بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 27

رشد رسیده که به او گفتهاند باید خودت راه را انتخاب کنی. در حالی که موجودات دیگر تحت تکفل جبری عوامل این عالماند، این انسان است که به دلیل رشد عقلی آزادی و اختیار دارد و میتواند از دو راه یکی را انتخاب کند: انّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً[1]. راه راست و راه کج هر دو در جلو انسان قرار گرفته، اگر انسان راه راست و صراط مستقیم حق را بپیماید آنوقت است که یک نوع رحمت و عنایت خاصی از ناحیه خدا شامل حالش میگردد و گویی عالم به گونهای ساخته شده که هرکس راه خدا را برود پروردگار او را مدد میکند، رهنمایی و هدایتش میکند (وَ الَّذینَ جاهَدوا فینا لَنَهْدِینَّهُمْ سُبُلَنا)[2]، دلش را نور بخشیده و قلبش را نیرو میدهد، اسباب و وسائل را برای راهش مهیا میسازد، رزق «مِنْ حَیثُ لایحْتَسِبُ» به او میرساند، و بالاخره به مرحلهای میرسد که احساس میکند به مرحله داد و ستد با خدای خویش رسیده است چون میبیند هرچه که او در کردار خالصانهتر رفتار میکند عنایات الهی بیشتر شامل حالش میگردد. در این وقت است که بنده به مرحله رضا و تسلیم رسیده است.

مالِک یوْمِ الدِّینِ. در رسالههای عملیه خواندهاید که در قرائت نماز این آیه را به دو وجه میتوان خواند: مالِک یوْمِ الدِّینِ، و مَلِک یوْمِ الدِّینِ. ببینیم این دو قرائت آیا باعث میشود که دو معنی مختلف برای آیه تصور گردد؟

مَلِک و مالک در استعمالات روزمرّه هرکدام معنای مستقل دارند.

[1]. دهر/ 3.

[2]. عنکبوت/ 69.


صفحه 28

اولی یک رابطه سیاسی است و دومی یک رابطه اقتصادی. آنجا که انسان با چیزی رابطه مالکیت پیدا میکند به این نحو است که میتواند از آن بهرهبرداری کند و آنجا که «ملک» میگوید یعنی قدرتی مافوق دیگری دارد و برای خود حق تدبیر و سیاست قائل است.

ولی در هر دو مورد هیچ گونه واقعیتی در کار نیست، بلکه یک قرارداد صرف است؛ یعنی اینکه میگوییم فلان کس مالک فلان خانه است، یعنی در حال حاضر قرار بر این است که چنین اعتبار شود؛ و آنجا که گفته میشود فلان شخص ملک فلان ناحیه است نیز بیش از یک اعتبار نیست و لذا در هر دو مورد اگر اعتبار عوض شود بلافاصله دیگر وجود ندارد، یعنی ممکن است لحظهای دیگر مالک آن خانه و ملک آن ناحیه اشخاص دیگری باشند و رابطه با افراد جدید برقرار گردد.

در اینگونه موارد که ملک بودن و مالک بودن با اعتبار تشکیل میشود، این دو معنی با یکدیگر کمال امتیاز را دارند؛ یعنی ملک کار مالک را نمیکند و مالک نمیتواند کارهای ملک را انجام دهد؛ یکی مُلک است دیگری مِلک.

ولی در بعضی موارد این روابط حقیقی است. مثلًا اگر کسی بگوید من مالک قوای بدنی خویش هستم، معنایش این است که در بهرهگیری از آنها صاحب حق و مختارم، یعنی قوّهای در وجود من هست که من هر وقت بخواهم از آن استفاده میکنم و مثلًا با آن سخن میگویم و هر وقت نخواهم بهرهبرداری نمیکنم. اینجاست که چنانکه ملاحظه میکنید ملک با مالک هر دو مصداقاً یکی است؛ یعنی هم ما مالک اعضا و جوارح خودمان هستیم و هم ملک و مسلط بر آنها، به دلیل اینکه یک امر تکوینی است نه قراردادی و مجازی محض.

در مورد پروردگار که خالق تمام جهان است و ارادهاش قاهر بر همه


صفحه 29

عالم است وحدت مَلِک با مالک به خوبی روشن است و آنجاست که رابطه حقیقی بین مالک و مملوک برقرار است. لذا راجع به مُلک در قیامت در قرآن آمده است: لِمَنِ الْمُلْک الْیوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ[1].

بالاتر اینکه در آیه دیگر آمده است: قُلِ اللَّهُمَّ مالِک الْمُلْک[2]بگو ای خدای مالک مُلک. در این آیه مُلک و صاحب اختیاری در مدیریت، به عنوان یک امر مملوک فرض شده است. مفاد لِمَنِ الْمُلْک الْیوْمَ نیز همین است و به اصطلاح «لام» افاده مِلک میکند. معنی آیه این است که مالک کیست؟ پاسخ این است که خداست.

پس معلوم میشود که مُلک و مِلک این قدرها از یکدیگر جدا نیستند و آن طور که گفته میشود دو قلمرو جداگانه ندارند.

آیا خداوند فقط مالک و مَلِک روز قیامت است و در دنیا نیست؟ خیر، بلکه خداوند مالک و مَلِک حقیقی هم دنیا و هم آخرت است. فرقش این است که بشر چون در دنیا چشم حقیقتبین ندارد، مالکها و مَلِکهای اعتباری و مجازی را میسازد؛ خود را و دیگری را مالک بر اشیاء و مَلِک آنها میداند و میگوید من مالک این خانهام ولی هنگامی که حقایق جهان برایش مکشوف شد و نگاهی واقعبینانه بر جهان افکند آنگاه خواهد دید که همه مِلکها و مُلکها ساختگی بوده و مالک و مَلِک حقیقی هستی اوست. فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ[3].

روایت ذیل نیز همین مطلب را بیان میفرماید:

عن جابر عن ابی جعفر علیه السلام أنه قال: الْامْرُ یوْمَئِذٍ وَ الْیوْمَ کلُّهُ لِلَّهِ. یا

[1]. مؤمن/ 16.

[2]. آلعمران/ 26.

[3]. ق/ 22.


صفحه 30

جابِرُ اذا کانَ یوْمَ الْقِیامَةِ بادَتِ الْحُکامُ، فَلَمْ یبْقَ حاکمٌ الَّا اللَّهُ[1].

ایاک نَعْبُدُ وَ ایاک نَسْتَعینُ. پروردگارا تنها و تنها تو را میپرستیم و تنها و تنها از تو استعانت میجوییم. با اینکه انسان گمان میکند که توحید یکی از مسائل اسلام است و هزاران مسئله دیگر در اسلام در کنار توحید قرار گرفته است ولی وقتی با نگاهی دقیقتر مینگرد، میبیند اسلام سراسرش توحید است؛ یعنی تمام مسائل آن، چه آنها که مربوط به اصول عقاید است و چه آنها که به اخلاقیات و امور تربیتی و یا به دستورالعملهای روزانه ارتباط دارد، همگی یکجا و یکپارچه توحید است.

در منطق، اصطلاحی وجود دارد، میگویند: تحلیل و ترکیب. این دو کلمه که در آنجا در فکر به کار میرود از علوم طبیعی اتخاذ شده است و مراد این است که همان طور که در عالم ماده تجزیه و ترکیب است یعنی همه مرکبات تجزیه میشود به عناصر اولیه و اگر آن عناصر را ترکیب کنند دومرتبه آن مرکب تشکیل میگردد، در اندیشهها و فکرها نیز همینگونه است. فیلسوفان میگویند تمام اندیشهها و افکار بشر به اصل عدم تناقض برمیگردد؛ یعنی اگر تحلیل و تجزیه بکنند، بازگشت به این اصل مسلّمِ بدیهی مینماید.

در اسلام چنین اصلی وجود دارد که همان توحید است، یعنی تمام مبانی اسلامی را اگر تحلیل کنیم بازگشت به توحید میکند.

اگر نبوت و معاد را که دو اصل دیگر از اصول اعتقادی هستند و یا

[1]. المیزان، ج 20/ ص 229.


صفحه 31

امامت را مورد تحلیل قرار دهیم، در شکل دیگر، توحید است. و اگر دستورهای اخلاقی و یا احکام اجتماعی اسلامی را مورد بررسی قرار دهیم در شکل توحید خودنمایی میکنند.

ما این بحث را اینک به همین مقدار اکتفا میکنیم و تفصیل بیشتر آن را به مورد دیگری ایکال مینماییم. در تفسیر المیزانتوحید نظری و توحید عملی

در اسلام دو توحید وجود دارد: نظری و عملی. توحید نظری مربوط به عالم شناخت و اندیشه است، یعنی خدا را به یگانگی شناختن، و توحید عملی یعنی خود را در عمل، یگانه و یکجهت و در جهت ذاتِ یگانه ساختن. به عبارت دیگر توحید نظری یعنی شناخت یگانه بودن خدا، و توحید عملی یعنی یگانه شدن انسان.

نکتهای که میخواهم تذکر دهم این است که در سوره حمد آنچه از اول سوره تا اینجا آمده است مربوط به نوع اول یعنی توحید نظری است و از اینجا (ایاک نَعْبُدُ) به بعد بیان توحید عملی است. اینجاست که انسان به عظمت بیمانند این سوره کوچک پی میبرد و نمونه واضحی از اعجاز این کتاب کریم را در این سوره کوچک در مییابد. راستی انسان نمیتواند از شگفت خودداری نماید که چگونه بر زبان مردی امّی و درسنخوانده و در محیط امّیت و بیسوادی و بیخبری از علم و فرهنگ، اینچنین سخنانی جاری میشود که از نظر عمق و ژرفا بزرگترین حکمای الهی را به فکر فرو میبرد و از نظر عذوبت و سلاست در حدی است که انسان هرگز از تکرار آن سیر نمیشود!

توضیح مطلب اینکه: جملهها و کلماتی که از اول سوره تا مالِک یوْمِ


صفحه 32

الدِّین گذشت یک سلسله مسائل شناختی درباره خداوند مطرح ساخت: او «اللَّه» است، او «رحمن» است، او «رحیم» است، او «ربّ العالمین» است، او «مالک یوم الدین» است؛ بعلاوه او ذاتی است که «محمود» علیالاطلاق است، همه حمدها و سپاسها به او تعلق دارد.

راستی تمام الهیات در این چند کلمه گنجانیده شده است؛ عمدهترین مسائل الهی در این چند کلمه طرح شده است.

علما و حکمای اسلام بحق استنباط کردند که طرح این مسائل از طرف قرآن، دعوت به غور در عمق و ژرفای این حقایق است؛ قرآن نمیخواهد که ما صرفاً با لقلقه زبان این کلمات را بر زبان آوریم بلکه میخواهد حقایق اینها را درک نماییم.

آن که در نماز خود خدا را با این اوصاف یاد میکند در حقیقت در مقام ادعای شناخت خداوند به این اسماء و صفات است:

شناخت اینکه او اللَّه است یعنی ذات کامل و شایسته پرستش که همه موجودات عالم بالفطره متوجه اویند. به عبارت دیگر شناخت و اقرار و اعتراف به موجودی که کامل مطلق است؛ نقص، کاستی و نیستی و نیاز را در او راهی نیست و به همین دلیل همه چیز از او و متوجه او و به سوی اوست.

شناخت آنکه او رحمن است، که جدّاً بایستی- چنانکه بحث کردیم- انسان اندیشهاش را بسیار دقیق و لطیف کند تا بتواند خدا را به این صفت بشناسد؛ یعنی درک کند که سراسر وجود، مظهر رحمانیت ذات حق است؛ آنچه از او صدور مییابد جز خیر و رحمت نیست؛ هیچ موجودی از آن جهت که موجود است، از آن جهت که منتسب به ذات حق است، یعنی از آن جهت که عینی و واقعی است جز خیر و رحمت نیست؛ شرّیت و نقمت، در جنبههای عدمی و نسبی و اضافی اشیاء است


صفحه 33

نه در جنبههای وجودی و فی نفسه آنها[1].

شناخت آنکه او رحیم است. بندهای که خدا را با این صفت میخواند ادعا میکند که به این مرحله از معرفت و شناخت رسیده که تشخیص میدهد نه تنها نظام خلق و صدور اشیاء مظهر ذات حق است، بلکه نظام بازگشت اشیاء به سوی حق نیز نظام خیر و رحمت است؛ یعنی موجودات از رحمت آمده و به رحمت باز میگردند.

این به معنی سبقت و تقدم رحمت بر غضب و نقمت است، و به تعبیر دیگر:

نقمت و عذاب نیز اگر درست شناخته شود رحمتی است در لباس نقمت.

به عبارت دیگر: خداوند متعال دارای صفات جمال و صفات جلال است.

صفات جمال از قبیل علم و قدرت و حیات و جود و رحمت، و صفات جلال از قبیل قدّوسیت، جباریت، منتقمیت و امثال اینها.

خداوند متعال در مرتبه ذات خود دارای دوگانگی نیست که مثلًا نیمی از ذاتش رحمت و خیر و جود و ربوبیت باشد و نیم دیگر قدوسیت و جباریت و انتقام.

همچنین خداوند از همان حیث و در همان مرتبهای که خیر و جود و رحمت است جبار و منتقم نیست، بلکه نوعی تقدم و تأخر میان اسماء و صفاتش حکمفرماست.

اهل حکمت و معرفت تحقیقات بسیار جالب و عمیقی در این زمینه کردهاند که از با ارزشترین محصولات اندیشه بشری است و تنها افرادی که از قریحهای سرشار توأم با تعمقی فراوان و پیگیریی خستگیناپذیر برخوردار بودهاند به عمق این حقایق رسیدهاند.

[1]. [برای توضیح و تفصیل بیشتر رجوع شود به کتاب عدل الهی تألیف استاد شهید آیتاللَّه مرتضی مطهری.]


صفحه 34

آری نوعی تقدم و تأخر میان اسماء و صفات پروردگار حکمفرماست یعنی بعضی از اسماء و صفات زاییده و مولود بعضی دیگر است. به طور کلی صفات جمالیه بر صفات جلالیه تقدم دارند؛ صفات جلالیه مولود و زاییده صفات جمالیه است. آن که جباریت و منتقمیتش بر هر چیز دیگر تقدم دارد «یهُوَه» خدای ساختگی یهود است نه «اللَّه» خدای واقعی جهان و معرفیشده از طرف قرآن.

اینجاست که به خوبی میتوان درک کرد که چرا «بسم اللَّه» قرآن با رحمن و رحیم توأم است نه مثلًا با جبار و منتقم؛ زیرا نمایش هستی از نظر قرآن، نمایش اللَّه رحمن رحیم است و حتی جباریت و منتقمیت نیز شکلی دیگر از رحمانیت و رحیمیت است.

البته پیداست که رحمت رحیمیه، یعنی رحمتی که موجودات در بازگشت به سوی حق مشمول آن میشوند، در درجه اول شامل حال اهل ایمان است یعنی آنها هستند که آنچه به آنها میرسد ظاهراً و باطناً رحمت است، رحمتی است در صورت رحمت نه در صورت نقمت، رحمتی است مطلق نه نسبی.

اینکه گفته میشود فرق رحمن و رحیم این است که رحمن مربوط به دنیاست و رحیم مربوط به آخرت؛ یا گفته میشود که رحمن شامل همه مردم اعم از کافر و مؤمن میشود اما رحیم تنها شامل حال مؤمنین میگردد، مقصود همان است که قبلًا توضیح دادیم.

دنیا و آخرت از آن نظر که دو جهاناند با یکدیگر فرق ندارند که یکی اعتبار رحمت را از ماده یا تبصره «رحمن» بگیرد و دیگری از ماده یا تبصره «رحیم»، یا مثلًا رحمتهای مشترک کافر و مؤمن از یک ماده و یا تبصره تأمین شده باشد و رحمتهای خاص اهل ایمان از ماده یا تبصره دیگر.