وحی را) میگویند با نام پروردگارت بگیر، با نام پروردگارت وحی را تلقی کن. این «بِاسْمِ رَبِّک» همان «بسم الله الرحمن الرحیم» است، منتها اینجا پای لفظ در میان نیست.
اسماء خدا
همیشه گفتهایم که خداوند اسماء متعدد دارد، ولی اسم متعدد برای خدا صرفا نامگذاری و امر قراردادی نیست مثل اینکه برای یک نفر پنج تا اسم بگذارند، بلکه اسماء خداوند شئون و صفات کمالیه خداوند است. هر اسمی از اسمها در هر جا که ذکر میشود عنایتی به آن شأن و آن صفت است.
وحی از شئون ربوبیت پروردگار است
اینجا نفرمود «اِقْرَأْ بِاسْمِ اللهِ» یا «بِاسْمِ الرَّحْمنِ» یا «بِاسْمِ الرَّحیمِ» یا «بِاسْمِ الْجَبّارِ» یا «بِاسْمِ الْمُنْتَقِمِ» یا «بِاسْمِ الْمَلِک» یا «القُدّوس»، «السَّلام»، «المُؤْمِن»، «المُهَیمِن»[1]، ]بلکه فرمود: بِاسْمِ رَبِّک؛[ اشاره به این است که وحی از شئون ربوبیت پروردگار است. چرا خدا به یک انسان وحی میکند؟ ]چون او[ مظهر تکمیل انسانهاست. خدا به این وسیله میخواهد انسانها را تحت ربوبیت خودش قرار بدهد و آنها را تکمیل کند و به تعالی و تکامل برساند. میفرماید: بخوان به نام تکامل دهندهات، به نام کمالبخشت، به نام پرورش دهندهات!
[1]. در قرآن حدود صد اسم برای خدا آمده.
ربّ
مکرر گفتهایم که کلمه «ربّ» از ماده «رَبَوَ» یا «رَبَی» نیست که به معنای پرورش است، بلکه از ماده «رَبَبَ» است که معنایش خداوندگاری است، ولی در عین حال هر دو مفهوم در این لغت هست. ما در فارسی لغت کاملی نداریم که در ترجمه «ربّ» بگذاریم. ]«ربّ» یعنی [خداوندگار، آن صاحبی که تو را تحت پرورش و تربیت خودش قرار داده. گاهی صاحب شیء، صاحب شیء است برای اینکه از آن بهره ببرد، مثل انسان که صاحب ثروت است برای استفاده کردن از آن[1]، ولی خدا صاحب عالم است برای اینکه عالم را بهره بدهد و تکمیل کند. اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ بخوان به نام پروردگار آفرینندهات، پروردگار خالق و خلّاقت. اینجا برای «خَلَقَ» هیچ متعلَّقی ذکر نفرموده، بلکه فرموده: پروردگارت که خلق کرده؛ یعنی همه چیز مخلوق اوست.
بعد، از باب ذکر خاص بعد از عام برای یک عنایت خاص، خلقت انسان را با اینکه در ضمن «خَلَقَ» به طور کلی و به صورت عام آمده، به طور خاص ذکر میکند: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ. خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ.خدا که آفریننده همه چیز است و خدا که آفرید انسان را از یک خون بسته.
مبنای صاحب «مجمع البیان» در مورد ترتیب فعلی سورهها
ترتیب نزول سورههای قرآن، به این ترتیت فعلی سورهها در قرآن نیست؛ یعنی این طور نیست که اول سوره حمد نازل شده باشد بعد بقره بعد آلعمران بعد... . دیدیم که سوره «اِقْرَأْ» که اولین سوره نازل شده
[1]. زید صاحب این خانه است تا از آن بهره ببرد.
است، جزء سورههایی است که در آخر قرآن قرار داده شده. سوره «وَ التّینِ» که قبل از این سوره خواندیم البته از سورههای مکیه است، ولی بالاخره بعد از «اِقْرَأْ» نازل شده. ترتیب سورهها به این شکل به دستور چه کسی بوده و آیا به دستور رسول اکرم بوده است؟ برخی گفتهاند ترتیب سورهها به شکل فعلی هم، به دستور خود ایشان بوده. البته این مطلبِ مسلّمی نیست. (حال این بحثی است که نمیخواهیم وارد آن بشویم.) بعضی از مفسرین بزرگ مثل صاحب مجمع البیان بنایشان بر این است که ترتیب سورهها به همین شکل یک نظم بالخصوصی دارد؛ یعنی بین هر سورهای و سوره قبلی رابطهای هست.
حال ما طبق نظر صاحب مجمع البیان میگوییم: در سوره قبلی مسئله اهمیت انسان مطرح شد: وَ التّینِ وَ الزَّیتونِ. وَ طورِ سینینَ. وَ هذَا الْبَلَدِ الاَْمینِ. لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ. ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ ... . اینجا میفرماید: خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. ترتیب طوری قرار داده شده ]که میخواهد بگوید :[ این انسانی که فی احسن تقویم بیان شد و ارشد مخلوقات عالم است، انسانِ به این عظمت و اهمیت، این گل سرسبد آفرینش، ببین خدا، این خدای ربّ و مکمِّل، وجود این را از چه نقصی به چه کمالی رسانده!
معنای «عَلَق»
خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. یک معنای «عَلَق» خون بسته است که گفتهاند مخفف همان «علقه» است که در جاهای دیگر قرآن هم آمده. «علق» در زبان عربی معنای دیگری دارد که به ذهن قدمای مفسرین نمیآمده ولی امروز به ذهن مفسرین جدید آمده و آن معنا «زالو» است. این معنا در ذهن مفسرین نمیآمده که خدا انسان را از زالو آفرید. مفسرین جدید در
اثر پیشرفتهای علمی جدید که کشف شده است که سلول مرد یا اسپرماتوزوئید شبیهترین موجودات به زالو است[1]، میگویند شاید (لااقل به صورت احتمال) قرآن که اینجا فرموده «علق» مقصود همان زالو باشد، یعنی آن حیوان ذرهبینی زالوشکل.
حالا چون سخن از ربّ بود و پیغمبر هم میخواهد مظهر ربوبیت خدا بشود و بشر را تربیت کند و مکتب تربیتی و تکمیلی آورده است، در همان اول از نظام تکمیلی و نظام تربیتی و تکاملی عالم سخن میگوید: ببین خدای آفریننده، انسان این گل سرسبد آفرینش را از چه نقصی به این حد کمال رسانده است!
اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. بار دیگر میفرماید «بخوان!» و باز سخن از ربّ به میان میآید. بخوان! بگیر وحی را! بگیر این وسیله تربیت و تکمیل را! و پروردگارِ اکرم توست که قلم به دست گرفتن و نوشتن را تعلیم کرد.
معنی «أکرَم»
کلمه «اَکرَمْ» اسم تفضیل «کریم» است. کریم یعنی بزرگوار، بخشنده. انسان که صاحب چیزی است، برای استفاده کردن از آن است، ولی خدا که صاحب اشیاء است، برای به کمال رساندن اشیاء است. آنچه از ناحیه حق میرسد کرم و جود و بخشندگی است، معاوضه و مبادله نیست. خدا به کرم خودش موجودات را میآفریند و خلق میکند و به کرم بالاترش و به اکرمیت خودش موجودات را تکمیل میکند و از نقص به کمال میرساند.
[1]. یعنی زالو شكل است و یك دمی هم دارد.
امتیاز انسان از موجودات دیگر
خدا به انسان استعدادی داده است که همه امتیازهای انسان از موجودهای دیگر در این استعداد انسان نهفته است و احسن تقویمی[1]انسان منشأ این استعداد شده است و آن، استعداد عالم شدن و شناختن است. حیوان و انسان نسبت به اشیاء شناخت دارند، ولی شناخت حیوان یک شناخت حسی بیشتر نیست. همان صورت اشیاء را میشناسد. حیوان هم بچه خودش را میشناسد و میان بچه خودش و بچه دیگر فرق میگذارد؛ لانه و آشیانه و آغل خودش را میشناسد، دانه و علف خودش را میشناسد و خیلی چیزها را به صورت غریزه میشناسد. غریزه با علم فرق میکند. غریزه نوعی القاء مجهول درونی است. میتوان اسمش را «الهام» گذاشت، که راهی هم غیر از توجیه الهامی ندارد. ولی به هر حال اکتسابی نیست؛ یعنی غریزه به حیوان داده شده و یک قدم هم نمیتواند جلوتر یا عقبتر برود.
کارهای عجیب مورچهها طبق غریزه
مورچهها با غریزه خیلی کارهای عجیب و غریب انجام میدهند، اما اینها اکتسابی نیست، یعنی با قدم خودشان یاد نگرفتهاند و لهذا کم یا زیاد نمیشود. مثلا راجع به زندگی مورچهها از جمعآوری آذوقه و غیر آن چیزهایی میگویند که واقعا حیرتآور است. حتی در بعضی از این کتابهای جدید راجع به غرائز حیوانات، مدعیاند مورچهها کارهایی در حد کارهای تمدن انسان انجام میدهند از جمله کشت دانه؛ یعنی در بعضی صحراها مورچهها دانههایی را که برایشان مفید است کشت
[1]. ]یعنی در احسن تقویم و بهترین بودن خلقت انسان؛ اشاره به آیه: لَقَدْ خَلَقْنَا الاِْنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ(تین / 4).[
میکنند و محصولش را هم برمیدارند. حتی اهلی کردن حیوانات. مورچهها بعضی از حیواناتی را که به درد بارکشیشان میخورند، همان طور که انسان حیوانات را اهلی میکند، اهلی میکنند و آذوقهشان را هم میدهند و از آنها استفاده میکنند.
ولی همه اینها به صورت غریزه است. مورچه از اوّلی که خلق شده، با این الهام الهی خلق شده و تا همیشه هم ]این الهام را[ دارد و یک قدم هم جلو یا عقب نمیرود. اما خدا به انسان استعداد شناختن عمقی داده است. شناختن عمقی این است که قواعد و ضوابط عالم را کشف میکند. علمها و فرهنگها عبارت است از شناخت عمقی انسان از امور عالم؛ یعنی سنن و قوانین حاکم بر عالم را کشف میکند و به همین دلیل قدرت و تسلط بر اشیاء پیدا میکند. چون قوانین را کشف میکند، از همان قوانین استفاده میکند و طبیعت را مطابق آنچه خودش میخواهد میسازد.
تمدن انسانی معلول زبان و قلم است
آنوقت این مسئله علم و شناختن تابع دو اصل دیگر است. انسان به صورت اجتماعی میتواند بشناسد و به صورت انفرادی امکان ندارد؛ یعنی علم که در عالم پیدا شده محصول همکاری انسانهاست و الّا اگر انسانها حالت انفرادی میداشتند شاید از حیوانات هم پایینتر بودند. حال همکاری در مسائل علمی به چه وسیله پیدا میشود؟ این همکاری که منجر به پیدایش علم و فرهنگ و تمدن شده معلول دو چیز است: یکی زبان (مکالمه) و دیگر قلم. یعنی یک انسان تجربه میکند و چیزی به دست میآورد، یک انسان دیگر چیز دیگری به دست میآورد و یک انسان دیگر چیز دیگری... . اینها اگر نتوانند بین خودشان تفاهم برقرار
کنند، یعنی اگر نتوانند دانایی خودشان را به یکدیگر منتقل کنند و این آنچه که میداند به آن بگوید و آن آنچه که میداند به این بگوید، آنوقت معلومات هرکدام برای خودش باقی میماند. ]در این صورت[ هرکاری که من کردم شما باید آن را از سر انجام بدهید و هرکاری که شما کردید من باید آن را از سر انجام بدهم. بنابراین همیشه باید درجا بزنیم.
ولی وقتی که من آنچه را که به دست میآورم، از راه زبان به شما منتقل میکنم و شما آنچه را که به دست آوردهاید به من منتقل میکنید، هردو واجد هر دو سرمایه میشویم. بعد نفر سوم، دهم، صدم و هزارم را ضمیمه کنید. وقتی هزار نفر کار کنند و محصول معلوماتشان را روی هم بگذارند آنوقت هر یک نفر معلومات هزار نفر را دارد. اینجاست که علم توسعه پیدا میکند.
این هم کافی نیست، بلکه نسلها نیز باید با یکدیگر ارتباط پیدا کنند. اگر صرفا گفتن در کار باشد این نسل آنچه را که دارد میآموزد و به نسل بعد هم آن مقداری که برایش امکان داشته باشد منتقل میکند، ولی از راه زبان و گوش نمیتوان همه مکتسبات علمی و فرهنگی و مدنی را به نسل بعد منتقل کرد. اینجاست که مسئله قلم و نوشتن به میان میآید. هر نسلی آنچه را که به دست آورده است، نه تنها از راه زبان به نسل بعد منتقل میکند ـ که همه آن قابل انتقال نیست و فراموش میشود ـ ]بلکه از راه نوشتن نیز به نسل بعد منتقل میکند. [اینکه انسان توانست قلم به دست بگیرد و نوشتن را بیاموزد و آنچه را که میداند و مکالمه میکند، به صورت مکتوبها و نوشتهها دربیاورد، گذشته و آینده را به یکدیگر متصل و مرتبط میکند و یک وحدت به وجود میآورد. «گفتن» همزمانها را به یکدیگر متصل میکند و «نوشتن» افرادی را که فاصله زمانی با یکدیگر دارند مرتبط میکند. یک نفر آثار علمیاش را در هزار یا دو هزارسال
پیش به صورت مکتوب درآورده، مردمی که در این زمان هستند از آن استفاده میکنند.
این است که خداوند در اولین آیاتی که بر پیغمبر اُمّی خودش نازل کرده ]به این مطلب اشاره میکند.[ این عجیب است و فرنگیها نسبت به این قضیه خیلی اظهار اعجاب میکنند و میگویند : عجیب است که این مرد با اینکه امّی و بیسواد است و درس نخوانده و هیچ کتابی و حتی یک کلمه در عمرش نخوانده و دستش روی قلم نرفته، آیاتی که بر او وحی میشود همه سخن از خواندن و نوشتن و آثار خواندن و نوشتن است، یعنی آن چیزهایی که مدنیت و فرهنگ و تمدن بشر به آن وابسته است.
اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. اَلَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. بخوان و پروردگار اکرم (کریمترین) تو! نمیگوید «پروردگار تو کریم است» بلکه میگوید: او اکرم همه کریمهاست. همان پروردگار توست که به انسان قلم به دست گرفتن را آموخت و ]نوشتن[ را تعلیم کرد؛ یعنی در انسان آن استعداد را خلق کرد که توانست استفاده از قلم را بیاموزد.
عَلَّمَ الاِْنْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ به انسان تعلیم کرد چیزی را که نمیدانست.
طلوع وحی خاتمالانبیاء طلوع علم است
از «اِقْرَأْ» تا اینجا میگوید: تو قرائت کن! تو این وحی را تلقی کن به نام پروردگارت که آفرید، به نام پروردگارت که انسانِ به این عظمت را از این مرحله نقص به این مرحله کمال رساند؛ انسانی که بعد از اینکه انسان شد و روی زمین آمد اگر به این مرحله متوقف میشد همین طور درجا میزد، به او قلم به دست گرفتن را تعلیم کرد و به او چیزها آموخت که هرگز نمیدانست. نسلهای گذشته انسانها آنچه را که نسلهای آینده میدانند هرگز نمیدانستند.