بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 78

میکنند به این معنی که دیگر نمیتوان به آن چیزی اضافه نمود.

قرآن میفرماید: دل هرکس حکم نامهای را دارد که تدریجاً سطوری در آن نگاشته میشود اعم از خوب یا بد. ولی به حالتی میرسد که این نامه ختم میگردد، لاک و مهر میشود و دیگر حتی یک کلمه هم نمیشود نوشت. برای اینگونه افراد، دعوت پیامبر هیچ اثری ندارد و قرآن به رسول اللَّه میفرماید دیگر اینها را دعوت نکن. نه اینکه از اول دعوت آنها بیثمر شمرده شده باشد، بلکه چون آنها انذار شدهاند، دعوت گشتهاند و حجت بر آنها تمام شده است ولی آنها قبول نکردند و کفر ورزیدند و با این کفر ورزیدن و انکار نمودن، دلهای آنها به این حالت درآمده است.

قرآن انسان را موجودی میداند که علیالدوام در تغییر و تحول است و قلب انسان را که «قلب» میگویند «لتقلّبه» چون زیر و زبر میگردد. و البته ناگفته پیداست که مراد از «قلب» این جسم گوشتی صنوبری شکل طرف چپ بدن نیست، بلکه منظور همان روح و روان انسانی است که هر لحظهای حالت جدیدی به خود میگیرد. پیغمبر میفرماید:

مَثَلُ الْقَلْبِ کمَثَلِ ریشَةٍ فِی الْفَلاتِ تَعَلَّقَتْ فی اصْلِ شَجَرَةٍ یقَلِّبُهَا الرّیحُ ظَهْراً لِبَطْنٍ[1].

دل انسان مانند یک پَر است که در بیابانی به درختی آویزان کرده باشند که باد آن را دائماً دگرگون میکند.

مثنوی این حدیث را به نظم درآورده است:

[1]. نهجالفصاحه و جامع الصغیر، ج 1/ ص 102.


صفحه 79

گفت پیغمبر که دل همچون پری است

در بیابانی اسیر صرصری است

باد پر را هر طرف راند گزاف

گر چپ و گر راست با صد اختلاف

انسان در دو لحظه به یک حالت نیست و بیش از هرچیز تحت تأثیر اعمال خویش است، یک عمل نورانی به او نور میبخشد و عمل کثیف ظلمانی نور را از انسان میگیرد و او را تاریک میکند. کار نیک به دل انسان نرمش میدهد و او را آماده برای پذیرش اندرزها و حق و حقیقت مینماید، و برعکس اعمال خلاف فطرت انسانی، کافرماجراییها قساوت دل میآورد و گاهی دل انسان آنچنان سیاه میشود که قرآن تعبیر میکند: کارش تمام شده و بر دل آنها مهر خورده است؛ به چشم خودش میبیند ولی گویی ندیده است؛ مثل اینکه پرده جلو چشمش را گرفته است: وَ عَلی ابْصارِهِمْ غِشاوَةٌ.

اینها آثار کفر است نه علل کفر، و با این بیان مسائل همگی حل میگردد.


صفحه 80

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ. یخادِعونَ اللَّهَ وَ الَّذینَ امَنوا وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ مایشْعُرونَ. فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ بِما کانوا یکذِبونَ. وَ اذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوا فِی الْارْضِ قالوا انَّما نَحْنُ مُصْلِحونَ. الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ وَ لکنْ لایشْعُرونَ. وَ اذا قیلَ لَهُمْ امِنوا کما امَنَ النّاسُ قالوا انُؤْمِنُ کما امَنَ السُّفَهاءُ الا انَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکنْ لایعْلَمونَ. وَ اذا لَقُوا الَّذینَ امَنوا قالوا امَنّا وَ اذا خَلَوْا الی شَیاطینِهِمْ قالوا انّا مَعَکمْ انَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ. اللَّهُ یسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ یمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یعْمَهونَ. اولئِک الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما کانوا مُهْتَدینَ[1].

[1]. بقره/ 8- 16.


صفحه 81

تفسیر سوره بقره (2)

وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَنفاق چیست؟

نفاق یعنی دو چهرگی، اینکه انسان جوری باشد و طور دیگری ارائه دهد.

این خصلت گرچه یک خصلت نبایستنی و مذموم است ولی در عین حال ناشی از کمال انسان است؛ یعنی از آنجا که انسان در میان حیوانات تکاملیافتهتر است قدرت بر تصنع و ظاهرسازی دارد. حیوانات دیگر معمولًا و اکثر قدرت نفاق ندارند. تنها بعضی از حیوانات که از نظر هوش اندکی کاملترند گاهی تا حدودی توانایی تصنع دارند.

مثلًا هیچ گاه مرغ و یا چهارپایانی از قبیل اسب و الاغ نمیتوانند


صفحه 82

چنین کاری بکنند، ولی گربه در یک حدی میتواند و لذا در هنگام شکار موش و یا گنجشک از این قدرت استفاده کرده و با مخفی نمودن خود طعمه خویش را به دست میآورد.

روباه نیز چنین است و لذا ضربالمثل فریبکاری شناخته شده است. گرگ هم گاهی با نقشههای فریبکارانه به مقاصد خویش دست مییابد.

ولی هیچ حیوانی مانند انسان قدرت تصنع ندارد و برای این کار تعبیرات ادبی گوناگونی به کار میرود. دودوزه بازی، جو فروشی و گندمنمایی، تعبیراتی است که همین معنا را میرساند، و یا اینکه میگویند فلان کس با گرگ دنبه میخورد و با چوپان گریه میکند!

اینکه گفتم نفاق ناشی از تکامل انسان است دلیلش این است که هرچه انسان بدویتر است نفاقش کمتر است. کودک در کودکی نفاق ندارد و لذا در مجلسی که نشسته است هر غذایی که به او پیشنهاد میکنند در صورتی که تمایل داشته باشد صرف میکند و حتی اگر رغبت داشته باشد قبل از تعارف دیگران با گریه کردن اظهار تمایل مینماید. ولی آدم بزرگ در یک مجلس که قرار میگیرد با وجود اینکه تمایل شدید به غذاهای موجود دارد ولی وقتی به او تعارف میشود میگوید میل ندارم. این دروغ را بچه نمیگوید.

انسان هرچه از نظر تمدن پیش میرود قدرت نفاق بیشتری مییابد. بشر هزارسال قبل یک صدم نفاق بشر امروز را نداشته است.آیا توجه دارید که بسیاری از الفاظی که امروز رایج است الفاظ منافقانه است؟! مثل کلمه «استعمار» که در اصلِ لغت بسیار کلمه خوبی است؛ چنانکه قرآن هم آن را به معنای اصلی استعمال فرموده است:


صفحه 83

هُوَ انْشَأَکمْ مِنَ الْارْضِ وَ اسْتَعْمَرَکمْ فیها[1]. خدا شما را از زمین به وجود آورد و شما را در زمین استعمار کرد.

«استعمار» از باب استفعال است و از ماده «عمران» گرفته شده است؛ یعنی از شما طلب کرده عمران زمین را. شما را خلق کرده در روی زمین، و مکلف کرده است که زمین را عمران و آباد کنید. پس استعمار یعنی به دنبال آبادی رفتن.

کشورهای استعمارگر هرجا که میرفتند نمیگفتند ما آمدهایم منافع شما را بچاپیم و منابع زیرزمینی شما را ببریم، بلکه میگفتند ما آمدهایم سرزمین شما را آباد سازیم و به ظاهر هم همین کارها را میکردند، مثلًا یکی دو تا جاده هم میکشیدند، ولی هزار برابر آنچه که برای مردم کار میکردند از منافع آنها میبردند و بدین وسیله مردم آن کشورها را بنده خویش میساختند. پس استعمار یک لغت منافقانه است، یعنی در عین اینکه معنی درستی دارد ولی به صورت واقعی به کار نمیرود.

مبلّغین مسیحی که در اصطلاح آنها را «مبشّرین» میگویند، پیشقراولان استعمار بودند یعنی همیشه پای استعمار را آنها به کشورهای استعمارزده باز میکردند؛ یعنی اول به صورت یک نفر مبلّغ مذهب وارد این کشورها شده و آنان را به اوصاف عیسای مسیح و مادرش مریم عَذرا سرگرم میساختند ولی پس از مدتی مردم میدیدند که در زیر این سرپوشهای مذهبی تمام سرمایههای مادی آنان رفته است.

یکی از آفریقاییها گفته است روزی که اروپاییها به کشورهای ما آمدند ما زمین داشتیم و آنها انجیل به دست داشتند ولی پس از گذشتن 40- 50 سال دیدیم انجیل در دست ما مانده است و زمینها در دست آنان

[1]. هود/ 61.


صفحه 84

است! این است معنای نفاق.

و البته این که قرآن راجع به منافقین زیاد سخن میگوید، در حقیقت هشداری است به مسلمانان که همواره بایستی مواظب منافقین باشند و فریب آنها را نخورند زیرا منافق اختصاص به صدر اسلام ندارد، در هر زمانی منافق وجود دارد که در میان صفوف مسلمانان رخنه میکنند و تظاهر به اسلام مینمایند و از پشت خنجر میزنند.

اصطلاح «ستون پنجم» را شاید شنیده باشید. گویا در جنگ بینالملل اول یکی از ارتشها چهار ستون علنی داشت که با اسلحه گرم به دشمن حمله میکرد، ولی گروهی را نیز قبلًا به داخل ارتش مخالف فرستاده بودند که آنان را اغفال میکردند و چنانکه میگویند بیش از چهار ستون علنی، این ستون مخفیانه کار میکردند. نام آنها را «ستون پنجم» گذاشتهاند که در داخل صفوف دشمن تظاهر به محبت میکنند ولی در باطن به نفع گروه خودشان در کارند.

قرآن میگوید: همیشه خطر ستون پنجم، جامعه مسلمانان را تهدید میکند، کسانی که میگویند: امَنّا بِاللَّهِ وَ بِالْیوْمِ الْاخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنینَ ما ایمان به خداوند و به روز قیامت آوردهایم، ولی دروغ میگویند.

یخادِعونَ اللَّهَ وَ الَّذینَ امَنوا ... اگر میفرمود: «یخْدَعونَ اللَّهَ» یعنی خدا را فریب میدهند! ولی خدا را نمیتوان فریب داد و محال است، لذا میفرماید: یخادِعونَ اللَّهَ با خدا مخادعه میکنند. مخادعه که از باب مفاعله است یکی از معانیاش این است که آنان درصدد خدعه با خداوند برمیآیند، یعنی در مقام آن هستند که به خدا نیرنگ بزنند.


صفحه 85

وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرونَ. آدمی همینکه بخواهد خدا را گول بزند خودش را گول زده است، چرا؟

هیچ گاه حقیقت و واقعیت را نمیشود فریب داد، و هرکس که به فکر فریب دادن حقایق بیفتد در واقع خودش را فریب داده است. طبیب را میشود فریب داد ولی طب را نمیشود فریب داد. مثلًا انسان میتواند به طبیب دروغ بگوید و بدین وسیله او را گول بزند؛ فرض کنید وقتی از او سؤال میکند آیا دوایی را که داده بودم مصرف کردی یا خیر، در جواب بگوید آری، و حال اینکه مصرف نکرده باشد، و بالاخره دستورات طبیب را بکلی عمل نکند ولی بگوید عمل کردم. در اینجا طبیب گول میخورد ولی طب گول نمیخورد و در واقع خود شخص دروغگو گول خورده است، زیرا طبیب طبق اظهارات او نسخه میدهد و به این ترتیب شخص مریض منافق دروغگو، روز به روز بر مرضش افزوده میشود و هستی او را به باد میدهد.

در اینجا نیز مسلمانان را میتوان گول زد و با آنها از در نیرنگ وارد شد ولیهیچ گاه به خداوند که عین حق و حقیقت است نمیتوان نیرنگ زد، و در حقیقت خودشان را گول زدهاند.

در جمله یخادِعونَ اللَّهَ ممکن است احتمال دیگری نیز بدهیم و آن اینکه منافقان هیچ گاه به فکر فریب دادن خداوند نبودهاند، زیرا اگر آنان به خدا معتقد نبودند که به این فکر هم نمیافتادند، و اگر معتقد بودند باز هیچ گاه شخص معتقد به خداوند فکر نمیکند که بتوان خدا را فریب داد. پس بایستی این جمله را از مواردی بدانیم که خداوند کاری را که مربوط به اهل حق است به خودش نسبت میدهد؛ و نظایر آن در قرآن مجید بسیار است. در سوره الفتح آیه 10 میفرماید: