بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 58

مطرح شد که خبر روز شد و روزنامهها نوشتند و آن این بود که مردی مصری که دانشمند کامپیوتر بود، روی چهارده سورهای که با این حروف آغاز شده محاسبه دقیقی کرد و به این نتیجه رسید که در هریک از این سورهها این حروف نسبت به حروفی که در تمام آن به کار رفته است نقش بیشتری دارند. مثلًا الف، لام، میم در سوره بقره نسبت به همه حروف دیگر در بافت آن نقش بیشتری دارند و این نسبت به قدری دقیق است که مغز بشری نمیتواند حساب کند چون گاهی کسرها به جایی میرسند که جز با کامپیوتر نمیتوان به حساب درآورد.

در خاتمه این بحث، احتمال دیگری را هم مطرح کنم و آن این است:

بحثی از قدیم تا به حال مطرح است که در نظام هستی، اول چه بوده است؟

یعنی مقدّم چیست و مؤخّر کدام است؟ که به طور کلی در جواب این سؤال دو نظر ابراز گردیده؛ برخی میگویند اول کلمه و سخن بوده و مقصودشان این است که اول اندیشه و فهم و درک بوده است، زیرا کلمه و سخن نمایانگر اندیشه هستند، و سپس ماده پیدا شده. و نظر دوم عقیده کسانی است که به تقدم ماده قائلند یعنی میگویند اول ماده و طبیعت پدید آمده است و پس از تکامل ماده تدریجاً فهم و شعور و درک پیدا شده و سپس کلمه و سخن.

از این دو نظریه، گویا قرآن اوّلی را پذیرفته زیرا وقتی میخواهد داستان خلقت را بیان کند میفرماید: انَّما امْرُهُ اذا ارادَ شَیئاً انْ یقولَ لَهُ کنْ فَیکونُ[1]فرمان او چنین است که وقتی اراده کند چیزی را، همینکه بگوید باش، او میباشد. یعنی اول قول است و سپس سایر مخلوقات.

[1]. یس/ 82.


صفحه 59

و البته ناگفته پیداست که «قول» در اینجا تنها به معنای لفظ، هوا و صوت نیست، بلکه معنای جامعتر و کاملتری دارد.

به نظر میرسد که خداوند با این حروف مقطّعه نحوه شروع کار خودش را بیان میفرماید؛ یعنی قول، سخن و اندیشه بر ماده، جسم و طبیعت تقدم دارد.

ولی بالاخره حروف مقطّعه از متشابهات قرآن است، بخصوص اگر نظر اول را بپذیریم و بگوییم که اینها رموزی است بین خدا و پیغمبر.

ذلِک الْکتابُ لا رَیبَ فیهِ. آن کتاب. ملاحظه میکنید که نمیگوید این کتاب، بلکه میگوید آن کتاب، و این نکتهاش تعظیم است؛ زیرا در زبان عربی چیزی را که میخواهند با عظمت یاد کنند با ضمیر دور میآورند به معنای اینکه آن چیز با ما و شما بسیار فاصله دارد.

لا رَیبَ فیهِ شک در آن نیست.

یعنی چه؟ چگونه شکی در قرآن نیست؟ با اینکه ما میدانیم که واقعاً مردمی هستند که درباره اصالت قرآن شک دارند و این خود قرآن است که در همین سوره میگوید:

وَ انْ کنْتُمْ فی رَیبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتوا بِسورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ[1].

اگر شک دارید، سورهای مانند قرآن بیاورید؛ و نمیگوید شما شک ندارید.

(1). بقره/ 23.


صفحه 60

در پاسخ باید بگوییم که شما وقتی کتابی را میبینید که قضایایی در آن نوشته شده است، بعد از مطالعه آن با خودتان فکر میکنید که آیا این وقایع راست است یا آنکه حقیقتی ندارد؟ مردد و شاک هستید. برای اینکه بخواهید حقیقت بودن و نبودن آنها برایتان ثابت گردد میبایست به اسناد و مدارکی که در آن ارائه شده مراجعه کنید و تحقیق نمایید.

آری، در این گونه کتابها مطلب از این قرار است و اصولًا در خبرها، گزارشها و ادعاهایی که مطرح میشود نوعاً همین طور است که اثبات آن احتیاج به دلیل و برهان دارد.

ولی گاهی مطلب به صورت ملموس و محسوس برای انسان ثابت میگردد که نیازی به هیچ گونه شاهد و برهان ندارد.

مثلًا اگر کسی را که شما نمیشناسید و تا به حال با او نشست و برخاستی نداشتهاید مدعی شدند که وی عادل است، در اینجا شما شاک هستید و برای اثبات آن به سراغ بینه و شاهد میروید، به این ترتیب که اگر دو نفر عادلی که شما به عدالت آنها معترف هستید شهادت بر عدالت او دادند قبول میکنید وگرنه قبول نخواهید کرد.

اما در مورد شخصی که شما خودتان از نزدیک با او مأنوس بودهاید و در سفر و حضر کردار و رفتار او را مورد مطالعه قرار دادهاید و بدین وسیله تقوا و عدالت او برایتان محرز شده است، آیا دیگر احتیاج به دلیل و شاهد و بینه دارید؟ خیر.

در مسائل علمی و نظری نیز چنین است. گاهی بعضی مسائل اثباتش محتاج به برهان است ولی در برخی از موارد اگر انسان اصل مسئله برایش روشن گردد دیگر نیازی به اثبات ندارد، بلکه طرحش مساوی با اثبات نیز هست.

قرآن نیز چنین است. ممکن است کسی در اصالت قرآن شک بکند


صفحه 61

ولی تا هنگامی که دور است، و همینکه با خود قرآن نزدیک شد دیگر شک نخواهد داشت.

ولی البته باید توجه داشت که نزدیک شدن به قرآن دوگونه است: یکی اینکه انسان قرآن را بخواند و بفهمد و به تفسیر آیاتش مراجعه نماید؛ دوم اینکه به آن عمل کند.

قرآن از آنجا که یک کتاب نظری صرف نیست، نظر و عمل در آن توأم است پس این آیه میخواهد بفرماید: ای مردمی که در قرآن شک دارید، و حق دارید شک داشته باشید زیرا نه در قرآن نظر نموده و از نزدیک آن را مطالعه کردهاید و نه در مرحله عمل آزمایش نمودهاید، اگر شما با قرآن نزدیک شوید و آن را لمس نمایید، دیگر در اصالت آن تردیدی نخواهید داشت.

هُدی لِلْمُتَّقینَ. اولین چیزی که در شناخت قرآن و نزدیک شدن به آن مطرح است این است که بدانیم اصولًا قرآن برای چه نازل شده و ماهیت آن چیست تا در اصالت آن دچار شک و تردید نشویم، زیرا هر کتابی که انسان نداند برای چه نوشته شده و هدف آن چیست، به هیچ وجه نمیتواند روی آن اظهار نظر کند.

حال ببینیم واقعاً قرآن چه کتابی است و برای چیست؟ آیا کتاب طب است؟

فلسفه است؟ تاریخ است؟ ریاضی است؟ هیچ کدام، پس چیست؟ کتاب هدایت است: هُدی.

چه کسانی را این کتاب هدایت میکند؟ آیا همه را؟ یعنی پس از آمدن قرآن، دیگر گمراهی باقی نمیماند و همه به طور جبر هدایت میشوند؟ خیر، بلکه نه تنها همه را هدایت نمیکند بلکه عدهای به وسیله


صفحه 62

آن گمراه خواهند شد؛ چنانکه در آیه 26 همین سوره میخوانیم: یضِلُّ بِهِ کثیراً وَ یهدی بِهِ کثیراً خدا به وسیله قرآن گروه زیادی را هدایت و گروه زیادی را گمراه خواهد نمود. ولی البته «وَ مایضِلُّ بِهِ الَّا الْفاسِقینَ»[1]خدا گمراه نمیکند به وسیله قرآن مگر فاسقها را. فاسقها یعنی خارجشدههای از مسیر فطرت انسانی[2].

مولوی میگوید وقتی نکتهها خیلی دقیق و لطیف باشد اشخاص لایق را بالا میبرد ولی در مقابل، افراد نالایق را گمراه میکند:

از خدا میخواه تا زین نکتهها

درنلغزی و رسی در منتها

و سپس اشاره به همین آیه میکند و میگوید:

زانکه از قرآن بسی گمره شدند

زین رسن قومی درون چَه شدند

کلمه «رسن» که به معنای ریسمان و طناب است از خود قرآن استفاده شده است آنجا که تعبیر حَبْلُ اللَّه فرموده، یعنی قرآن ریسمان خداست.

مر رسن را نیست جرمی ای عنود

چون تو را سودای سر بالا نبود

میگوید: با ریسمان قرآن عدهای به درون چاه رفتند؛ در حالی که ریسمان ریسمان است، هم میتوان به وسیله آن بالا رفت و هم پایین؛ ریسمان گناهی ندارد.

هُدی لِلْمُتَّقینَ این کتاب، هدایتکننده متقین و پاکان است.

مراد از کلمه متقین (پاکان) در اینجا همانهایی هستند که به فطرت پاک اولیه باقی ماندهاند؛ و ما راجع به مسئله فطرت در قرآن در جای خود بحث کردهایم و خواهیم کرد. اجمالًا نظر قرآن بر آن است که: هر انسانی

[1]بقره/ 26.

[2]. کلمه «فسق» از «فسقت التمره» گرفته شده. وقتی خرما را فشار میدهند و هسته آن بیرون میآید میگویند: «فسقت التمره» یعنی خرما شکافته شد و هسته آن بیرون آمد.


صفحه 63

پاک و پاکیزه به دنیا میآید یعنی مجهز به یک تقوای ذاتی است. ولی ممکن است که به تدریج در اثر آلودگیهای محیط از مسیر فطرت خارج شده تا آنجا که بکلی مسخ گردد.

قرآن در اینجا میفرماید اگر کسی به فطرت اولیه باقی باشد این کتاب او را به سر منزل مقصود راهنمایی میکند و تمام استعدادها و کمالهایی را که به صورت بالقوّه در او وجود دارد به فعلیت میرساند.

ا لَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ. اولین هدایت قرآن این است که به انسان ایمان به غیب میدهد. غیب و شهادت، دو واژه از اصطلاحات قرآن است.

در جهانبینی قرآن، عالم هستی منحصر به آنچه که برای ما محسوس است نیست، بلکه محسوسات یک قشر نازکی از عالم است و قسمت عظیمتر در ماورای آن است. آنچه محسوس است «شهادت» و آنچه نامحسوس است «غیب» نامیده شده است.

آنچه فلاسفه عالم طبیعت مینامند: درختها، گلها، دریاها، صحراها، کهکشانها، ستارگان و بالاخره آنچه که انسان میبیند و میبوید و میشنود و به طور کلی احساس میکند و یا به تعبیر قرآن شهود مینماید، اینها مربوط به بخش «شهادت» است.

اگر هستی فقط همین بخش بود، آنگاه جهانبینی انسان یک جهانبینی خاصی بود، زیرا مثلًا میدید که آدمی متولد میگردد و مدتی در این دنیا زندگی میکند و بعد هم میمیرد و فانی میگردد. میپنداشت که انسان همین است و دیگر به آغاز و انجام او کاری نداشت و در اندیشهاش خطور نمیکرد که این انسان از کجا پیدا شده و به کجا خواهد رفت.


صفحه 64

ولی رسالت قرآن مجید این است که انسان را از این دیدگاه تنگ بیرون آورد و او را آگاه و مؤمن سازد که آنچه به صورت شهادت احساس میکند قشر نازکی از هستی است و در ماورای آن، دریای عظیم و بینهایت هستی است.

بهترین نمونه غیب برای انسان، خود وجود انسان است. بدن و تن ما برای خودمان محسوس است و ما بر روان خود نیز آگاه هستیم و این دو قسمت برای ما شهادت است. ولی نسبت به دیگران، روان آنها برای ما محسوس نیست بلکه غیب است، زیرا اگر یک عمر هم با کسی زندگی کنیم جز اینکه صدای او را بشنویم و رنگ رخسار او را ببینیم و بدن او را لمس کنیم چیز دیگری نیست و روان او برای همیشه بر ما مخفی است و اگر بر ضمائر قلبی او آگاه میگردیم به خاطر آن است که با ما حرف میزند، و هیچ گاه ما نمیتوانیم به طور مستقیم بر قلب و دل او واقف شویم.

جالب این است که در روانشناسی امروز مطرح است که انسان غیب دیگری دارد که حتی بر خودش نیز مخفی است و نام آن را «روان ناخودآگاه» میگذارند.

میگویند ما یک روان خودآگاه داریم که همان است که ما میگوییم من این طور فکر میکنم، احساس میکنم، فلان چیز را دوست دارم و به فلانی کینه میورزم، و یک روان ناخودآگاه داریم که حتی قسمت اعظم وجود ما را تشکیل میدهد. این انسان است که قسمت عمده آن غیب است و تنها قسمت ناچیزی از آن مشهود است.

قرآن این مطلب را راجع به کل عالم میگوید و جهانبینی تازهای به انسان میبخشد. ملائکه، لوح محفوظ، عرش، کرسی، اینها مربوط به غیب و باطن این عالماند که به صرف آنکه از حواس ما مخفی است نمیتوان


صفحه 65

آنها را نفی کرد بلکه باید معتقد بود که عالم، غیبی دارد که حواس ما از احساس آن عاجز است و تنها بخش شهود است که بر ما مشهود است.

وَ یقیمونَ الصَّلوةَاقامه(بپا داشتن)نماز چیست؟

بپا داشتن نماز آن است که حق نماز ادا شود، یعنی نماز به صورت یک پیکر بیروح انجام نگردد بلکه نمازی باشد که واقعاً بنده را متوجه خالق و آفریننده خویش سازد؛ و این است معنی «ذکر اللَّه» که در آیه شریفه 14 سوره طه بدان اشاره شده: اقِمِ الصَّلوةَ لِذِکری.