وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ انَّ الْباطِلَ کانَ زَهوقاً.
بگو حق آمد، باطل تباه شد، ولی خیال نکنید که باطل قبلًا عینیتی داشت و واقعیتی بود و حالا که حق آمد، جای او را گرفت و پر کرد؛ خیر، انَّ الْباطِلَ کانَ زَهوقاً باطل از بین رفتنی بود، یعنی یک صورت و یک اندام محض بود، یک نمود بود نه یک بود واقعی.
یعنی از نظر قرآن جنگ حق و باطل جنگ یک هستی با هستی دیگر نیست بلکه در واقع جنگ هستیها با نیستیهاست، جنگ نقصها با کمالهاست؛ چون تمام باطلها به نقص برمیگردد. ظالم اگر ظالم است به خاطر نقص اوست، کمال او نیست؛ یعنی مثلًا از جهل و یا از احساس حقارت اوست که بدین وسیله میخواهد جبران کند.
خلاصه اینکه قرآن مجید با وجود اینکه قائل به جنگ حق و باطل است در عین حال برای باطل اصالتی قائل نیست؛ برخلاف مادیین که یا اصولًا بشر را موجودی شرور بالذات میدانند و یا برای بشر فطرتی قائل نبوده و او را تابع تحولات ابزار تولید میدانند و قهراً آنان مدینه فاضله هم ندارند و نمیتوانند داشته باشند و اگر هم از آن دم بزنند بر خلاف مکتب آنهاست، زیرا پیشنهاد «مدینه فاضله» را که یک پیشنهاد اسلامی است کسی میتواند بدهد که بشر را قابل اصلاح بداند.
قرآن مجید سرنوشت اقوام و تاریخ تمدنهایی را ذکر میکند و با نقل آنها این حقیقت را بیان مینماید که هر جامعهای که در آن شر غلبه کند و باطل حکومت کند، آن جامعه محکوم به فنا و نیستی است و آنچه که باقی است جامعهای است که بر آن حق حکومت نماید، و این مطلب شواهد گوناگونی دارد که در قرآن بدان اشاره شده است. چقدر جوامعی بودهاند که مشمول عذاب الهی شدهاند، به علت آنکه از مسیر حق منحرف گشته و
به باطل رو نهادهاند.
ممکن است انسان به تاریخ بنگرد و افراد جنایتکاری را در میدان ملاحظه کند و بگوید همه تاریخ ظلمت محض است. اما این قضاوت صحیح نیست. این قضاوت از آنجا ناشی میشود که گروهی میپندارند تاریخ را شخصیتها به وجود میآورند.
قرآن مجید میفرماید اینها کف روی آب هستند و زایل میگردند.
وقتی به تاریخ اسلام نظر میاندازیم هارونالرشید را میبینیم، آن قهرمان هزار و یک شب را، با آن زندانهایش و آن بادهگساریهایش و ظلمهایش؛ میگوییم تاریخ دنیا نمونهاش هارون است. قرآن میگوید این طور نیست؛ هارون فانی است و بقا و دوامی ندارد و آن مردمانی که اصل زندگی را آنان اداره میکنند، یعنی آنها کهکشاورزی میکنند و تولید مینمایند و داد و ستد میکنند و بالاخره توده مردمی که کار میکنند و چرخ جامعه را میگردانند، آنان به چشم شما نمیآیند ولی مَثَل آنها مَثَل آب زیر کف است و هارونها به طفیل وجود آنها زندگی میکنند و تو وظیفهات این است که با هارونها مبارزه کنی و مأیوس نگردی و نگویی که همیشه هارونها بودهاند که جامعه را اداره میکردهاند؛ خیر، بلکه همان موسی بن جعفری که در زندان هارون در کنار کاخی که عربدهها و مستیها از آن به گوش میرسد قرار گرفته است همو باقی میماند. گرچه فعلًا کسی اجازه ملاقات با او را ندارد، ولی در عین حال او در دل مردم به صورت یک نیروی حاکم بر هزاران نفوسْ جاودان میماند؛ اندیشه و فکر موسی بن جعفر ابدی میگردد و هارون با آن عظمت و کبکبه و دبدبه از بین میرود.
اینک پس از ذکر این مقدمات- گرچه اندکی به طول انجامید-
میپردازیم به تفسیر دو مثل مورد بحث:
مَثَلُهُمْ کمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً ... مثل اینان مثل آن مردمی است که در بیابان هیچ وسیله روشنایی ندارند، آتشی را برمیافروزند که از نور این آتش استفاده کنند، ناگهان بادی میوزد و تمام آن آتش را یکجا خاموش میکند و دومرتبه آنان را در ظلمات فرو میبرد.
منظور از آتش و نور آن، همان نقشههای فریبکارانه گروه پیروان باطل است نه نور حق، چنانکه بعضی از مفسرین گفتهاند. توضیح مطلب:
انسان چند جور هدایت دارد: یکی هدایت غریزه است که در انسان ضعیف است ولی در حیوان قوی است. دیگر هدایت حس که به وسیله آن شناختهایی پیدا میکند، با چشم و با گوش و ... و دیگر هدایت عقل و فکر است، تا برسد به هدایت «وحی» که پیروان انبیا مشمول این هدایتاند.
پس فکر آدمی- هرچه باشد- برای انسان نوری است و روشنایی میبخشد.
البته گاهی این نور را انسان مطابق با نظام خلقت و در مسیر آنچه که خدا فرموده به کار میبرد؛ همان است که خداوند میفرماید: «ما هر موجودی را در راه خودش هدایت کردیم و کسانی که در راه هدایت ما قدم برمیدارند بر هدایتشان میافزاییم»[1]. ولی گاهی کسی راه هدایت را رها کرده و فکر را در طریق ضلالت به کار میبرد؛ یعنی با عقل و اندیشه خویش نقشه میکشد و همه نقشهها برخلاف مسیر الهی است. این نقشهها طوری است که اندکی او را جلو میبرد و چند قدمی هم
[1]
. محمّد صلی الله علیه و آله/ 17.
برمیدارد، ولی دوام ندارد، و به زودی این افکار و نقشهها از بین میرود.
قرآن میفرماید: مَثَل آنها مَثَل آدمی است که در یک بیابان ظلمانی به دست خودش آتشی را روشن کند و میخواهد با این آتش مختصر، بیابان برایش روشن شود ولی علاوه بر اینکه آن آتش روشنایی کمی دارد و فقط دور و بر او را روشن میکند، برای او دوام نداشته و به سرعت خاموش میشود؛ یعنی باطل از آنجا که بر خدعه و نیرنگ و فریب و نقشههای مزوّرانه متکی است زایل و فانی است.
توجه دارید که قرآن برعکس آنها که میگویند حق همیشه در طول تاریخ برقی بوده که برای مدت کوتاهی جهیده و خاموش شده است، میگوید باطل برقی است که لحظهای میجهد و خاموش میگردد، و به تعبیر قرآن همینکه اطرافش را روشن کرد و انسان خیال کرد گویا دارد میبیند ذَهَبَ اللَّهُ بِنورِهِمْ خداوند با وسائلی که بر اساس سنت لایزال آفرینش دارد نورشان را از دستشان میگیرد وَ تَرَکهُمْ فی ظُلُماتٍ لایبْصِرونَ و آنها را در تاریکیهایی که راه به جایی ندارند رها میکند.
صُمٌّ بُکمٌ عُمْی. آنها نه فقط چشمهایشان جایی را نمیبیند بلکه گوشهایشان نیز نمیشنود. اگر انسان در بیابانی باشد و چشمش نبیند ولی گوشش بشنود، ممکن است به وسیله بوق اتومبیلی یا صدای زنگ شتری و یا صدای پای انسانی راه را پیدا کند. و نیز اگر قدرت تکلم داشته باشد از طریق صدا زدن دیگران میتواند راهیابی کند.
اینان، هم چشمهایشان دیگر نمیبیند، هم گوشهایشان بسته میشود و فریاد دیگران را نمیشنوند و هم زبانشان لال میگردد که نمیتوانند فریاد بزنند و از دیگران کمک بگیرند.
فَهُمْ لایرْجِعونَ. اینها دیگر بازگشت ندارند، در همان نقطه باید دفن بشوند میبینید که چگونه قرآن به تاریخ، خوشبینانه مینگرد و به ما اطمینان میدهد که اگر حق مبارزه کند سرانجام غالب و پیروز است و باطل شکست میخورد.
این یک مثل بود برای آن نورها و روشنیهایی که خودشان به وجود میآورند، یعنی آن فکرها و تعبیهها و نقشههایی که میکشند و برای آنان مدتی کارآیی دارد.
ولی گاهی آنان از نورهایی استفاده میکنند که خودشان روشن نکردهاند بلکه برقی برای یک مقصد دیگری جهیده است، یعنی مثلًا حادثهای اتفاق افتاده است، آنان فکر میکنند که میتوانند از این جرقه استفاده کنند، فوراً به فکر رفته و به تکاپو میافتند، ولی همینکه بخواهند از این نور استفاده کنند خاموش میشود.
اوْ کصَیبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ ... یا مثل آنجایی است که هوا تاریک باشد و باران به شدت ببارد. در اینجا چند ظلمت است: باران میآید، یک ظلمت؛ و قهراً ابر است، دو ظلمت؛ و نیز هنگام شب است، سه ظلمت؛ چون اگر تنها شب بود ولی ابر و باران نبود انسان میتوانست از نور ستارگان استفاده کند، و اگر ابر باشد ولی باران نباشد باز اندکی هوا روشن است، و نیز اگر ابر و باران بود ولی شب نبود، هنگام روز بود، از نور خورشید در پشت ابرها انسان میتوانست استفاده کرده و راه را پیدا کند، ولی قرآن میگوید: فیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ.
یجْعَلونَ اصابِعَهُمْ فی اذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ. آنقدر صیحههای آسمانی لرزه بر اندامشان میاندازد که آنان از ترس مرگ انگشتانشان را در گوشهایشان قرار میدهند که آن صداها را نشنوند.
یکادُ الْبَرْقُ یخْطَفُ ابْصارَهُمْ. برق به قدری شدید است که گویی میخواهد چشمهایشان را برباید.
کلَّما اضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ. در این تاریکیهای گوناگون، همینکه برق میجهد، آنان از نور برق استفاده کرده یک قدم برمیدارند ولی برای آنها دوام ندارد، به زودی خاموش میشود، یک قدم بیشتر نمیتوانند جلو بروند.
وَ اذا اظْلَمَ عَلَیهِمْ قاموا. تا تاریک میشود سر جای خودشان میایستند.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ ابْصارِهِمْ. اگر خدا خواسته باشد، مثل آن دسته اول، نه تنها آنان را به تاریکی مبتلا میکند، بلکه گوشهایشان و چشمانشان را هم از آنان میستاند.
این است سرانجام خدعهگرها و فریبکاران تاریخ. قرآن میگوید: برای آنها نباید اصالتی قائل شوید، از آنان نترسید و نپندارید که غلبه برای آنهاست. زوال آنان حتمی است و دوام و بقا از آنِ حق است این طور نیست که باید به انتظار دورهای نشست که مالکیت از بین برود و قهراً تکامل ابزار تولید اشتراکیت را به وجود آورد؛ خیر، آنجا که نظام اشتراکی هم آمده ظلمت بیشتر شده است و معلوم گردیده که از
تکامل ابزار تولید هم کاری ساخته نیست. این انسان است که میتواند عدالت و نور بیاورد و در سایه آن زندگی سعادتمندانه داشته باشد.
انَّ اللَّهَ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدیرٌ. خداوند بر هر چیز تواناست.
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
یا ا یهَا النّاسُ اعْبُدوا رَبَّکمُ الَّذی خَلَقَکمْ وَ الَّذینَ مِنْ قَبْلِکمْ لَعَلَّکمْ تَتَّقونَ.
ا لَّذی جَعَلَ لَکمُ الْارْضَ فِراشاً وَ السَّماءَ بِناءً وَ انْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَاخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَکمْ فَلا تَجْعَلوا لِلَّهِ انْداداً وَ انْتُمْ تَعْلَمونَ[1].
[1]. بقره/ 21 و 22.