبر را امر می‌کند به شکرگزاری نعمت افزاینده الهی و بعد می‌گوید دشمن تو چنین است.

ارزش پسر در زندگی قبیله‌ای

مردم عرب زمان جاهلیت مانند اغلب مردم ایلی و قبیله‌ای برای فرزند، آنهم فرزند ذکور، اهمیت فراوانی قائل بودند. اختصاص به مردم عرب نداشت و مطلقا در زندگی قبیله‌ای و ایلی که هر قبیله‌ای خودش باید از خودش حمایت کند پسر ارزش زیادی داشت؛ چون همیشه پسر بوده است که می‌توانسته اسلحه به دست بگیرد و از خانواده و قبیله حمایت کند. در وقتی که زندگی صورت قومی و کشوری پیدا کند، مثل زندگیهای امروز، افراد خانواده نیاز ندارند که هر خانواده یا فامیلی خودش سلاح به دست بگیرد و از خودش حمایت کند؛ کشور اجمالا ارتش دارد. ممکن


صفحه 223

است احیانا تمام افراد یک خانواده ارتشی باشند و هیچ کدام از افراد یک خانواده دیگر ارتشی نباشند. ولی در گذشته هر قبیله‌ای باید خودش از خودش حمایت می‌کرد و لهذا خوشا به حال قبیله و خانواده‌ای که پسر داشت و بدا به حال قبیله و خانواده‌ای که از پسر محروم بود. از پسر که محروم بودند از نیرو محروم بودند. درست مثل حالا که در کشورهای امروز هر کشوری که بمب اتم دارد قویترین کشورهاست، هر خانواده و قبیله‌ای که پسر داشت اسلحه روز و بمب اتم وقت را داشت و آن که نداشت نیروی دفاعی نداشت.

سهم زن در تکوین فرزند

بعلاوه، دختر در زمان قدیم فوق‌العاده تحقیر می‌شد. اصلا دختر را انسان نمی‌دانستند. اولاد دختر یعنی نوه‌های دختری را اولاد خودشان نمی‌دانستند، می‌گفتند اینها اولاد فامیل شوهرند نه اولاد دختر. یعنی اگر کسی ده تا دختر هم داشت می‌گفت اولاد این دخترها که بچه‌های من نیستند، بچه‌های فامیل شوهرهای خودشان هستند؛ چون این جور فکر می‌کردند که: زن حکم ظرف و حکم زمین را دارد. زراعت مال بذر است یا مال زمین؟ زراعت مال صاحب بذر است نه صاحب زمین. صاحب زمین، زراعت و بذر در زمین او رشد کرده، به او مربوط نیست. این جور خیال می‌کردند که بچه فقط از نطفه مرد به وجود می‌آید؛ نطفه مرد در رحم زن ریخته می‌شود، کار زن این است که نطفه مرد و بذری را که مال مرد است در رحم خودش پرورش می‌دهد، بعد هم تحویلش می‌دهد. مثل بچه‌ای است که او را در مدرسه‌ای بگذارند و در آن مدرسه رشد بدهند، غذا به او بدهند، تعلیمات به او بدهند. اگر بچه‌ای ده سال هم در