بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 67

فلسفه انفاق

ممکن است برخی گمان کنند که انفاق تنها فلسفهاش پر شدن خلأهای اجتماعی است، و لذا میگویند اگر این مسئله را حکومت و دولت به عهده بگیرد و با سازمانهایی که تشکیل میدهد مشکلات فقر و مسکنت را حل نماید، دیگر نیازی نیست که به صورت انفاقهای فردی انجام گیرد.

ولی اینچنین نیست، یعنی انفاق فلسفهاش تنها پر شدن خلأها نمیباشد بلکه رابطهای با «ساخته شدن» دارد.

اینکه انسان چیزی داشته باشد و از خود جدا کند و مظهر رحمانیت پروردگار بشود، نقش بزرگی در ساختن انسان دارد. عطوفت که از ماده عطف است، یعنی تمایل و توجه به دیگران، با دیگران یکی شدن و دل به جای دل آنها نهادن، خود هدف است و هدفی اساسی و قابل اهمیت. اگر چنین مفهومی در جامعه نباشد، عیناً مثل آن است که در محیط خانواده محبت و عطوفت مفقود گردد و به جایش مؤسسات تربیتی تشکیل شود.

راسل و پیروانش میگویند: مگر فلسفه زندگی خانوادگی جز این است که پدر و مادرها بچهها را بزرگ کنند و از حوادث محافظت نموده و در هنگام بیماری سرپرستی نمایند؟ این نحو تربیت کودک در زندگانیهای قدیم بوده است، ولی اینک که جامعهها تکامل یافتهاند بایستی این وظایف از خانوادهها به مؤسسات بزرگ دولتی منتقل گردد. کودک از زایشگاه یکسره به مهد کودک برود و در آنجا در کنار کودکان دیگر بزرگ شود و بدین ترتیب آن مؤسسات جای پدر و مادر را بگیرند و آن حقوقی که در جوامع قدیم ابوین بر عهده فرزندان داشتند و بالعکسْ وظایفی که والدین نسبت به آنها باید انجام دهند، همگی به صورت روابط ملت و دولت تبدیل میگردد!

ولی عیب بزرگ این قضیه، خارج شدن از مسیر فطرت انسانی است.


صفحه 68

مادر و پدر، با عاطفه پدر و مادری آفریده شدهاند و فرزند با عاطفه فرزندی؛ یعنی مادر به دلیل اینکه مادر است روحش اینچنین است که میخواهد کودکش را در آغوش مهر خود بپروراند و این مطلب فطری اوست، و حتی چنان ناخودآگاه این اعمال انجام میگیرد که خودش هم نمیداند چه میکند.

و از طرف دیگر همان بوسه مهربانانه مادر که به صورت فرزندش میزند و آن گونه که او را به سینه خودش میچسباند، در ضمنِ این رفتار او را به مهر و محبت پرورش میدهد و به عبارت دیگر با گرمی محبتْ او را میپزد؛ یعنی این محبتها نقش شارژ کردن او را دارد تا زمانی که بزرگ میشود محبتهایی که به او در کودکی شارژ شده است برق بدهد و با نگاه مهربانی به دیگران بنگرد. و لذا کودکانی که از آغاز تولد در پرورشگاه تربیت شدهاند و آغوش مادر و محبت پدر را ندیدهاند گاهی جانیان خطرناکی از آب درمیآیند.

انفاق نیز از این قبیل است. نباید از یک جنبه آن را ملاحظه کرد و گفت فلسفهاش تنها سیر کردن شکم گرسنگان است و لذا میشود آن را از راه دیگر انجام داد، بلکه فلسفه انفاق انسانسازی است زیرا انسانها در سایه گذشتها، بخششها و ایثارها روحشان روح انسانی میگردد.

روی این حساب، کسی نمیتواند بگوید من شخص قانعی هستم و به بادامی میسازم و نمیخواهم چیزی داشته باشم، لذا شخص کاملی هستم. خیر، شخصی که میتواند داشته باشد بایستی به دست بیاورد و با دهش مال، خود را تکمیل کند.

نداشتن و ندادن کمال نیست، به دست آوردن و از خود جدا ساختن عامل سازندگی انسان است.

این نکته از قرآن مجید به خوبی به دست میآید، آنجا که خطاب به


صفحه 69

رسول اللَّه میفرماید: خُذْ مِنْ امْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَکیهِمْ بِها[1].

در این آیه به همان فلسفه سازندگی صدقه اشاره مینماید نه به فلسفه اجتماعیاش یعنی سیر کردن شکم مستمندان، زیرا میفرماید از اموال آنها صدقه بگیر که به این وسیله آنها را پاکیزه میکنی، آنها را رشد میدهی، درست مثل گیاهی که با وجین کردن رشد بیشتری یابد؛ و اصولًا هر موجود زندهای اینچنین است که گرفتن آفتها مساوی با رشد بیشتر آن است. وَ الَّذینَ یؤْمِنونَ بِما انْزِلَ الَیک وَ ما انْزِلَ مِنْ قَبْلِک ... یکی دیگر از صفات متقین ایمان به وحی است. ممکن است کسی قرآن را قبول داشته باشد و در عین حال هم قبول نداشته باشد؛ یعنی آن را به عنوان یک کتاب بزرگ از کتابهای جهان بشناسد و معتقد باشد که در این کتاب تعلیمات نجاتبخشی وجود دارد ولی آن را یک کتاب وحیشده و فرودآمده از ناحیه خدا نداند؛ چنانکه شاید بیشتر افرادی که مسلمان نیستند چنین اعتقادی دارند و وقتی میخواهند کتابهایی را برای تعلیم و تربیت معرفی کنند قرآن را نیز برمیشمرند.

نویسنده کتاب در آغوش خوشبختی در فصلی که کتاب خواندن را مطرح میکند و سپس کتابهای بزرگ پرورشی را معرفی مینماید، قرآن را نیز نام میبرد.

شبلی شمیل لبنانی عرب ماتریالیست مادی، راجع به پیامبر اکرم و قرآن مجید اشعار جالبی دارد که خطاب به رشید رضای مصری صاحب المنار میگوید:

[1]. توبه/ 103.


صفحه 70

انّی وَ انْ اک قَدْ کفَرْتُ بِدینِهِ

هَلْ اکفُرَنَّ بِمُحْکمِ الْآیاتِ

من اگرچه به دین او کفر میورزم ولی چگونه میتوانم آیات محکم قرآن را منکر شوم؟!

ولی این گونه قبول داشتن قرآن، ایمان به قرآن نیست بلکه ایمان به قرآن آن است که انسان معتقد باشد که قرآن وحی است و از جانب اللَّه فرود آمده است: نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الْامینُ. عَلی قَلْبِک لِتَکونَ مِنَ الْمُنْذِرینَ[1]، یعنی آن را کتابی بداند که مجموعه پیامهایی است که از عالم غیب به عالم شهادت رسیده است.

باید توجه داشت که ایمان به غیب شامل وحی هم بود و ذکر مجدد آن تفصیل بعد از اجمال است. چون مسئله «وحی» به وضوح مسائلی مثل «خدا» نیست لذا مجدداً بیان شده است.

وَ بِالْاخِرَةِ هُمْ یوقِنونَ. آنان به آخرت یقین میورزند.

کلمه «آخرة» که در فارسی به صورت «آخرت» نوشته میشود، مؤنث «آخِر» است که در مقابل کلمه «اول» به کار میرود که مؤنث آن «اولی» است.

اینکه قرآن «آخرة» را به صورت مؤنث آورده به جهت آن است که معمولًا در موارد دیگر، صفت برای کلمه دیگری مثل کلمه «دار» و یا «حیات» آورده میشده است و چون موصوف مؤنث است، صفت به تبع موصوف، مؤنث استعمال میگردد.

«آخرت» گاهی در مقابل «دنیا» قرار میگیرد و گاهی در مقابل

[1]. شعراء/ 193 و 194.


صفحه 71

«اولی». کلمه «دنیا» ممکن است از ماده «دُنُوّ» به معنای قرب و نزدیکی باشد و ممکن است از ماده «دنی» به معنای پست باشد. اگر از «دنو» باشد یعنی این زندگی کنونی که نزدیکتر است به ما، و قهراً معنای آخرت یعنی زندگانی دورتر ما. و اگر از ماده «دنی» باشد، یعنی این زندگی که نسبت به آن دیگری در سطح پایینتر است و آخرت یعنی آن که در سطح بالاتر قرار دارد.

ولی در سوره وَ الضُّحی «آخرت» در مقابل «الاولی» قرار گرفته است. در آنجا خداوند در مقام تسلّی خاطر رسول اللَّه صلی الله علیه و آله میفرماید: از انقطاع وحی خاطرت آزرده نگردد، خدایت با تو وداع ننموده، وَ لَسَوْفَ یعْطیک رَبُّک فَتَرْضی[1]پروردگار تو آرزوهایی که نسبت به هدایت مردم داری برآورده خواهد کرد تا خشنود گردی، وَ لَلْاخِرَةُ خَیرٌ لَک مِنَ الْاولی[2]یعنی آخر کار تو از اول کار تو بهتر است، یعنی هرچه رو به پیش بروی به کمال والاتری خواهی رسید.

در هر حال اینجا که میفرماید: وَ بِالْاخِرَةِ هُمْ یوقِنونَ یعنی آنها که به هدایت قرآن مهتدی هستند یقین دارند که یک زندگی دیگری ورای این زندگی وجود دارد که همان جهان پاداش و کیفر است.

اعتقاد به آخرت، مساوی با اعتقاد به جاودانگی است؛ چون فرق دنیا و آخرت یکی همین است که دنیا پایانپذیر است و آخرت پایانناپذیر و جاودانه، چه انسان اهل سعادت باشد و چه اهل شقاوت. البته بعضی از اهل شقاوت یک شقاوت موقت دارند و بعد در سعادت جاودانه بسر میبرند و بعضی هم شقاوت جاودانه دارند و این است معنای «خلود» که

[1]. ضحی/ 5.

[2]. ضحی/ 4.


صفحه 72

مکرر به تعبیرات گوناگونی در قرآن آمده است.

اعتقاد به جاودانگی از امتیازات مکتبهای الهی است و چنین اندیشهای است که میتواند جهان را توجیه کند، زیرا لازمه مکتبهای مادی که به جاودانگی معتقد نیستند و انسان را همچون حبابی میدانند که پس از ترکیدن هیچ و فانی میگردد، پوچیگرایی و بدبینی به هستی است. این مطلب که ثمره طرز تفکر آنان است سخت آنها را ناراحت کرده و لذا بعضی از ماتریالیستها اخیراً نیرنگی به کار بردهاند که بتوانند مکتب خود را از پوچی و هیچی نجات دهند.

میگویند درست است که فرد فانی میشود ولی از آنجا که جامعه در مسیر تکامل است این فرد راهش ادامه مییابد. اگر من و تو کشته شویم، از آنجا که راه ما جاوید است ما جاوید هستیم!

اینگونه توجیهات، واضح است که دست و پایی است که آنها برای دفاع از فلسفه خودشان میزنند. ولی آنچه که مایه تأسف است این است که عدهای میخواهند مفاهیم قرآن را با همین حرفها تطبیق کنند چنانکه میگویند: بِالْاخِرَةِ هُمْ یوقِنونَ یعنی به نظام برتر و به نظام تکاملی جهان ایمان دارند! یعنی فرد جاودانه نیست، نوع جاودانه است.

ولی باید به آنها گفت اگر ما قائل به جاودانگی فرد نباشیم خواهیم گفت نوع هم جاودان نیست، زیرا طبق محاسباتی که دانشمندان فیزیک کردهاند، از عمر زمین میلیونها سال میگذرد و روزی خواهد رسید که نه زمینی باقی خواهد ماند و نه انسانی بر روی آن؛ در این صورت جاودانگی نوع چه معنایی دارد؟!


صفحه 73

اولئِک عَلی هُدی مِنْ رَبِّهِمْ. آنان بر هدایت پروردگارند. پروردگار که مربی و پرورشدهنده عالم است همه موجودات را به کمال خودشان هدایت میکند، بعضی را با هدایت تکوینی و انسان را با هدایت تشریعی یعنی به وسیله انبیا و فرستادگان خویش، ولی تنها این گونه افراد هستند که به وسیله هدایت تشریعی حق به کمال رسیدهاند.

وَ اولئِک هُمُ الْمُفْلِحونَ. تنها این دسته، رستگارانند و باقی دیگر هیچ گروهی رستگار نیستند.

در اینجا بخش ایمان در این سوره پایان میپذیرد و بخش کفر شروع میشود.

انَّ الَّذینَ کفَروا سَواءٌ عَلَیهِمْ ءَ انْذَرْتَهُمْ امْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایؤْمِنونَ. نخست لازم است که ما دو لغت را توضیح دهیم و سپس در مفهوم آیه بحث کنیم.

کلمه «کفر» ریشهاش «کفَرَ» است به معنای ستر و پوشاندن. قرآن منکران دین را کافر میگوید؛ به خاطر آنکه آنان حقیقت برایشان روشن شده است ولی به جای آنکه تسلیم شوند، روی حقیقت را پوشاندهاند.«انذار». این کلمه را معمولًا به «بیم دادن» ترجمه میکنند ولی کاملًا رسا نیست، زیرا بیم دادن ترجمه «تخویف» است. مثلًا اگر کسی در محلی عبور میکند، شخصی ناگهان در جلو پایش ترقهای را به زمین بزند، او میترسد؛ این را «تخویف» میگویند ولی انذار نیست. انذار اعلام خطر است یعنی اگر آینده خطرناکی در پیش روی کسی قرار داشته باشد و شما از حالا به او خبر بدهید و او را بترسانید، این نوع خاص از


صفحه 74

ترساندن را «انذار» میگویند. به نظر میرسد که واژه «هشدار» که امروز در فارسی معمول شده است با این مفهوم نزدیکتر است. پیامبران هشداردهنده هستند.

حال ببینیم اینکه قرآن میفرماید: «آنان که کافر شدهاند چه هشدار بدهی و چه هشدار ندهی سودی ندارد» یعنی چه؟ آیا مردم باید مؤمن باشند تا مورد دعوت پیامبران قرار گیرند؟ اگر چنین است که به اصطلاح ما تحصیل حاصل است! پیامبر آمده است تا کافران را تبدیل به مؤمن کند نه مؤمنان را مؤمن سازد!

این مطلب دستاویز عدهای قرار گرفته، میگویند: اصولًا قرآن در توجیه جامعه و تاریخ، جامعه را به شکل مادی توجیه میکند. مردم دو گروهند: یک گروه استثمارشده و گروه دیگر استثمارگر. استثمارشدهها هستند که آمادگی قبول دعوت دارند و اصولًا پیامبر برای آنان مبعوث شده است و مخاطب او هم آنان هستند، و گروه استثمارگر مورد دعوت رسول اللَّه نیستند.

و حال اینکه این سخن بسیار نامربوط است، زیرا خطابهای قرآن عامّ است و مخاطب رسول اللَّه همه مردمند:

یا ا یهَا النّاسُ انّی رَسولُ اللَّهِ الَیکمْ جَمیعاً[1].

«ناس» یعنی عموم مردم و این اشتباه است که میگویند ناس یعنی توده محروم!

پیامبر که مبعوث شده است، دعوتش سیاه و سفید، استعمارگر و

[1]. اعراف/ 158.