در اثر برخورد اجزاء آب با سنگها و حمل آشغالها، کف تولید میشود به طوری که اگر کسی نداند، وقتی به این رودخانه عظیم مینگرد میپندارد که هرچه هست کف است و نمیداند آنچه هست آب است یعنی اساس آب است و آب است که آن نیرو و حرکت را ایجاد کرده و کف را به وجود آورده است و کف در عین آنکه هست به طفیل آب است ولی آنچنان گسترش دارد که روی آب را گرفته است.
بعد میفرماید: وَ مِمّا یوقِدونَ عَلَیهِ فِی النّارِ ابْتِغاءَ حِلْیةٍ اوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ. یعنی نظیر آن هم در ذوب فلزات است. هنگامی که میخواهند فلزی را برای زیور ذوب کنند چنین حالتی به وجود میآید؛ کفهایی بر روی آن پدیدار میگردد. کذلِک یضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ. این مَثَل حق و باطل است، و یا به قول بعضی از مفسرین: اینچنین تحقق میبخشد و نمودار میگردد. یعنی وجود حق از قبیل آب صاف پاک و آن فلز قیمتی است، و وجود باطل همچون کف روی آب و آن فلز قیمتی است. فَامَّا الزَّبَدُ فَیذْهَبُ جُفاءً طولی نمیکشد که کف زایل میگردد، فوت و فانی میشود وَ امّا ما ینْفَعُ النّاسَ فَیمْکثُ فِی الْارْضِ و آنچه که به حال مردم مفید است، یعنی حق، باقی میماند.
آب زیر کف که در رودخانه جاری است به مزارع جاری گشته و زمینها را سیراب میکند و ثمرات مفیدی میدهد؛ و آن فلز قیمتی است که باقی میماند و به صورت ابزار و یا زیور درمیآید و مورد بهرهبرداری قرار میگیرد.
2. در سوره ابراهیم آیه 24- 26 میفرماید:
الَمْ تَرَ کیفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا کلِمَةً طَیبَةً کشَجَرَةٍ طَیبَةٍ اصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِی السَّماءِ. تُؤْتی اکلَها کلَّ حینٍ بِاذْنِ رَبِّها وَ یضْرِبُ اللَّهُ الْامْثالَ لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ یتَذَکرونَ. وَ مَثَلُ کلِمَةٍ خَبیثَةٍ کشَجَرَةٍ خَبیثَةٍ
اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْارْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ.
لفظ «کلِمَه» گاهی در قرآن به معنای لفظ استعمال میشود و گاهی به معنای حقایق. مثلًا درباره عیسی میفرماید: «کلِمَةُ اللَّهِ».
در آیه مورد بحث، عقیده حق و عقیده باطل را تعبیر به «کلمه» فرموده است و برای هریک مثلی آورده است. میگوید: مثل کلمه حق مانند یک درخت سالم پاک میوهداری است که ریشه آن درخت در زمین فرو رفته و شاخههایش سر به بالا کشیده است و میوه و برگ دارد و میوهاش فصلی نیست بلکه درختی است که در همه فصل میوه میدهد و به اصطلاح همیشهبهار است. تُؤْتی اکلَها کلَّ حینٍ بِاذْنِ رَبِّها درختی است که هرچه میوهاش را بچینند باز هم میوه میدهد.
و اما عقیده باطل مثل یک درخت پلیدی است که بیمیوه و بیریشه است دیدهایم، گاهی بوتههایی در بعضی جاها میروید که هیچ گونه ثمری ندارد و وقتی دقت میکنیم میبینیم ریشه هم ندارد و لذا سستبنیاد است. همینکه مختصر نسیمی بوزد از جا کنده شده و دور میافتد؛ و مانند همان کف که در آیه پیشین بود نمودش زیاد است ولی بودش کم است.
ناصرخسرو گفتگویی دارد بین بوته کدویی که در زیر درخت چناری روییده بود و به سرعت هرچه تمامتر رشد میکرد و سراسر درخت چنار را فرا میگرفت، و بین آن درخت چنار که سی سال از عمرش گذشته بود. بوته کدو در سر بیست روز خود را بر فراز درخت چنار جای داد و از چنار پرسید که تو چند روزهای؟! چنار در جواب گفت: عمر من بیش از سی سال است. کدو به او خندید و با طعن گفت ببین من که بیست روزهام توانستهام بیشتر از تو رشد کنم. چنار در جواب گفت:
بگذار بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که نامرد و مرد کیست
آن هنگام که فصل خزان برسد و تندباد بوزد، معلوم میگردد که کدام یک از ما میتواند مقاومت کند.
غرض این است که قرآن مجید میگوید: ظاهربین مباشید؛ و باطل از آنجا که نمودش خیلی زیاد است شما را گول نزند؛ بلکه بایستی عمیقتر نگریست. ممکن است مسلکی باطل که تمام عمرش 20- 30 سال بیشتر نیست یکمرتبه چنان گسترش پیدا کند که به صورت ظاهر از مکتب حق که چهارده قرن از او میگذرد بیشتر نمود داشته باشد. قرآن مجید میگوید باید صبر داشت و به انتظار وزیدن بادهای مخالف نشست. چهارده قرن بر انقلاب اسلامی گذشته و چه تندبادهای مخالف وزیده است و قرص و محکم بر سر جای خود ایستاده، ولی اینگونه مسالک است که به زودی دستخوش نشیب و فرازها میگردد و از بین میرود.
3. در سوره انبیاء آیه 18 میفرماید:
بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیدْمَغُهُ فَاذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَکمْ الْوَیلُ مِمّا تَصِفونَ.
آیات قبل از این آیه مربوط به اصل خلقت است، یعنی با آن فکر مادی مبارزه میکند که جهان را پوچ و هیچ میداند. زندگی انسان و جامعه انسان تابع اصل خلقت است؛ اگر اصل خلقت اساسش بر لهو و لعب و بازی و پوچی باشد انسان که یکی از مظاهر خلقت جهان است وجودش پوچ و جامعهاش هیچ و باطل میباشد.
اما قرآن میگوید: ما خَلَقْنَا
السَّماءَ وَ الْارْضَ وَ ما بَینَهُما لاعِبینَ[1]ما این جهان به این عظمت را آفریدیم و بازیگر نبودیم؛ ما نمیخواستیم مانند کودکان که بازی میکنند و برای سرگرمی، میسازند و دوباره خراب میکنند، کاری کرده باشیم. بعد میفرماید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ ...
این آیه گویی جواب سؤال مقدّری است که کسی سؤال کند اگر عالم اساسش بر لعب و بازی و پوچی نیست پس این همه باطلها که در جامعه بشر وجود دارد چیست؟ مگر در عالم، دروغ و خیانت وجود ندارد؟ مگر ظلم و تعدی و خونریزی و فساد نیست؟ این همه عقاید باطل و مسلکهای پوچ که در جامعه وجود دارد چیست؟
قرآن در پاسخ به این پرسش میگوید: اینها وجودهایی طفیلی هستند. وقتی حق پدیدار میگردد، به حکم ضرورت، در طفیل وجود حق اینها پدید میآیند ولی دوام ندارند و به زودی ناپدید میشوند.
«قذف» آن است که چیزی را بگیرند و با قوّت پرتاب کنند، مثلًا سنگی را بردارند و محکم بر انسانی یا شیشهای بکوبند. قرآن میگوید: بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ. گویی چنین تعبیر میکند که ما از حق گلولهای میسازیم و محکم بر باطل میکوبیم و آن را خرد و خمیر میکنیم؛ وقتی میروی سراغش را بگیری میبینی اصلًا هیچ نبوده و از بین رفتنی بوده است (فَاذا هُوَ زاهِقٌ) نه اینکه اول زاهق نبود حالا چنین شد؛ خیر، بلکه چیزی بود که تا حق به جنگش نیامده بود به نظر مهم میآمد؛ همینکه حق به جنگش آمد، باطنش معلوم شد که اصلًا چیزی نبوده است بلکه مثل بادبادکی بوده که بادش کرده باشند و حالا خالی شده است.
4. در سوره اسراء آیه 81 میفرماید:
[1]. انبیاء/ 16.
وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ انَّ الْباطِلَ کانَ زَهوقاً.
بگو حق آمد، باطل تباه شد، ولی خیال نکنید که باطل قبلًا عینیتی داشت و واقعیتی بود و حالا که حق آمد، جای او را گرفت و پر کرد؛ خیر، انَّ الْباطِلَ کانَ زَهوقاً باطل از بین رفتنی بود، یعنی یک صورت و یک اندام محض بود، یک نمود بود نه یک بود واقعی.
یعنی از نظر قرآن جنگ حق و باطل جنگ یک هستی با هستی دیگر نیست بلکه در واقع جنگ هستیها با نیستیهاست، جنگ نقصها با کمالهاست؛ چون تمام باطلها به نقص برمیگردد. ظالم اگر ظالم است به خاطر نقص اوست، کمال او نیست؛ یعنی مثلًا از جهل و یا از احساس حقارت اوست که بدین وسیله میخواهد جبران کند.
خلاصه اینکه قرآن مجید با وجود اینکه قائل به جنگ حق و باطل است در عین حال برای باطل اصالتی قائل نیست؛ برخلاف مادیین که یا اصولًا بشر را موجودی شرور بالذات میدانند و یا برای بشر فطرتی قائل نبوده و او را تابع تحولات ابزار تولید میدانند و قهراً آنان مدینه فاضله هم ندارند و نمیتوانند داشته باشند و اگر هم از آن دم بزنند بر خلاف مکتب آنهاست، زیرا پیشنهاد «مدینه فاضله» را که یک پیشنهاد اسلامی است کسی میتواند بدهد که بشر را قابل اصلاح بداند.
قرآن مجید سرنوشت اقوام و تاریخ تمدنهایی را ذکر میکند و با نقل آنها این حقیقت را بیان مینماید که هر جامعهای که در آن شر غلبه کند و باطل حکومت کند، آن جامعه محکوم به فنا و نیستی است و آنچه که باقی است جامعهای است که بر آن حق حکومت نماید، و این مطلب شواهد گوناگونی دارد که در قرآن بدان اشاره شده است. چقدر جوامعی بودهاند که مشمول عذاب الهی شدهاند، به علت آنکه از مسیر حق منحرف گشته و
به باطل رو نهادهاند.
ممکن است انسان به تاریخ بنگرد و افراد جنایتکاری را در میدان ملاحظه کند و بگوید همه تاریخ ظلمت محض است. اما این قضاوت صحیح نیست. این قضاوت از آنجا ناشی میشود که گروهی میپندارند تاریخ را شخصیتها به وجود میآورند.
قرآن مجید میفرماید اینها کف روی آب هستند و زایل میگردند.
وقتی به تاریخ اسلام نظر میاندازیم هارونالرشید را میبینیم، آن قهرمان هزار و یک شب را، با آن زندانهایش و آن بادهگساریهایش و ظلمهایش؛ میگوییم تاریخ دنیا نمونهاش هارون است. قرآن میگوید این طور نیست؛ هارون فانی است و بقا و دوامی ندارد و آن مردمانی که اصل زندگی را آنان اداره میکنند، یعنی آنها کهکشاورزی میکنند و تولید مینمایند و داد و ستد میکنند و بالاخره توده مردمی که کار میکنند و چرخ جامعه را میگردانند، آنان به چشم شما نمیآیند ولی مَثَل آنها مَثَل آب زیر کف است و هارونها به طفیل وجود آنها زندگی میکنند و تو وظیفهات این است که با هارونها مبارزه کنی و مأیوس نگردی و نگویی که همیشه هارونها بودهاند که جامعه را اداره میکردهاند؛ خیر، بلکه همان موسی بن جعفری که در زندان هارون در کنار کاخی که عربدهها و مستیها از آن به گوش میرسد قرار گرفته است همو باقی میماند. گرچه فعلًا کسی اجازه ملاقات با او را ندارد، ولی در عین حال او در دل مردم به صورت یک نیروی حاکم بر هزاران نفوسْ جاودان میماند؛ اندیشه و فکر موسی بن جعفر ابدی میگردد و هارون با آن عظمت و کبکبه و دبدبه از بین میرود.
اینک پس از ذکر این مقدمات- گرچه اندکی به طول انجامید-
میپردازیم به تفسیر دو مثل مورد بحث:
مَثَلُهُمْ کمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً ... مثل اینان مثل آن مردمی است که در بیابان هیچ وسیله روشنایی ندارند، آتشی را برمیافروزند که از نور این آتش استفاده کنند، ناگهان بادی میوزد و تمام آن آتش را یکجا خاموش میکند و دومرتبه آنان را در ظلمات فرو میبرد.
منظور از آتش و نور آن، همان نقشههای فریبکارانه گروه پیروان باطل است نه نور حق، چنانکه بعضی از مفسرین گفتهاند. توضیح مطلب:
انسان چند جور هدایت دارد: یکی هدایت غریزه است که در انسان ضعیف است ولی در حیوان قوی است. دیگر هدایت حس که به وسیله آن شناختهایی پیدا میکند، با چشم و با گوش و ... و دیگر هدایت عقل و فکر است، تا برسد به هدایت «وحی» که پیروان انبیا مشمول این هدایتاند.
پس فکر آدمی- هرچه باشد- برای انسان نوری است و روشنایی میبخشد.
البته گاهی این نور را انسان مطابق با نظام خلقت و در مسیر آنچه که خدا فرموده به کار میبرد؛ همان است که خداوند میفرماید: «ما هر موجودی را در راه خودش هدایت کردیم و کسانی که در راه هدایت ما قدم برمیدارند بر هدایتشان میافزاییم»[1]. ولی گاهی کسی راه هدایت را رها کرده و فکر را در طریق ضلالت به کار میبرد؛ یعنی با عقل و اندیشه خویش نقشه میکشد و همه نقشهها برخلاف مسیر الهی است. این نقشهها طوری است که اندکی او را جلو میبرد و چند قدمی هم
[1]
. محمّد صلی الله علیه و آله/ 17.
برمیدارد، ولی دوام ندارد، و به زودی این افکار و نقشهها از بین میرود.
قرآن میفرماید: مَثَل آنها مَثَل آدمی است که در یک بیابان ظلمانی به دست خودش آتشی را روشن کند و میخواهد با این آتش مختصر، بیابان برایش روشن شود ولی علاوه بر اینکه آن آتش روشنایی کمی دارد و فقط دور و بر او را روشن میکند، برای او دوام نداشته و به سرعت خاموش میشود؛ یعنی باطل از آنجا که بر خدعه و نیرنگ و فریب و نقشههای مزوّرانه متکی است زایل و فانی است.
توجه دارید که قرآن برعکس آنها که میگویند حق همیشه در طول تاریخ برقی بوده که برای مدت کوتاهی جهیده و خاموش شده است، میگوید باطل برقی است که لحظهای میجهد و خاموش میگردد، و به تعبیر قرآن همینکه اطرافش را روشن کرد و انسان خیال کرد گویا دارد میبیند ذَهَبَ اللَّهُ بِنورِهِمْ خداوند با وسائلی که بر اساس سنت لایزال آفرینش دارد نورشان را از دستشان میگیرد وَ تَرَکهُمْ فی ظُلُماتٍ لایبْصِرونَ و آنها را در تاریکیهایی که راه به جایی ندارند رها میکند.
صُمٌّ بُکمٌ عُمْی. آنها نه فقط چشمهایشان جایی را نمیبیند بلکه گوشهایشان نیز نمیشنود. اگر انسان در بیابانی باشد و چشمش نبیند ولی گوشش بشنود، ممکن است به وسیله بوق اتومبیلی یا صدای زنگ شتری و یا صدای پای انسانی راه را پیدا کند. و نیز اگر قدرت تکلم داشته باشد از طریق صدا زدن دیگران میتواند راهیابی کند.
اینان، هم چشمهایشان دیگر نمیبیند، هم گوشهایشان بسته میشود و فریاد دیگران را نمیشنوند و هم زبانشان لال میگردد که نمیتوانند فریاد بزنند و از دیگران کمک بگیرند.