میزند یعنی حرفهایی که آنها را با دلایلی که مسائل علمی را ثابت میکند میتوان اثبات کرد، با برهان و یا با تجربه و آزمایش راه اثبات دارد؛ در این صورت او چه میشود؟ تازه میشود یک حکیم، یک دانشمند خیلی بزرگ. ولی فرق است میان حکیم و دانشمند و فیلسوف با پیغمبر.
دانشمند و فیلسوف حرفهایشان در سطح حرفهای بشری است ولی پیغمبران بیش از این را میخواهند بگویند.
پیغمبران علاوه بر این جهت که حرفهایشان منطقی و عقلائی است حرف دیگری دارند و آن این است که میگویند این حرفها مال ما نیست بلکه به ما گفته شده است و ما میگوییم.
قُل انَّما ا نَا بَشَرٌ مِثْلُکمْ یوحی الَی[1].
یعنی اینها که من میگویم، این طور نیست که شب نشستهام فکر کردهام، منتها مغز من از مغزهای دیگر بزرگتر است؛ خیر، اینها گفتههای خداست که به من وحی شده است.
نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الْامینُ. عَلی قَلْبِک لِتَکونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ[2].
من یک زبان دارم رو به شما، روح من از باطنش به جای دیگر اتصال دارد، از آنجا به من گفته میشود، من هم به شما ابلاغ میکنم. اصلًا من پیامآورم، پیام خدا را به شما میرسانم نه حرف خودم را. همه بحثها سر
[1]. کهف/ 110.
[2]. شعرا/ 193 و 194.
پیامآوری است. من رسول و نبی هستم یعنی فرستاده هستم و پیام دیگری را میرسانم.
فرض کنید یک وقت آقای سقراط میگوید که من چنین فلسفهای را در اخلاق دارم. وقتی ما حرفهای سقراط را منطقی دیدیم میپذیریم.
اما اگر سقراط گفت این حرفهایی که من میگویم حرف من نیست پیام خداست و من پیام خدا را به شما ابلاغ میکنم، آن وقت میگوییم این را دیگر باید اثبات کنی. صرف اینکه حرفهای تو منطقی است دلیل نمیشود که این حرفها مال خدا باشد. منطقی بودن حرف یک مسئله است و مال خود این شخص نبودن و مال خدا بودن و تضمین خدایی داشتن و قهراً اطاعتش پاداش خدایی داشتن و مخالفتش کیفر خدایی داشتن، مسئله دیگری است.
بسیاری افراد حرف منطقی میزنند، ولی اگر ما اطاعت نکردیم مسئله مهمی نیست. ولی آن کسی که میگوید این حرف من نیست حرف خداست، اگر اطاعت نکنیم خدا را تمرد کردهایم و اگر اطاعت کنیم خدا را پرستش کردهایم.
بنابراین درست است که پیغمبر در دوره بلوغ فکری میتواند حرفهای خودش را با دلیل و منطق برای مردم ثابت کند یعنی بگوید: ای مردم! فکر کنید، تعقل کنید، درستی حرفهای من را بیابید؛ اما درستی حرفهای او یک مطلب است و اینکه از جانب خداست مطلب دیگر.
یک وقت پیغمبر اسلام میآید و میگوید: شراب نخورید؛ شراب برایتان مضر است، رجس است، پلیدی است. بعد میگوید: حالا دلیلش را میخواهید؟ نگاه کنید به این شرابخوارهایی که یک مدت زیادی شراب میخورند و دائمالخمرند، ببینید چه به سرشان میآید، به سر اعصابشان و جهاز هاضمهشان چه میآید، کبدشان چه حالی پیدا میکند!
بروید و تجربه کنید، ببینید آنهایی که مشروب میخورند و مست میشوند بر سر جامعه چه میآورند؟ تجربه از این بالاتر نمیشود. آمار جنایاتی که ناشی از مشروبخواری است دلیل بر بدی مشروب است.
مردمی اگر اهل عقل و منطق باشند، خوب میفهمند که این دستور بسیار منطقی است و نباید مشروب خورد. ولی باز این مطلب که این پیام خداست، مسئله دیگری است.
پس در دوره بلوغ فکری هم ولو صحت تمام گفتههای پیامبر را با برهان علمی و عقلی درک کنیم باز اگر بخواهیم پیامآوری او را تصدیق کنیم احتیاج به معجزه دارد.
تا اینجا مربوط به مطلب اول بود. اما مطلب دوم:
همان طور که اشاره شد آنها مدعی هستند که پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله به شهادت قرآن مجید همواره از آوردن معجزه خودداری کرده است و این نشان میدهد که هیچ گاه معجزهای نداشته است.
برای این منظور آیاتی را نقل کردهاند که از همه روشنتر آیه سوره اسراء است که میفرماید:
وَ قالوا لَنْ نُؤْمِنَ لَک حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْارْضِ ینْبوعاً. اوْ تَکونَ لَک جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْانْهارَ خِلالَها تَفْجیراً. اوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کما زَعَمْتَ عَلَینا کسَفاً اوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکةِ قَبیلًا. اوْ یکونَ لَک بَیتٌ مِنْ زُخْرُفٍ اوْ تَرْقی فِی السَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیک حَتّی تُنَزِّلَ عَلَینا کتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّیهَلْ کنْتُ الّا بَشَراً رَسولًا[1].
[1]. اسراء/ 90- 93.
مکه سرزمین بیآب و علف و خشکی است. آب جاری در مکه آن زمان نبوده.
این مقدار آب جاری هم که الآن هست و در منی و عرفات از آن استفاده میکنند، مقدار بیشترش نهر طائف است. طائف در دوازده فرسخی جنوب مکه است. زبیده- زن هارونالرشید، خلیفه مقتدر- که قهراً همه بیتالمال مسلمین هم در اختیارش بوده، باپول فراوانی کوه را شکافت و از طائف نهری به مکه جاری کرد. ولی در زمان پیغمبر اسلام اصلًا آبی در مکه نبوده است جز همین آب زمزم؛ آنهم به این مقدار فعلی نبوده، بعدها کندهاند تا آب آن زیادتر شده است.
کفار قریش، مخالفین پیغمبر، گفتند ما به تو ایمان نمیآوریم مگر آنکه:
1. از زمین چشمهای برای ما بشکافی.
2. چون مکه باغ و بستانی ندارد، تو در اینجا یک باغستانی داشته باشی که درخت انگور زیادی داشته و نهرهایی در وسط آن جاری باشد.
3. یا اینکه همان طوری که گمان میکنی و ادعا میکنی در قیامت عالم دگرگون میشود و زمین و آسمان در یکدیگر فرو میروند، حالا هم تو کاری کنی که آسمان بر سر ما فرو ریزد.
4. یا خدا و فرشتگان را از آسمان پایین آوری و آنها جلو ما تو را تأیید کنند.
5. یا مالک یک خانه پر از پول باشی.
6. و یا به آسمان بالا روی و از آنجا نامهای برای ما بیاوری؛ یک نامه خطاب به ما (که نبوت تو را گواهی نماید).
اینها شرایطی است که ما برای ایمان آوردن به تو داریم.
قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کنْتُ الّا بَشَراً رَسولًا. بگو سبحان اللَّه! شما از من چه میخواهید؟! آیا من جز یک بشری که
پیامبر است چیز دیگر هستم؟!
اینها به جمله آخر استدلال کرده و میگویند: کفار شش نوع معجزه از پیغمبر مطالبه کردند، پیغمبر جواب داد: سبحان اللَّه! یعنی چه؟! این چه تقاضایی است که از من میکنید؟! تقاضای معجزه یعنی چه؟! من اساساً قدرتِ برآوردن تقاضایتان را ندارم.
این آیهای است که هم مورد استدلال مسیحیان قرار گرفته نسبت به اینکه پیغمبر اسلام معجزه نداشت، و هم مورد استناد عدهای از روشنفکران برای این جهت که معجزه مربوط به دوره کودکی بشر است و پیغمبر اسلام چون تعلق به دوره بلوغ فکری بشر داشته است از آوردن معجزه امتناع میکرده است.
ولی هر دو مطلب درست نیست و اینجاست که ما باید مطالب را بشکافیم.
ما قبلًا گفتیم که معجزه یک امر محال نیست. محال یعنی چیزی که عقلًا ناشدنی است، پوچ است. حتی اگر کسی قدرت لایتناهی هم داشته باشد باز امر محال ایجاد نشدنی است؛ نه اینکه او نمیتواند، بلکه آن امر وجودپذیر نیست، زیرا آن عین نیستی است، عین پوچی است. چیزی که حقیقتش عین نیستی است دیگر نمیتواند هستی یابد.
پس تقاضای معجزه غیر از تقاضای یک امر محال است زیرا چنانکه گفتیم معجزه یعنی امری که برخلاف ناموس جاری طبیعت است ولی در ذات خود امری است ممکن که فقط نیاز به یک قدرت ماوراء طبیعی دارد. این یک مطلب.
مطلب دیگر اینکه: گفتیم همه پیامبران باید معجزه داشته باشند فقط به عنوان یک آیه و دلیل برای صحت مدعای خود که او از طرف خداست، و همین مقدار کافی است. ولی آیا پیغمبران عموماً ملزمند که
هرچه مردم تقاضا کردند آنها انجام دهند؟ اگر این طور باشد، میشوند مثل مارگیرها و جادوگرها!
مردم وقتی میلشان به تماشاگری میکشد، میآیند و رو به او کرده میگویند:
اگر تو پیغمبری پس فلان کار را که ما میگوییم بکن! باز دسته دیگری، و همین طور.
این که مسخرهبازی است.
پیغمبر آن مقدار معجزه میآورد که ثابت شود او از طرف خداست و همین که اتمام حجت شد، دیگر هرچه مردم تقاضای معجزه بکنند میگوید اتمام حجت شد، من دیگر ملزم نیستم که معجزه بیاورم.
و به تعبیر دانشمندان، پیغمبران ملزم نیستند به اقتراحات مردم عمل کنند؛ یعنی این طور نیست که اگر کسی بچهاش در خانه گریه میکرده، برای ساکت کردن بچه، او را بغل کند و نزد پیغمبر بیاورد و بگوید: ای پیغمبر خدا! تو که میتوانی معجزه کنی معجزهای کن که این بچه سرش گرم شود! خیر، معجزه دلیل است برای اینکه آن آدمی که طالب حقیقت است حقیقت را بفهمد و درک کند که این شخص فرستاده خداست و راستگوست و او موظف به عمل کردن است.
نکته دیگری که اینجا باید گفت این است که پیغمبران معاملهگر نیستند؛ یعنی این طور نیست که گروهی پیش پیغمبری بیایند و بگویند اگر میخواهی ما به تو ایمان آوریم این مقدار پول به ما بده!
پیغمبران آمدهاند که مردم ایمان بیاورند. ایمان با معاملهگری جور در نمیآید.
پیغمبران مردم را حتی دعوت به انفاق میکنند یعنی از آنان میخواهند که در راه خدا خرج کنند.
جالب اینکه پس از آنکه آنان را دعوت به انفاق و جهاد کردند، در مقام پذیرش حتی هرگونه انفاقی را تحویل نمیگیرند بلکه وقتی شخصی
میآید و میگوید من میخواهم پول در راهی که شما گفتهاید خرج کنم، همین که احساس میشود که این پول دادن برای خودنمایی است، از او نمیپذیرند؛ و یا وقتی فردی میآید و میگوید من میخواهم سرباز اسلام باشم، از او سؤال میکند که برای چه میخواهی سرباز شوی؟ میگوید چون میخواهم اسمم در تاریخ ضبط شود؛ میگوید برو دنبال کارت، ما هَجَرْتَ الَی اللَّهِ تو به سوی خدا هجرت نکردهای؛ اخلاص و ایمان نداری.
با توجه به این مطالب، معنی آیات روشن میشود. در آیه اول میگوید:
لَنْ نُؤْمِنَ لَک حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ الْارْضِ ینْبوعاً. فرق است میان اینکه گفته شود «نُؤْمِنُ لَک» یا «نُؤْمِنُ بِک». اگر بگوییم «یؤْمِنُ بِهِ» یعنی به او ایمان میآورد، و اگر بگوییم «یؤْمِنُ لَهُ» یعنی به سود او ایمان میآورد.
اینها نگفتهاند «لَنْ نُؤْمِنَ بِک» بلکه گفتهاند «لَنْ نُؤْمِنَ لَک» یعنی ما به سود تو ایمان نمیآوریم، و به عبارت دیگر اگر میخواهی ما بیاییم جزء دار و دسته تو شویم، که این کاری است به نفع تو، تو هم باید کاری به نفع ما بکنی.
حَتّی تَفْجُرَ لَنا. «ل» برای نفع است و صریح است در اینکه آنها جریان چشمه را به نفع خود میخواستهاند و این تقاضای معجزه نیست، تقاضای یک معامله صرف است.
اوْ تَکونَ لَک جَنَّةٌ مِنْ نَخیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الْانْهارَ خِلالَها تَفْجیراً. خواسته دوم اینکه تو مالک باغستانی پر از درخت خرما و انگور باشی.معلوم است اگر پیغمبر در مکه یک باغستانی داشته باشد و درخت
خرمای خیلی زیاد و انگور خیلی زیاد، آن خرماها و انگورها را که به ملائکه نمیدهد، قهراً به سود مردم مکه است.
این هم باز تقاضای معجزه نیست، تقاضای یک امری است به سود زندگی آنها؛ یعنی آنها میخواستند که رسول اللَّه مکه را تبدیل به طائف کند؛ مکهای که نه نهری دارد و نه باغستانی، تبدیل شود به شهری همچون طائف که پر از باغستان و اشجار است.
اوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کما زَعَمْتَ عَلَینا کسَفاً. اگر کسی بیاید و اینگونه تقاضای معجزه کند، بگوید که اگر تو معجزه داری معجزهات این باشد که من را بکش، آیا این تقاضای معجزه است؟ خیر، زیرا وقتی که او کشته شود معجزه چه سودی دارد؟
کفار قریش میگویند تو میگویی که در قیامت آسمان فرود میآید؛ اگر راست میگویی همین الآن فرود بیاور. اگر پیامبر این معجزه را انجام میداد و آنان همه میسوختند پس سوختن چه نتیجهای داشت؟
اوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکةِ قَبیلًا. خدا و ملائکه را برای ما حاضر کن تا شخصاً با ما صحبت کنند. این هم معلوم است که تقاضای یک امر محال است، زیرا ممکن نیست که خدا خودش شخصاً با بندگان صحبت کند.
بعلاوه اگر خدا مانند بشر میبود که مردم از راه چشمهای خودشان میتوانستند او را ببینند و هم از راه گوشهایشان میتوانستند صدای او را بشنوند، اساساً دیگر احتیاجی به پیغمبر نبود.
خدایی که پیغمبر معرفی میکند لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ[1]، اینَما تُوَلّوا فَثَمَّ
[1]. بقره/ 115.