بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 145

شرافت انسانی

بحثی است که امروز زیاد مطرح است خصوصاً در میان کسانی که درباره مسائل حقوقی میاندیشند و آن، مسئله «شرافت انسانی» یا به تعبیری که در مقدمه اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است «حیثیت انسانی» است. ادعا میکنند که انسان یک شرافت و حیثیت بالخصوصی دارد که به موجب آن شرافت و حیثیت، یک احترامی دارد که غیر انسان از حیوان و نبات و جماد چنین احترامی را ندارد. و لذا مثلًا میگویند خون هر انسانی محترم است اما نمیگویند خون هر حیوانی محترم است.

میگویند شرافت انسانی یک چیز دیگر است. همچنین میگویند آزادی انسان محترم است؛ یعنی آزادی را به غیر انسان تعمیم نمیدهند.

هستند در میان افراد بشر افرادی مثل هندیها که میگویند خون بعضی حیوانات محترم است، در درجه اول گاو و بعد حیوانات دیگری که گوشتشان خورده میشود. هندیها هم خون حیوانهایی نظیر حشرات یا موذیها را محترم نمیدانند و مثلًا نمیگویند خون یک مار یا عقرب یا مگس یا زنبور و یا پشه محترم است. یعنی همان هندی که از گوشت مرغ و گوسفند و گاو و شتر و از کشتن اینها اجتناب میکند، از اینکه در اتاقش «دِ دِ تِ» بزند و یکدفعه صدها و بلکه هزارها پشه را بیجان کند اعتراضی ندارد. بعلاوه مسئله، تنها کشتن و بیجان کردن نیست، سلب سایر آزادیها هم هست. یک فیل


صفحه 146

یا اسب در ابتدا حیوانی بوده است آزاد که ما میگوییم وحشی. آزاد میگشته در میان کوهها و جنگلها و بیابانها. آیا این حیوان به اختیار خودش آمد در میان انسانها و گفت: ای انسانها مرا اهلی کنید، بر من سوار شوید، مرا به گاری ببندید، از من بارکشی کنید؟ نه. ولی انسانها از اینها استفاده میکنند، خودشان را مالک میدانند و آنها را مملوک، و هیچگاه درباره آزادی و شرافت حیوانی حیوانها بحث نمیکنند که آنها هم جاندارند، یک شرافت ذاتی دارند، آزاد به دنیا آمدهاند و باید آزاد زیست کنند، پس تمام حیوانات را که استخدام و اهلی کردهایم رها کنیم، حتی از پشم گوسفندها هم استفاده نکنیم، گاندی از شیر بزش هم استفاده نکند چون همین که وی بزی را گرفته است و از شیر او استفاده میکند، برده گرفتن یک حیوان است.

ما اکنون نمیخواهیم روی این مسئله بحث کنیم چون دامنه درازی دارد. هم بشرهای دیندار و هم بشرهای غیر دیندار هر دو یک شرافتی را برای انسان ادعا میکنند که انسان را لااقل اشرف از حیوانات میدانند و لهذا برای انسان حقوق و آزادیهایی قائلند که آن حقوق و آزادیها را برای حیوانات قائل نیستند. ما فعلًا بحثمان در ماقبل این مطلب نیست که چرا برای انسان این شرافت را قائل شدهاند و برای غیر انسان قائل نشدهاند. بحث ما از مابعد این مطلب است که حالا که برای انسان چنین شرافتی قائل شدهاند و برای حیوانها قائل نشدهاند ما از این اشخاص میپرسیم شرافت انسان به چیست؟ آیا شرافت انسان به جان داشتن است؟ همه جاندارها جان دارند. پشه هم جاندار است. به چشم داشتن است؟ حیوان چشمدار در دنیا زیاد است. به حافظه داشتن است؟ حیوان حافظهدار در دنیا


صفحه 147

زیاد است. باید یک چیزی در انسان وجود داشته باشد که اسمش انسانیت است و در حیوانها وجود ندارد. اگر کسی قائل شد که در انسان یک حقایقی وجود دارد مافوق حیوانی، آنوقت میتواند برای انسان یک شرافتی قائل بشود که به موجب آن شرافت، خون انسان محترم میشود ولی خون حیوانها محترم نیست، آزادی انسان محترم میشود و آزادی جانداران دیگر محترم نیست؛ والّا اگر صرفاً بگوییم چون ما نسل بشر هستیم یا مستقیمالقامه هستیم و جانداران دیگر چنین نیستند [پس دارای شرافت میباشیم] میگویند این که دلیل نشد.

حقیقت این است که ما یا باید برای انسان هیچ شرافت و امتیازی- به معنای مذکور- نسبت به حیوانات قائل نشویم و هیچکدام را محترم نشماریم، و اگر انسان را محترم میشماریم همه جانداران را به طور مساوی محترم بشماریم، که در این صورت هیچ فرقی نیست میان کشتن یک مگس و کشتن یک انسان؛ و یا اگر میخواهیم امتیاز قائل بشویم، از نسل بشر بودن نمیتواند ملاک باشد.

منطق قرآن همین است. میگوید یک انسان به صرف اینکه از نسل بشر است نمیتواند احترام بیشتری از حیوانات را ادعا کند. یک انسان به موجب آنکه انسان است و شرافتهای ذاتی انسانی و کمالات مختص انسانی را دارد میتواند محترم باشد. یکی از اموری که لازمه انسانیت انسانهاست، مسئله محترم شمردن پیمان و قرارداد است. انسان، انسان است نه به اینکه حرف بزند، بلکه به اینکه در حالی که میتواند دروغ بگوید راست بگوید. انسان، انسان است به اینکه به اختیار خودش پیمان ببندد و در حالی که برایش ممکن است خیانت


صفحه 148

کند، روی پیمانش بایستد ولو به ضرر خودش باشد. البته نمیگویم منحصر به اینهاست، اینها از نشانههای انسانیت است.

این است که قرآن وقتی میخواهد بگوید اینها از هر جنبندهای پستتر هستند و از آن شرافتی که برای انسان هست که وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنی ادَمَ وَ حَمَلْناهُمْ فِی الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ[1]در اینها وجود ندارد، اینها از اسب و شتر و الاغ پایینترند، از حشرات پایینترند، مظاهر ضد انسانی آنها را ذکر میکند. میگوید انسانی که آن اوّلیات انسانیت را که راستگویی و امانت و وفای به عهد است واجد نباشد، او فقط یک حیوان است و بیش از یک حیوان احترام ندارد، بلکه بودن او در جامعه انسانیت- اگر قابل اصلاح نباشد جز زیان بر انسانیت چیزی نیست. این است که این آیات، مقدمه آیات جهاد است. میخواهد بگوید ما اگر اجازه جهاد میدهیم، در زمینه انسانهایی است که در واقع انسان نیستند. اول این مقدمه را ذکر میکند که اینها از هر جنبندهای پستتر هستند، پس اگر کشتن عقرب جایز است، کشتن اینها هم جایز میباشد، به چه دلیل؟ به دلیل اینکه پیمان در نظر اینها کوچکترین احترامی ندارد. نه اینکه یک بار نقض میکنند؛ اساس وجودشان پیمانشکنی است. هر وقت پیمانی میبندند، در آن ته دلشان تصمیمشان بر این است که اگر فرصتی پیدا کردند پیمان را نقض کنند.

وفای به پیمان دستور قرآن است. در سوره توبه میفرماید: ای پیغمبر! اگر با مشرک هم، پیمان بستی باید به پیمان خودت وفادار باشی. تا آنها پیمان را نقض

[1]. اسراء/ 70 [و ما فرزندان آدم را بسیار گرامی داشتیم و آنها را به مرکب خشکی و دریا سوارکردیم.]


صفحه 149

نکردهاند تو نباید پیمان را نقض کنی. فَمَا اسْتَقاموا لَکمْ فَاسْتَقیموا لَهُمْ[1]مادامی که آنها با استقامت به نفع شما یعنی به نفع پیمانی که با شما بستهاند ایستادهاند شما هم باید بایستید. یا در آیه دیگر میفرماید: فَاتِمّوا الَیهِمْ عَهْدَهُمْ الی مُدَّتِهِمْ[2]بیان نهجالبلاغه درباره وفای به پیمان

در مسئله پیمان، یک بیانی هست در نهجالبلاغه که باید آن را برای شما بخوانم تا ببینید که از نظر علی علیه السلام مسئله وفای به پیمان یک مسئله عمومی و انسانی است.

در فرمان معروفی که به فرماندار خودش- و به مقیاس امروز به استاندار خودش- مالک اشتر مینویسد، یکی از دستورهایش این است که مبادا با مردمی عهد و پیمان برقرار کنی و بعد هرجا که دیدی منفعت این است که عهد و پیمان را نقض کنی آن را نقض نمایی. بعد حضرت استناد میکند به جنبه عمومی و بشری عهد و پیمان که اگر بنا بشود پیمان در میان بشر احترام نداشته باشد، دیگر سنگ روی سنگ نمیایستد.

عبارت این است: وَ انْ عَقَدْتَ بَینَک وَ بَینَ عَدُوٍّ لَک عُقْدَةً اوْ الْبَسْتَهُ مِنْک ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَک بِالْوَفاءِ اگر با دشمن خودت پیمان بستی یا آنها را با شرایط ذمّه قبول کردی[3][به پیمانت وفادار باش] وَ ارْعَ ذِمَّتَک بِالْامانَةِ وَاجْعَلْ

[1]. توبه/ 7.

[2]. توبه/ 4.

[3]. مسئلهای است که اهل کتاب را گاهی با شرایط ذمه میپذیرند و گاهی با آنها قرارداد صلح میبندند. در اینجا کلمه دشمن به کار رفته که اعم است.


صفحه 150

نَفْسَک جُنَّةً دونَ ما اعْطَیتَ عهده خودت را که پیمان بستی به امانت رعایت کن و خودت را سپر قولی که دادهای قرار بده. خیلی تعبیر عجیبی است! فَانَّهُ لَیسَ مِنْ فَرائِضِ اللَّهِ شَیءٌ النّاسُ اشَدُّ عَلَیهِ اجْتِماعاً مَعَ تَفَرُّقِ اهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ ارائِهِمْ مِنْ تَعْظیمِ الْوَفاءِ بِالْعُهود میفرماید از فرائض الهی هیچ فریضهای نیست که مردم با همه اختلاف سلیقهها و اختلاف عقیدهها، در آن به اندازه این فریضه متفق باشند (حالا عمل بکنند یا نکنند مسئله دیگری است) و آن این است که پیمان را باید وفا کرد؛ چون این یک امری است که از وجدان انسان سرچشمه میگیرد و به عقیده خاصی مربوط نیست که کسی بگوید چون در دین ما دستور رسیده پس من عمل کنم، و دیگری بگوید ولی در دین ما نیست پس لازم نیست عمل کنم. میگوید این را وجدان هر بشری حکم میکند. وَ قَدْ لَزِمَ ذلِک الْمُشْرِکونَ فی ما بَینَهُمْ دونَ الْمُسْلِمینَ لِمَا اسْتَوْبَلوا مِنْ عَواقِبِ الْغَدْرِ حتی مشرکین که به مراتب از مسلمین پایینترند این مطلب را درک کرده بودند که باید پیمان را محترم بشمرند، پس چه رسد به مسلمین. فَلا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِک وَ لا تَخْیسَنَّ بِعَهْدِک وَ لا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّک فَانَّهُ لایجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ الّا جاهِلٌ شَقِی مبادا در عهدهای که گرفتهای خیانت کنی، مبادا عهد خودت را نقض کنی، مبادا با دشمنت با این مکاریها و نیرنگبازیها رفتار کنی که پیمان ببندی و بعد آن را زیر پا بگذاری که این، جرأت بر خداست و بر خدا کسی جرأت نمیکند مگر اینکه نادان و شقی باشد.

وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ امْناً افْضاهُ بَینَ الْعِبادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَریماً یسْکنونَ الی مَنَعَتِهِ (تعبیرهای عجیبی است!) خدا عهد و پیمان را مأمن برای بشر قرار داده است، عهد و پیمان را حریمی برای بشر قرار داده که در


صفحه 151

آن بتوانند سکونت و آرامش پیدا کنند. تا آنجا که میفرماید: وَ لاتُعَوِّلَنَّ عَلی لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکیدِ وَ التَّوْثِقَة[1]، الی آخر حدیث.

خلاصه میگوید در هر شرایطی قرار بگیری ولو فوقالعاده ناراحت باشی و ببینی تنها راهِ اینکه از این مضایق بیرون بیایی این است که پا روی این امر انسانی بگذاری، این کار را نکن. اینجاست جای توکل و اعتماد به خدا و اینکه بگوییخدایا! چون رضای تو در این است که به عهد خود وفادار باشم من نقض پیمان نمیکنم. مگر اینکه دشمن نقض پیمان کند یا علائم نقض پیمان [آشکار] باشد و بر تو ثابت بشود آنها میخواهند نقض پیمان کنند، که آن هم شرایطی دارد که ما طبق آیات قرآن عرض خواهیم کرد.

امروز اینگونه نقض عهدها را نوعی زرنگی و سیاستمداری میدانند. البته اینها نکاتی نیست که گذشتگان از آنها غافل بودهاند و امروزیها کشف کردهاند؛ گذشتگان هم میدانستند، بدهاشان مثل امروزیها نقض میکردند، خوبهاشان وفادار بودند. ما میبینیم معاویه پسر ابوسفیان میآید با امام حسن علیه السلام پیمان صلح میبندد با نام خدا و با عهدهای مؤکد و زیرش را هم امضا میکند، ولی همین که روی کار آمد و سوار کار شد، در اولین خطابهای که میخواند، بالای منبر اعلام میکند: ایهاالناس! از حالا به شما بگویم تمام مواد قراردادی را که با حسن بن علی علیه السلام بسته بودم زیر پا گذاشتم. با پایش هم روی آن کوبید و گفت اینطور زیر پا گذاشتم. گفتند عجب آدم سیاستمداری است، آنجا که مصلحتش است که پیمان ببندد پیمان میبندد، امضا

[1]. نهجالبلاغه، نامه 53.


صفحه 152

بکند امضا میکند، قسم بخورد قسم میخورد، وقتی که به اصطلاح خرش از پل گذشت میگوید همه را زیر پا گذاشتم. اما وقتی که سراغ علی علیه السلام میرویم میبینیم به او میگویند ببین معاویه چقدر مرد زرنگی است! امیرالمؤمنین میفرماید آن زرنگی نیست، اسمش را زرنگی و زیرکی نگذارید، آن بیدینی است. فرق است میان بیدینی و زیرکی. آدم دیندار همه این راهها را میداند ولی نمیکند، اما آدم بیدین این کارها را انجام میدهد. تفاوتش در پابند نبودن است، نه اینکه او چیزی درک میکند که دیندار درک نمیکند. این است که در چند جای نهجالبلاغه این مطلب عنوان شده است که انَّ الْوَفاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ الی آخر حدیث. خلاصه میفرماید افرادِ باتجربه دنیادیده گرم و سرد چشیده مثل من همه این راهها را میدانند وَ دونَها مانِعٌ مِنْ امْرِاللَّهِ وَ نَهْیهِ[1]اما میبیند این کار [با دستور خدا سازگار نیست.]

فَامّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ حالا که اینها پیمانشکن هستند، هرگاه در جنگ بر آنها مسلط و پیروز شدی (نکتههای قرآن را ببینید! نمیگوید در همه جا، چون فقط در میدان جنگ خون آنها را مباح میشمرد)، اگر در جنگ به چنین موجوداتی که گفتیم پستترین جنبندهها هستند رسیدی یعنی اگر بر اینها پیروز و مسلط شدی (نمیگوید با اینها چه رفتاری کن، تعبیر عجیبی دارد) فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ کاری کن که آن جماعتی را که پشت سر اینها قرار گرفتهاند و میخواهند راه اینها را بروند مشرَّد و پراکنده کنی. با اینها کاری بکن که اسباب عبرت آنها بشود. لَعَلَّهُمْ یذَّکرونَ شاید آنها متذکر بشوند و دیگر مثل اینها اینطور

[1]. نهجالبلاغه، خطبه 41.