بِاَنَّ اللهَ یری[1].
سوره مبارکه «اِقْرَأْ» است که به یک اعتبار اولین سوره نازل بر رسول اکرم است. مقصود از اینکه عرض میکنم «به یک اعتبار» این است که آیات اول این سوره ]اولین آیاتی است که بر رسول اکرم نازل شده.[[2]در ترتیب آیات و سور قرآن بعضی از سورهها، ولو سوره مفصل، تمام آن یک جا و یک بار نازل شده، ولی آیات بسیاری از سورهها تدریجا نازل شده و خود رسول اکرم میفرمودند که این آیات را دنباله فلان آیات در فلان سوره قرار بدهید. بسیاری میگویند در این سوره از آیه «کلّا اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی» بعدا نازل شد و خود رسول اکرم دستور دادند این آیات به حسب ترتیب ]بعد از آیات قبلی این سوره قرار بگیرند.[[3]
خلوت رسول اکرم در حراء
رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و سلّم در سن چهل سالگی مبعوث به رسالت شدند. تاریخچه زندگی ایشان دورههای مختلفی دارد. ایشان از بیست و پنج سالگی تا چهل سالگی (یعنی از زمان ازدواج با خدیجه تا اولین روز بعثت به نبوت) وضع خاصی دارند؛ مخصوصا در سالهای نزدیک به رسالت، بسیاری از وقت ایشان به خلوت و تفکر و عبادت و اشتغال به حق میگذشت.
کسانی که به مکه مشرف شدهاند میدانند که در شمال مکه کوه مرتفع و بلندی است به نام «حِراء» که معمولا به آن «جبل النور»
[1]. علق / 1 ـ 14.
[2]. ]چند ثانیهای از مطلب ضبط نشده است.[
[3]
میگویند[1]. وقتی انسان به قله مرتفع و بالای کوه حراء میرود، به شهر مکه و بالخصوص کعبه اشراف دارد[2]. بعد از اینکه از این کوه بالا میرویم وقتی از قله کوه مقداری به سمت جنوب پایین میآییم به جایی میرسیم که به آن «غار» میگویند ولی ما در تعبیرات عربی ندیدهایم که به آنجا غار بگویند[3]، بلکه در واقع پناهگاهی است[4]. جایی است که سنگها روی هم آمده و پناهگاهی درست شده به گونهای که یک نفر (نه بیشتر) میتواند در آن بخوابد، استراحت کند و نماز بخواند. خلاصه، محوطه خیلی کوچکی است. علیالقاعده این طور بوده که رسول اکرم در مواقعی که هوا خیلی گرم بوده به آنجا میرفتهاند. و این اواخر گاهی ایشان تمام ماه رمضان یا چند ماه متوالی در آنجا تنها به سر میبردند با آذوقه مختصری که به همراه میبردند و به همان هم قناعت میکردند. تمام وقت ایشان در آنجا به عبادت و تفکر و تذکر حق میگذشت. گاهی که اقامت ایشان طولانی و چند روز فاصله میشد خدیجه برای ایشان تتمه آذوقهای میبرد یا کسی را برای این کار میفرستاد.
ارهاصات رسول اکرم
خود رسول اکرم از دوران قبل از رسالت جریانهای زیادی نقل میکنند که در اصطلاح علمای کلام به اینها «اِرهاصات» میگویند. ارهاصات یعنی
[1]. ما در دو سفر موفق شدیم به این كوه برویم. البته بالارفتن و پایین آمدن از این كوه سخت است با اینكه اكنوندر ایام حج زیاد میروند و راهی در كنار كوه درست شده است. بالارفتن از آن حدود یك ساعت طول میكشدو پایین آمدن حدود سه ربع.
[2]. البته شهر مكه در میان درههای مختلفی است و طبعا انسان از بالای كوه حراء به همه شهر اشراف ندارد، ولیبه آن درهای كه كعبه در آن قرار گرفته اشراف پیدا میكند.
[3]. مثلا «غار ثور» كه در كلمات امیرالمؤمنین آمده واقعا غار بوده است.
[4]. نمیدانم میشود به آن «غار» گفت یا نه.
علائم و نشانههایی که ایشان قبل از نبوت مشاهده میکردند. هنوز رسما مبعوث به رسالت نشده بودند ولی علائم و نشانههای خارقالعاده خیلی زیادی در زندگی خودشان مشاهده میکردند. از جمله ایشان میگویند رؤیاها و خوابهایی میدیدم که یأْتی مِثْلُ فَلَقِ الصُّبْحِ[1]؛ یعنی خوابهایی میدیدم از وقایع که مثل شکاف صبح روشن بود؛ یعنی اینقدر قطعی بود. حوادثی را که در آینده میخواست واقع شود عینا میدیدم و بعد آن حوادث موبه مو واقع میشد. همچنین آثار و علائم زیاد دیگری که در خواب و بیداری مشاهده میکردند.
اولین وحی بر رسول اکرم
اولین بار که رسما روحالامین، آن فرشته وحی، بر ایشان نازل شد[2]، در همین حراء بود. در قرآن فقط آنچه که به ایشان گفته شده، آمده است ولی تفصیل اینکه آن فرشته چگونه ظاهر و آشکار شد، در نقلها و حدیثها آمده است و نمیدانیم که صد در صد این طور هست یا نه، ولی مانعی ندارد که این طور باشد.
مطابق آنچه که در احادیث آمده است ایشان میفرمایند: فرشته خدا بر من ظاهر شد و من را در بغل گرفت و فشرد و به من گفت : اِقْرَأْ! (بخوان![3]) گفتم: ما اَ نَا بِقارِی. (من نمیتوانم بخوانم، من اُمّی هستم). دوباره مرا به سختی فشار داد و گفت: اِقْرَأْ! باز گفتم: ما اَ نَا بِقارِی. بار دیگر به سختی من را فشار داد و گفت: بخوان! در بار چهارم من دیدم مثل اینکه بر قلبم خطوطی نورانی نوشته شده و من میتوانم بخوانم.
[1]. بحار الانوار ج 18 / ص 194 و 227.
[2]. نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الاَْمینُ. عَلی قَلْبِكَ لِتَكونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ. (شعراء / 193 و 194)
[3]. قرآن از نظر ترتیب نزول وحی، با كلمه «اِقْرَأْ» آغاز میشود.
این تعبیری است که ]در احادیث[ آمده. معلوم است که این «اِقْرَأْ» (بخوان) در اینجا در واقع تعبیر دیگری است از اینکه «آماده باش! وحی را بگیر! کلام خدا را بگیر! کلام خدا را تلقی کن!». خود همین «اِقْرَأْ» هم جزء کلام خداست، مثل «قُلْ»[1]در «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَدٌ» که جزء وحی است. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. قرائت کن، بخوان به نام پروردگار آفرینندهات.
معنی «قرائت»
لغت «قرائت» را باید معنی کنیم، چون لفظ «بخوان» در فارسی لفظ مشترک است و اسباب اشتباه میشود. «قرائت» سخن گفتن است ولی هر سخن گفتنی قرائت نیست. مثلا من الان برای شما صحبت میکنم. اینجا غلط است که بگویم «من برای شما قرائت میکنم»؛ نه، من برای شما تکلم میکنم، صحبت میکنم، مکالمه میکنم. وقتی دو نفر با یکدیگر صحبت میکنند، اینجا قرائت نیست. قرائت در جایی گفته میشود که یک متنِ تنظیم شده قبلی وجود داشته باشد که آن را دیگری بخواند. مثلا اگر نامهای را کسی قبلا نوشته و من این نامه را بخواهم بخوانم، اینجا بهکار بردن کلمه «قرائت» درست است؛ یعنی آن مقدار که من حرف شخص دیگری را برای شما میخوانم، اسمش قرائت است و هرچه که من از خودم میگویم، قرائت نیست. پس اگر من متنی را که دیگری تهیه کرده ]یا خودم قبلا تهیه کردهام[ بخوانم این قرائت است.
ولی آیا هر نقل قولی قرائت است؟ باز هم نه. مثلا اگر حرفی را کسی گفته و من آن حرف را برای شما نقل میکنم، اینجا هم نمیگویم «من
[1]. یعنی بگو.
حرف او را برای شما قرائت میکنم» بلکه میگویم «من نقل میکنم». پس کی قرائت است؟ آن وقتی که سخن، سخن قبلی یعنی سخنی قبل از این سخن من باشد[1]و به صورت یک مکتوب درآمده باشد. به تکرار کردن]و خواندن [آنچه که قبلا به صورت یک مکتوب درآمده است میگویند قرائت. پس باید کتاب[2]شده باشد. پس قرائت به نوشته تعلق میگیرد، نه به گفته.
پس در مفهوم قرائت دو شرط هست: یکی اینکه باید یک امر تنظیمشده قبلی باشد نه چیزی که الان شخص انشاء میکند. دوم اینکه آن تنظیم شده قبلی، به صورت یک نوشته درآمده باشد. اگر تنظیم شده قبلی به صورت یک سخن و سخنرانی باشد و من آن را تکرار کنم باز قرائت نیست.
آیا شرط صدق قرائت این است که متنی از رو خوانده شود؟
آنگاه دو امر دیگر مورد سؤال است. اول اینکه آیا شرط معنی قرائت این است که از رو باشد مثل اینکه من نامهای را از رو بخوانم؟ یا نه، اگر نامه را از بر هم بخوانم باز قرائت کردهام؟ بله، از بر هم بخوانم باز قرائت است. اگر من نوشته قبلی را همین قدر بخوانم و برای دیگران نقل کنم ولو از رو نخوانم و از بر بخوانم، قرائت است. و لهذا اگر ما قرآن را از بر هم بخوانیم قرائت است. مثلا میگوییم «من سوره حمد را قرائت کردم» یا «من قرآن را قرائت میکنم» اعم از اینکه از رو بخوانم یا از بر. چون قرآن است و یک نوشته قبلی است، از بر هم که بخوانم باز قرائت است.
[1]. اینكه میگویم «سخن دیگر» لازم نیست كه از غیر خود من باشد.
[2]. ] به معنی «مكتوب».[
آیا شرط صدق «قرائت» تقدس است؟
سؤال دوم: آیا شرط قرائت، تقدس است؟ یعنی قرائت، خواندن یک متن تنظیم شده مقدس را میگویند، یا لازم نیست که آن متن متن مقدسی باشد؟ یعنی آیا تعبیر قرائت را فقط در جایی میگویند که برای آن متن قداستی قائلاند؟ مثلا یک وقت من دعای صحیفه یا خطبه نهجالبلاغه یا قرآن یا فتوای یک عالم بزرگوار را میخوانم؛ اینجا میگویند «قرائت کرد»، ولی آیا ]در مورد خواندن[ نوشتههایی که هیچ احترامی ندارند نیز قرائت میگویند؟
ظاهر این است که در مفهوم قرائت، قداست نخوابیده و در متنهایی که برای آنها احترام قائل نباشند نیز قرائت میگویند. مثلا چنین نیست که اگر کسی نامه یک آدم غیر محترمی را در جایی بخواند و بگوید «نامه فلان کس را قرائت میکنم» به او بگویند «این چه ارزشی دارد که کلمه قرائت را به کار میبری؟!». بله در کلمه «تلاوت» مفهوم قُدس خوابیده و آن را در هر جایی به کار نمیبرند؛ یعنی یک متن مقدس را میگویند «تلاوت کرد» و در مورد یک متن غیر مقدس کلمه تلاوت نمیگویند.
مفهوم «اِقْرَأْ» در آیه
فرشته وحی به رسول اکرم میفرماید: اِقْرَأْ (قرائت کن!). گفتیم شرط قرائت این است که متنی قبلا به صورت کتاب و نوشته درآمده باشد. پس معنی «اِقْرَأْ» این است که این کتاب را قرائت کن! یعنی اینهایی که بر تو وحی میشود، در مرتبه قبل از آنکه به تو ابلاغ شود، به صورت یک کتاب در نزد خدا هست؛ این کتابی را که مؤلف و راقم و نویسندهاش خداست، قرائت کن.
بگذریم از کسانی که اصلا به وحی اعتقاد ندارند و منکر وحیاند و اساسا قرآن را فکر خود پیغمبر میدانند، عده دیگری این طور فکر میکنند که پیغمبر اکرم حقایقی را که به صورت کتاب نبوده دریافته و بعد خودش آنها را به صورت کتاب درآورده است و خیال هم نمیکنند که این حرفشان با قرآن مخالف است. همین کلمه «اِقْرَأْ» حرف آنها را رد میکند[1]. به پیغمبر میگوید «اِقْرَأْ» (بخوان!). این معنایش این است که قرآن به عنوان یک کتاب ]نزد خدا موجود است.[
«کتاب» در اصطلاح قرآن
البته وقتی میگویم «کتاب» (نوشته)، معنی اعم و بزرگی دارد؛ معنایش این نیست که حتما باید کاغذ و قلم و خطی از خطوط بشری باشد، بلکه کتاب در اصطلاح قرآن معنی اعمی دارد. همه عالم هم به یک اعتبار کتاب است، به منزله یک کتاب است؛ یعنی خطوط و کلماتی است که دلالت بر معانیای میکند. قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِدادآ لِکلِماتِ رَبّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ اَنْ تَنْفَدَ کلِماتُ رَبّی[2]بگو اگر تمام دریاها مرکب باشد برای نوشتن کلمات پروردگار من، این دریاها از مرکب، تمام میشود و کلمات پروردگار من تمام نمیشود. آیا این کلمات یعنی الفاظ و صوتهایی که خدا به وسیله پیغمبران گفته؟ آنها که چهارتا کتاب بیشتر نیست. همه مخلوقات خدا کلمات خداست.
به نزد آن که جانش در تجلّاست همه عالم کتاب حق تعالی است
حقیقت قرآن به صورت یک کتاب آسمانی و عِلوی و ملکوتی برای ما مخفی است، چون ما موجودات ملکوتی نیستیم. پیغمبر که به او
[1]. نمیخواهیم بگوییم تنها از اینجا استنباط میكنیم.
[2]. كهف / 109.
میگویند «قرائت کن!»، آن کتاب ملکوتی را قرائت میکند. این که میگوید «من دیدم که روی قلبم خطوطی نوشته شده بود» معنایش این نیست که روی همین قلب گوشتی من خطوطی نوشته بود[1]، بلکه قلبش اتصال پیدا کرده بوده به آن کتب عِلوی آسمانی. وقتی که قلبش اتصال پیدا کرد به حقیقت آسمانی قرآن که کتاب بود (لوح محفوظ)، آن را میخوانْد. پس «اِقْرَأْ» یعنی قرآن را، حقیقت این کتاب آسمانی را که در آنجا میبینی، بخوان. آنوقت آنچه که پیغمبر در آنجا میخواندْ، یعنی با قلب خودش تلقی میکرد، به صورت این الفاظ دنیایی در قلب پیغمبر نزول پیدا میکرد.
توحید قرآن
دأب توحید قرآن و توحید اسلام و اصلا حقیقت توحید این است: همه چیز از خدا و به سوی خدا؛ و معنی توحید از نظر عالَم این است: همه عالم ماهیت از اویی و به سوی اویی دارد. مِنْک وَ بِک وَ لَک وَ اِلَیک[2]همه چیز از تو و به تو ]و برای تو [و به سوی تو.
این است که شروع کارها با نام خدا و پایان کارها با حمد خداست. شروع کن به نام خدا، پایان بده با سپاس خدا. وَ آخِرُ دَعْویهُمْ اَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ[3]. همانطور که در کارهای معمولی به ما دستور میدهند «با نام خدا آغاز کن»: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمینَ با نام خدا حمد پروردگار، به پیغمبر هم که میگویند «اِقْرَأْ» (یعنی بگیر و تلقی کن
[1]. در این صورت اگر روی كاغذ را نمیتوانست بخواند روی قلبش را هم نمیتوانست بخواند.
[2]. بحارالانوار ج 81 / ص 206.
[3]. یونس / 10.