منزه است آن خدایی که بنده خود را در شبی از مسجدالحرام به مسجدالاقصی برد، برای آنکه آیات خود را به او بنمایاند.
تا اینجا در کمال صراحت یک سفر غیرعادی جسمانی را برای رسول اللَّه نقل میکند. آیا این معجزه نیست؟ در زمانی که مرکب تندرو آن روز شتر بوده و جت و جمبوجت نبوده است رسول اللَّه از مسجدالحرام به فلسطین در شبی سفر کند! به غیر از معجزه چگونه میشود توجیه کرد؟!
وقتی این آیه نازل شد کفار قریش گفتند تو چه دلیلی داری بر این مطلب که در آن شب سیر کردی؟ رسول اللَّه در جواب آنان خصوصیات قافلهای را که از شام به مکه میآمد نقل کرد که در فلان جا اطراق کرده بودند و چنین و چنان با یکدیگر گفتگو مینمودند؛ و بر کفار قریش معلوم شد که او از کنار قافله گذشته است.
و نیز داستان شقّالقمر: اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ. وَ انْ یرَوْا ایةً یعْرِضوا وَ یقولوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ[1]که اشاره به داستان شقّ القمر توسط رسولاللَّه است[2]اعجاز قرآن
میدانیم پیغمبر ما خاتم است و دین او دین خاتم و جاودانه است و بلکه پیغمبران گذشته همه مقدمه بودهاند یعنی در واقع مراحل ابتدایی را میگذراندهاند و بشر هم در مکتب آنها مراحل ابتدایی را پشت سر میگذاشته تا برای مرحله نهایی آماده بشود؛ و با آمدن دین خاتم، دیگر پیامبر جدیدی در عالم نخواهد آمد و این دین به صورت پایدار در عالم
(1). قمر/ 1 و 2.
[2]. [در کتاب وحی و نبوت اثر دیگر استاد شهید معجزات بیشتری از قرآن نقل شده است. به کتاب مزبور مراجعه فرمایید.]
باقی خواهد ماند.
حال باید ببینیم راز خاتمیت چیست؟
ما نمیخواهیم وارد این مطلب بشویم و در یک رساله کوچک به نام ختم نبوت درباره راز خاتمیت مفصلًا بحث کردهایم. فقط اینجا یک مطلب را متذکر میشوم و آن این است:
دین خاتم در بسیاری از خصوصیات با ادیان دیگر تفاوت دارد. یکی از آن خصوصیات، معجزه دین خاتم است، البته معجزه اصلی آن.
معجزات پیامبران دیگر از نوع یک حادثه طبیعی بوده است، مثل زنده کردن مرده یا اژدها شدن عصا و یا شکافته شدن دریا.
اینها هرکدام حادثهای موقت است، یعنی حوادثی است که در یک لحظه و در یک زمان معین صورت میگیرد و باقیماندنی نیست.
اگر مردهای زنده شود، زنده شدن او در یک لحظه انجام میگیرد و چند صباحی هم ممکن است آن شخص زنده بماند ولی بالاخره میمیرد و تمام میشود.
اگر عصایی اژدها میگردد، یک امری است که در یک ساعت معین رخ میدهد، بعد هم برمیگردد به حالت اولیهاش.
معجزاتی که انبیاء گذشته داشتهاند همه از این قبیلاند. حتی بعضی از معجزات خود پیغمبر اسلام مثل آنها که قبلًا اشاره کردیم نیز از جمله این گونه معجزات است.
رفتن پیغمبر از مسجدالحرام به مسجدالاقصی یا شقّالقمر، در شبی یا روزی انجام میگیرد و تمام میشود.
ولی برای دین جاودان که میخواهد قرنها در میان مردم باقی باشد، چنین معجزهای که مدتی کوتاه عمر دارد کافی نیست. چنین دینی معجزهای جاودان لازم دارد.
و لهذا معجزه اصلی خاتمالانبیاء از نوع کتاب است. پیغمبران دیگر
کتاب داشتهاند و معجزه هم داشتهاند ولی کتابشان معجزه نبود و معجزهشان هم کتاب نبود.
موسی تورات داشت و خودش هم میگفت تورات من معجزه نیست، معجزه من غیر از تورات است.
ولی پیغمبر اسلام اختصاصاً کتابش معجزهاش نیز هست. البته نه به معنای اینکه او معجزه دیگری نداشته است، بلکه به این معنی که کتابش هم معجزه است، و این لازمه دین خاتم و دین جاودان است.
مطلب دیگری در مورد دین خاتم هست که باز یکی از رازهای خاتمیت به شمار میآید و آن این است که دوره خاتمیت نسبت به دورههای گذشته، نظیر دوره نهایی و تخصصی است نسبت به دورههای ابتدایی، یعنی دوره صاحبنظر شدن بشر است.
دانشآموزدر دوره دبستان و دبیرستان، فقط به او میگویند و او یاد میگیرد ولی وقتی که به دوره دانشگاه رسید و به طی کردن دوره تخصصی یعنی دوره فوق لیسانس و دکتری پرداخت، اینجا دیگر دوره صاحبنظر شدن است، دوره اجتهاد در فنّ مربوطه است.
دوره دین خاتم برای بشر از نظر کلی، نه از نظر ملاحظه یک فرد بخصوص نسبت به فرد دیگر، دوره صاحبنظرشدن است.
در دوره صاحبنظرشدن بشر است که در مسائل دینی اجتهاد و مجتهد شأن پیدا میکند. آیا در ادوار گذشته ما مجتهد داشتهایم؟ در ادیان ابراهیم و موسی و عیسی مجتهدی وجود داشته است؟ خیر، آنچه قرآن از آن تعبیر به «فقاهت» و «تفقه در دین» میکند به هیچ وجه در آن ادیان به چشم نمیخورد.
آن کاری که امروز مجتهد با نیروی علم و استدلال و اجتهاد میکند، پیغمبران گذشته میکردند ولی نه با قوه اجتهاد بلکه با نیروی وحی و
نبوت.
اصولًا در آن ادیان زمینه اجتهاد وجود نداشت؛ چون باید در خود دین زمینه اجتهاد وجود داشته باشد یعنی در یک دین ضوابط و اصول کلی باید بیان شده باشد تا یک عده متخصص بر اساس آن کلیات و ضوابط، روی فکر و نظر مسائل جزئی را اکتشاف نمایند.
ادیان گذشته به دلیل اینکه درس دوره ابتدایی بود، نمیتوانست اصول و کلیات را بیان نماید، زیرا بشر استعداد فراگیری آنها را نداشت.
اصطلاح رایجی است که میگویند: پیغمبران مرسَل و غیر مرسَل. پیغمبران مرسل یعنی پیغمبرانی که صاحب شریعت و قانون هستند؛ مثل ابراهیم، موسی، عیسی. و پیغمبران غیر مرسل یعنی پیغمبرانی که تابع پیغمبران دیگر و مبلّغ شریعت آنانند و از خودشان قانونی نداشتهاند.
کاری که هماکنون مجتهدان میکنند همان کاری است که پیغمبران دسته دوممیکردهاند. البته مجتهد کارش منحصر به این نیست و علاوه بر اجتهاد، حاکم شرعی و رهبر مردم است، آمر به معروف و ناهی از منکر در میان مردم است؛ او مصلح میان امت بوده و موظف است که مفاسد را اصلاح نماید.
همین کار را نیز در گذشته پیغمبران انجام میدادند ولی در دین خاتم، دیگر پیغمبری به خاطر این جهات مبعوث نمیگردد بلکه مجتهدان از عهده چنین وظایفی برمیآیند.
این است معنای حدیثی که پیغمبر فرمود: عُلماءُ امَّتی کانْبِیاءِ بَنی اسْرائیلَ علمای امت من مانند انبیاء بنیاسرائیل میباشند. البته مقصود آن عده از انبیاء بنیاسرائیل است که کارشان فقط تبلیغ و تفهیم و تعلیم و ترویج شریعت موسی بوده است.
این است که میگوییم دوره انبیاء گذشته دوره وحی است، به این
وجوه اعجاز قرآن
از نظر کلی اعجاز قرآن از دو جنبه است: جنبه لفظی و جنبه معنوی. لفظی یعنی از جنبه هنر و زیبایی، و معنوی یعنی از جنبه علمی و فکری؛ چون مقوله هنر و زیبایی غیر از مقوله علم و تفکر است. زیبایی مربوط به فن است و علم مربوط به کشف.
علم یعنی آنچه که حقیقتی را برای انسان کشف میکند، ولی زیبایی و جمال یعنی آن چیزی که یک موضوع جمیل و زیبایی را به وجود میآورد.
البته خود هنر و زیبایی هم موضوعات و مقولات مختلفی دارد. یکی از آنها مقوله سخن است و اتفاقاً انسان در میان همه زیباییها آنچنان که در مقابل سخن زیبا و فصیح شیفتگی نشان میدهد شاید در مورد هیچ مقولهای از مقولههای زیبایی شیفتگی نشان ندهد.
ما میتوانیم زیبایی را به دو نوع تقسیم کنیم: زیبایی حسی، زیبایی ذهنی.
زیبایی حسی هم به سمعی و بصری تقسیم میشود زیبایی گل و باغچه از نوع زیبایی حسی بصری است و زیبایی یک آواز خوش از نوع حسی سمعی است.
آیا زیبایی سخن از این نوع است؟ خیر، بلکه اصولًا زیبایی سخن حسی نیست، فکری است از راه حس.
یک شعر زیبا یا یک نثر زیبا چقدر انسان را جلب میکند؟! آنجا که سعدی میگوید:
منت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت؛ هر نفسی که فرو میرود ممدّ حیات است و چون بر میآید مفرّح ذات؛ پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.
و بلافاصله شعری اضافه میکند:
از دست و زبان که برآید
کز عهده شکرش بدر آید
و باز بلافاصله یک آیه از قرآن ضمیمه میکند:
اعْمَلوا الَ داوُدَ شُکراً وَ قَلیلٌ مِنْ عِبادِی الشَّکورُ[1].
سپس ادامه میدهد:
فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگستراند و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات در مهد زمین بپروراند ...
این جملات، شعر و نثرش آنچنان در کنار یکدیگر زیبا چیده شده است که سعدی هفتصد سال قبل مرده ولی گلستان او خودش را حفظ کرده است. چرا خودش را حفظ کرده؟ زیرا زیباست، فصیح و بلیغ است.
[1]. سبأ/ 13.
قاآنی از شعرای معروف و همشهری سعدی و اهل شیراز است. همیشه میخواست با سعدی رقابت کند. کتابی هم به آهنگ گلستان نوشته است ولی نتوانست به پای سعدی برسد.
نقل میکنند شبی در شیراز در فصل زمستان با عدهای پای بخاری نشسته بود و به اصطلاح مجلس بزمی بود و یک نفر قوّال هم در آنجا بود که این شعر معروف سعدی را شروع به خواندن کرد:
شبی خوش است و در آغوش شاهد شکرم ...
تا آنجا که:
ببند یک نفس ای آسمان دریچه صبح
بر آفتاب که امشب خوش است با قمرم
قاآنی که خودش مرد شعرشناسی است آنچنان تحت تأثیر قرار گرفت که گفت:
این مرد دیگر جایی نگذاشته که کسی شعر بگوید! دیوان شعرش را که جلویش بود پرت کرد توی بخاری و آن را سوزانید، گفت اگر این شعر است دیگر ما نمیتوانیم شعر بگوییم!
پس گاهی یک شعر آنقدر زیبا از آب درمیآید که شاعری مانند قاآنی که خودش استاد سخن است یک جا که از زبان یک قوّال آن شعر را میشنود آنچنان تحت تأثیر قرار میگیرد که وقتی خودش را با او مقایسه میکند میبیند که او چقدر بالاست و خودش چقدر پایین! این اثر سخن است.
حافظ را چه نگه داشته است؟ مولوی را چه نگه داشته است؟ زیبایی شعرشان؛ چون زیبایی سخن و به تعبیر علما فصاحت، روشنی، بلاغت، رسایی، خلاقیت و جاذبه و ربایندگی مسئله غیرقابل انکاری است.
قرآن به اعتراف هرکس که سخنشناس است و اندکی با زبان قرآن
آشنایی دارد، حتی فرنگیها که با زبان عربی آشنایی پیدا کردهاند، از جنبه فصاحت و بلاغت و زیبایی سخن بینظیر است.
اولًا قرآن یک سبک مخصوصی دارد، نه نثر است و نه شعر، در صورتی که همه سخنها یا نثر است و یا شعر. اما شعر نیست به دلیل اینکه وزن و قافیه که در شعر کهناز پایههای اصیل شعر محسوب میشد ندارد؛ و علاوه بر وزن و قافیه، از رکن دیگر شعر که تخیل است هیچ استفاده نکرده بلکه مطالب را بدون هرگونه تخیلی بیان نموده است.
مراد از تخیلات همان تشبیههای مبالغهآمیزی است که در اشعار آورده میشود تا آنجا که گفته شده است: «احْسَنُ الشِّعْرِ اکذَبُهُ» یعنی بهترین شعرها دروغترین آنهاست، چون هرچه دروغتر باشد قشنگتر میشود، مثل این شعر فردوسی:
ز سمّ ستوران در آن پهن دشت
زمین شد شش و آسمان گشت هشت
هرکس بشنود میگوید به به! اما چقدر دروغ است؟! دروغ دیگر از این بزرگتر نمیشود گفت. مگر با بهم ریختن چندتا اسب در محدوده بسیار کم و گرد و خاک کردن سمهای آنان، آسمانِ هفت طبقه هشت تا میشود و زمین هفت طبقه شش تا؟
دروغ خیلی بزرگ است ولی به خاطر دروغ بودن زیباست. و یا شاعر دیگری میگوید:
یا رب چه چشمهای است محبت که من از آن
یک قطره آب خوردم و دریا گریستم
طوفان نوح زنده شد از آب چشم من
با آنکه در غمت به مدارا گریستم
بسیار جذاب و شیرین است ولی به همان دلیل که خیلی دروغ است