صورت چیز دیگری بوده، بعد مقدمات پیدایشش فراهم شده و بعد، از مواد دیگری به این صورت درآمده، که علما در جستجوی این هستند که کیفیت تکوّن خورشید، ماه و امثال اینها را به دست بیاورند که اول به چه صورتی بود و چگونه بود و در کجا بود و از کجا بیرون آمد؟. خود خورشید که دائما نورافشانی میکند، این نورافشانی کردنْ انرژی خارج کردن است. نور را از خود بیرون میدهد؛ این خودش زایش است.
حکما و فلاسفه مدعی هستند که هیچ موجودی در این عالم پیدا نمیشود، متکوّن نمیشود مگر اینکه قبلا از یک مادهای پیدا شده است. به این عبارت میگویند: کلُّ حادِثٍ مَسْبوقٌ بِمادَّةٍ وَ مُدَّةٍ. یعنی هر چیزی که تازه پدید میشود، مادهاش قبلا بوده و از شکم آن ماده درآمده است و همان مادّه به اصطلاح فلسفی، حکم یک مادِه و مادر را برای آن دارد.
پدر آیا خالق فرزند است؟ نه، پدر والد فرزند است. مادر چطور؟ آیا خالق فرزند است؟ نه، آن هم والده فرزند است. یعنی فرزند ابتدا از پدر زایش کرده؛ نطفه که خودش مادهای است در دستگاه تناسلی او، آنجا به وجود آمده، بعد زایش کرده و از آنجا بیرون آمده رفته در رحم مادر، بعد در آنجا با هستهای از نطفه مادر یکی شده است، بعد مراحل تکاملی پیدا کرده و بعد از شکم مادر زایش کرده و بیرون آمده است. دو بار زایش کرده؛ یک بار به یک صورت نیمه وجودی از پدر زایش کرده و رفته در رحم مادر، یک بار هم از رحم مادر زایش کرده و بیرون آمده است. لهذا پدر و مادر زاینده فرزند یعنی مجرای وجود فرزند هستند، نه خالق فرزند.
خدا، خالق و مُبدع اشیاء
ولی خداوند خالق و مُبدع اشیاء است؛ یعنی نه وجود خدا از جایی زایش
کرده (مثل اینکه هر موجودی از یک موجود دیگر زایش کرده) و نه همه موجودات که آفریده خدا هستند از خدا زایش کردهاند. آیا معنای این که خدا عالم را خلق کرد این است که عالم را زایید؟ یعنی عالم از وجود خدا زایش کرد و بیرون آمد؟ نه، عالم از وجود خدا بیرون نیامد. خدا عالم را ابداع کرد یعنی ایجاد کرد، نه اینکه از وجود خودش بیرون داد. آفرینش ابداع و خلق است. این مطلب مثال ندارد که من بخواهم مثالی ذکر کنم و بگویم مثل چه، چون مثلش خودش است، غیر از خدا ما خالقی در عالم نداریم که بگوییم مثل فلان چیز. هرچیزی را که ما در نظر بگیریم یا از نوع زایش است و یا اگر از نوع زایش نیست از یک جهت میتواند مطلب را به ما نزدیک کند از یک جهت دیگر دور.
تعبیر خلقت به «تجلّی»
این مثال از یک جهت درست است، از جهاتی دیگر درست نیست، ولی به این تعبیرات گفتهاند چون چیز دیگری نمیتوانستهاند داشته باشند. اگر شما در مقابل یک آینه بایستید و صورتتان در آینه پیدا بشود، این صورت از شما زایش نکرده، کأ نّه شما در آینه تجلی کردهاید؛ یعنی جلوه شما در آینه پیدا شده است، نه اینکه آن جلوه از وجود شما زاییده و خارج شد و به آنجا رفت. (البته این که عرض میکنم «جلوهای» چون تعبیر و نشان دیگری نداریم.) ممکن است شما بگویید «از نظر علمی ثابت شده است که در آینه چیزی نیست بلکه من صورت خودم را از راه انکسار نور میبینم و در واقع خودم را میبینم.» از نظر علمی راست است، ولی به حسب ظاهر و از نظر آنچه که در خیال اوّلی میآید، من وقتی که در مقابل آینه میایستم چنین به نظرم میرسد که در آینه صورتی ظاهر شده. حال اگر چنین چیزی در عالم میبود ـ که به این
شکل نیست ـ جلوه ما در آینه ظاهر شده بود بدون اینکه از وجود ما چیزی خارج بشود و در آینه برود. این است که میبینید خلقت را همیشه به «تجلی» تعبیر میکنند. حافظ میگوید :
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخش دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
در جای دیگر میگوید :
اینهمه عکس می و نقش مخالف که نمود یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد
و از همه اینها شاید کاملتر و بیشتر، آن قطعه معروفی است که جامی گفته و خیلی مفصل است :
در آن خلوت که هستی بینشان بود به کنج نیستی عالم نهان بود
وجودی بود از نقش دویی دور ز گفت و گوی مائی و توئی دور
جمالی مطلق از قید مظاهر به نور خویشتن بر خویش ظاهر
دل آرا شاهدی در حجله غیب مبرّا دامنش از تهمت عیب
برون زد خیمه ز اقلیم تقدس تجلی کرد در آفاق و انفس
ز هر آیینهای بنمود رویی به هرجا خاست از وی گفتگویی
از او یک لمعه بر ملک و ملک تافت ملک سرگشته را چونان فلک یافت
همه سبّوحیان سبّوح جویان شدند از بیخودی، سبّوح گویان
از آن لمعه، فروغی بر گل افتاد ز گل شوری به جان بلبل افتاد
رخ خود شمع از آن آتش برافروخت به هر کاشانه صد پروانه را سوخت
ز نورش تافت بر خورشید یک تاب برون آورد نیلوفر سر از آب
ز رویش، روی خویش آراست لیلی به هر مویش ز مجنون خاست میلی
جمال اوست هرجا جلوه کرده ز معشوقان عالم بسته پرده
به هر پرده که بینی، پردگی اوست قضا جنبان هر دلبردگی اوست
به عشق اوست دل را زندگانی به عشق اوست جان را کامرانی
دلی کو عاشق خوبان دلجوست اگر داند و گر نی، عاشق اوست
تویی آیینه، او آیینه آرا تویی پوشیده و او آشکارا
چو نیکو بنگری، آیینه هم اوست نه تنها گنجْ او، گنجینه هم اوست
«من» و «تو» در میان کاری نداریم به جز بیهوده، پنداری نداریم[1]
به هرحال خلقت را به «جلوه» تعبیر میکنند. اگر شما بگویید مثل چه؟ میگویند قضیه اصلا مثل ندارد. ما همین قدر باید بدانیم که عالمِ خلقت زایش نیست، ایجاد و ابداع است، در حکم ظاهر شدن جلوه خداوند است بدون اینکه از وجود خداوند چیزی به شکلی ظاهر شود.
لازمه صمد بودن
از اینجا معلوم میشود که ما از همان کلمه «اَلصَّمَد»، «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» را هم میتوانیم نتیجه بگیریم. خاصیت موجود توخالی یعنی موجودی که در ذاتش خلئی وجود دارد که آن خلأ از جای دیگر و تدریجا باید پر شود این است که زاییده شده باشد و بعد بزاید. اما موجودی که صمد و توپر است یعنی در ذاتش هیچگونه خلئی از هستی وجود ندارد و هستی عین ذات اوست و غنا و بینیازی عین ذات اوست او ]نه زاده شده است و نه میزاید.[
در بعضی تفاسیر هم درباره «صمد» لازمهاش را ذکر کردهاند که تغیر و تبدل و تکامل در او فرض نمیشود و محال است. موجودی که صمد است، لازمه صمد بودن و در آن حدْ کامل بودن این است که لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ. موجودی که از جای دیگر زاییده میشود موجود ناصمد و توخالی است، و موجودی که میزاید و چیزی از خود بیرون میدهد باز موجودی است که توخالی است و همواره پر میشود و خالی میشود، یعنی موجودی نیست که در ذات خودش توپر باشد.
[1]. هفت اورنگ، مثنوی یوسف و زلیخا.
بنابراین معنی «لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ» فقط این نیست که خدا فرزند ندارد یعنی عیسی فرزند خدا نیست، عُزَیر فرزند خدا نیست، فرشتگان فرزند خدا نیستند، و خدا فرزند هیچ پدر و مادری نیست؛ بلکه معنای آن وسیعتر از این است و آن این است: خدا از سنخ طبیعت نیست، از سنخ موجودات عالم ماده نیست، حقیقتی است ماوراء مادی؛ چون همین قدر که مادی باشد، هم زاده شده است و هم میزاید.
آنگاه اینجا یک سلسله مراتب تشکیل داده میشود: قُلْ هُوَ. اول فرمود: بگو او، نگو این یا آن؛ اگر گفتی این یا آن، او را محدود کردهای. بگو او؛ یعنی او نامحدود است؛ چون نامحدود است اوست، و چون نامحدود است و اوست نه این و نه آن، او الله است؛ یعنی ذات او در مرحلهای است که هیچ عقلی قادر نیست بر ذات او احاطه پیدا کند و بگوید خدا چیست؛ اصلا چیستی در آنجا راه ندارد. و اگر او ذاتی باشد که یک عقل بتواند بر او احاطه پیدا کند آنوقت دیگر خدا نمیتواند باشد. او صمد است، خلئی در ذات او نیست و توپر است، هستی عین ذات اوست و هر صفتی که دارد عین ذات اوست.
معنی این که «صفات خدا عین ذات اوست»
میگویند صفات خدا عین ذاتش است. یعنی چه؟ صفات ما غیر ذات ماست؛ او صفاتش عین ذات خودش است. ما علم نداریم بعد عالم میشویم. پس اول یک خلئی در ما وجود دارد بعد علم میآید این خلأ را پر میکند. ما اول قدرت نداریم و عاجز هستیم بعد قدرت پیدا میکنیم. پس یک خلئی از قدرت در وجود ما هست بعد این خلأ قدرت پر میشود. ما حیات نداریم بعد حیات پیدا میکنیم. نطفهای که اوّل بوده، روزی به صورت خاک یا هوا بود، حیات نداشت، پس خلئی از حیات در
آن بود، بعد حیات آمد آن خلأ را پر کرد. پس خودش یک چیز است، این صفتی که برایش آمده چیز دیگری است. اما در ذات خدا خلئی از این صفات نبوده که پر شود و تمام این صفات از اول در مرتبه ذاتش بوده، پس صفاتش عین ذاتش است.
پس، از کلمه «صمد»، هم استنباط میکنیم وجود عین ذات پروردگار است و هم استنباط میکنیم تمام صفاتش عین ذاتش است. یک موجودِ اینچنین کامل که هستی عین ذاتش و صفاتش عین ذاتش است او دیگر زاده نشده که از جای دیگر آمده باشد. زاده شدن، از جای دیگر آمدن، با صمدیت و با کمال مطلق ناسازگار است. این معنای «لَمْ یولَدْ» بود. و نه زاییده است که بخواهد موجودی را از وجود خودش خارج کند و خلئی در خود ایجاد کند یک چنین موجودی که در ذات خودش پر است و محال است در او خلأ پیدا شود.
مفهوم توحید
وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ. بسیار خوب؛ خدا اوست نه این و نه آن، چون نامحدود و نامتناهی است. او الله است؛ عقول از درک ذاتش ناتوانند. او صمد است. او لَمْ یلِدْ است. او لَمْ یولَدْ است. آیا اینها مختص به خداست؟ یا یک موجود دیگری هم غیر از او مثلا یک فرشته مقرّبی یا پیغمبر اکرم (پیغمبر خاتم) این گونه است و این صفات درباره او هم هست؟ آیا درباره پیغمبر میشود گفت «هو» اوست؟ یا پیغمبر این است و آن است؟ نه، «هو» منحصر به خودش است. اوست ذاتی که منحصرا به او باید گفت «هو» نه هذا و نه ذاک. به او منحصرا باید گفت الله نه به غیر او. او منحصرا احد است نه غیر او. او منحصرا صمد است نه غیر او. او منحصرا لَمْ یلِدْ
است نه غیر او. او منحصرا لَمْ یولَدْ است نه غیر او. پس لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ.
«کفْو» یعنی همتا، همشأن، همدوش، هم پایه. دو موجود همشأن را کفو میگویند. مثل اینکه در ازدواج میگویند آیا پسر و دختر کفو یکدیگرند؟ یعنی همشأن یکدیگر هستند؟ قبل از اسلام شأنیت اجتماعی معتبر بود؛ اگر دختر از طبقه اشراف بود پسر از طبقه پایینتر یا برعکس، میگفتند این ازدواج درست نیست چون اینها کفو یکدیگر نیستند. اسلام فرمود: اَلمُؤْمِنُ کفْوُ الْ مُؤْمِنَةِ[1]. همین قدر که دو نفر مؤمن شدند کفو و همشأن یکدیگر هستند.
به بیان دیگر: این همه که گفتیم هو، الله، احد، صمد، لَمْ یلِدْ، لَمْ یولَدْ، آیا غیر خدا هم داریم هُوَیی، احدی، صمدی، اللّهی، لم یلدی، لم یولدی؟ نه، وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ برای او همشأن نیست، هیچ کسی و هیچ چیزی. یک وقت درباره مَلَک این حرف را نزنید، یا درباره پیغمبر این حرف را نگویید، یا درباره علی این حرف را نگویید. مثلا یک وقت علی را نگویید ای احد! علی را نگویید لم یلد، علی را نگویید لم یولد، علی را نگویید صمد، علی را نگویید هو. وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ همشأنی با ذات او نیست. پس این صفاتی که ما ذات او را به آن توصیف کردیم انحصارا از آنِ اوست.
جمله «وَ لَمْ یکنْ لَهُ کفُوآ اَحَدٌ» درست مفهوم توحید را میرساند؛ یعنی آنچه که در توصیف ذات او گفتهایم، منحصرا مال خودش است. گذشته از اینکه خود کلمه «احد» هم دلالت میکند بر یگانگی و اینکه همشأنی برای خدا نیست، ولی این جمله به این مطلب تصریح و تأکید میکند.
[1]. وسائل الشیعه ج 20 / ص 67.