دیگران بگیرید. رفتند از دیگران گرفتند و در آخر آمدند سراغ او. گفت: آخر ما برای چه بدهیم؟ این با جزیه دادن چه فرقی میکند؟ مسیحیها جزیه میدهند، اگر بنا باشد ما زکات بدهیم پس فرق ما با مسیحیها چیست؟ خلاصه این طور کم ظرفیتی نشان داد. اِنَّ الاِْنْسانَ لَیطْغی اَنْ رَءاهُ اسْتَغْنی.
مال و ثروت روی شخصیت انسان اثر میگذارد
قرآن راجع به این موضوع که مال و ثروت روی فکر و احساس و شخصیت انسان اثر میگذارد ]سخن گفته است.[ البته قرآن این را به عنوان مذمت انسان ذکر میکند که چرا انسان باید اینقدر کم ظرفیت باشد که چهار شاهی داشتن، فکر و احساس و شخصیتش را عوض کند : وَیلٌ لِکلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ. الَّذی جَمَعَ مالا وَ عَدَّدَهُ. وای بر این عیب جویان که دیگران را با چشم و ابرو و اشاره مسخره و تحقیر میکنند. بعد دلیلش را ذکر میکند: مال فراوان جمع کرده و مرتب هم آن را میشمرد و حساب پولش را نگه میدارد که امروز چقدر داریم، دیروز چقدر داشتیم، چقدر منفعت کردیم. یحْسَبُ اَنَّ مالَهُ اَخْلَدَهُ در حدی که گمان میکند که این مال به او جاودانگی و عمر جاویدان میدهد، خیال میکند این پول برای او آب حیات است. کلّا لَینْبَذَنَّ فِی الْحُطَمَةِ[1].
قرآن راجع به ابولهب چه میگوید؟ اینکه ابولهب این همه با پیغمبر معارضه میکرد بیشتر سر همین حالت ثروتمندیاش بود: تَبَّتْ یدا اَبی لَهَبٍ وَ تَبَّ. ما اَغْنی عَنْهُ مالُهُ وَ ما کسَبَ. تکیهاش به پولهایش است. این پولها کاری برایش انجام نمیدهد. سَیصْلی نارآ ذاتَ لَهَبٍ. وَ امْرَأتُهُ حَمّالَةَ الْحَطَبِ. فی
[1]. همزه / 1 ـ 4.
جیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ[1]و[2].
تذکر به معاد برای بیداری انسان
اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. ای انسان! آن، ابتدای خلقتت بود که گفتیم: «خَلَقَ الاِْنْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اِقْرَأْ وَ رَبُّک الاَْکرَمُ. الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ. عَلَّمَ الاِْنْسانَ مالَمْ یعْلَمْ». این تذکر به مبدأ برای تو کافی بود که طریق عبودیت حق را پیش بگیری. اکنون تذکر به معاد: حال، گذشته را رها کنیم؛ مگر نمیدانی که بازگشت تو به سوی پروردگار خودت است؟! اِنَّ اِلی رَبِّک الرُّجْعی. قبل از این، دو بار کلمه «ربّ» آمده بود. اینجا هم میفرماید: ربی که مربی و مکمل همه موجودات است، بازگشت هم به سوی هموست.
ذکر مصداقی از طغیان انسان
أرَأیتَ الَّذی ینْهی. عَبْدآ اِذا صَلّی. أرَأیتَ اِنْ کانَ عَلَی الْهُدی. اَوْ اَمَرَ بِالتَّقْوی. أرَأیتَ اِنْ کذَّبَ وَ تَوَلّی. اَ لَمْ یعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری. مفسرین گفتهاند این قسمتها به عنوان مصداقی از طغیانهای انسانِ مستغنی بیان شده، که البته شأن نزول دارد. میفرماید: ببینید یک شاهی صنار داشتن و پولدار شدن، انسان را در چه حد طاغی میکند! گاهی انسان خودش از طریق عبودیت حق سرپیچی میکند، ولی بالاتر این است که مخالف با عبودیت دیگران باشد و نگذارد که دیگران هم خداپرست باشند. نه تنها خودش خدا پرست نیست، بلکه مانع خدا پرستی دیگران هم میشود.
أرَأیتَ الَّذی ینْهی. کلمه «اَرَأیتَ» در اصل لغت یعنی «آیا دیدی؟»، «آیا دانستی؟». «رأی»، هم به معنی اِبصار میآید و هم به معنی علم. ولی
[1]. مسد / 1 ـ 5 .
[2]. تفسیر این آیات در موقعش خواهد آمد.
هیئت «اَرَأیتَ» در زبان عربی یک معنی خاص به خود دارد و آن این است: اَخْبِرْنی! «به من بگو!» که ما در فارسی هم میگوییم. این، تعبیر خاصی است که در عربی آمده است. مقصود از «به من بگو!» واقعا این نیست که بخواهد کسی موضوعی را به او اطلاع بدهد، بلکه این تعبیری است که معمولا در مقام تعجب گفته میشود[1].
أرَأیتَ الَّذی ینْهی. عَبْدآ اِذا صَلّی. أرَأیتَ اِنْ کانَ عَلَی الْهُدی. اَوْ اَمَرَ بِالتَّقْوی. به من بگو درباره آن آدمی که بندهای را که خدای خودش را میپرستد، نهی میکند. نه تنها خودش خداپرست نیست، بلکه با خداپرستی مبارزه میکند. به من بگو درباره این کسی که جلوی عبادت یک بنده دیگر را میگیرد، اگر آن بنده یک بنده عادی هم نباشد بلکه بندهای باشد که بر هدایت پروردگار است و آمر به تقواست؛ یعنی خود او بر عکس این شخص است: این نهی میکند از خداپرستی، او امر میکند به خدا پرستی. این آمده یک آمر به عبادتی را از عبادت نهی میکند.
شأن نزول این آیات
شأن نزول این آیات این است که پیغمبر اکرم میآمدند در مسجدالحرام نماز میخواندند و امثال ابوجهل که چهار شاهی صنار داشتند و طغیان میکردند، علاوه بر اینکه خودشان نمیخواستند حق پرستی کنند میگفتند ما نباید بگذاریم این شخص بیاید این کارها را در مسجدالحرام بکند. میآمدند مانع بشوند. حتی یک بار ]ابوجهل به پیغمبر اکرم[ حمله کرد. گفته بود به من خبر دهید، میگویند این شخص میآید در مسجدالحرام و کارهای خودش را انجام میدهد یعنی نماز میخواند.
[1]. مثل تعبیر «بگو ببینم!».
نماز در همه شرایع حقه بوده است
البته به این نکته توجه داشته باشید که رسول اکرم از همان اول بعثت بلکه قبل از بعثت نماز میخواند، چون نماز به معنای عام و کلیاش از دستورهایی است که در همه شرایع حقه بوده است. در قرآن هم مثلا از زبان حضرت مسیح نقل میکند: خدا من را امر کرده به نماز و امر کرده به زکات[1]. منتها شکل نمازها در همه شرایع یکسان نبوده. ما میدانیم پیغمبر اکرم حتی قبل از بعثت هم نماز میخواندند؛ حال، اینکه آن نمازشان به چه شکل و صورتی بوده ]معلوم نیست.[ قدر مسلم این است که ذکر خدا در آن نماز بوده و شاید سجود هم بوده. قهرا چنین نمازی در اول بعثت هم بوده. ولی نماز به این ترتیب خاصِ هفده رکعت در شبانه روز و نوافل به این ترتیب خاص، البته بعدا تشریع شد؛ یعنی بعد از آنکه پیغمبر اکرم مبعوث به رسالت شدند و دستورهای خاص برای ایشان میآمد.
گو اینکه آیات اول این سوره اولین آیاتی است که بر پیغمبر نازل شد، ولی در مورد قسمتهای بعدی اختلاف است که آیا همراه با آیات اول نازل شده یا به فاصله. اما به هر حال قدر مسلم این است که رسول اکرم از همان اول نماز میخواندهاند؛ یعنی یک نوع نمازی قبل از بعثت میخواندهاند و در اول بعثت هم بوده. و لهذا نوشتهاند که در اوایل بعثت، ]ایشان و امیرالمؤمنین و خدیجه[[2]به جماعت نماز میخواندهاند، حال به چه شکل و ترتیبی بوده، ما نمیدانیم و در جایی هم ندیدهایم که ذکر کرده باشند. خلاصه، اینها میخواستند مانع همین عبادت پیغمبر شوند.
[1]. مریم / 31.
[2]. ]چند ثانیهای از سخن استاد ضبط نشده است.[
أرَأیتَ اِنْ کذَّبَ وَ تَوَلّی. اَ لَمْیعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری. به من بگو آیا او نمیداند که خدای الله، عالم است و کارش را میبیند.
اکثر مشرکین قریش مشرک در خالقیت نبودند
میدانیم که کفار قریش، یعنی آنهایی که این آیات در موردشان نازل شده، مشرک بودند در عبادت و در ربوبیت، ولی مشرک در خالقیت و در ذات نبودند؛ یعنی اینها الله را به عنوان خالق آسمانها و زمین انکار نداشتند. البته مردم قریش همه یک جور فکر نمیکردند، در میان آنها مردم مادی مسلک که اصلا الله را هم قبول نداشتند ]وجود داشت.[ قرآن ]از قول چنین افرادی[ نقل میکند: ما هِی اِلّا حَیاتُنَا الدُّنْیا نَموتُ وَ نَحْیا وَ مایهْلِکنا اِلاَّ الدَّهْرُ[1]. ولی اغلب مشرکین، الله را معتقد بودند، اما او را به عنوان اِلهُ الآلهه و ربّ الارباب معتقد بودند. عبادت را برای او نمیکردند بلکه عبادت برای او را لغو و بیهوده و غیر جایز میدانستند. عبادت را برای بتها انجام میدادند. منتها میگفتند: ما بتها را پرستش میکنیم بعد بتها کار ما را درست میکنند. ما نَعْبُدُهُمْ اِلّا لِیقَرِّبونا اِلَی اللهِ زُلْفی[2]. و لهذا در بسیاری آیات قرآن آمده که: وَ لَئِنْ سَألْـتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الاَْرْضَ لَیقولُنَّ اللهُ[3]اگر از اینها بپرسی «خالق آسمان و زمین کیست؟» میگویند: الله.
این است که قرآن اینجا میگوید: اَ لَمْ یعْلَمْ بِاَنَّ اللهَ یری. واقعا این نمیداند که خدای متعال، عالم به کارهای اوست؟ یعنی خودش میداند که این کارها را از روی طغیان و حسادت و صفات رذیلهاش میکند نه از
[1]. جاثیه / 24.
[2]. زمر / 3.
[3]. لقمان / 25، زمر / 38.
روی یک عقیده واقعی.
ایمان پیامبر به موفقیت و پیروزی خود کلّا لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ لَنَسْفَعآ بِالنّاصِیةِ. ناصِیةٍ کاذِبَةٍ خاطِئَةٍ. فَلْیدْعُ نادِیهُ. سَنَدْعُ الزَّبانِیةَ[1]. این آیات میخواهد بگوید که کار از این حرفها گذشته و اراده الهی تعلق گرفته به این که دین خدا و دین توحید، شرک را در هم نوردد و از بین ببرد. این ـ به اصطلاح امروز ـ جبر تاریخ و ضرورت تاریخ است. (البته من از این تعبیر در اینجا خیلی خوشم نمیآید، چون یک مفهوم خاصی دارد.) اینها یا باید تسلیم بشوند یا در هم کوبیده و خرد و دورریخته خواهند شد.
کلّا از این مقوله مگو، مقوله دیگر: لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ. این خیلی عجیب است. از جمله نکاتی که در قرآن مجید باید خیلی به آن توجه کرد این است که[2]پیغمبر اکرم از روز اول با ایمان کامل به موفقیت و پیروزی خودش مبعوث شد. چنین ایمانی از نظر شرایط ظاهری زمان آنقدر غیر منطقی بود که معمولا در این طور جاها میگویند: «دیوانه شده که این حرفها را میزند! چه میگوید؟! مثل اینکه حساب دستش نیست!». مردی یتیم و در شهر خودش ـ و در واقع در قریه و قصبه خودش[3]ـ از نظر ظاهری بیحیثیت (حیثیت به پول و عشیره بود و پیغمبر اینها را نداشت، فقیر و یتیم بود) که فکرش هم با دیگران نمیخواند و همان قوم و خویشهای نزدیکش هم با او مخالف بودند، ناگهان پیدا شده و دعوتی و
[1]. علق / 15 ـ 17.
[2]. این مطلب را بسیاری از فرنگیها هم قبول كردهاند، بر خلاف تبلیغی كه برخی دیگر از آنها و بعضی ازمتجددین ما میكنند.
[3]. مكه الان شهر است ولی در آن زمان یك ده بوده؛ البته نسبت به آن چادرها یك شهر بوده ولی چگونهشهری؟! مثل قریه و قصبه بوده.
قرآنی را آورده که از اول، حرفش این است که ما میخواهیم دنیا را بگیریم و بر دنیا پیروز شویم. ما هم اگر در آن وقت بودیم چه میگفتیم؟ یا سکوت میکردیم یا ـ العیاذ بالله ـ نظیر آن حرفها را میگفتیم که «این شخص چه میگوید؟! مثل اینکه از دنیا خبر ندارد!».
در همان سالهای اول که آیه نازل شد: «وَ اَنْذِرْ عَشیرَتَک الاَْقْرَبینَ»[1](هشدار بده به خویشاوندان نزدیکت) پیغمبر به علی که در خانه پیغمبر زندگی میکرد و بچه دوازده سالهای بود فرمود: «آبگوشتی ترتیب بده و بنیهاشم را دعوت کن». علی میگوید: من همین کار را کردم و چهل نفر یا یکی کمتر از بنیهاشم از عموها و پسر عموها و داییها و... به عنوان یک دعوت و مهمانی آمدند. بعد حضرت همین مسائل را با اینها طرح کرد و فرمود: «من رسول خدا هستم و دین من هم غلبه پیدا خواهد کرد. شما اگر به این دین گرایش پیدا کنید سیادت پیدا خواهید کرد و...». اینها اصلا خجالت کشیدند جواب بدهند. گفتند: «این چه میگوید؟!». ابولهب که آدم جسوری بود رو کرد به ابوطالب و با حالت تمسخر گفت: «بسیار خوب، پس تو بعد از این بیا و تابع پسر برادرت باش! چه میگویی؟!».
یکی از علتهایی که اینها میگفتند: «اِنَّهُ لَـمَجْنونٌ»[2](این، دیوانه شده!) این بود که ادعا خیلی بزرگ بود. ادعا آنقدر بزرگ بود که هر کس میشنید میگفت: «این شخص دیوانه شده که چنین حرفی میزند! چه میگوید؟!».
اکابر قریش تاجر پیشه بودند و مدتی بود که یک کار تجارتی بندری میکردند؛ یعنی مکه یک شهر بندری شده بود و اینها زمستانها میرفتند به جنوب (یعنی یمن) مالالتجارههایی را که از هند میآمد
[1]. شعراء / 214.
[2]. قلم / 51 .
میخریدند بعد میآمدند در منطقه شام و سوریه میفروختند، و تابستانها میآمدند در سوریه جنس میخریدند و بعد ]در یمن[ رد میکردند و از این جهت ثروتمند شدند. قرآن اسم این را میگذارد «رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیفِ»[1]یعنی کوچ کردن تابستانی و زمستانی برای تجارت؛ تجارتهای تابستانی و تجارتهای زمستانی. اینهایی که مسافرت رفته بودند مردمان خیلی واردی بودند[2]. آنها افرادی بودند که ایران و روم را که در آنوقت بزرگترین کشورهای دنیا بودند از نزدیک کاملا میشناختند و از قدرت و عظمت و ثروت و اقتصاد و همه جهاتی که در این کشورها بود کاملا آگاه بودند. برای چنین افرادی مسخره بود که شخصی بیاید و در ده مکه در آن دره، این حرفها را بزند. این بود که میگفتند: این شخص جز اینکه بگوییم دیوانه شده، حرف دیگری ]درباره او نمیتوان زد.[
ولی قرآن از همان روز اول ضرورت این پیروزی را عنوان کرده؛ میگوید: اگر شما ]کافران[ دست از مبارزه برندارید خرد و خمیر میشوید. و عمده این است که این مطلب در آیات مکیه قرآن است. اگر در آیات مدنیه میبود خیلی مهم نبود. البته در آیات مدنیه هم هست، ولی آنچه که در آیات مدنیه است خیلی مهم نیست؛ چون آیات مدنیه بعد از آن است که اسلام مقداری پیشروی کرده و مسلمانان آمدهاند در مدینه و مرکزی پیدا کردهاند. البته در آن وقت هم مهم بود. مگر همه جزیرةالعرب چقدر ارزش داشت؟ اینکه پیغمبر از مدینه ]که یکی از شهرهای جزیرةالعرب است[ نامه بنویسد به همه سران جهان که «بیایید مسلمان
[1]. لاِیلافِ قُرَیشٍ. ایلافِهِمْ رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّیفِ. (قریش / 1 و2)
[2]. نظیـر اروپا رفتهها و آمریكا رفتههای امروز ما كه ژاپن و چین را هم رفتهاند و حسابهای دنیا دستشان است.اینها وقتی میروند آن كشورهای بزرگ را میبینند دیگر ایران در نظرشان به حساب نمیآید.