تفسیر سوره بقره (3)
بعد از اینکه قرآن مجید کیدها و خدعههای منافقین را یک سلسله کارهای بیاثر و نقشههای شکستخورده خواند و به تعبیری که فرمود: اینها به جای آنکه مردمفریبی باشد خودفریبی است، اینک برای این نوع مکرها و زرنگیها دو مثل میزند که ما به نکتهای بسیار بزرگ در فلسفه تاریخ از نظر قرآن میرسیم و میتوان گفت که یکی از اصول مهم تفکر قرآنی و جهانبینی توحیدی اسلامی است. و ما ازآنجا که این بحث را از مباحث اساسی و دارای اهمیت میبینیم، لازم میدانیم که در این آیات، مشروحتر بحث کنیم.
درباره جهان به طور کلی، و نیز درباره انسان و جامعه بشریت از آغاز پیدایش تا آیندهای که در پیش دارد، از نظر خیر و شر، خوبی و بدی، حق و باطل که آیا هستی جهان حق است و خیر یا پوچ است و باطل و شر، و یا آنکه مرکب است: نیمی حق است و خیر و نیمی باطل است و شر، و نیز اینکه آیا آنچه که بر زندگی انسان حاکم است خیر است یا شر، حق است یا باطل، و یا نیمی خیر است و نیمی شر، و اگر به هر دو قائل شدیم اصالت از آنِ کدام است، آیا اصالت با حق است یا با باطل،
نظریات گوناگونی ارائه شده است.
ما ابتدا نظریاتی را که به وسیله فیلسوفان و متفکران و جامعهشناسان داده شده است ذکر کرده و سپس به جهانبینی توحیدی قرآن خواهیم پرداخت.
شکی نیست که زندگانی بشر تا اندازهای یک زندگانی مخلوط است، یعنی چه در زندگی فردی بشر و چه در اجتماع، هم خیر وجود دارد و هم شر، هم عدل وجود دارد و هم ظلم، هم صداقت و هم فریبکاری و نیرنگ، و بالاخره زندگی بشر دو صفحه دارد: یک صفحه نورانی است و صفحه دیگر ظلمانی.
و به قدری این اختلاط نور و ظلمت، عدل و ظلم عمیق است که میبینیم قبل از آنکه انسان در روی زمین آفریده شود در ملکوت اعلی وجود او مورد سخن بوده و دو گونه نظر درباره او داده میشود.
هنگامی که خدای متعال به فرشتگان اعلام میفرماید: انّی جاعِلٌ فِی الْارْضِ خَلیفَةً من میخواهم جانشینی در روی زمین بیافرینم، غریو از ملکوتیان بلند میشود که خدایا! چه حکمتی است که میخواهی یک موجود فسادگر و خونریز بیافرینی؟! قالوا اتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک.
فرشتگان که بشر را یک موجود شر محض میدانستند و تنها به یک صفحه از زندگی بشر مینگریستند و او را فقط موجودی خونریز میدیدند، اگر نگویم اعتراض، سؤال کردند که خدایا در آفرینش چنین موجودی چه حکمتی است؟
و این خود حسابی دارد که انسان آنچنان موجودی است که فرشتگان هم از همه رازهای وجود او سر در نمیآورند و تنها آفریدگار و خالق اوست که به اسرار وجود او آگاه است
ولی خداوند این نظریه را از فرشتگان نپذیرفت و آنان را تأیید نفرمود، بلکه گفت: انّی اعْلَمُ ما لاتَعْلَمونَ شما در این نظریه بدبینانه خودتان اشتباه میکنید؛ من چیزهایی را میدانم که شما نمیدانید. و سپس انسان را که آفرید بلافاصله با یک آزمایش و نمایش، بر فرشتگان ثابت نمود که سخت در اشتباه بودهاند.
از این که بگذریم، فیلسوفان و متفکران بشر نیز در این باره همواره گفتگو کرده و نظریاتی دادهاند.
اکثر فلاسفه مادی که همیشه نظر بدبینانه به طبیعت داشته و دارند، با توجه به اینکه به اصل آفرینش معتقد نیستند و انسان را معلول تصادفات میدانند، چنین میگویند: این موجود اصولًا شر جزء ذاتش است و از اوّلی که پا روی زمین گذارده شرارت کرده است و هماکنون نیز موجودی شرور است، در آینده نیز چنین خواهد بود و امیدی به این موجود از نظر سعادت نیست. اینان هرگونه طرح اصلاحی را برای جامعه بشریت رد میکنند و هیچ گونه امیدی نسبت به صلاح او ندارند زیرا اساساً این موجود را اصلاحپذیر نمیدانند و به تمام آنچه که به نام «اصلاح» عرضه شده، چه دین و چه فلسفه، بدبین هستند و میگویند اینها همه صورتسازی بوده زیرا خود طراحان این تزهای اصلاحی هم به حکم آنکه بشر بودهاند مانند سایرین دارای غرایز مختلف بوده و از غرایز بشری جز شر چیزی برنمیخیزد؛ و بدین وسیله هرگونه تز اصلاحی و اخلاقی و هر پیشنهاد اجتماعی را بیهوده تلقی میکنند.
وقتی از آنان سؤال شود: پس به چه امیدی باید زنده بود؟ میگویند اصلًا نباید زنده بود؛ اگر بشری به کمال نهایی و مرحله عالی خود برسد بایستی خودکشی کند! و این است اوج ترقی یک انسان که به این مرحله برسد و درک کند که چیزی جز شرارت نیست و آینده او هم همین
شرارت است؛ هرچه بماند بر شرارت او افزوده میشود؛ در چنین حالتی به اصطلاح خودشان به «بلوغ فکری» رسیده است و بایستی خودکشی کند.
در این زمینه کتابهای زیادی نوشته شده است و نمیخواهم معرفی کنم. اجمالًا در دنیا فیلسوفانی بودهاند که سرانجام خودکشی میکردهاند. اینان همه مادی بوده و به «فیلسوفان بدبین» معروفند.
نویسندگانی هم در اروپا پیروان همین مکتب هستند و در این زمینه مقالات زیادی نوشتهاند این زهر تلخ را در ایران بعضی از نویسندگان در عصر ما نیز در نوشتههای خودشان ریختند. صادق هدایت یکی از آنهاست و با وجود اینکه هنوز جوان بود، در سال 1320 خود نیز تحت تأثیر این فکر قرار گرفت و خودکشی کرد. وی در نوشتههای خود افتخار میکرد که به این مرحله از بلوغ فکری رسیده است که راهی جز خودکشی ندارد! و میگفت دیگران نیز میبایست از من پیروی کنند و خودکشی نمایند.
بالاتر اینکه این گونه افراد میگویند: بزرگترین خدمت به بشریت این است که انسان اگر بتواند همه تخم بشر را از روی زمین بردارد؛ یعنی با یک بمب مثلًا، به حیات انسانها خاتمه دهد. و البته پیداست که این طرز تفکر چقدر ابلهانه و نادرست است!
طرز تفکر دیگری وجود دارد که نیز از مادّیون سر زده است و گرچه نظر بدبینانهای است ولی به این شکل اظهار بدبینی نمیکنند و به شکل دیگری توجیه مینمایند.
میگویند بشر هیچ گونه گرایش فطری ندارد بلکه تابع آن است که چه نقشی به او بدهند.
اینان که برای تاریخ و جامعه ماهیت مادی قائلند، میگویند: آنچه
که بر زندگی بشر حاکم مطلق است روابط مادی اجتماعی، روابط اقتصادی و روابط تولیدی است. این رابطهها به هر شکل که باشند زندگی بشر از نظر خوبی و بدی تابع آن است. نه باید به زندگی بشر خوشبین بود و نه بدبین. گاهی روابط تولیدی اجباراً بشر را خوب میسازد و گاهی اجباراً بد.
میگویند: روزی بود که زندگی بشر از آنجا که سطح تولید و ابزار تولید خیلی پایین بود و نمیتوانستند آذوقه را بیش از مقداری که روزمره مصرف میکنند تهیه کنند، همانند زندگی حیوانات بود؛ مانند کبوترها که صبحگاهان گرسنه از آشیانه بیرون میآیند و تا شب خود را سیر میکنند و به لانه برمیگردند و فردا صبح همین کار تکرار میشود. بشر اوّلی نیز اینچنین میزیست و آذوقه ذخیرهای نداشت.
چیزی به نام «ثروت» وجود نداشت.
افراد جامعه به صورت اشتراکی زندگی میکردند و احیاناً آذوقه را هم به طور مشترک تهیه مینمودند. مثلًا یک نفر به تنهایی نمیتوانست یک حیوان را شکار کند، زیرا ابزار کافی نداشت و لذا عدهای با یکدیگر جمع میشدند و حیوان بزرگی را شکار میکردند و گوشتهایش را میان خودشان تقسیم مینمودند.
در چنین شرایطی افراد بشر اجباراً برادروار زندگی میکردند، زیرا شرایط زندگی اینچنین ایجاب میکرد؛ همان گونه که گله مرغها برادروار زندگی میکنند؛ نه جنگی بود نه نزاعی و نه خونریزی.
کمکم که بشر در طول تاریخ به تجربیاتش افزوده شد و زراعت را کشف کرد و نیز به دامداری و استفاده کردن از شیر حیوانات و زاد و ولد آنها پی برد، توانست آذوقه را ذخیره کند. دانه گندمی را در زمین میکاشت و بیست برابر مثلًا تولید میکرد و روی این حساب یک نفر
قادر بود که به اندازه نیاز ده نفر تولید کند.
همینکه یک نفر توانست بیش از اندازه مصرف خود تهیه و تولید کند حساب سابق درهم ریخت و وضع جدیدی به وجود آمد. در حساب سابق هرکسی مجبور بود دستش کار کند تا دهانش بجنبد و اگر دستش کار نمیکرد دهانش نمیتوانست بجنبد. ولی در وضع جدید که یک نفر میتواند بیش از نیاز خویش تولید کند، افرادی که زور بیشتری داشتند دیگران را به عنوان برده گرفتند که او کار کند و آنها بخورند. و از اینجا مالکیت پدید آمد، یعنی مالکیت زمین و نیز مالکیت انسان نسبت به انسان.
پس چون وضع تولید و ابزار تولید بهم خورد جامعه انسان نیز دگرگون شد و آن انسان دوره اشتراکی که برادروار زندگی میکرد اکنون به صورت دو خصم مقابل یکدیگر درآمدند. آن نور و خیر نخستین غروب کرد و ظلمت سراسر زندگی بشر را فرا گرفت و از آن روز در تاریخ بشریت ظلمت بر نور، و شر بر خیر، و ظلم بر عدل، و فریب و خدعه بر صداقت غلبه داشته است. آری، در این بینها گاهی جرقهای و برقی به صورت استثنایی جهیدن مینموده است و مثلًا فیلسوفی یا رهبر نهضتی پیدا میشده که در اثر فشار قدمی برمیداشته است، و یا به نظر آنها که به دین خیلی بدبین نبودهاند پیغمبری قیام مینموده و چند صباحی عدل و خیر در جامعه مطرح بوده است؛ ولی به حکم آنکه نظام حاکم بر تاریخ، نظام مالکیت و ثروت بوده، نمیتوانسته ادامه یابد و همچون برقی که در ظلمات جهیدن کند پس از لحظهای خاموش میشده است و سپس همان طرح اصلاحی دومرتبه به صورت ابزاری در دست ارباب ثروت قرار میگرفته و نقشی علیه مردم مظلوم و مقهور مییافته است؛یعنی همان چیزی که اول به عنوان یک قاتُق نان پیدا شده بود، به صورت بلای جان
در میآید. هر مذهبی و هر فلسفهای و هر تز اخلاقی که از طرف مصلحی پیدا شده به همین سرانجام دچار گشته است.
میگویند: این وضع همواره ادامه دارد و هیچ چارهای هم نیست مگر آنکه روزی وضع زیربنا- که همان روابط تولیدی است- الزاماً و خود به خود تغییر کند؛ یعنی یک روز بشر به علت نقص این زیربنا اجباراً به صورت اشتراکی زندگی میکرد (دوره اشتراک اولیه)، بایستی روز دیگر هم که این زیربنا رشد میکند و ابزار تولید تکامل مییابد، اجباراً، چه بخواهد و چه نخواهد، اشتراکی زندگی کند، یعنی به حدی میرسد که جز به شکل اشتراکی نمیتواند زیست نماید و خواست بشر در این قضیه دخالتی ندارد، زیرا رشد ابزار تولید جبراً اشتراکیت را به وجود آورده است.
آن روز دومرتبه نور و عدل و خیر و صفا و محبت و برادری به جامعه بشریت بازگشت مینماید که از نظر آنها همان سوسیالیزم نهایی و کمونیزم است.
پس این نظریه مانند نظریه مادیین دسته اول نمیگوید که اصولًا طبیعت بشر بر شرارت بوده و خواهد بود، بلکه میگوید بشر بکلی فاقد طبیعت است و سخره و ملعبه ابزار تولید خویش است. در اول، ابزار تولید به شکلی بود که مقتضی بود که بشر اجباراً نیک باشد، و سپس ابزار تولید شکل دیگری به خود گرفت، ثروت و مالکیت پدیدار گشت، بشر هم بد شد. تا این مالکیت و ثروت هست راه چارهای برای اصلاح نیست و اگر بشر بگوید میخواهم اصلاح کنم، اشتباه میکند و پنداری بیش نیست که آن را «سوسیالیزم تخیلی» مینامند. برای اصلاح حقیقی باید تا مرحله الغای مالکیت که نتیجه رشد ابزار تولید است صبر کرد. آن روز است که میتوان برابری و عدالت و نور و خیر را در جامعه بشر مشاهده کرد.
نظریه قرآن
ما اینک به قرآن میپردازیم که ببینیم قرآن در این زمینه چگونه اظهارنظر میکند. و این یکی از مهمترین مسائل قرآن در تفسیر تاریخ است. آیا قرآن به بشر و زندگی او با چشم خوشبینانه مینگرد و میگوید اصلًا شری وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت؟ واضح است که این گونه نیست و نیازی هم به بحث ندارد، زیرا قرآن بهجنگی میان حق و باطل در طول تاریخ قائل است، بنابراین برای باطل، کیان و شخصیت قائل است؛ یعنی قرآن نور و ظلمت را در مقابل یکدیگر قرار میدهد و داستان خلقت آدم را که نقل میکند- چنانکه گذشت- پس از سؤال فرشتگان که گمان میکردند آدم شر محض است، خداوند نفرمود آنچه شما خیال میکنید بکلی اشتباه است، بلکه گفت: من چیزهایی را میبینم که شما نمیبینید؛ یعنی آنچه که شما میبینید درست است و من هم میبینم ولی من چیزهایی را ضمناً میبینم که شما آنها را نمیبینید و شما تنها یک طرف صفحه را خواندهاید و طرف دیگر را نخواندهاید.
پس مسلّم نظر قرآن به این شکل نیست.
آیا به نظر قرآن بشر شر محض است؟ یعنی همان نظر ناامیدکننده و مأیوسانه امثال نیچه و شوپنهاور که میگویند بشر موجودی است غیرقابل اصلاح که نباید اصولًا کاری به کارش داشت؟ این هم مسلّم نیست، زیرا مأموریت پیامبران به طور کلی، اصلاح جامعه انسانی بوده و اگر آنها آنچنان بدبین به طبیعت بشری بودند تز اصلاحی نمیآوردند. بعلاوه این نظریه با اصل توحید که اساسیترین اصول قرآن است جور نمیآید؛ یعنی لازمه جهانبینی الهی توحیدی غیر از این است و امکان ندارد یک جهانبینی، جهانبینی توحیدی و الهی باشد و در عین حال هستی را باطل و پوچ و شر بداند.