بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 149

نکردهاند تو نباید پیمان را نقض کنی. فَمَا اسْتَقاموا لَکمْ فَاسْتَقیموا لَهُمْ[1]مادامی که آنها با استقامت به نفع شما یعنی به نفع پیمانی که با شما بستهاند ایستادهاند شما هم باید بایستید. یا در آیه دیگر میفرماید: فَاتِمّوا الَیهِمْ عَهْدَهُمْ الی مُدَّتِهِمْ[2]بیان نهجالبلاغه درباره وفای به پیمان

در مسئله پیمان، یک بیانی هست در نهجالبلاغه که باید آن را برای شما بخوانم تا ببینید که از نظر علی علیه السلام مسئله وفای به پیمان یک مسئله عمومی و انسانی است.

در فرمان معروفی که به فرماندار خودش- و به مقیاس امروز به استاندار خودش- مالک اشتر مینویسد، یکی از دستورهایش این است که مبادا با مردمی عهد و پیمان برقرار کنی و بعد هرجا که دیدی منفعت این است که عهد و پیمان را نقض کنی آن را نقض نمایی. بعد حضرت استناد میکند به جنبه عمومی و بشری عهد و پیمان که اگر بنا بشود پیمان در میان بشر احترام نداشته باشد، دیگر سنگ روی سنگ نمیایستد.

عبارت این است: وَ انْ عَقَدْتَ بَینَک وَ بَینَ عَدُوٍّ لَک عُقْدَةً اوْ الْبَسْتَهُ مِنْک ذِمَّةً فَحُطْ عَهْدَک بِالْوَفاءِ اگر با دشمن خودت پیمان بستی یا آنها را با شرایط ذمّه قبول کردی[3][به پیمانت وفادار باش] وَ ارْعَ ذِمَّتَک بِالْامانَةِ وَاجْعَلْ

[1]. توبه/ 7.

[2]. توبه/ 4.

[3]. مسئلهای است که اهل کتاب را گاهی با شرایط ذمه میپذیرند و گاهی با آنها قرارداد صلح میبندند. در اینجا کلمه دشمن به کار رفته که اعم است.


صفحه 150

نَفْسَک جُنَّةً دونَ ما اعْطَیتَ عهده خودت را که پیمان بستی به امانت رعایت کن و خودت را سپر قولی که دادهای قرار بده. خیلی تعبیر عجیبی است! فَانَّهُ لَیسَ مِنْ فَرائِضِ اللَّهِ شَیءٌ النّاسُ اشَدُّ عَلَیهِ اجْتِماعاً مَعَ تَفَرُّقِ اهْوائِهِمْ وَ تَشَتُّتِ ارائِهِمْ مِنْ تَعْظیمِ الْوَفاءِ بِالْعُهود میفرماید از فرائض الهی هیچ فریضهای نیست که مردم با همه اختلاف سلیقهها و اختلاف عقیدهها، در آن به اندازه این فریضه متفق باشند (حالا عمل بکنند یا نکنند مسئله دیگری است) و آن این است که پیمان را باید وفا کرد؛ چون این یک امری است که از وجدان انسان سرچشمه میگیرد و به عقیده خاصی مربوط نیست که کسی بگوید چون در دین ما دستور رسیده پس من عمل کنم، و دیگری بگوید ولی در دین ما نیست پس لازم نیست عمل کنم. میگوید این را وجدان هر بشری حکم میکند. وَ قَدْ لَزِمَ ذلِک الْمُشْرِکونَ فی ما بَینَهُمْ دونَ الْمُسْلِمینَ لِمَا اسْتَوْبَلوا مِنْ عَواقِبِ الْغَدْرِ حتی مشرکین که به مراتب از مسلمین پایینترند این مطلب را درک کرده بودند که باید پیمان را محترم بشمرند، پس چه رسد به مسلمین. فَلا تَغْدِرَنَّ بِذِمَّتِک وَ لا تَخْیسَنَّ بِعَهْدِک وَ لا تَخْتِلَنَّ عَدُوَّک فَانَّهُ لایجْتَرِئُ عَلَی اللَّهِ الّا جاهِلٌ شَقِی مبادا در عهدهای که گرفتهای خیانت کنی، مبادا عهد خودت را نقض کنی، مبادا با دشمنت با این مکاریها و نیرنگبازیها رفتار کنی که پیمان ببندی و بعد آن را زیر پا بگذاری که این، جرأت بر خداست و بر خدا کسی جرأت نمیکند مگر اینکه نادان و شقی باشد.

وَ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ عَهْدَهُ وَ ذِمَّتَهُ امْناً افْضاهُ بَینَ الْعِبادِ بِرَحْمَتِهِ وَ حَریماً یسْکنونَ الی مَنَعَتِهِ (تعبیرهای عجیبی است!) خدا عهد و پیمان را مأمن برای بشر قرار داده است، عهد و پیمان را حریمی برای بشر قرار داده که در


صفحه 151

آن بتوانند سکونت و آرامش پیدا کنند. تا آنجا که میفرماید: وَ لاتُعَوِّلَنَّ عَلی لَحْنِ قَوْلٍ بَعْدَ التَّأْکیدِ وَ التَّوْثِقَة[1]، الی آخر حدیث.

خلاصه میگوید در هر شرایطی قرار بگیری ولو فوقالعاده ناراحت باشی و ببینی تنها راهِ اینکه از این مضایق بیرون بیایی این است که پا روی این امر انسانی بگذاری، این کار را نکن. اینجاست جای توکل و اعتماد به خدا و اینکه بگوییخدایا! چون رضای تو در این است که به عهد خود وفادار باشم من نقض پیمان نمیکنم. مگر اینکه دشمن نقض پیمان کند یا علائم نقض پیمان [آشکار] باشد و بر تو ثابت بشود آنها میخواهند نقض پیمان کنند، که آن هم شرایطی دارد که ما طبق آیات قرآن عرض خواهیم کرد.

امروز اینگونه نقض عهدها را نوعی زرنگی و سیاستمداری میدانند. البته اینها نکاتی نیست که گذشتگان از آنها غافل بودهاند و امروزیها کشف کردهاند؛ گذشتگان هم میدانستند، بدهاشان مثل امروزیها نقض میکردند، خوبهاشان وفادار بودند. ما میبینیم معاویه پسر ابوسفیان میآید با امام حسن علیه السلام پیمان صلح میبندد با نام خدا و با عهدهای مؤکد و زیرش را هم امضا میکند، ولی همین که روی کار آمد و سوار کار شد، در اولین خطابهای که میخواند، بالای منبر اعلام میکند: ایهاالناس! از حالا به شما بگویم تمام مواد قراردادی را که با حسن بن علی علیه السلام بسته بودم زیر پا گذاشتم. با پایش هم روی آن کوبید و گفت اینطور زیر پا گذاشتم. گفتند عجب آدم سیاستمداری است، آنجا که مصلحتش است که پیمان ببندد پیمان میبندد، امضا

[1]. نهجالبلاغه، نامه 53.


صفحه 152

بکند امضا میکند، قسم بخورد قسم میخورد، وقتی که به اصطلاح خرش از پل گذشت میگوید همه را زیر پا گذاشتم. اما وقتی که سراغ علی علیه السلام میرویم میبینیم به او میگویند ببین معاویه چقدر مرد زرنگی است! امیرالمؤمنین میفرماید آن زرنگی نیست، اسمش را زرنگی و زیرکی نگذارید، آن بیدینی است. فرق است میان بیدینی و زیرکی. آدم دیندار همه این راهها را میداند ولی نمیکند، اما آدم بیدین این کارها را انجام میدهد. تفاوتش در پابند نبودن است، نه اینکه او چیزی درک میکند که دیندار درک نمیکند. این است که در چند جای نهجالبلاغه این مطلب عنوان شده است که انَّ الْوَفاءَ تَوْأَمُ الصِّدْقِ الی آخر حدیث. خلاصه میفرماید افرادِ باتجربه دنیادیده گرم و سرد چشیده مثل من همه این راهها را میدانند وَ دونَها مانِعٌ مِنْ امْرِاللَّهِ وَ نَهْیهِ[1]اما میبیند این کار [با دستور خدا سازگار نیست.]

فَامّا تَثْقَفَنَّهُمْ فِی الْحَرْبِ حالا که اینها پیمانشکن هستند، هرگاه در جنگ بر آنها مسلط و پیروز شدی (نکتههای قرآن را ببینید! نمیگوید در همه جا، چون فقط در میدان جنگ خون آنها را مباح میشمرد)، اگر در جنگ به چنین موجوداتی که گفتیم پستترین جنبندهها هستند رسیدی یعنی اگر بر اینها پیروز و مسلط شدی (نمیگوید با اینها چه رفتاری کن، تعبیر عجیبی دارد) فَشَرِّدْ بِهِمْ مَنْ خَلْفَهُمْ کاری کن که آن جماعتی را که پشت سر اینها قرار گرفتهاند و میخواهند راه اینها را بروند مشرَّد و پراکنده کنی. با اینها کاری بکن که اسباب عبرت آنها بشود. لَعَلَّهُمْ یذَّکرونَ شاید آنها متذکر بشوند و دیگر مثل اینها اینطور

[1]. نهجالبلاغه، خطبه 41.


صفحه 153

از انسانیت خارج نشوند.

این سه آیه عجیب است. ابتدا مقدمهای میچیند که بدترین جنبندهها کدام هستند. بعد برای اینها صفتی ذکر میکند در سقوط انسانیتشان. بعد فتوا و اجازه میدهد که اینها را از بین ببر، ولی به این از بین بردن حالت انتقامی نمیدهد که عقده دلت را خالی کن.

مجازات، دو فلسفه میتواند داشته باشد، یک فلسفه روانی و آن اینکه کسی که جنایت بر او وارد شده و عقده روانی پیدا کرده است تشفّی خاطری پیدا کند. ولی از این مهمتر اصلاح اجتماع است [که مجازات مجرم] عبرت است برای دیگران. قرآن به جنبه عبرتش توجه میکند، میگوید حالا که چنینند، این موجودات پستتر از حیوان را از میان ببر، با آنها کاری کن که عبرت دیگران بشود.

وَ امّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ الَیهِمْ عَلی سَواءٍ انَّ اللَّهَ لایحِبُّ الْخائِنینَ. ممکن است بپرسید: فرضاً ما با قومی پیمان بستیم پیمان مؤکد، آیا حتماً باید صبر کنیم اول آنها نقض عهد کنند بعد ما پیمانمان را بهم بزنیم؟ و حال آنکه گاهی علائمی در دست داریم که اگر ما صبر کنیم که دشمن عمل خودش را انجام بدهد کلاهمان پس معرکه است. مثلًا فرض کنید یک دولت اسلامی با دولت دیگری چنین قراردادی بسته است. سرویسهای اطلاعاتی، اطلاعات دقیق دادهاند که چه نشستهاید! آنها آماده حمله هستند و میخواهند از آرامش شما سوء استفاده کنند. در اینجا وظیفه مسلمین چیست؟ آیا این است که بگویند چون ما پیمان بستهایم باید به پیمان خودمان وفادار باشیم، و صبر کنند تا آنها شبیخونشان را بزنند و کار از کار بگذرد؟! و یا وظیفه آنها این است که بگویند حالا که سرویسهای اطلاعاتی چنین خبری


صفحه 154

آوردهاند پس ما پیشدستی کنیم؟ هم آن نادرست است و هم این. قرآن میگوید در اینگونه موارد که علائم خیانت آن کسی که پیمان بسته آشکار است، شما نه سکوت کنید و نه پیشدستی. قبلًا به آنها اعلام کنید که به موجب اطلاعاتی که به ما رسیده است شما به عهد خودتان پایبند نیستید پس ما رسماً اعلام میکنیم که پیمان ما از این ساعت منتفی است و ما کأنلَمْ یکنْ حساب میکنیم، تا در یک حد سَواء و متعادل و برابر قرار بگیرید. بعد از این اعلام هر تصمیمی که میخواهید بگیرید. در این صورت با عدالت رفتار کردهاید. پس نه صبر کنید تا آنها کارشان را انجام بدهند و شما اغفال شده باشید و نه پیشدستی کنید و آنها را غافلگیر نمایید که عمل شما خیانت به انسانیت باشد، بلکه این کار را انجام دهید که هم احتیاط است و حذر و هم انسانی.

میفرماید: وَ امّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً و اگر از قومی بیم خیانت پیدا کردید، یعنی به موجب علائم و امارات و اطلاعاتی که به شما رسیده است خوف خیانت داشتید فَانْبِذْ الَیهِمْ آن عهدنامه را بینداز به سوی آنها یعنی به آنها اعلام کن که از این ساعت دیگر پیمانی ندارید عَلی سَواءٍ تا دو طرف با یکدیگر مساوی بشوید؛ آنها بدانند، شما هم بدانید که از این ساعت دیگر پیمانی در کار نیست. انَّ اللَّهَ لایحِبُّ الْخائِنینَ خدا خیانتکاران را دوست ندارد. مفسرین میگویند جمله انَّ اللَّهَ لایحِبُّ الْخائِنینَ علت است برای آن تقدیری که در اینجا هست؛ یعنی مبادا قبل از اینکه به آنها اعلام کنید، پیمانتان را عملًا نقض کنید که در این صورت شما خیانت کردهاید. خدا خیانتکاران را دوست نمیدارد.

وَ لایحْسَبَنَّ الَّذینَ کفَروا سَبَقوا انَّهُمْ لایعْجِزونَ این کافران خیال نکنند


صفحه 155

که به موجب این کارهای کافر ماجرایی خود، نقض عهدها و عملیات غیر انسانی، پیش افتادند و با اینها بر حقایقی که ما برای بشر نازل کردهایم مقدم شدند؛ نه، اینها خدا را عاجز نمیکنند. مقصود این نیست که آنها بیایند به جنگ خود خدا، خدا بر آنها پیروز میشود. مقصود این است [که با توجه به اینکه] کارهای آنها از قبیل نقض عهدها و خیانتها، در مقابل کارهایی است که بر اساس خدایی است مثل راستی، درستی، وفای به عهد و امانت؛ خیال نکنید اگر کسی از آن راه برود، برکسی که از این راه برود پیش میافتد. قبول این آیه شاید برای ما دشوار باشد. ما به یک تعلیم عادت کردهایم و آن عکس این آیه است که میفرماید: وَ لایحْسَبَنَّ الَّذینَ کفَروا سَبَقوا خیال نکنند کافرانی که ما توصیف کردیم، با آن راهشان پیش میافتند. ما عکسش را میگوییم. میگوییم حق هیچ وقت پیش نمیرود، عدالت هیچگاه پیش نمیرود، درستی هیچ وقت در دنیا پیش نمیرود. بعد هم میگوییم دلیلش این است که ما میبینیم مردان حق پیش نرفتند. علی علیه السلام شکست خورد و پیش نرفت. امام حسین علیه السلام کشته شد پس پیش نرفت. ولی اشتباه میکنیم؛ اگر علی علیه السلام دنبال همان چیزی میرفت که معاویه رفت، که معاویه به آن رسید و علی علیه السلام نرسید [این سخن صحیح بود.] ما فکر کردهایم علی علیه السلام و معاویه العیاذباللَّه مثل هماند، راهشان هم مثل هم بوده است؛ یعنی علی علیه السلام میخواست سیاستش پیش برود به اینکه خلیفه بشود و بر گرده مردم سوار بشود؛ معاویه هم همین را میخواست، [منتها] علی علیه السلام یک متد داشت، معاویه متد دیگری. معاویه با متد خودش به آن هدف رسید، علی علیه السلام با متدی که داشت به آن هدف نرسید.


صفحه 156

اگر هدف هر دو را یکی بدانیم، آنوقت علی علیه السلام العیاذباللَّه بدتر از معاویه بوده است، چون معاویه هدفش ریاست بود، متدی که در پیش گرفته بود متد بیدینی بود، ولی علی علیه السلام العیاذباللَّه هدفش همان ریاست بود ولی متد تظاهر به تقوا را در پیش گرفته بود، پس باید هم شکست بخورد. اما حقیقت این است که علی علیه السلام یک هدف داشت، معاویه هدف دیگری. هدف علی علیه السلام مبارزه با روش معاویهها بود. علی علیه السلام شکست نخورد، پیروز شد. خودش کشته شد ولی هدفش را نگهداری کرد و زنده نمود.

معروف است که در زمان قاجاریه مرد نسبتاً فاضلی که بسیار خوشنویس بوده[1]ظاهراً از شیراز برای زیارت به مشهد رفته بود. در بازگشت، پولش تمام میشود یا دزد میزند، و در تهران در حالی که غریب بوده بیپول میماند. فکر میکند که از هنرش که خطاطی است استفاده کند و ضمناً زیاد هم معطل نشود. بر میدارد همین عهدنامه امیرالمؤمنین علیه السلام به مالک اشتر را که بخشی از آن را خواندم با یک خط بسیار زیبا مینویسد. خطکشی میکند، جدولبندی میکند، این عهدنامه را در یک دفتری مینویسد و آن را به صدر اعظم وقت اهدا میکند. یک روز میرود نزد صدر اعظم در حالی که ارباب رجوع هم زیاد بودهاند. نوشته را به او میدهد و میگوید هدیه ناقابلی است. پس از مدتی بلند میشود که برود. صدر اعظم میگوید آقا شما بفرمایید. با خود میگوید لابد میخواهد مرحمتی بدهد، میخواهد خلوت بشود. چند نفری از ارباب رجوع میمانند. باز میبیند خیلی

[1]. در قدیم خوشنویسی معمول بود.