نگاه غلط به ثروت، عامل غرور و انکار
قرآن به صورت نفرین و لعن از این مرد یاد میکند، میفرماید: هلاک باد، نابود باد هر دو دست ابیلهب و نابود باد خود او. بعد میفرماید: ما اَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کسَبَ ثروتی که داشت و آنچه که به دست آورده بود او را سودی نبخشید. اینجا قرآن این نکته را میفهماند که یک عامل انحراف و مبارزه این مرد با پیغمبر اکرم و به یک اعتبار یک عامل غرور و جحود و انکارش همان دارایی و ثروت و مال و منالش بود مخصوصا آنچه که خودش با نیرو و هنر خودش به دست آورده بود. مثل بسیاری از افراد که خیال میکنند ثروت برای انسان همه چیز است.
اشتباه بشر در مورد ثروت همین است. اگر انسان به ثروت به این چشم نگاه کند که ثروت یکی از امور مورد نیاز انسان است، یعنی پارهای از نیازهای انسان را ثروت مرتفع میکند، پارهای از مشکلات انسان را ثروت حل میکند و از همین حدود تجاوز نکند یعنی توجهش به مال و ثروت به عنوان یک چیزی باشد که پارهای از نیازهای او را رفع میکند و بیشتر از این نباشد، در این صورت ثروت به انسان زیان نمیرساند؛ یعنی وجودش خیر و مفید است و زیان نیست. اما اگر ثروت برای انسان به شکلی درآمد که خیال کرد آدم وقتی که ثروت داشته باشد همه چیز دارد و همه کار از ثروت ساخته است و همه مشکلات با ثروت حل میشود و آدم وقتی که پول داشته باشد غم ندارد، آنوقت است که ثروت مایه بدبختی انسان میشود.
انسانیت را نمیتوان با ثروت کسب کرد
این، حرف مفتی است که انسان این جور خیال کند. مگر همه چیز را میشود با ثروت تهیه کرد؟! مخصوصا خود آدمیت و انسانیت را. مگر
انسانیت را میشود با ثروت خرید؟ مثال سادهای عرض میکنم. فرض کنید انسان از صفت حسادت در خودش رنج میبرد یا از نداشتن صفت جود، بخشش، گذشت، سعه صدر و بزرگواری رنج میبرد؛ آیا میتواند برود با پول اینها را تهیه کند؟ بگوید من که ثروت زیاد دارم، یک میلیون تومان میدهم و مثلا با یک عمل جراحی حسادت را از خودم دور میکنم، یا دو میلیون تومان میدهم از بازارهای دنیا بزرگواری و سعه صدر و استقامت و اراده و این جور صفات خوب را برای خودم میخرم؛ یا ایمان را برای خودم میخرم. نه، اینها خریدنی نیست. تقرب به خدا را برای خودم میخرم. نه، تقرب به خدا خریدنی نیست. البته صرف کردن پول در راه رضای خدا مانند بسیاری از اعمال دیگر سبب تقرب انسان به خدا میشود ولی تقرب به خدا خریدنی نیست.
در سوره «وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» هم خواهد آمد که این غرورهایی که انسانها درباره مال و ثروت پیدا میکنند چه میکند؟ آنجا قرآن به شکل خاصی مجسم میکند، میفرماید: وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ. الَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ. یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ[1]. هُمَزَة و لُمَزَة یعنی جمعیتی که همز و لمز میکنند، کسانی که با اشاره و گوشه چشم و گوشه لب و با ادا و اطوار دیگران را تحقیر و مسخره میکنند. منشأ این بیاعتنایی به مردم و تحقیر کردن انسانها پول و ثروتش است. میبیند دیگران ندارند او دارد، دیگر همه در نظر او کوچکاند. اَلَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ آن که مال را گرد آورده و مرتب شمرده و حساب کرده است، حسابهایش را منظم کرده که من دارای مثلا چند میلیون تومان ثروت هستم. یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ گمان میبرد که این مال او را جاویدان خواهد کرد. و این حقیقتی است. با
[1]. همزه / 1 ـ 3.
اینکه انسان یقین دارد که میمیرد، ولی گاهی مال و ثروت چنان غروری در او ایجاد میکند که حالت انسان حالت آن کسی میشود که خیال میکند دیگر با اتکاء به ثروت هیچ آفتی به ما نخواهد رسید و این ثروت، ما را جاویدان خواهد کرد.
ابولهب و دعوت پیامبر (ص)
ابولهب مرد ثروتمند و پولدار و پول پرستی بوده و معلوم میشود خیلی تکیهاش روی پول و ثروتش بوده که قرآن میفرماید: ما اَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کسَبَ یعنی مال و ثروتش او را سودی نبخشید و سودی نخواهد بخشید. هنوز ابولهب زنده است که این آیات قرآن نازل شده، چون سوره «تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ» در مکه نازل شد و ابولهب در وقتی که رسول اکرم در مکه بودند زنده بود و حتی در لیلة المبیت ـ یعنی شبی که پیغمبر اکرم از مکه به طرف مدینه هجرت فرمودند، آمدند به غار ثور و امیرالمؤمنین علی (ع) را در جای خودشان خواباندند و قریش اجتماع کردند که شبانه بریزند به سر پیغمبر و حضرت را دستهجمعی بکشند ـ ابولهب روی همان عِرق و تعصب خویشاوندی مانع شد؛ گفت: نه، شب نریزیم، خانهای است که زن در آن است، ولی خانه را محاصره میکنیم که بیرون نرود، صبح میریزیم به خانه. صبح وقتی که داخل خانه رفتند دیدند که پیغمبر نیست و علی به جای او خوابیده.
تا جنگ بدر هم که در سال دوم هجری واقع شد باز ابولهب زنده بود. در جنگ بدر شرکت نکرد ولی جزو ثروتمندانی بود که به تجهیزات جنگ کمک کرد. در مکه منتظر بود که خبر شکست پیغمبر برسد چون تجهیزات مکیها و قُرَشیها نسبت به تجهیزات پیغمبر خیلی برتری داشت و مطمئن بودند که کار پیغمبر را یکسره خواهند کرد. منتظر بود که سر
پیغمبر را بیاورند که خبر رسید قریش شکست مفتضحی خوردند و هفتاد نفر از سران قریش کشته شدند و حدود هفتاد نفر اسیر گرفته شدند و اینها خائبآ خاسرآ برگشتند. میگویند ابولهب از غصه تقریبا دق کرد. نوشتهاند بیماری عَدَسه[1]ـ که ظاهرا بیماری جلدی نظیر آبله بوده ـ گرفت و بدنش عفونت پیدا کرد و در همان حال مرد، و چون بیماریاش را مسری میدانستند کسی به طرفش نمیرفت و او را در گوشه دوری انداخته بودند و به وضع بد و فلاکتباری به دَرَک واصل شد و کسی جرأت نمیکرد به طرف جنازهاش برود که آن را دفن کند. رفتند از سیاهها اجیر گرفتند[2]، آنها رفتند آن بدن متعفن را برداشتند و زیر خاک کردند.
ولی این سوره در خود مکه نازل شد و ابولهب و زنش فوقالعاده به واسطه نزول این سوره ناراحت شدند و از آن به بعد تقریبا ماستها را کیسه کردند و سایر افراد قریش هم ترسیدند؛ دیدند وقتی که این جور جملههای آهنگ دار پر معنا بیاید، دیگر آبرو برای اینها باقی نمیماند.
فرمود: سَیصْلی نارآ ذاتَ لَهَبٍ. (این، دنیای اوست که بدبخت و بیچاره خواهد شد) و در آینده و قیامت به آتشی وارد خواهد شد ملتهب، آتشی ذاتَ لَهَب، صاحب التهاب. خودش ابولهب است، پدر التهاب و اشتعال است، به آتشی وارد خواهد شد که آن آتش هم مشتعل و ملتهب است.
نعیمها و نقمتهای قیامت تجسم اعمال انسان است
مکرر گفتهایم که نعیمهای بهشتی و نقمتها و عذابهای جهنمی تجسمیافتههای اعمال انسان در این دنیا هستند. یک آدمی که این طور
[1]. ]عدسه: آبله وبایی (لغتنامه دهخدا).[
[2]. پولی به بعضی از سیاهها ـ كه آنها نسبت به مردم مكه وحشی بودند و واقعا هم وحشی بودند ـ دادند و آنها رااجاره كردند.
از آتش کینه و از آتش حسادت و از آتش جحود و انکار ملتهب است اصلا وجود این آدم سراسر آتش است. وقتی که بمیرد فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ[1]میگویند پرده را از جلوی چشمت برداشتیم، اکنون دیگر چشم تو تیز است، میبینی. آنوقت خودش را در این آتش ملتهبی که در دنیا هم در آن میسوخته و حس نمیکرده است میبیند. سَیصْلی نارآ ذاتَ لَهَبٍ در آینده به زودی وارد خواهد شد آتشی ملتهب را. آیا تنها خواهد رفت؟ خیر، و هم همسر او، زن او. عرض کردیم اینها یک زوج جهنمی بودند. وَ امْرَأَتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ و زنش، آن هیزم کش. ببینید! همه، سخن از ابولهبی و آتش صاحب التهاب است و زن هیزم کش او.
تعبیر قرآن درباره همسر ابولهب
میگویند اسم اصلی این زن «عَرْواء» بوده و کنیهاش «اُمّ جَمیل» و بیشتر به همان کنیه معروف بود. خواهر ابوسفیان و دختر حَرْب بن اُمَیه است و نوه امیه که بنی امیه از اولاد او هستند، و قهرا عمه معاویه شمرده میشود. ابولهب خودش هاشمی بود ولی با این زن اموی ازدواج کرد و او به فامیل زنش خیلی ملحق شده بود و با اینکه یک رقابت و کینه دیرینهای میان بنیهاشم و بنیامیه بود و روی تعصب قبیلهای ابولهب باید در طرف بنیهاشم باشد نه در طرف بنیامیه، ولی قضیه پیغمبر که پیش آمد، او طرف بنیامیه رفت؛ یعنی حتی از جنبه تعصبی هم طرف بنیهاشم نیامد. در قضیه شِعب ابیطالب که حضرت ابیطالب اعلام فرمود همه بنیهاشم
[1]. ق / 22.
کنارهگیری کنند، حتی کفار بنیهاشم یعنی کسانی از بنیهاشم که مسلمان نبودند نیز روی حساب هاشمیت این طرف آمدند ولی ابولهب تنها هاشمیای بود که با اینکه تعصب قبیلهای اقتضا میکرد این طرف باشد، رسما آن طرف بود. و این بیشتر به واسطه همین زنش بود که تحت تأثیر این زن قرار گرفته بود.
قرآن این زن را «حمّالة الحطب» میگوید. داستان معروفی است: عقیل برادر امیرالمؤمنین مرد نسّابهای است. یک وقت معاویه خواست یک متلکی به عقیل گفته باشد، گفت: عقیل! ابولهب کجاست؟ میخواست بگوید ابولهب عموی شماست، شما از بنیهاشم هستید. عقیل گفت: آن وقتی که میروی داخل جهنم میشوی، دست راست، درب اول، کوچه سوم... ابولهب را با عمهات امّ جمیل «حمّالة الحطب» میبینی، آنجا با همدیگر هستند.
معانی مختلف حمّالة الحطب
کلمه «حمّالة الحطب» از آن کلماتی است که مثل بسیاری از کلمات قرآن در آنِ واحد مفاهیم متعدده را میفهماند. این زن اولا زنی بود ـ و شاید تنها زن در میان زنان اهل مکه بود ـ که رسما مثل مردها با پیغمبر مبارزه میکرد، یعنی مبارزه علنی میکرد. میرفت به پشت خودش هیزم و خار میکشید و مثل بارکشها و الاغهای بارکش ریسمان را به پشت گردنش میانداخت، بعد میآورد و در کوچهای که پیغمبر اکرم از آنجا عبور میکردند سر راه ایشان خار میریخت. از این جهت حمّالة الحطب بود، که واقعا هم هیزم کشی میکرد.
کار دیگری که این زن میکرد که به آن جهت هم حمالة الحطب بود این بود که میرفت اطرافْ دائما سخنچینی میکرد، دو به هم زن بود.
میرفت اینجا و آنجا، گوش میکرد تا یک خبری از پیغمبر و از اصحاب پیغمبر و مسلمانها بشنود بعد برود در محافل قریش سخن چینی کند، لابد یک چند تا هم رویش بگذارد، برای اینکه آتش کینه قریش را نسبت به پیغمبر مشتعلتر کند. از این جهت هم این زن حمالة الحطب یعنی هیزم کش بود. به طور کلی به سخن چین «حمّال الحطب» یا «حامل الحطب» میگویند؛ یعنی مَثَل سخن چین مَثَل کسی است که هیزم میآورد برای اینکه آتش در میان افراد روشن کند. سعدی میگوید :
میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بیچاره هیزم کش است
از این نظر هم این زن هیزم کش بود، هیزم آتش خصومت میان قریش و پیغمبر اکرم.از یک نظر دیگر هم این زن هیزم کش بود؛ از همان نظر که ابولهب، ابولهب بود؛ و آن اینکه با این کارها آتش جهنم را برای خودش میافروخت، هیزم جهنمی ]را با خود میکشید،[ یعنی از نظر باطن و معنا برای خودش آتش جهنم و هیزم آتش جهنم فراهم میکرد.
این کلمه را که قرآن برای این زن انتخاب کرده، در آنِ واحد هر سه مفهوم را میرساند؛ او هم هیزم را به ظاهر میکشید برای سد راه پیغمبر و برای اینکه خار در سر راه پیغمبر انداخته باشد. هم هیزم کشی میکرد به معنای اینکه آتش خصومت قریش را برمیافروخت با سخن چینیهایی که میکرد؛ دائما در حرکت بود از اینجا به آنجا، تا یک خبر تازه کشف کند یک چیزی جعل کند بعد برود در محافل قریش بازگو کند و قریش را تحریک کند و آتش خصومت قریش را برافروزد. و هم اینکه (آنچه برای خودش از همه بدتر بود این مسئله بود) با این کار خودش مانند هر سخن چین دیگری و مانند هر کسی که بخواهد خصومتی را که خدا
نمیخواهد ایجاد شود ایجاد کند حمّالة الحطب و هیزم کش بود، هیزم کش علیه خودش؛ آتش علیه خودش ایجاد میکرد.
معانی مختلف «ابولهب»
این سوره آن مرد (عبدالعُزّی) را به نام «ابولهب» میخواند. ابولهب است از این نظر که یک مرد سرخ روست و گونههای مشتعلی دارد و به حسب ظاهر ابولهب است. همچنین ابولهب است به اعتبار باطن که آتش کینهاش دائما در حال التهاب و اشتعال است. او فقط با پیغمبر مبارزه نمیکرد، اصلا با مسلک پیغمبر مبارزه میکرد و دائما مراقب بود که هرجا پیغمبر میرود برود دنبال او و گفتههای پیغمبر را خنثی کند. در ایام حرام که به حکم قوانین و سنت جاهلیت همه آزاد بودند و پیغمبر هم آزاد بود که برود حرفش را بگوید، مثل سایه پشت سر پیغمبر میرفت و میگفت دروغ میگوید، این ساحر است، این از خود ماست، ما خودمان بهتر میدانیم، برادر زاده من است. به یکی میگفت ساحر است، به دیگری میگفت خُل است و.... «ابولهب» بود و آن آتشهای کینه در باطن او مشتعل بود؛ پدر لهب و اشتعال بود.
عرض کردیم کلمه «اَبو» در زبان عرب ]وقتی به اسمی اضافه میشود [یعنی کسی که صاحب یک چیزی است فراوان. ابوالمال یعنی کسی که مال فراوان دارد، ابوالعلم یعنی کسی که علم فراوان دارد. او ابولهب بود، یک پارچه التهاب و اشتعال بود اما التهاب و اشتعال از آتش کینه و حسادت.
در عین حال همین آدم ابولهب بود به معنی صاحب التهابهای فراوان در جهنم، آتشهای ملتهب جهنم (نارآ ذاتَ لَهَبٍ).
قرآن یک کلمه را انتخاب کرده که در آنِ واحد از سه جنبه بر آن مردِ