خرمای خیلی زیاد و انگور خیلی زیاد، آن خرماها و انگورها را که به ملائکه نمیدهد، قهراً به سود مردم مکه است.
این هم باز تقاضای معجزه نیست، تقاضای یک امری است به سود زندگی آنها؛ یعنی آنها میخواستند که رسول اللَّه مکه را تبدیل به طائف کند؛ مکهای که نه نهری دارد و نه باغستانی، تبدیل شود به شهری همچون طائف که پر از باغستان و اشجار است.
اوْ تُسْقِطَ السَّماءَ کما زَعَمْتَ عَلَینا کسَفاً. اگر کسی بیاید و اینگونه تقاضای معجزه کند، بگوید که اگر تو معجزه داری معجزهات این باشد که من را بکش، آیا این تقاضای معجزه است؟ خیر، زیرا وقتی که او کشته شود معجزه چه سودی دارد؟
کفار قریش میگویند تو میگویی که در قیامت آسمان فرود میآید؛ اگر راست میگویی همین الآن فرود بیاور. اگر پیامبر این معجزه را انجام میداد و آنان همه میسوختند پس سوختن چه نتیجهای داشت؟
اوْ تَأْتِی بِاللَّهِ وَ الْمَلائِکةِ قَبیلًا. خدا و ملائکه را برای ما حاضر کن تا شخصاً با ما صحبت کنند. این هم معلوم است که تقاضای یک امر محال است، زیرا ممکن نیست که خدا خودش شخصاً با بندگان صحبت کند.
بعلاوه اگر خدا مانند بشر میبود که مردم از راه چشمهای خودشان میتوانستند او را ببینند و هم از راه گوشهایشان میتوانستند صدای او را بشنوند، اساساً دیگر احتیاجی به پیغمبر نبود.
خدایی که پیغمبر معرفی میکند لِلَّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ[1]، اینَما تُوَلّوا فَثَمَّ
[1]. بقره/ 115.
وَجْهُ اللَّهِ[1]، هُوَ الْاوَّلُ وَ الْاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الْباطِنُ[2]است؛ او که جسم نیست، او که در آسمان نیست که او را نقل به زمین کنند.
معنای تقاضای آنان این است که خدا مثل یک مخلوق بشود و این هم از محالهای واضح است.
ملائکه هم همین طور است زیرا ملائکه اجسام مادی نیستند که هر انسانی آنها را ببیند، گرچه ممکن است احیاناً متمثل به صورت انسانی بشوند و برای بعضی افراد نمودار گردند. ولی به هر حال مَلَک از جنس بشر و از جنس ماده نیست که برای همه ممکن باشد آنها را ببینند. پس این هم یک تقاضای نامعقول است.
اوْ یکونَ لَک بَیتٌ مِنْ زُخْرُفٍ. باز این یک تقاضای مادی و یک سوداگری صرف است. آنقدر بنده پول بودند که گویی جز پول چیز دیگری نمیفهمیدند.
آخرین تقاضا یعنی مسئله آوردن نامه هم بسیار روشن است که یک بهانهگیری است زیرا اگر فرضاً رسول اللَّه نامه را میآورد باز آنها میگفتند این نامه را خودت نوشتی و آوردی.
در هر حال این تقاضاها بعضی تقاضاهای سوداگرانه است و بعضی احمقانه و هیچ کدام تقاضای حقیقتجویانه نیست.
و لذا پیغمبر در جواب آنها میگوید: من یک بشری هستم پیغمبر و نه چیز دیگر؛ و تقاضای از پیغمبر بایستی نه احمقانه باشد و نه سوداگرانه.
پس مسئله آن طور نیست که این نویسندگان گمان کردهاند که این تقاضا نظیر تقاضای امتهای گذشته از انبیایشان بوده ولی پیغمبر اسلام از
(1). بقره/ 115.
[2]. حدید/ 3.
آوردن معجزه امتناع میورزیده است؛ خیر، اگر تقاضای اینها هم معقول و حقیقتجویانه بود رسول اللَّه آنان را رد نمیکرد.
از اینها گذشته، نکته جالب اینکه قرآن مجید معجزات زیادی از انبیاء گذشته نقل کرده است؛ از نوح، لوط، هود، صالح، موسی، ابراهیم، عیسی و بسیاری دیگر به طور صریح معجزات گوناگونی را متذکر است که هیچ قابل تردید نیست. آیا معنی دارد که قرآن خودش این همه معجزات را از پیغمبران نقل کند ولی وقتی از خودش معجزه میخواهند بگوید من یک پیغمبر بیشتر نیستم؟!
اگر اینچنین بود جای این سؤال از رسول اللَّه باقی میماند که مگر آن اشخاص پیغمبر نبودند؟! یا آنها معجزه نبود؟!
پس معلوم میشود معنای این جمله این است: اینها که شما میخواهید از نوع آن معجزات نیست و اگر از آن نوع میبود میآوردم.
علاوه بر این، گذشته از اینکه خود قرآن معجزه است و ما به زودی درباره آن بحث خواهیم کرد و این نکته منصوص قرآن است، آیا رسول اللَّه معجزه دیگری نداشت؟چند فقره از معجزات پیامبر اسلام را خود قرآن به طور صریح متذکر است، از جمله:
سُبْحانَ الَّذی اسْری بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ الَی الْمَسْجِدِ الْاقْصَی الَّذی بارَکنا حَوْلَهُ لِنُرِیهُ مِنْ ایاتِنا انَّهُ هُوَ السَّمیعُ الْبَصیرُ[1].
[1]. اسراء/ 1.
منزه است آن خدایی که بنده خود را در شبی از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برد، برای آنکه آیات خود را به او بنمایاند.
تا اینجا در کمال صراحت یک سفر غیرعادی جسمانی را برای رسول اللَّه نقل میکند. آیا این معجزه نیست؟ در زمانی که مرکب تندرو آن روز شتر بوده و جت و جمبوجت نبوده است رسول اللَّه از مسجدالحرام به فلسطین در شبی سفر کند! به غیر از معجزه چگونه میشود توجیه کرد؟!
وقتی این آیه نازل شد کفار قریش گفتند تو چه دلیلی داری بر این مطلب که در آن شب سیر کردی؟ رسول اللَّه در جواب آنان خصوصیات قافلهای را که از شام به مکه میآمد نقل کرد که در فلان جا اطراق کرده بودند و چنین و چنان با یکدیگر گفتگو مینمودند؛ و بر کفار قریش معلوم شد که او از کنار قافله گذشته است.
و نیز داستان شقّالقمر: اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ. وَ انْ یرَوْا ایةً یعْرِضوا وَ یقولوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ[1]که اشاره به داستان شقّ القمر توسط رسولاللَّه است[2]اعجاز قرآن
میدانیم پیغمبر ما خاتم است و دین او دین خاتم و جاودانه است و بلکه پیغمبران گذشته همه مقدمه بودهاند یعنی در واقع مراحل ابتدایی را میگذراندهاند و بشر هم در مکتب آنها مراحل ابتدایی را پشت سر میگذاشته تا برای مرحله نهایی آماده بشود؛ و با آمدن دین خاتم، دیگر پیامبر جدیدی در عالم نخواهد آمد و این دین به صورت پایدار در عالم
(1). قمر/ 1 و 2.
[2]. [در کتاب وحی و نبوت اثر دیگر استاد شهید معجزات بیشتری از قرآن نقل شده است. به کتاب مزبور مراجعه فرمایید.]
باقی خواهد ماند.
حال باید ببینیم راز خاتمیت چیست؟
ما نمیخواهیم وارد این مطلب بشویم و در یک رساله کوچک به نام ختم نبوت درباره راز خاتمیت مفصلًا بحث کردهایم. فقط اینجا یک مطلب را متذکر میشوم و آن این است:
دین خاتم در بسیاری از خصوصیات با ادیان دیگر تفاوت دارد. یکی از آن خصوصیات، معجزه دین خاتم است، البته معجزه اصلی آن.
معجزات پیامبران دیگر از نوع یک حادثه طبیعی بوده است، مثل زنده کردن مرده یا اژدها شدن عصا و یا شکافته شدن دریا.
اینها هرکدام حادثهای موقت است، یعنی حوادثی است که در یک لحظه و در یک زمان معین صورت میگیرد و باقیماندنی نیست.
اگر مردهای زنده شود، زنده شدن او در یک لحظه انجام میگیرد و چند صباحی هم ممکن است آن شخص زنده بماند ولی بالاخره میمیرد و تمام میشود.
اگر عصایی اژدها میگردد، یک امری است که در یک ساعت معین رخ میدهد، بعد هم برمیگردد به حالت اولیهاش.
معجزاتی که انبیاء گذشته داشتهاند همه از این قبیلاند. حتی بعضی از معجزات خود پیغمبر اسلام مثل آنها که قبلًا اشاره کردیم نیز از جمله این گونه معجزات است.
رفتن پیغمبر از مسجدالحرام به مسجدالاقصی یا شقّالقمر، در شبی یا روزی انجام میگیرد و تمام میشود.
ولی برای دین جاودان که میخواهد قرنها در میان مردم باقی باشد، چنین معجزهای که مدتی کوتاه عمر دارد کافی نیست. چنین دینی معجزهای جاودان لازم دارد.
و لهذا معجزه اصلی خاتمالانبیاء از نوع کتاب است. پیغمبران دیگر
کتاب داشتهاند و معجزه هم داشتهاند ولی کتابشان معجزه نبود و معجزهشان هم کتاب نبود.
موسی تورات داشت و خودش هم میگفت تورات من معجزه نیست، معجزه من غیر از تورات است.
ولی پیغمبر اسلام اختصاصاً کتابش معجزهاش نیز هست. البته نه به معنای اینکه او معجزه دیگری نداشته است، بلکه به این معنی که کتابش هم معجزه است، و این لازمه دین خاتم و دین جاودان است.
مطلب دیگری در مورد دین خاتم هست که باز یکی از رازهای خاتمیت به شمار میآید و آن این است که دوره خاتمیت نسبت به دورههای گذشته، نظیر دوره نهایی و تخصصی است نسبت به دورههای ابتدایی، یعنی دوره صاحبنظر شدن بشر است.
دانشآموزدر دوره دبستان و دبیرستان، فقط به او میگویند و او یاد میگیرد ولی وقتی که به دوره دانشگاه رسید و به طی کردن دوره تخصصی یعنی دوره فوق لیسانس و دکتری پرداخت، اینجا دیگر دوره صاحبنظر شدن است، دوره اجتهاد در فنّ مربوطه است.
دوره دین خاتم برای بشر از نظر کلی، نه از نظر ملاحظه یک فرد بخصوص نسبت به فرد دیگر، دوره صاحبنظرشدن است.
در دوره صاحبنظرشدن بشر است که در مسائل دینی اجتهاد و مجتهد شأن پیدا میکند. آیا در ادوار گذشته ما مجتهد داشتهایم؟ در ادیان ابراهیم و موسی و عیسی مجتهدی وجود داشته است؟ خیر، آنچه قرآن از آن تعبیر به «فقاهت» و «تفقه در دین» میکند به هیچ وجه در آن ادیان به چشم نمیخورد.
آن کاری که امروز مجتهد با نیروی علم و استدلال و اجتهاد میکند، پیغمبران گذشته میکردند ولی نه با قوه اجتهاد بلکه با نیروی وحی و
نبوت.
اصولًا در آن ادیان زمینه اجتهاد وجود نداشت؛ چون باید در خود دین زمینه اجتهاد وجود داشته باشد یعنی در یک دین ضوابط و اصول کلی باید بیان شده باشد تا یک عده متخصص بر اساس آن کلیات و ضوابط، روی فکر و نظر مسائل جزئی را اکتشاف نمایند.
ادیان گذشته به دلیل اینکه درس دوره ابتدایی بود، نمیتوانست اصول و کلیات را بیان نماید، زیرا بشر استعداد فراگیری آنها را نداشت.
اصطلاح رایجی است که میگویند: پیغمبران مرسَل و غیر مرسَل. پیغمبران مرسل یعنی پیغمبرانی که صاحب شریعت و قانون هستند؛ مثل ابراهیم، موسی، عیسی. و پیغمبران غیر مرسل یعنی پیغمبرانی که تابع پیغمبران دیگر و مبلّغ شریعت آنانند و از خودشان قانونی نداشتهاند.
کاری که هماکنون مجتهدان میکنند همان کاری است که پیغمبران دسته دوممیکردهاند. البته مجتهد کارش منحصر به این نیست و علاوه بر اجتهاد، حاکم شرعی و رهبر مردم است، آمر به معروف و ناهی از منکر در میان مردم است؛ او مصلح میان امت بوده و موظف است که مفاسد را اصلاح نماید.
همین کار را نیز در گذشته پیغمبران انجام میدادند ولی در دین خاتم، دیگر پیغمبری به خاطر این جهات مبعوث نمیگردد بلکه مجتهدان از عهده چنین وظایفی برمیآیند.
این است معنای حدیثی که پیغمبر فرمود: عُلماءُ امَّتی کانْبِیاءِ بَنی اسْرائیلَ علمای امت من مانند انبیاء بنیاسرائیل میباشند. البته مقصود آن عده از انبیاء بنیاسرائیل است که کارشان فقط تبلیغ و تفهیم و تعلیم و ترویج شریعت موسی بوده است.
این است که میگوییم دوره انبیاء گذشته دوره وحی است، به این
وجوه اعجاز قرآن
از نظر کلی اعجاز قرآن از دو جنبه است: جنبه لفظی و جنبه معنوی. لفظی یعنی از جنبه هنر و زیبایی، و معنوی یعنی از جنبه علمی و فکری؛ چون مقوله هنر و زیبایی غیر از مقوله علم و تفکر است. زیبایی مربوط به فن است و علم مربوط به کشف.
علم یعنی آنچه که حقیقتی را برای انسان کشف میکند، ولی زیبایی و جمال یعنی آن چیزی که یک موضوع جمیل و زیبایی را به وجود میآورد.
البته خود هنر و زیبایی هم موضوعات و مقولات مختلفی دارد. یکی از آنها مقوله سخن است و اتفاقاً انسان در میان همه زیباییها آنچنان که در مقابل سخن زیبا و فصیح شیفتگی نشان میدهد شاید در مورد هیچ مقولهای از مقولههای زیبایی شیفتگی نشان ندهد.
ما میتوانیم زیبایی را به دو نوع تقسیم کنیم: زیبایی حسی، زیبایی ذهنی.
زیبایی حسی هم به سمعی و بصری تقسیم میشود زیبایی گل و باغچه از نوع زیبایی حسی بصری است و زیبایی یک آواز خوش از نوع حسی سمعی است.
آیا زیبایی سخن از این نوع است؟ خیر، بلکه اصولًا زیبایی سخن حسی نیست، فکری است از راه حس.