وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ وَ ما یشْعُرونَ. آدمی همینکه بخواهد خدا را گول بزند خودش را گول زده است، چرا؟
هیچ گاه حقیقت و واقعیت را نمیشود فریب داد، و هرکس که به فکر فریب دادن حقایق بیفتد در واقع خودش را فریب داده است. طبیب را میشود فریب داد ولی طب را نمیشود فریب داد. مثلًا انسان میتواند به طبیب دروغ بگوید و بدین وسیله او را گول بزند؛ فرض کنید وقتی از او سؤال میکند آیا دوایی را که داده بودم مصرف کردی یا خیر، در جواب بگوید آری، و حال اینکه مصرف نکرده باشد، و بالاخره دستورات طبیب را بکلی عمل نکند ولی بگوید عمل کردم. در اینجا طبیب گول میخورد ولی طب گول نمیخورد و در واقع خود شخص دروغگو گول خورده است، زیرا طبیب طبق اظهارات او نسخه میدهد و به این ترتیب شخص مریض منافق دروغگو، روز به روز بر مرضش افزوده میشود و هستی او را به باد میدهد.
در اینجا نیز مسلمانان را میتوان گول زد و با آنها از در نیرنگ وارد شد ولیهیچ گاه به خداوند که عین حق و حقیقت است نمیتوان نیرنگ زد، و در حقیقت خودشان را گول زدهاند.
در جمله یخادِعونَ اللَّهَ ممکن است احتمال دیگری نیز بدهیم و آن اینکه منافقان هیچ گاه به فکر فریب دادن خداوند نبودهاند، زیرا اگر آنان به خدا معتقد نبودند که به این فکر هم نمیافتادند، و اگر معتقد بودند باز هیچ گاه شخص معتقد به خداوند فکر نمیکند که بتوان خدا را فریب داد. پس بایستی این جمله را از مواردی بدانیم که خداوند کاری را که مربوط به اهل حق است به خودش نسبت میدهد؛ و نظایر آن در قرآن مجید بسیار است. در سوره الفتح آیه 10 میفرماید:
انَّ الَّذینَ یبایعونَک انَّما یبایعونَ اللَّهَ.
آنان که با تو بیعت کردند، با خدا بیعت نمودهاند.
در اینجا مقصود این است که آنان که در مقام فریب اهل ایمان برمیآیند، در حقیقت خویشتن را فریب دادهاند، زیرا آنان که در مسیر حقاند، بر صراط مستقیم قرار گرفته و نهایت حرکتشان اللَّه است. آنان خود را تسلیم حقیقت نمودهاند و همین روح تسلیمشان است که آنان را رستگار مینماید گرچه افرادی به صورت ظاهر زرنگ و در زندگی راهیاب نباشند. ولی آنان که خود را زرنگ میدانند و همواره میخواهند کار خود را با فریب دادن و گول زدن پیش ببرند، میپندارند که در این مورد نیز میتوانند با گول زدن اهل حق به مراد خویش نائل آیند.
ولی از آنجا که حق و حقیقت هیچ گاه فریب نمیخورد، گرچه اهل حق گول بخورند، این گونه افراد نقشههای فریبکارانهای که میکشند به ضرر خودشان تمام میشود.
فی قُلوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ بِما کانوا یکذِبونَ. خداوند در این جمله ریشه مطلب را بیان میفرماید. ریشه مطلب بیماردلی است. آنها دچار بیماریهای روحی و روانی هستند. قرآن در موارد مختلف گاه و بیگاه به بعضی از بیماریهای دل اشاره فرموده است. بیماری استکبار، بیماری تعصب نسبت به عقاید کهنه، بیماری پیروی از نیاکان، بیماری پیروی از کبرا و بزرگان نمونههایی از بیماریهای روح است که نمیگذارد انسان زیر بار حقیقت برود، همان طور که فسق و فجور و آلودگیها یک نوع ناآمادگی در انسان ایجاد میکند.
اینها بیمارانی هستند که علیالدوام خداوند بر بیماریهای آنها
میافزاید؛ زیرا همان قانونی که در جسم انسان هست در روح انسان نیز وجود دارد. اگر کسی بیماری تن داشته باشد و به طبیب مراجعه کند ولی با طبیب لج نموده و سفارشات او را زیر پا نهد و با او منافقانه رفتار نماید، اثرش قهراً ازدیاد بیماری است.
خداوند، این عالم را مستعد پرورش هر نوع کشتی قرار داده است، بستگی دارد به اینکه انسان چه نوع بذری بپاشد؛ گندم از گندم بروید جو ز جو؛ حنظل نتیجهاش حنظل و خرما خرماست و چنانکه قرآن میفرماید: کلًاّ نُمِدُّ هؤُلاءِ وَ هؤُلاءِ[1].
خداوند کارش امداد کردن است و بنای عالم بر آن است که هرکسی در مسیر خودش تکامل یابد، چه آنهایی که نیکوکارند و چه آنان که بدکردارند (البته با یک تفاوت که در جای خود بحث خواهیم کرد)[2].
وَ اذا قیلَ لَهُمْ لاتُفْسِدوا فِی الْارْضِ قالوا انَّما نَحْنُ مُصْلِحونَ. قبلًا قرآن مجید درباره منافقین گفت که آنها خودشان را فریب داده و خویشتن را گول میزنند. از این آیه مسئله خودفریبی منافقین به خوبی آشکار میگردد.
میگویند آدمهای دروغگو از بس به دیگران دروغ میگویند کمکم خودشان دروغهای خودشان به صورت راست و حقیقت برایشان جلوه میکند و گویا یادشان میرود که این دروغ و شایعه را خودشان ساختهاند.
میگویند ابلهی که بچهها آزارش میدادند، برای اینکه آنها را از دور خودش دور کند گفت: آن سر شهر آش خیر میکنند. بچهها باور کردند و
[1]. اسراء/ 20.
[2]. در ذیل کلمه «رب» در این زمینه مفصلتر بحث شده است.
از دور او پراکنده شدند و همگی به آن طرف دویدند؛ همینکه او دید همه دارند میروند، خودش هم به راه افتاد و با خود گفت شاید راست باشد!
قرآن میگوید این گروه ستون پنجم که کارشان در ظاهر تظاهر به دوستی با مسلمانان و در باطن تباهکاری و افساد و اخلال در جمعیت مسلمین و هدفهای مقدس اسلامی بود، هنگامی که بعضی از دوستانشان به آنان میگفتند اینقدر فساد نکنید، در جواب میگفتند: انَّما نَحْنُ مُصْلِحونَ خیر، ما مصلح هستیم! ما مفسد نیستیم.الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ وَ لکنْ لایشْعُرونَ. اصلًا مفسد اینانند، یعنی مفسدی جز اینان وجود ندارد، ولی خودشان ناآگاهند و خیال میکنند که مصلحند. گویا خودشان هم واقعاً باورشان آمده است.
توجه دارید که چگونه جمله قرآن انحصار را میرساند. یک وقت میگوییم:
زید عالم است. ولی یک وقت گفته میشود: عالم زید است. جمله دوم یعنی اگر عالمی در جهان هست زید است و باقی دیگر در قبال او عالم شمرده نمیشوند.
تعبیر قرآن در اینجا اینچنین است که اصلًا مفسد اینها هستند؛ یعنی مفسدهای دیگر در مقابل آنها مفسد محسوب نمیشوند، زیرا افساد و تباهکاری در وجود آنها تجسم یافته است. ولی خودشان نمیدانند.
وَ اذا قیلَ لَهُمْ امِنوا کما امَنَ النّاسُ قالوا انُؤْمِنُ کما امَنَ السُّفَهاءُ. هرگاه به آنها در خلوت گفته میشود که این منافقبازی را دور بریزید و شما هم مانند دیگر مردم ایمان بیاورید، در جواب میگویند: ایمان آوردن و مذهبی بودن کار مردم بیشعور و بیعقل است؛ آیا ما که
روشنفکران اجتماع هستیم مانند آن مردم سفیه ایمان بیاوریم؟! هرگز!
الا انَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لکنْ لایعْلَمونَ. قرآن با کلمه «الا» مسلمانان را آگاه میسازد (چنانکه در آیه قبل نیز فرمود: الا انَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدونَ). میفرماید: آگاه باشید که سفیه آنانند، و چنان در تاریکی فکر فرو رفتهاند که خودشان هم نمیدانند.
ما دو جور جهل داریم: جهل بسیط و جهل مرکب. جهل بسیط آن است که انسان چیزی را نمیداند ولی خودش هم میداند که نمیداند. اینگونه جهل زود برطرف میشود، زیرا وقتی انسان چیزی را نداند، و بداند که نمیداند، در مقام دانایی آن برمیآید و یا لااقل به حرف دیگران گوش میدهد که اگر حقیقت است بپذیرد.
بالاخره این جهل خیلی خطر ندارد.
ولی جهل مرکب آن است که انسان نمیداند ولی نمیداند که نمیداند. اینگونه جهل علاجناپذیر است، چون غرور نمیگذارد جهل برطرف شود؛ چنانکه اغلب مدعیان روشنفکری اینچنیناند و به دلیل اینکه هیچ نمیفهمند این ادعا را دارند! بوعلی سینا در کتاب اشارات جملهای دارد و به طوری که یادم میآید میگوید:
«ایاک وَ فَطانَةً بَتْراءَ» بترس از زرنگی ابتر، یعنی از زرنگی ناقص و نیمه زرنگی.
منظور این است که انسان خوب است یا ساده باشد و یا عاقل و فهمیده کامل آدمهای ساده خودشان هم معمولًا میفهمند که ساده هستند ولی افراد نیم زرنگ که در بعضی موارد زرنگ هستند خیال میکنند خیلی زرنگند و همواره کارهای خود را خردمندانه میدانند. اینگونه افراد احمقترین مردم و گرفتارترین آنها هستند.
غزالی جملهای دارد که میگوید: همه چیز وجود ناقصش از عدم
محض بهتر است جز علم و دانش. یعنی مثلًا سلامتی و یا مال و ثروت اگر انسان هر مقداری داشته باشد از آنکه هیچ نداشته باشد بهتر است ولی علم و دانش اینگونه نیست.
انسان کم سواد از بیسواد بدتر است چون خیال میکند خیلی باسواد است و هیچ گاه دنبال تکمیل آن نمیرود.
این بیت گویا از سنایی است که میگوید:
رنجش هرکسی ز یک چیز است
رنجش من ز نیمدیوانه است
این شاعر میگوید: عقل هم نظیر علم است. یا انسان باید دیوانه کامل باشد و یا عاقل کامل. نیمه عاقل و نیمه دیوانه از دیوانه کامل ضررش بیشتر است.
افراد نیرنگباز و خدعهکار در جامعه، معمولًا همین انسانهای «نیمه» هستند، یعنی آنها که نیمه زرنگی دارند و تمام زرنگی ندارند؛ زیرا زرنگهای کامل اگر به هیچ چیز اعتقاد نداشته باشند این مقدار میفهمند که سعادت و موفقیت در صداقت و راستی است. ولی افراد نیمه زرنگ- که من در عمر خودم با بسیاری از آنان برخورد داشتهام- موفقیت خود را در این میدانند که با هیچ کس به صداقت رفتار نکنند.
اینها در عمر خود حتی یک دوست پیدا نمیکنند و هیچ کس به حرفهای آنان اعتماد نمیکند، زیرا با هرکس که حرف میزنند همه میدانند که از روی زرنگی سخن میگویند.
قرآن این منافقها را جاهل مرکب میداند، و میگوید اینها نمیدانند و خیال میکنند که میدانند، شعور ندارند و میپندارند که باشعورند.
وَ اذا لَقُوا الَّذینَ امَنوا قالوا امَنّا وَ اذا خَلَوْا الی شَیاطینِهِمْ قالوا انّا مَعَکمْ انّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ.
دو چهرگی آنان را قرآن اینگونه بیان میکند که آنها وقتی به اهل ایمان
برخورد میکنند میگویند ما مؤمن هستیم ولی وقتی که با شیاطین خودشان که همان همفکرانشان هستند خلوت میکنند میگویند ما با شما هستیم، ما آنها را مسخره کردهایم وگرنه در عقیده و فکر مانند شما هستیم قرآن نظیر آیه قبل که فرمود: وَ ما یخْدَعونَ الّا انْفُسَهُمْ، اینجا میفرماید:
اللَّهُ یسْتَهْزِئُ بِهِمْ. یعنی اینها میپندارند که حقیقت را میشود مسخره کرد و با آن میتوان نیرنگبازی کرد؛ خیر، اینچنین نیست؛ بلکه حقیقتْ آنها را مسخره میکند، یعنی نتیجه کارشان در نهایت امر مسخره واقع شدن خود آنان است.
وَ یمُدُّهُمْ فی طُغْیانِهِمْ یعْمَهونَ. اینها مردم طاغی هستند و خدا آنها را در طغیانشان میکشاند در حدی که چنان دچار حیرت و سرگشتگی میشوند که اصلًا نمیفهمند چکار میکنند.
قرآن تا اینجا چند خصلت برای منافقین ذکر کرد:
اولین خصلت اینکه: منافقین مردمان متظاهری هستند؛ که تظاهر اصولًا از مشخصات منافق است به طوری که منافق از مؤمن بیشتر اظهار ایمان میکند.
خصلت دوم اینکه: آنان نیرنگبازند، حقّهباز و فریبکارند، که باز این خصلت از صفات ویژه آنان است.
سوم اینکه: اینان مبتلا به یک بیماری روانی و روحی هستند که
معنی«ناس»
یک مطلب راجع به کلمه «ناس» است که در اینجا میفرماید: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یقولُ امَنّا ... بعضی از مردم چنین میگویند. با این کلمه ما در قرآن زیاد برخورد میکنیم.
معنای آن چیست؟
«ناس» در قرآن یعنی مردم. انسانها را میتوان به دستههای گوناگون تقسیمبندی کرد: غنی، فقیر، عالم، جاهل، سفید، سیاه، ظالم، مظلوم و ...
اگر ما انسانها را ببینیم و این مایههای اختلاف و تبعیض را کنار