لفظ این آیه استفاده میشود که این سنگها اثری داشته و به قول امروزیها حامل یک نوع میکروبی بوده که به هر کس که میخورد بعد بدنش به شکل آبله تاول میزد؛ به طوری که طولی نکشید که اینها به همان بیماری آبله یا شبه آبله مردند و اصلا به مکه نرسیدند. تار و مار شدند و برگشتند. خود ابرهه هم به یمن که رسید کارش تمام شد.
قرآن میگوید: فَجَعَلَهُمْ کعَصْفٍ مَأْکولٍ. این هم تعبیر عجیبی است. «عَصْف» زراعت را میگویند؛ این انسانها به شکل یک زراعت خشک از درون خورده شده درآمدند. مثل وقتی که سِن به زراعت حمله میکند؛ بعد که آدم برود سراغ آن زراعت میبیند مغز اینها را کاملا خوردهاند.
قرآن به این مردم مکه میگوید این یک امر واضح ماوراءالطبیعی بود که شما به چشم خودتان دیدید که چنین امری واقع شد. این برای چه واقع شد؟ در حقیقت این را هم باید یک اثر پیشاپیشِ ]نبوت پیامبر اسلام [دانست که علمای کلام اینها را «اِرهاصات» یعنی «پیش علامتها» میگویند. برای ظهور پیغمبر اکرم به طور قطع یک سلسله پیش علامتها در عالم پیدا شد که نشان میداد یک وضع غیبی ماوراءالطبیعی در شرف وقوع است.
اینجا که قرآن به این شکل مطلب را بیان میکند خودش دلیل بر این است که ]صحت دارد.[ وقتی که قرآن در مکه این مطلب را طرح میکند، بعد هم قضیهای را نقل میکند که کمتر از پنجاه سال از آن گذشته است و مردمی که آن زمان را درک کردهاند هنوز زیاد هستند و آن مردمی هم که درک نکردهاند از پدران خودشان شنیدهاند، اگر جای کوچکترین خدشهای در این قضیه میبود اینها نقل میکردند. از این جهت نظیر قضایایی است که امیرالمؤمنین علی (ع) راجع به حضرت رسول نقل میکنند. میدانیم که علی از مردم خیلی پردشمن است، دشمن زیاد
دارد و این دشمنها همیشه در صدد بودند که نقطه ضعفی از او به دست بیاورند بلکه بتوانند کاری بکنند. امیرالمؤمنین معجزاتی از پیغمبر اکرم نقل میکند ولی نه معجزهای که بگوید فقط من دیدم، بلکه معجزهای نقل میکند که در زمان وقوع آن اکابر قریش خودشان یا بچههایشان همه بودند. اینها یک کلمه از علی انکار نکردند و نگفتند چنین قضیهای نبوده است. امیرالمؤمنین میفرماید: من در حراء مجاور پیغمبر بودم. حالا در آنجا چه واقع شد، چه علائمی در آنجا احساس کردم، چه آوازهایی میشنیدم و چه قضایایی گذشت، آنها به جای خودش ]...[[1].
با سمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله...
پروردگارا دلهای ما را به نور ایمان منوّر بگردان، نیتهای ما را خالص بفرما، ما را قدردان نعمتهای خودت قرار بده، به ما توفیق اینکه به انسانیت خودمان آنچنان که تو میخواهی عمل کنیم، عنایت بفرما.
پروردگارا اموات ما را مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.
[1]. ]اندكی از بیانات استاد ضبط نشده است.[
آشنایی با قرآن، ج 14، ص: 221
تفسیر سوره کوثـر
بسم الله الرحمن الرحیم
اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ. فَصَلِّ لِرَبِّک وَ انْحَرْ. اِنَّ شانِئَک هُوَ الاَْبْتَرُ[1].
سوره «اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ» است. این سوره کوچکترین سورههای قرآن است و مجموعا غیر از «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ» سه آیه است، سه آیه کوتاه، با «بِسْمِ اللهِ» چهار آیه. ولی سوره «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» غیر از «بِسْمِ اللهِ» چهار آیه است...[2]. این سوره غیر از «بِسْمِ اللهِ» سه آیه و چهار جمله است
ولی «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» از نظر تعداد جمله هم چهار جمله بیشتر است. خود «قُلْ» اصلا یک خطاب و یک جمله است. حال اگر این را هم به حساب
[1]. كوثر / 1 ـ 3.
[2]. ]اندكی از سخن استاد ضبط نشده است.[
نیاوریم «هُوَ اللهُ اَحَدٌ» یک جمله است، «اَللهُ الصَّمَدُ» جمله دیگر، «لَمْ یلِدْ» خودش یک جمله است، «وَ لَمْ یولَدْ» جملهای دیگر، «وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ» جملهای دیگر؛ مجموعا پنج جمله میشود.
به هر صورت، این سوره کوچکترین سوره قرآن است که مسلمین همیشه گفتهاند اینکه قرآن کریم تحدّی کرده و گفته است هر کسی ]اگر میتواند،[ یک سوره مثل قرآن بیاورد، که شامل سورههای کوچک هم میشود، یعنی حتی مثل سوره کوثر را بیاورد، و دشمنان اسلام و قرآن خیلی کوشش کردند لااقل مثل سوره کوثر یعنی سه آیه کوچک و چهار جمله سر هم کنند و نتوانستند.
اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ. اول ما باید مفاد و شأن نزول این آیه را عرض کنیم. این آیه ـ که مخاطب آن پیغمبر اکرم است ـ تذکار به پیغمبر است و به همه مردم دیگر که خداوند چه نعمت افزایندهای به پیغمبر اکرم داده است و پیامبر را امر میکند به شکرگزاری نعمت افزاینده الهی و بعد میگوید دشمن تو چنین است.
ارزش پسر در زندگی قبیلهای
مردم عرب زمان جاهلیت مانند اغلب مردم ایلی و قبیلهای برای فرزند، آنهم فرزند ذکور، اهمیت فراوانی قائل بودند. اختصاص به مردم عرب نداشت و مطلقا در زندگی قبیلهای و ایلی که هر قبیلهای خودش باید از خودش حمایت کند پسر ارزش زیادی داشت؛ چون همیشه پسر بوده است که میتوانسته اسلحه به دست بگیرد و از خانواده و قبیله حمایت کند. در وقتی که زندگی صورت قومی و کشوری پیدا کند، مثل زندگیهای امروز، افراد خانواده نیاز ندارند که هر خانواده یا فامیلی خودش سلاح به دست بگیرد و از خودش حمایت کند؛ کشور اجمالا ارتش دارد. ممکن
است احیانا تمام افراد یک خانواده ارتشی باشند و هیچ کدام از افراد یک خانواده دیگر ارتشی نباشند. ولی در گذشته هر قبیلهای باید خودش از خودش حمایت میکرد و لهذا خوشا به حال قبیله و خانوادهای که پسر داشت و بدا به حال قبیله و خانوادهای که از پسر محروم بود. از پسر که محروم بودند از نیرو محروم بودند. درست مثل حالا که در کشورهای امروز هر کشوری که بمب اتم دارد قویترین کشورهاست، هر خانواده و قبیلهای که پسر داشت اسلحه روز و بمب اتم وقت را داشت و آن که نداشت نیروی دفاعی نداشت.
سهم زن در تکوین فرزند
بعلاوه، دختر در زمان قدیم فوقالعاده تحقیر میشد. اصلا دختر را انسان نمیدانستند. اولاد دختر یعنی نوههای دختری را اولاد خودشان نمیدانستند، میگفتند اینها اولاد فامیل شوهرند نه اولاد دختر. یعنی اگر کسی ده تا دختر هم داشت میگفت اولاد این دخترها که بچههای من نیستند، بچههای فامیل شوهرهای خودشان هستند؛ چون این جور فکر میکردند که: زن حکم ظرف و حکم زمین را دارد. زراعت مال بذر است یا مال زمین؟ زراعت مال صاحب بذر است نه صاحب زمین. صاحب زمین، زراعت و بذر در زمین او رشد کرده، به او مربوط نیست. این جور خیال میکردند که بچه فقط از نطفه مرد به وجود میآید؛ نطفه مرد در رحم زن ریخته میشود، کار زن این است که نطفه مرد و بذری را که مال مرد است در رحم خودش پرورش میدهد، بعد هم تحویلش میدهد. مثل بچهای است که او را در مدرسهای بگذارند و در آن مدرسه رشد بدهند، غذا به او بدهند، تعلیمات به او بدهند. اگر بچهای ده سال هم در
یک پانسیون[1]باشد و در آنجا غذا به او بدهند، تعلیمات به او بدهند، بعد از ده سال صاحب بچه میآید بچهاش را میبرد. آن صاحب پانسیون حق ندارد بگوید این بچه حالا دیگر مال من شده. صاحب بچه میگوید بچه مال ماست، تو فقط به او غذا دادی. فکر قدیم این بود که در واقع نطفه در رحم مادر پانسیون شده و رحم حکم پانسیون را دارد؛ بچه مال پدر است، در اینجا تغذیه میشود، بعد از تغذیه باید تحویل صاحبش داد.
قرآن کریم این فکر را از اساس رد کرد؛ در آیات زیادی تصریح میکند که بچه، هم مال زن است و هم مال مرد؛ یعنی زن در بذر هم شریک است نه اینکه بذر انحصارا مال مرد است و زن حکم ظرف را دارد. علم امروز این مطلب را صد در صد تأیید کرده و میگوید آن سلولی از نطفه مرد که وارد رحم زن میشود با سلولی که در رحم زن پرورش پیدا کرده است متحد میشود و مجموعا یک واحد را به وجود میآورند و آن سلول مرکب متساویا نیمی از آن از سلول مرد است و نیمی از سلول زن، و بنابراین زن متساویا با مرد در خود بذر شریک است.
بعلاوه زن سهم بیشتری دارد؛ چون در مدت نُه ماه این سلول مرکبی را که هر دو در آن سهیم و شریک هستند از وجود خودش تغذیه میکند و بعد از نه ماه به صورت یک موجود کامل بیرون میدهد و بنابراین سهم زن از سهم مرد در ایجاد فرزند بیشتر میشود. در اصل هسته با همدیگر شریک هستند ولی علاوه بر این، زن در پرورش هم نقش دارد. بعد که زن مدت دو سال شیر میدهد (باز از وجود خودش) سهم بیشتری پیدا میکند. و علت اینکه حقوق مادر از حقوق پدر بر فرزند بیشتر است این
[1]. ]مهمانخانه.[
است که زن سهم بیشتری در تکوین فرزند دارد. و این که بعد ولی فرزند پدر است باز فلسفه دیگری دارد که رئیس خانواده به طور کلی مرد است، که آن حساب حساب دیگری است.
پس این فکر در میان مردم قدیم عموما و در جاهلیت عرب بالخصوص بوده است که دختر و به طور کلی زن سهم زیادی در تکوین فرزند ندارد، فرزند به مرد و فامیل مرد تعلق دارد و فرزندان دختران مال فامیل پدر دختر نیست، ملحقاند به فامیل شوهرها. نتیجه چه میشد؟ اگر کسی ده تا هم دختر میداشت میگفتند ای بیچاره بیاولاد؛ چون رشتهاش بریده و قطع میشد. میگفتند :
بَنونا بَنو اَبْنائِنا وَ بَناتُنا بَنوهُنَّ اَبْناءُ الرِّجالِ الاَْباعِدِ
شعر عرب جاهلیت است؛ میگفتند: پسران ما (فرزندان ما) منحصرا آنها هستند که از اولاد پسران ما به وجود آمده باشند، آنهایی که از دختران ما به وجود میآیند بچههای ما نیستند، بچههای مردم دور دست و غریبهها هستند.
شأن نزول آیه
پیغمبر اکرم از خدیجه سه دختر پیدا کردند: زینب، امّ کلثوم و کوچکترین آنها فاطمه سلام الله علیها، و دو پسر (و به قولی سه یا چهار پسر): قاسم و عبدالله یا عبیدالله[1]. پسرهای خدیجه مُردند و دخترها ماندند. هنوز دوران مکه است. دشمنها خوشحال شدند، گفتند که او بکلی منقطع الآخِر
[1]. ابراهیم از ماریه است كه او بعد پیدا شد.ـ طیب و طاهر.استاد: نه، طیب و طاهر از سر تعظیم است (فرزند نبی قاسم و ابراهیم است / پس طیب و طاهر ز سر تعظیم است)یعنی ]این اسامی[ فامیل اینهاست.
شد؛ آدمی که پسر ندارد بچه ندارد و آدمی هم که بچه ندارد دیگر کسی بعد از او نیست که نام او را حفظ کند و دینش را نگهداری کند. چون قبیلهای فکر میکردند میگفتند «این اگر اولادی داشته باشد بعد آنها میآیند فکر و نام و کتاب و دینش را نگهداری میکنند. اولاد که از این نماند، پس این ابتر است.» ابتر یعنی ناقص.
مقصود از «کوثـر»
این است که قرآن فرمود: اِنّا اَعْطَیناک الْکوْثَرَ ما به تو کوثر دادیم. مسلّم در «کوثر» خیر کثیر نهفته است. ولی آیا مقصود از «کوثر» خیر کثیر است یا چیزی که منشأ خیر کثیر است؟ ظاهرا دومی است. البته منشأ خیر کثیر هم خیر کثیر است. یعنی ما به تو چیزی دادیم که از او خیر کثیر برمیخیزد، یک منبع خیری به تو دادهایم که هرگز منقطع نخواهد شد. حال مقصود چیست، بعد عرض میکنم. چیزی ما به تو دادهایم که هرگز منقطع نخواهد شد، منبعی که برای همیشه جوشان است. قرآن هیچ تفسیر نمیکند که آن چشمه فزاینده چیست.
مقصود از آن منبع جوشان چیست؟ بعضی گفتهاند مقصود این است که ما به تو نبوت و وحی و قرآن دادیم و در واقع ما چیزی به تو دادیم که صدها هزار برابرِ فرزند ذکور، آن اثری که باید داشته باشد دارد. در واقع ما کاری برای تو کردیم که تو را پدر بشر قرار دادیم. بعض دیگر گفتهاند مقصود همان نهر کوثری است که در قیامت است. و بعضی گفتهاند مقصود ذریه کثیر است و در واقع مقصود شخص حضرت زهراست؛ یعنی دختری ما به تو دادیم که از این دختر، تو آنقدر فرزند پیدا کنی ـ آنهم چه فرزندانی! و ائمه از ذریه او پیدا بشوند ـ که هیچ صاحبْ پسری این طور نیست. قرینه اینکه مقصود از کوثر چنین چیزی است این است که بعد