مکرر به تعبیرات گوناگونی در قرآن آمده است.
اعتقاد به جاودانگی از امتیازات مکتبهای الهی است و چنین اندیشهای است که میتواند جهان را توجیه کند، زیرا لازمه مکتبهای مادی که به جاودانگی معتقد نیستند و انسان را همچون حبابی میدانند که پس از ترکیدن هیچ و فانی میگردد، پوچیگرایی و بدبینی به هستی است. این مطلب که ثمره طرز تفکر آنان است سخت آنها را ناراحت کرده و لذا بعضی از ماتریالیستها اخیراً نیرنگی به کار بردهاند که بتوانند مکتب خود را از پوچی و هیچی نجات دهند.
میگویند درست است که فرد فانی میشود ولی از آنجا که جامعه در مسیر تکامل است این فرد راهش ادامه مییابد. اگر من و تو کشته شویم، از آنجا که راه ما جاوید است ما جاوید هستیم!
اینگونه توجیهات، واضح است که دست و پایی است که آنها برای دفاع از فلسفه خودشان میزنند. ولی آنچه که مایه تأسف است این است که عدهای میخواهند مفاهیم قرآن را با همین حرفها تطبیق کنند چنانکه میگویند: بِالْاخِرَةِ هُمْ یوقِنونَ یعنی به نظام برتر و به نظام تکاملی جهان ایمان دارند! یعنی فرد جاودانه نیست، نوع جاودانه است.
ولی باید به آنها گفت اگر ما قائل به جاودانگی فرد نباشیم خواهیم گفت نوع هم جاودان نیست، زیرا طبق محاسباتی که دانشمندان فیزیک کردهاند، از عمر زمین میلیونها سال میگذرد و روزی خواهد رسید که نه زمینی باقی خواهد ماند و نه انسانی بر روی آن؛ در این صورت جاودانگی نوع چه معنایی دارد؟!
اولئِک عَلی هُدی مِنْ رَبِّهِمْ. آنان بر هدایت پروردگارند. پروردگار که مربی و پرورشدهنده عالم است همه موجودات را به کمال خودشان هدایت میکند، بعضی را با هدایت تکوینی و انسان را با هدایت تشریعی یعنی به وسیله انبیا و فرستادگان خویش، ولی تنها این گونه افراد هستند که به وسیله هدایت تشریعی حق به کمال رسیدهاند.
وَ اولئِک هُمُ الْمُفْلِحونَ. تنها این دسته، رستگارانند و باقی دیگر هیچ گروهی رستگار نیستند.
در اینجا بخش ایمان در این سوره پایان میپذیرد و بخش کفر شروع میشود.
انَّ الَّذینَ کفَروا سَواءٌ عَلَیهِمْ ءَ انْذَرْتَهُمْ امْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لایؤْمِنونَ. نخست لازم است که ما دو لغت را توضیح دهیم و سپس در مفهوم آیه بحث کنیم.
کلمه «کفر» ریشهاش «کفَرَ» است به معنای ستر و پوشاندن. قرآن منکران دین را کافر میگوید؛ به خاطر آنکه آنان حقیقت برایشان روشن شده است ولی به جای آنکه تسلیم شوند، روی حقیقت را پوشاندهاند.«انذار». این کلمه را معمولًا به «بیم دادن» ترجمه میکنند ولی کاملًا رسا نیست، زیرا بیم دادن ترجمه «تخویف» است. مثلًا اگر کسی در محلی عبور میکند، شخصی ناگهان در جلو پایش ترقهای را به زمین بزند، او میترسد؛ این را «تخویف» میگویند ولی انذار نیست. انذار اعلام خطر است یعنی اگر آینده خطرناکی در پیش روی کسی قرار داشته باشد و شما از حالا به او خبر بدهید و او را بترسانید، این نوع خاص از
ترساندن را «انذار» میگویند. به نظر میرسد که واژه «هشدار» که امروز در فارسی معمول شده است با این مفهوم نزدیکتر است. پیامبران هشداردهنده هستند.
حال ببینیم اینکه قرآن میفرماید: «آنان که کافر شدهاند چه هشدار بدهی و چه هشدار ندهی سودی ندارد» یعنی چه؟ آیا مردم باید مؤمن باشند تا مورد دعوت پیامبران قرار گیرند؟ اگر چنین است که به اصطلاح ما تحصیل حاصل است! پیامبر آمده است تا کافران را تبدیل به مؤمن کند نه مؤمنان را مؤمن سازد!
این مطلب دستاویز عدهای قرار گرفته، میگویند: اصولًا قرآن در توجیه جامعه و تاریخ، جامعه را به شکل مادی توجیه میکند. مردم دو گروهند: یک گروه استثمارشده و گروه دیگر استثمارگر. استثمارشدهها هستند که آمادگی قبول دعوت دارند و اصولًا پیامبر برای آنان مبعوث شده است و مخاطب او هم آنان هستند، و گروه استثمارگر مورد دعوت رسول اللَّه نیستند.
و حال اینکه این سخن بسیار نامربوط است، زیرا خطابهای قرآن عامّ است و مخاطب رسول اللَّه همه مردمند:
یا ا یهَا النّاسُ انّی رَسولُ اللَّهِ الَیکمْ جَمیعاً[1].
«ناس» یعنی عموم مردم و این اشتباه است که میگویند ناس یعنی توده محروم!
پیامبر که مبعوث شده است، دعوتش سیاه و سفید، استعمارگر و
[1]. اعراف/ 158.
استعمارشده، غنی و فقیر، همه و همه را شامل میگردد. پس معنای این آیه چیست؟ در اصطلاح قرآن- اگر نگوییم در همه موارد- در اکثر موارد، کلمه «کافر» به هر غیر مسلمانی گفته نشده است، بلکه قرآن کسانی را «کافر» میگوید که بعد از آنکه پیامبر مبعوث شده و از آنها دعوت کرده و حقیقت برای آنان روشن گشته است، آنها در مقابل پیامبر ایستاده و انکار نمودهاند؛ یعنی قبل از دعوت پیامبر هنوز مردم نه مؤمند، نه کافر و نه منافق، بلکه «الناس» هستند و بعد از آمدن او و دعوت نمودن او مردم به سه گروه تقسیم میشوند: گروهی مؤمن میگردند، گروهی انکار میکنند و گروه دیگری به ظاهر تسلیم میشوند و در باطن مخالفند.
در این آیه شریفه، مقصود از کفّار نه آنانی است که قبل از دعوت و روشن شدن حقیقت برای آنها اسلام نیاوردهاند بلکه آنهایی که تو دعوت کردی و پس از آگاهی و شناخت حقیقت، با درک عقلی و خرد خودشان مبارزه نموده و تو را انکار کردند:
وَ جَحَدوا بِها وَ اسْتَیقَنَتْها انْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوّاً[1].
اصولًا اگر انسان روحاً تسلیم حقیقت باشد، وقتی حقیقت بر او عرضه گردد تسلیم میشود. آنچه که انسان را به هلاکت میکشاند موضعگیری در مقابل حقیقت است؛ چنانکه گروه زیادی اینچنیناند که پیشاپیش در مقابل حقیقت موضعگیری میکنند.
قرآن تابلو این گونه موضعگیریها را در یک آیه شریفه زیبا مجسم فرموده است آنجا که میفرماید:
[1]. نمل/ 14.
وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ[1].
آنگاه که گفتند: خدایا اگر این قرآن حق است از جانب تو، پس سنگی از آسمان بفرست و ما را از بین ببر که طاقت تحملش را نداریم.
یعنی به جای اینکه بگویند خدایا اگر حق است و از جانب توست توفیق پذیرش آن را به ما عطا کن، میگویند اگر حق است ما را نابود کن! این است معنای موضعگیری در مقابل حق. برای اینگونه افراد، هشدار دادن هیچ گونه ارزشی ندارد و به اصطلاح فقها اینها مقصرند نه قاصر.
خلاصه اینکه این طور نیست که هرکس که مسلمان نباشد پس کافر است، بلکه- چنانکه گفتیم- در اصطلاح قرآن کفر یعنی انکار، پوشانیدن، و «کافر» به کسانی اطلاق میشود که در مقابل فرستادگان حق و آورندگان دین خدا جبهه گرفتهاند و عکسالعمل مخالف نشان دادهاند و موضع منفی دارند.
البته ممکن است سؤال شود که کسانی که اصولًا اسلام و یا دین دیگری بر آنها عرضه نشده است و طبعاً نه مخالفتی نشان دادهاند و نه موافقتی، پس آنها چه نام دارند؟
جواب این است که بدون شک آنان مؤمن نیستند و احکام خاص مؤمن بر آنها مترتب نیست ولی در عین حال آیاتی از قبیل آیه مورد بحث نیز شامل آنها نمیشود، بلکه این دعوت انبیاست که سه گروه مؤمن، کافر و منافق را به وجود میآورد.
(1). انفال/ 32.
کفر مقدس
ضمناً این نکته را نیز متذکر میشویم که از آنجا که ریشه اصلی لغت «کفر» همان پوشاندن و مخالفت کردن و جبهه گرفتن است، گاهی در قرآن چهره مقدس به خود میگیرد یعنی در مورد جبههگیری در مقابل باطل به کار میرود، که از همه روشنتر در آیةالکرسی است:
لا اکراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی فَمَنْ یکفُرْ بِالطّاغوتِ وَ یؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی ...[1]
اجباری در دین نیست. رشد و هدایت از گمراهی آشکار شده است.
هرکس که کافر به طاغوت گردد و به خدا ایمان آورد آن کس به دستگیره محکم متمسک گردیده است ...
یعنی هر مؤمنی باید کافر نیز باشد؛ یعنی به حق که ایمان دارد، بایستی در مقابل باطل موضع بگیرد و آن را انکار کند و این است همان کفر مقدس!
شیعه معتقد است که فروع دین ده تاست و نهم و دهم را تولّی و تبرّی میشمارد و معنی آن این است که هرکس باید به ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام معتقد باشد ولی همین مقدار کافی نیست بلکه در همان حال بایستی یک حالت منفی نیز داشته باشد، یعنی آنچه را که ضد علی و راه اوست نفی و انکار کند. در اینجا هم تنها ایمان به اللَّه کافی نیست بلکه بایستی نفی طاغوت در کنار آن قرار بگیرد.
خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ.
هنگامی که نامهای را مینویسند و پایان میپذیرد، ذیل آن نامه را مهر
[1]. بقره/ 256.
میکنند به این معنی که دیگر نمیتوان به آن چیزی اضافه نمود.
قرآن میفرماید: دل هرکس حکم نامهای را دارد که تدریجاً سطوری در آن نگاشته میشود اعم از خوب یا بد. ولی به حالتی میرسد که این نامه ختم میگردد، لاک و مهر میشود و دیگر حتی یک کلمه هم نمیشود نوشت. برای اینگونه افراد، دعوت پیامبر هیچ اثری ندارد و قرآن به رسول اللَّه میفرماید دیگر اینها را دعوت نکن. نه اینکه از اول دعوت آنها بیثمر شمرده شده باشد، بلکه چون آنها انذار شدهاند، دعوت گشتهاند و حجت بر آنها تمام شده است ولی آنها قبول نکردند و کفر ورزیدند و با این کفر ورزیدن و انکار نمودن، دلهای آنها به این حالت درآمده است.
قرآن انسان را موجودی میداند که علیالدوام در تغییر و تحول است و قلب انسان را که «قلب» میگویند «لتقلّبه» چون زیر و زبر میگردد. و البته ناگفته پیداست که مراد از «قلب» این جسم گوشتی صنوبری شکل طرف چپ بدن نیست، بلکه منظور همان روح و روان انسانی است که هر لحظهای حالت جدیدی به خود میگیرد. پیغمبر میفرماید:
مَثَلُ الْقَلْبِ کمَثَلِ ریشَةٍ فِی الْفَلاتِ تَعَلَّقَتْ فی اصْلِ شَجَرَةٍ یقَلِّبُهَا الرّیحُ ظَهْراً لِبَطْنٍ[1].
دل انسان مانند یک پَر است که در بیابانی به درختی آویزان کرده باشند که باد آن را دائماً دگرگون میکند.
مثنوی این حدیث را به نظم درآورده است:
[1]. نهجالفصاحه و جامع الصغیر، ج 1/ ص 102.
گفت پیغمبر که دل همچون پری است
در بیابانی اسیر صرصری است
باد پر را هر طرف راند گزاف
گر چپ و گر راست با صد اختلاف
انسان در دو لحظه به یک حالت نیست و بیش از هرچیز تحت تأثیر اعمال خویش است، یک عمل نورانی به او نور میبخشد و عمل کثیف ظلمانی نور را از انسان میگیرد و او را تاریک میکند. کار نیک به دل انسان نرمش میدهد و او را آماده برای پذیرش اندرزها و حق و حقیقت مینماید، و برعکس اعمال خلاف فطرت انسانی، کافرماجراییها قساوت دل میآورد و گاهی دل انسان آنچنان سیاه میشود که قرآن تعبیر میکند: کارش تمام شده و بر دل آنها مهر خورده است؛ به چشم خودش میبیند ولی گویی ندیده است؛ مثل اینکه پرده جلو چشمش را گرفته است: وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ.
اینها آثار کفر است نه علل کفر، و با این بیان مسائل همگی حل میگردد.