«تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ» در مکه نازل شد که هنوز پیغمبر اکرم در مکه بودند و ابولهب و یارانش زنده بودند و سوره «اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ» در مدینه نازل شده و قدر مسلم این است که در سه چهار سال آخر عمر مبارک پیغمبر اکرم نازل شده است. اختلاف است میان مفسرین که آیا قبل از فتح مکه نازل شد یا بعد از فتح مکه.
بعضی مدعی هستند که این سوره بعد از فتح مکه و حتی در منی در حجةالوداع نازل شد یعنی در حدود دوازدهم ذیالحجه که پیغمبر اکرم در آخر ماه صفر همان سال فوت کردند. مطابق روایات شیعه که وفات پیغمبر اکرم در بیست و هشتم صفر است حدود 75 روز قبل از وفات پیغمبر اکرم نازل شده. ولی بعضی میگویند قبل از فتح مکه نازل شده است. پس قدر مسلم این است که این سوره در اواخر عمر پیغمبر اکرم نازل شده. اگر ما قرینه لفظی را بخواهیم در نظر بگیریم، به قرینه «اِذا جاءَ» باید بگوییم این سوره قبل از فتح مکه نازل شده چون مضمون آن این است :
اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ. وَ رَأیتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللهِ اَفْواجآ. فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک وَ اسْتَغْفِرْهُ اِنَّهُ کانَ تَوّابآ[1].
آنگاه که پیروزی الهی بیاید و آنگاه که فتح و گشایش بیاید ]و مردم را ببینی که گروه گروه به دین خدا میگروند، پس به ستایش پروردگارت تسبیح گوی و از او آمرزش بخواه که او توبهپذیر است.[[2]
[1]. نصر / 1 ـ 3.
[2]. ]چند جملهای از بیانات استاد ضبط نشده است.[
اثر معنوی فتح مکه
]اهمیت فتح مکه جنبه تاریخی داشت. در سوره فیل[ خواندیم: اَ لَمْتَرَ کیفَ فَعَلَ رَبُّک بِاَصْحابِ الْفیلِ. ابرهه نامی بعد از آنکه یمن را میگیرد، از حبشه حرکت میکند میآید برای کوبیدن و فتح مکه و قصدش این است که خانه کعبه را بکلی خراب کند و به جای کعبه در یمن معبدی بسازد و مکه را از مرکزیت و معبدیت بیندازد. با یک سپاه بسیار انبوهی آمد که مردم مکه به هیچ وجه توانایی مبارزه با او را نداشتند. بعد به نحو معجزهآسایی بدون اینکه بتواند کوچکترین آسیبی به مکه برساند خداوند متعال خودش و لشکرش را هلاک کرد، که داستانش مفصل است.
این، معجزهای بود از طرف خانه کعبه؛ یعنی نشان داد که خداوند متعال کعبه را از آسیب دشمن و کسی که قصد سوء داشته باشد حفظ میکند، که در آیه قرآن هم هست: وَ مَنْ یرِدْ فیهِ بِاِلْحادٍ بِظُلْمٍ نُذِقْهُ مِنْ عَذابٍ اَلیمٍ[1]. وقتی این جریان اتفاق افتاد و مردم دیدند بدون اینکه کوچکترین نیروی مادی صرف مبارزه با ابرهه و لشکرش بشود اینها هلاک شدند و شکست خوردند، این فکر در میان مردم عرب پیدا شد که مکه و کعبه مصونیت الهی دارد.
وقتی که پیغمبر اکرم مکه را فتح کرد، فتح بسیار ساده و بسیار پیروزمندانهای و بدون خونریزی، و مکه را احتلال[2]کرد و مکه در اختیار مسلمین قرار گرفت، این فکر در میان مردم عرب پیدا شد که معلوم میشود خدای کعبه به این کار راضی است، و الّا اگر خدای کعبه به این کار راضی نمیبود، بر سر پیغمبر و اصحاب او همان میآمد که بر سر ابرهه آمد. این بود که بعد از فتح مکه و پس از آنکه مکه به دست پیغمبر و
[1]. حج / 25.
[2]. ]اشغال و تصرف.[
اصحاب او سقوط کرد و در اختیار مسلمین قرار گرفت، هم مرکز و پایتخت عربستان در اختیارشان قرار گرفت و هم اینکه از جنبه معنوی اثر فوقالعادهای گذاشت. و لهذا قرآن ایمان و انفاق و جهاد کسانی را که قبل از فتح ایمان آوردند و انفاق کردند و جهاد کردند با ایمان و انفاق و جهاد کسانی که بعد از فتح آمدند یکسان نمیداند، چون آن در حال ضعف مسلمین بود و این در حالی بود که همه فهمیدند مسلمینْ دیگر پیروز میشوند و این اعتقاد پیدا شد که اینها نیروی شکستناپذیرند. در آن آیه میفرماید: لا یسْتَوی مِنْکمْ مَنْ اَنْفَقَ مِنْ قَبْلِ الْفَتْحِ وَ قاتَلَ اُولئِک اَعْظَمُ دَرَجَةً مِنَ الَّذینَ اَنْفَقوا مِنْ بَعْدُ وَ قاتَلوا[1]. آنهایی که قبل از فتح، در راه خدا مال و جان صرف کردند و آنهایی که بعد از فتح مال و جان دادند نمیتوانند یکسان باشند چون اینها وقتی آمدند که دیگر از علائم آشکار شد که مسلمین نیروی شکستناپذیرند.
بعد از فتح مکه، دیگر مسئله ایمان و اسلام فردی تقریبا تبدیل شد به ایمان و اسلام فوجی؛ یعنی قبل از آن یک یک افراد مسلمان میشدند، بعد از آن گروه گروه و قبیله قبیله مسلمان میشدند و بعد از فتح مکه بود که دیگر جزیرةالعرب یکسره در اختیار مسلمین قرار گرفت.
پیروزی و فتح نهایی
میفرماید: اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ آنگاه که یاری خدا ]و پیروزی آمدند. [اینجا مقصود از «یاری» آن یاریی که در همه جا خدا یاری میکرد (وَ لَقَدْ نَصَرَکمُ اللهُ بِبَدْرٍ[2]) نیست، مقصود پیروزی و غلبه نهایی است که دیگر دشمن بکلی از تحرک باز ایستاد. آنگاه که پیروزی خدا بر دشمن و آنگاه
[1]. حدید / 10.
[2]. آل عمران / 123.
که فتح و گشودن ]آمدند.[ نصرت یعنی پیروزی و غلبه بر دشمن، بر افراد؛ فتح یعنی گشودن یک شهر. فتح را در مورد پیروزی بر افراد استعمال نمیکنند، نصر را هم در مورد شهر استعمال نمیکنند. در مورد انسانها نصر استعمال میکنند، در مورد شهرها فتح. آن وقتی که پیروزی بر دشمنها و آن روزی که فتح مکه به وجود آمد و رسید. کلمه «جاءَ» به کار رفته: روزی که اینها آمدند. کأ نّه اینها مسافری هستند که باید بیایند و آمدند. چرا قرآن این جور تعبیر کرده؟ چون قرآن وعده پیروزی کامل و وعده فتح مکه را قبلا داده بود. مسلمین که به گفته پیغمبر اکرم ایمان داشتند میدانستند که اینها یک امور آمدنی است و خواهد آمد. قرآن میگوید آن روزی که اینهایی که انتظار آمدنشان را دارید، بیایند.
وَ رَأیتَ النّاسَ یدْخُلونَ فی دینِ اللهِ اَفْواجآ آن روزی که ببینی مردم فوج فوج و گروه گروه به دین خدا وارد میشوند. بعد چه؟ عجیب این است: بعد که چنین دیدید و سراسر جزیرةالعرب در واقع تسلیم شد و دیگر نیروی قابل توجهی در جزیرةالعرب نیست که در مقابل اسلام مقاومت کند، قرآن میگوید: فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّک تسبیحِ آمیخته به ستایش کن پروردگار خودت را و استغفار کن او را که او توبهپذیر است. در حدیث است که وقتی که این سوره نازل شد پیغمبر اکرم فرمود: این، خبر مرگ من است. قرآن میگوید کاری که تو داشتی دیگر تمام شد، بعد از این تو چندان وظیفهای از این نظر نداری، به خود بپرداز. در تفسیر صافی از کافی نقل میکند که امّ سلمه گفت :
کانَ رَسولُ اللهِ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ بِآخِرَةٍ لا یقومُ وَ لا یقْعُدُ وَ لا یجیئُ وَ لا یذْهَبُ اِلّا قالَ: سُبْحانَ اللهِ وَ بِحَمْدِهِ، اَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ اَتوبُ اِلَیهِ. فَسَأَ لْناهُ عَنْ ذلِک، فَقالَ: «اِنّی اُمِرْتُ بِها» ثُمَّ قَرَأَ
اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ وَ الْفَتْحُ[1].
امّ سلمه میگوید پیغمبر اکرم اواخر[2]این جور بود که نه میایستاد و نه مینشست، و نه میرفت و نه میآمد مگر آنکه این جمله را تکرار میکرد: سُبْحانَ اللهِ وَ بِحَمْدِهِ، اَسْتَغْفِرُ اللهَ وَ اَتوبُ اِلَیهِ. ما از پیغمبر سؤال کردیم که شما چرا این ذکر را اینقدر زیاد میفرمایید؟ فرمود: اُمِرْتُ بِها این جور به من دستور دادهاند. بعد سوره «اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ» را خواندند؛ یعنی دستور هم همین است، این سوره دستور این کار است. همیشه جزء عادات و عبادات پیغمبر اکرم استغفارِ زیاد بود. قبل از این که این سوره نازل شود نیز پیغمبر اکرم در هیچ مجلسی نمینشست مگر اینکه بیست و پنج بار استغفار میکرد؛ ولو حضرت در مجلسی نشسته بود که موعظه میکرد. وظیفه خودش میدانست که در هر مجلسی بیست و پنج بار استغفار کند. بعد از نزول سوره «اِذا جاءَ نَصْرُ اللهِ» این کار مضاعف شد؛ به قول امّ سلمه در هر تغییر حالتی[3]پیغمبر اکرم استغفار میکرد.
استغفار پاکان
استغفار برای پاکان و نیکان علامت شدت حساسیت روح است. استغفار واقعی حکم این را دارد که انسان یک آینه صاف پاکی داشته باشد و مرتب روی این آینه را با یک دستمال صاف نازکی پاک کند؛ یک گرد
[1]. بحار الانوار ج 21 / ص 100.
[2]. او هم نمیگوید چه وقتهایی. اگر میگفت، معلوم میشد كه این سوره كی نازل شده.
[3]. اینكه میگوید نمیایستاد و نمینشست، و نمیرفت و نمیآمد مگر این كه استغفار میكرد، یعنی در هر تغییرحالتی. اگر نشسته بود و میایستاد، استغفار میكرد؛ ایستاده بود و مینشست، استغفار میكرد. اگر میرفتاستغفار میكرد، برمیگشت استغفار میكرد.
مختصری میآید زود دستمال میکشد. یک آینه اگر صاف و شفاف باشد چیزهایی را که چشم هم هرگز آن را نمیبیند و درک نمیکند[1]نشان میدهد. اما ممکن است روی دیواری گرد فراوانی بنشیند به طوری که اگر شما یک دستمال روی قسمتی از آن بکشید و نگاه کنید، پر از گرد و خاک باشد ولی وقتی به آن دیوار به همین صورت نگاه میکنید، روی آن گرد و غباری احساس نمیکنید. تازه اگر دیوارِ سیاهی باشد، چنانچه مرکب هم روی آن بریزید این دیوار حساسیتی ندارد و چیزی را نشان نمیدهد. اما اگر یک ذره گرد روی آینه بنشیند آینه نشان میدهد.
برای شخصی مثل پیغمبر اکرم هر گونه توجهی به غیر خدا ]حکم گرد روی آینه را دارد.[ با اینکه در همان حالی که به بندهای توجه دارد یا دارد موعظه میکند یا با زن خودش حرف میزند و یا غذا میخورد هرگز و یک ذره غافل از خدا نیست، اما باز فرق است میان اینکه او همیشه با خدا خلوت کرده باشد و اینکه لحظهای با خلق خدا در عین حال محشور باشد. همه اینها برای او حکم آن گرد را دارد که روی آینه مینشیند. هر چه که بیشتر استغفار کند حساسیتِ بیشترِ آن آینه را نشان میدهد.
پیغمبر اکرم فرمود: نَعِیتْ اِلَی نَفْسی[2]یعنی نفس من به من خبر داد و دارد به من شهادت میدهد که من عن قریب باید بروم. خدا با نازل کردن این سوره به من اعلام کرده که تو باید بروی. این، اعلام آمادگی بیشتر است. نگویید «پیغمبر آماده است». هر کسی یک درجه و مرتبه و مقامی دارد و در مقام و جای خودش وظیفهای دارد.
[1]. ]یعنی به آن توجه ندارد.[
[2]. تفسیر فرات ص 614.
مکاشفه شیخ بهایی
این داستان را همه علما نقل کردهاند و از مکاشفات معروف شیخ بهایی است. شیخ بهایی علیه الرحمة مرد بزرگی بوده، هم از جنبههای علمی و هم از جنبههای معنوی و عملی. شاگردان زیادی داشته. یکی از شاگردان ایشان مجلسی اول پدر مرحوم مجلسی معروف است[1]. او این داستان را نقل کرده است که ما با عدهای از شاگردانْ همراه استاد (شیخ بهایی) رفته بودیم به زیارت اهل قبور در تخت فولاد اصفهان[2]؛ رفتیم سر قبر بابا رکنالدین[3](یا از کنار قبر او گذشتیم). یکوقت شیخ به ما گفت: شما چیزی شنیدید؟ ما هیچ کدام چیزی نشنیده بودیم، گفتیم: نه. از همه پرسید، همه گفتیم : ما چیزی نشنیدیم. سکوت کرد و حرفی نزد. ما رفتیم.
از آن به بعد دیدیم وضع شیخ بکلی تغییر کرد؛ یعنی بیشتر از آنچه که سابق به خود میپرداخت و توبه و استغفار و عبادت میکرد، به خود میپرداخت. درس و مباحثه و کار تربیت افراد دیگر را کم کرد و به حال خود پرداخت. برای ما شاگردها یک مسئلهای شد که داستان آن روز چه بود که از ما پرسید شما هم شنیدید یا نه و ما همه گفتیم نه، و بعد از آن دیگر این مرد تغییر حالت پیدا کرد. ولی حشمت و عظمت این استاد مانع بود که از او بپرسیم. او میگوید من از سایر شاگردها جسورتر بودم، بالاخره رفتم از استاد سؤال کردم که آیا ممکن است به ما بفرمایید آن روز که در تخت فولاد کنار قبر بابا رکنالدین در خدمت شما بودیم، شما
[1]. اسم مجلسی معروف ـكه مجلسی مطلق است و «علامه مجلسی» میگوییم، صاحب كتاب بحار الانوار ـ ملامحمدباقر است، اسم پدرشان ملا محمدتقی كه از علمای بسیار بزرگ و صاحب تألیفات است و مقامات معنویزیادی داشته. ملا محمدتقی مجلسی شاگرد شیخ بهایی است.
[2]. شیخ بهایی و شاگردانش در اصفهان بودهاند.
[3]. یكی از اولیاء، مردی كه اهل عرفان و معرفت بوده.
از ما سؤال کردید آیا شنیدید و ما همه گفتیم نشنیدیم، قضیه چه بود؟ شیخ به من گفت: من در آنجا که رد میشدم صدایی شنیدم، مثل اینکه صاحب همان قبر بود، به من گفت: «شیخنا در فکر خود باش!» من احساس کردم که مرگ من نزدیک است و باید بروم، این میگوید آماده باش برای رفتن.
سه حدیث
هر کسی در هر مقام و مرتبهای که هست باید آماده باشد برای رفتن. مردی آمد خدمت حضرت امام مجتبی سلام الله علیه[1]در همان حالی که حضرت را زهر خورانیده بودند و لختههای خون مانند جگر از حلق مبارکش بیرون میریخت. این مرد فرصت را مغتنم شمرد؛ فهمید که دیگر لحظات آخر امام است و عمر زیادی برای امام باقی نمانده است، به امام عرض کرد: یابنَ رسولِ الله! موعظهای بفرمایید، نصیحتی بفرمایید. حضرت چند جمله به او فرمود. اولین جملهاش این است: اِسْتَعِدَّ لِسَفَرِک وَ حَصِّلِ زادَک قَبْلَ حُلولِ اَجَلِک[2]سفری در پیش داری آماده این سفر باش. امیرالمؤمنین علی (ع) همیشه این گونه بود. نوشتهاند مکرر[3]این جملات را برای مردم میخواند، میفرمود:
تَجَهَّزوا رَحِمَکمُ اللهُ! فَقَدْ نودِی فیکمْ بِالرَّحیلِ وَ اَقِلُّوا الْعُرْجَةَ عَلَی الدُّنْیا وَ انْقَلِبوا بِصالِحِ ما بِحَضْرَتِکمْ مِنَ الزّادِ، فَاِنَّ اَمامَکمْ عَقَبَةً کؤودآ وَ مَنازِلَ مَخوفَةً مَهولَةً لابُّدَ مِنَ الْوُرودِ عَلَیها وَ الْوُقوفِ
[1]. بنا بر روایتی ایام وفات ایشان است یعنی شب هفتم ماه صفر وفات ایشان است.
[2]. بحار الانوار ج 44 / ص 138.
[3]. یعنی جملهای نبود كه یك وقت فرموده باشد و خطبهای نبود كه یك بار خوانده باشد.