بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 76

وَ اذْ قالُوا اللَّهُمَّ انْ کانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِک فَامْطِرْ عَلَینا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ[1].

آنگاه که گفتند: خدایا اگر این قرآن حق است از جانب تو، پس سنگی از آسمان بفرست و ما را از بین ببر که طاقت تحملش را نداریم.

یعنی به جای اینکه بگویند خدایا اگر حق است و از جانب توست توفیق پذیرش آن را به ما عطا کن، میگویند اگر حق است ما را نابود کن! این است معنای موضعگیری در مقابل حق. برای اینگونه افراد، هشدار دادن هیچ گونه ارزشی ندارد و به اصطلاح فقها اینها مقصرند نه قاصر.

خلاصه اینکه این طور نیست که هرکس که مسلمان نباشد پس کافر است، بلکه- چنانکه گفتیم- در اصطلاح قرآن کفر یعنی انکار، پوشانیدن، و «کافر» به کسانی اطلاق میشود که در مقابل فرستادگان حق و آورندگان دین خدا جبهه گرفتهاند و عکسالعمل مخالف نشان دادهاند و موضع منفی دارند.

البته ممکن است سؤال شود که کسانی که اصولًا اسلام و یا دین دیگری بر آنها عرضه نشده است و طبعاً نه مخالفتی نشان دادهاند و نه موافقتی، پس آنها چه نام دارند؟

جواب این است که بدون شک آنان مؤمن نیستند و احکام خاص مؤمن بر آنها مترتب نیست ولی در عین حال آیاتی از قبیل آیه مورد بحث نیز شامل آنها نمیشود، بلکه این دعوت انبیاست که سه گروه مؤمن، کافر و منافق را به وجود میآورد.

(1). انفال/ 32.


صفحه 77

کفر مقدس

ضمناً این نکته را نیز متذکر میشویم که از آنجا که ریشه اصلی لغت «کفر» همان پوشاندن و مخالفت کردن و جبهه گرفتن است، گاهی در قرآن چهره مقدس به خود میگیرد یعنی در مورد جبههگیری در مقابل باطل به کار میرود، که از همه روشنتر در آیةالکرسی است:

لا اکراهَ فِی الدِّینِ قَدْ تَبَینَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَی فَمَنْ یکفُرْ بِالطّاغوتِ وَ یؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی ...[1]

اجباری در دین نیست. رشد و هدایت از گمراهی آشکار شده است.

هرکس که کافر به طاغوت گردد و به خدا ایمان آورد آن کس به دستگیره محکم متمسک گردیده است ...

یعنی هر مؤمنی باید کافر نیز باشد؛ یعنی به حق که ایمان دارد، بایستی در مقابل باطل موضع بگیرد و آن را انکار کند و این است همان کفر مقدس!

شیعه معتقد است که فروع دین ده تاست و نهم و دهم را تولّی و تبرّی میشمارد و معنی آن این است که هرکس باید به ولایت علی بن ابیطالب علیه السلام معتقد باشد ولی همین مقدار کافی نیست بلکه در همان حال بایستی یک حالت منفی نیز داشته باشد، یعنی آنچه را که ضد علی و راه اوست نفی و انکار کند. در اینجا هم تنها ایمان به اللَّه کافی نیست بلکه بایستی نفی طاغوت در کنار آن قرار بگیرد.

خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ.

هنگامی که نامهای را مینویسند و پایان میپذیرد، ذیل آن نامه را مهر

[1]. بقره/ 256.


صفحه 78

میکنند به این معنی که دیگر نمیتوان به آن چیزی اضافه نمود.

قرآن میفرماید: دل هرکس حکم نامهای را دارد که تدریجاً سطوری در آن نگاشته میشود اعم از خوب یا بد. ولی به حالتی میرسد که این نامه ختم میگردد، لاک و مهر میشود و دیگر حتی یک کلمه هم نمیشود نوشت. برای اینگونه افراد، دعوت پیامبر هیچ اثری ندارد و قرآن به رسول اللَّه میفرماید دیگر اینها را دعوت نکن. نه اینکه از اول دعوت آنها بیثمر شمرده شده باشد، بلکه چون آنها انذار شدهاند، دعوت گشتهاند و حجت بر آنها تمام شده است ولی آنها قبول نکردند و کفر ورزیدند و با این کفر ورزیدن و انکار نمودن، دلهای آنها به این حالت درآمده است.

قرآن انسان را موجودی میداند که علیالدوام در تغییر و تحول است و قلب انسان را که «قلب» میگویند «لتقلّبه» چون زیر و زبر میگردد. و البته ناگفته پیداست که مراد از «قلب» این جسم گوشتی صنوبری شکل طرف چپ بدن نیست، بلکه منظور همان روح و روان انسانی است که هر لحظهای حالت جدیدی به خود میگیرد. پیغمبر میفرماید:

مَثَلُ الْقَلْبِ کمَثَلِ ریشَةٍ فِی الْفَلاتِ تَعَلَّقَتْ فی اصْلِ شَجَرَةٍ یقَلِّبُهَا الرّیحُ ظَهْراً لِبَطْنٍ[1].

دل انسان مانند یک پَر است که در بیابانی به درختی آویزان کرده باشند که باد آن را دائماً دگرگون میکند.

مثنوی این حدیث را به نظم درآورده است:

[1]. نهجالفصاحه و جامع الصغیر، ج 1/ ص 102.


صفحه 79

گفت پیغمبر که دل همچون پری است

در بیابانی اسیر صرصری است

باد پر را هر طرف راند گزاف

گر چپ و گر راست با صد اختلاف

انسان در دو لحظه به یک حالت نیست و بیش از هرچیز تحت تأثیر اعمال خویش است، یک عمل نورانی به او نور میبخشد و عمل کثیف ظلمانی نور را از انسان میگیرد و او را تاریک میکند. کار نیک به دل انسان نرمش میدهد و او را آماده برای پذیرش اندرزها و حق و حقیقت مینماید، و برعکس اعمال خلاف فطرت انسانی، کافرماجراییها قساوت دل میآورد و گاهی دل انسان آنچنان سیاه میشود که قرآن تعبیر میکند: کارش تمام شده و بر دل آنها مهر خورده است؛ به چشم خودش میبیند ولی گویی ندیده است؛ مثل اینکه پرده جلو چشمش را گرفته است: وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ.

اینها آثار کفر است نه علل کفر، و با این بیان مسائل همگی حل میگردد.


صفحه 80

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ. یخادِعونَ اللَّهَ وَ الَّذینَ امَنوا وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ مایشْعُرونَ. فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ بِما کانوا یکذِبونَ. وَ اذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوا فِی الْارْضِ قالوا انَّما نَحْنُ مُصْلِحونَ. الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ وَ لکنْ لایشْعُرونَ. وَ اذا قیلَ لَهُمْ امِنوا کما امَنَ النّاسُ قالوا انُؤْمِنُ کما امَنَ السُّفَهاءُ الا انَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکنْ لایعْلَمونَ. وَ اذا لَقُوا الَّذینَ امَنوا قالوا امَنّا وَ اذا خَلَوْا الی شَیاطینِهِمْ قالوا انّا مَعَکمْ انَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللَّهُ یسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یعْمَهونَ. اولئِک الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانوا مُهْتَدینَ[1].

[1]. بقره/ 8- 16.


صفحه 81

تفسیر سوره بقره (2)

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَنفاق چیست؟

نفاق یعنی دو چهرگی، اینکه انسان جوری باشد و طور دیگری ارائه دهد.

این خصلت گرچه یک خصلت نبایستنی و مذموم است ولی در عین حال ناشی از کمال انسان است؛ یعنی از آنجا که انسان در میان حیوانات تکاملیافتهتر است قدرت بر تصنع و ظاهرسازی دارد. حیوانات دیگر معمولًا و اکثر قدرت نفاق ندارند. تنها بعضی از حیوانات که از نظر هوش اندکی کاملترند گاهی تا حدودی توانایی تصنع دارند.

مثلًا هیچ گاه مرغ و یا چهارپایانی از قبیل اسب و الاغ نمیتوانند


صفحه 82

چنین کاری بکنند، ولی گربه در یک حدی میتواند و لذا در هنگام شکار موش و یا گنجشک از این قدرت استفاده کرده و با مخفی نمودن خود طعمه خویش را به دست میآورد.

روباه نیز چنین است و لذا ضربالمثل فریبکاری شناخته شده است. گرگ هم گاهی با نقشههای فریبکارانه به مقاصد خویش دست مییابد.

ولی هیچ حیوانی مانند انسان قدرت تصنع ندارد و برای این کار تعبیرات ادبی گوناگونی به کار میرود. دودوزه بازی، جو فروشی و گندمنمایی، تعبیراتی است که همین معنا را میرساند، و یا اینکه میگویند فلان کس با گرگ دنبه میخورد و با چوپان گریه میکند!

اینکه گفتم نفاق ناشی از تکامل انسان است دلیلش این است که هرچه انسان بدویتر است نفاقش کمتر است. کودک در کودکی نفاق ندارد و لذا در مجلسی که نشسته است هر غذایی که به او پیشنهاد میکنند در صورتی که تمایل داشته باشد صرف میکند و حتی اگر رغبت داشته باشد قبل از تعارف دیگران با گریه کردن اظهار تمایل مینماید. ولی آدم بزرگ در یک مجلس که قرار میگیرد با وجود اینکه تمایل شدید به غذاهای موجود دارد ولی وقتی به او تعارف میشود میگوید میل ندارم. این دروغ را بچه نمیگوید.

انسان هرچه از نظر تمدن پیش میرود قدرت نفاق بیشتری مییابد. بشر هزارسال قبل یک صدم نفاق بشر امروز را نداشته است.آیا توجه دارید که بسیاری از الفاظی که امروز رایج است الفاظ منافقانه است؟! مثل کلمه «استعمار» که در اصلِ لغت بسیار کلمه خوبی است؛ چنانکه قرآن هم آن را به معنای اصلی استعمال فرموده است:


صفحه 83

هُوَ انْشَأَکمْ مِنَ الْارْضِ وَ اسْتَعْمَرَکمْ فیها[1]. خدا شما را از زمین به وجود آورد و شما را در زمین استعمار کرد.

«استعمار» از باب استفعال است و از ماده «عمران» گرفته شده است؛ یعنی از شما طلب کرده عمران زمین را. شما را خلق کرده در روی زمین، و مکلف کرده است که زمین را عمران و آباد کنید. پس استعمار یعنی به دنبال آبادی رفتن.

کشورهای استعمارگر هرجا که میرفتند نمیگفتند ما آمدهایم منافع شما را بچاپیم و منابع زیرزمینی شما را ببریم، بلکه میگفتند ما آمدهایم سرزمین شما را آباد سازیم و به ظاهر هم همین کارها را میکردند، مثلًا یکی دو تا جاده هم میکشیدند، ولی هزار برابر آنچه که برای مردم کار میکردند از منافع آنها میبردند و بدین وسیله مردم آن کشورها را بنده خویش میساختند. پس استعمار یک لغت منافقانه است، یعنی در عین اینکه معنی درستی دارد ولی به صورت واقعی به کار نمیرود.

مبلّغین مسیحی که در اصطلاح آنها را «مبشّرین» میگویند، پیشقراولان استعمار بودند یعنی همیشه پای استعمار را آنها به کشورهای استعمارزده باز میکردند؛ یعنی اول به صورت یک نفر مبلّغ مذهب وارد این کشورها شده و آنان را به اوصاف عیسای مسیح و مادرش مریم عَذرا سرگرم میساختند ولی پس از مدتی مردم میدیدند که در زیر این سرپوشهای مذهبی تمام سرمایههای مادی آنان رفته است.

یکی از آفریقاییها گفته است روزی که اروپاییها به کشورهای ما آمدند ما زمین داشتیم و آنها انجیل به دست داشتند ولی پس از گذشتن 40- 50 سال دیدیم انجیل در دست ما مانده است و زمینها در دست آنان

[1]. هود/ 61.