برسانند؛ و جاسوسان این مأموریت را به سرعت انجام دادند و این پیراهن مدتی در مسجد شام آویزان بود و معاویه شخصاً گاه و بیگاه در انظار عموم در پای آن اشک میریخت و در سوگ خلیفه پیامبر بر سر و سینه میزد! و بدین وسیله مردم سادهلوح مسلمان برای خدا و به خاطر خدا تحریک میشدند و در راه خدا خون میدادند و کشته میشدند.
و آخرالامر نیز در صفّین هنگامی که احساس شکست کرد، باز از نقشههای فریبکارانه و منافقانه استفاده نمود و قرآن را بر نیزه کرد؛ یعنی ما تسلیم قرآن هستیم. و علی علیه السلام که میدانست چه نیرنگی در کردار آنان خفته است فریاد میزد:
بزنید و به پیشرفت خودتان ادامه دهید. اما مقدسین نادانی که از خطر منافقین آگاه نبودند فریاد برآوردند که ما با قرآن نمیجنگیم، و اینکه تو میگویی معنایش این است که ما با قرآن بجنگیم. و بدین وسیله حزب اموی خود را نجات داد.
این است خطر هولناک نفاق که قرآن مسلمین را با کلمه الانفاق در هر دورهای به شکلی ظاهر میشود
مطلب دیگری که میبایستی تذکر دهم این است که خطر نفاق همیشه اسلام را تهدید میکرده است ولی همیشه به یک شکل نبوده بلکه در هر دورهای و هر عصری به شکل تازهای ظاهر گشته است. این روزها کتابی را مطالعه میکردم که گویا چند ماهی بیشتر از انتشار آن نمیگذرد و کاملًا برای من مشهود است که عدهای دانسته یا
ندانسته ماتریالیسم و مادیگری را در زیر پوشش قرآن تبلیغ میکنند[1]؛ زیرا با جمله بسم اللَّه الرحمن الرحیم و نام خدا آغاز میشود و همهاش خدا و پیامبر و قرآن است ولی وقتی به محتویات آن میرسیم میبینیم مادیگری، خودش را در زیر چهره قرآن مخفی کرده است.
یعنی همان مادیگری که چند سال قبل خیال میکرد میتواند در ایران با مذهب مبارزه کند و با شدت مبارزه خود را آغاز کرد و گفت خدا دروغ است، پیغمبر دروغ است، وحی دروغ است، ولی سخت در مقابل نیروی قوی مذهب شکست خورد، اینک که از آن روش مأیوس شده همان حرفها را با آب و رنگ اسلامی تحویل میدهد؛ یعنی خدا را به شکل دیگری انکار میکند و قیامت را به شکل دیگر. مثلًا هرجا صحبت از قیامت و آخرت میشود تعبیر به «نظام برتر» میکند؛ در مقابل، دنیا را به «نظام پستتر زندگی» معنی میکند؛ یعنی دنیا و آخرت در لسان قرآن چنین است که دنیا نظام ظالمانه طاغوتی است و هنگامی که نظام تغییر کرد میشود آخرت!
و البته کلِمَةُ حَقّ یرادُ بِهَا الْباطِلُ. شکی نیست که در دنیا نظام پست وجود دارد و باید با نظام پستتر جنگید و نظام برتر را به جای آن نشاند، و در تعبیرات قرآن هم آمده است، اما هیچ وقت مراد قرآن از «دنیا و آخرت» نظام برتر و پستتر نیست، بلکه دنیا و آخرت برای خودش مطلبی است و نظام پستتر و بدتر مطلب دیگر.
ملاحظه میکنید که نمیگویند آخرت دروغ است؛ جاودانگی انسان در عالم آخرت را تکذیب نمیکنند بلکه جاودانگی را اینچنین توجیه میکنند؛ و این همان حرف معروف مادیین است که تکامل را توجیه
[1]. [اشاره به کتابی است که توسط یکی از سران گروه فرقان نوشته شده بود.]
میکنند و میگویند فردی میمیرد و فرد دیگری به جای او میآید، و او میرود و فرد سومی میآید و همین طور؛ نوع باقی است و جاودانگی همین است!
این همان قرآن سر نیزه کردن معاویه است که چهره خود را عوض کرده است؛ و این نفاق است که در هر دورهای به شکلی خودنمایی میکند و مسلمانانِ ناآگاهند که 1400 سال است گول قرآن سر نیزه کردن را میخورند و هر وقت گروه ضد مذهبی پیدا شدند نقش ضدیت خود را در لباس مذهب توانستهاند پیاده کنند و اگر مسلمین بیدار و آگاه باشند نقشههای شوم آنان نقش بر آب میگردد.
قرآن به صورت دلسوزی درباره آنان میگوید:
اولئِک الَّذینَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدی فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ماکانوا مُهْتَدینَ.
اینها مردمی هستند که یک معامله کردهاند ولی چه معامله زیانکارانهای! هدایت را دادهاند و ضلالت را برای خودشان خریداری نمودهاند. اینان در این معامله علاوه بر اینکه هیچ سودی نبردهاند، چه زیانها بردهاند! هیچ راهی برای خویش نیافته و همانگونه در گمراهی بسر میبرند.
از امام علیه السلام سؤال میکنند که عقل چیست؟ میفرماید:
الْعَقْلُ ما عُبِدَ بِهِ الرَّحْمنُ وَ اکتُسِبَ بِهِ الْجَنانُ.
عقل آن است که انسان را به عبادت خداوند و بندگی او رهبری کند و سعادت همیشگی را به انسان بدهد.
سائل پرسید پس آنچه که در معاویه بود چه بود؟ جواب فرمود: تِلْک النُّکری وَ الشَّیطَنَةُ آن نکری و شیطنت است. نکری و شیطنت با عقل دوتاست.
مقصود امام علیه السلام از «نکری و شیطنت» همان نیرنگبازیها و نقشهکشیهای منافقانه است و از «عقل» همان نیرویی که انسان را به معنویت و انسانیت رهنمون میگردد.
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
مَثَلُهُمْ کمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ ناراً فَلَمّا اضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنورِهِمْ وَ تَرَکهُمْ فی ظُلُماتٍ لایبْصِرونَ. صُمٌّ بُکمٌ عُمْی فَهُمْ لایرْجِعونَ. اوْ کصَیبٍ مِنَ السَّماءِ فیهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ یجْعَلونَ اصابِعَهُمْ فی اذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللَّهُ مُحیطٌ بِالْکافِرینَ. یکادُ الْبَرْقُ یخْطَفُ ابْصارَهُمْ کلَّما اضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فیهِ وَ اذا اظْلَمَ عَلَیهِمْ قاموا وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ ابْصارِهِمْ انَّ اللَّهَ عَلی کلِّ شَیءٍ قَدیرٌ[1].
[1]. بقره/ 17- 20.
تفسیر سوره بقره (3)
بعد از اینکه قرآن مجید کیدها و خدعههای منافقین را یک سلسله کارهای بیاثر و نقشههای شکستخورده خواند و به تعبیری که فرمود: اینها به جای آنکه مردمفریبی باشد خودفریبی است، اینک برای این نوع مکرها و زرنگیها دو مثل میزند که ما به نکتهای بسیار بزرگ در فلسفه تاریخ از نظر قرآن میرسیم و میتوان گفت که یکی از اصول مهم تفکر قرآنی و جهانبینی توحیدی اسلامی است. و ما ازآنجا که این بحث را از مباحث اساسی و دارای اهمیت میبینیم، لازم میدانیم که در این آیات، مشروحتر بحث کنیم.
درباره جهان به طور کلی، و نیز درباره انسان و جامعه بشریت از آغاز پیدایش تا آیندهای که در پیش دارد، از نظر خیر و شر، خوبی و بدی، حق و باطل که آیا هستی جهان حق است و خیر یا پوچ است و باطل و شر، و یا آنکه مرکب است: نیمی حق است و خیر و نیمی باطل است و شر، و نیز اینکه آیا آنچه که بر زندگی انسان حاکم است خیر است یا شر، حق است یا باطل، و یا نیمی خیر است و نیمی شر، و اگر به هر دو قائل شدیم اصالت از آنِ کدام است، آیا اصالت با حق است یا با باطل،
نظریات گوناگونی ارائه شده است.
ما ابتدا نظریاتی را که به وسیله فیلسوفان و متفکران و جامعهشناسان داده شده است ذکر کرده و سپس به جهانبینی توحیدی قرآن خواهیم پرداخت.
شکی نیست که زندگانی بشر تا اندازهای یک زندگانی مخلوط است، یعنی چه در زندگی فردی بشر و چه در اجتماع، هم خیر وجود دارد و هم شر، هم عدل وجود دارد و هم ظلم، هم صداقت و هم فریبکاری و نیرنگ، و بالاخره زندگی بشر دو صفحه دارد: یک صفحه نورانی است و صفحه دیگر ظلمانی.
و به قدری این اختلاط نور و ظلمت، عدل و ظلم عمیق است که میبینیم قبل از آنکه انسان در روی زمین آفریده شود در ملکوت اعلی وجود او مورد سخن بوده و دو گونه نظر درباره او داده میشود.
هنگامی که خدای متعال به فرشتگان اعلام میفرماید: انّی جاعِلٌ فِی الْارْضِ خَلیفَةً من میخواهم جانشینی در روی زمین بیافرینم، غریو از ملکوتیان بلند میشود که خدایا! چه حکمتی است که میخواهی یک موجود فسادگر و خونریز بیافرینی؟! قالوا اتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک.
فرشتگان که بشر را یک موجود شر محض میدانستند و تنها به یک صفحه از زندگی بشر مینگریستند و او را فقط موجودی خونریز میدیدند، اگر نگویم اعتراض، سؤال کردند که خدایا در آفرینش چنین موجودی چه حکمتی است؟
و این خود حسابی دارد که انسان آنچنان موجودی است که فرشتگان هم از همه رازهای وجود او سر در نمیآورند و تنها آفریدگار و خالق اوست که به اسرار وجود او آگاه است
ولی خداوند این نظریه را از فرشتگان نپذیرفت و آنان را تأیید نفرمود، بلکه گفت: انّی اعْلَمُ ما لاتَعْلَمونَ شما در این نظریه بدبینانه خودتان اشتباه میکنید؛ من چیزهایی را میدانم که شما نمیدانید. و سپس انسان را که آفرید بلافاصله با یک آزمایش و نمایش، بر فرشتگان ثابت نمود که سخت در اشتباه بودهاند.
از این که بگذریم، فیلسوفان و متفکران بشر نیز در این باره همواره گفتگو کرده و نظریاتی دادهاند.
اکثر فلاسفه مادی که همیشه نظر بدبینانه به طبیعت داشته و دارند، با توجه به اینکه به اصل آفرینش معتقد نیستند و انسان را معلول تصادفات میدانند، چنین میگویند: این موجود اصولًا شر جزء ذاتش است و از اوّلی که پا روی زمین گذارده شرارت کرده است و هماکنون نیز موجودی شرور است، در آینده نیز چنین خواهد بود و امیدی به این موجود از نظر سعادت نیست. اینان هرگونه طرح اصلاحی را برای جامعه بشریت رد میکنند و هیچ گونه امیدی نسبت به صلاح او ندارند زیرا اساساً این موجود را اصلاحپذیر نمیدانند و به تمام آنچه که به نام «اصلاح» عرضه شده، چه دین و چه فلسفه، بدبین هستند و میگویند اینها همه صورتسازی بوده زیرا خود طراحان این تزهای اصلاحی هم به حکم آنکه بشر بودهاند مانند سایرین دارای غرایز مختلف بوده و از غرایز بشری جز شر چیزی برنمیخیزد؛ و بدین وسیله هرگونه تز اصلاحی و اخلاقی و هر پیشنهاد اجتماعی را بیهوده تلقی میکنند.
وقتی از آنان سؤال شود: پس به چه امیدی باید زنده بود؟ میگویند اصلًا نباید زنده بود؛ اگر بشری به کمال نهایی و مرحله عالی خود برسد بایستی خودکشی کند! و این است اوج ترقی یک انسان که به این مرحله برسد و درک کند که چیزی جز شرارت نیست و آینده او هم همین