بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 21

تفسیر سوره انفال (2)

اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم

یا ایهَا الَّذینَ امَنوا انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناً وَ یکفِّرْ عَنْکمْ سَیئاتِکمْ وَ یغْفِرْ لَکمْ وَ اللَّهُ ذُوالفَضْلِ الْعَظیمِ[1].

در این آیه مطلبی بیان شده است که در واقع مشتمل بر سه مطلب است:

آثار تقوا: میدانیم کلمه تقوا در اصطلاح قرآن و اسلام اصطلاح خاصی است. در عرف عوام و دهاتیها تقوا و طهارت را برابر میدانند (رعایت پاکی و نجسی) ولی در اصطلاح قرآن تقوا یک حالت روحی و ملکه اخلاقی است که هرگاه این ملکه در انسان پیدا شد، قدرتی پیدا میکند که میتواند از گناه پرهیز کند اگر چه گناه بر او عرضه شود. تقوا اولیاء حق را نگهداری میکند و مصونیت میدهد

[1]. انفال/ 29.


صفحه 22

اثر تقوا در دنیا

در قرآن سه اثر برای تقوا بیان شده. یکی اثر روحی است که در دنیا پیدا میشود، و دو تا در آخرت ظهور پیدا میکند. در دنیا- همانطور که در آیه هم ذکر شده به انسان روشنبینی میدهد، چون انسان را روشن میکند. باید بدانیم همانطور که در بیرون خود روشنایی و تاریکی میبینیم و بیرون وجودمان تاریک یا روشن میشود، در درون و ضمیر خود نیز روشنایی و تاریکی احساس میکنیم. ضمیر بعضی روشن است و گویی در آن چراغی نصب شده است، و به عکس، ضمیر بعضی تاریک است در اثر خاموشی چراغ باطن؛ و این قطعاً حقیقتی است. افراد روشنضمیر اولین چیزی که دارند این است که بهتر از دیگران خوبیها و بدیها را احساس میکنند، عیبها و نقصها را میبینند و اعتراف مینمایند. ولی افرادی که درونی تاریک دارند، واضحترین و بزرگترین عیب خود را نمیبینند. و منحصر به این نیست. نکتهای را فیلسوفان توجه کردهاند و آن اینکه انسان بیرون خودش را از آئینه و عینک وجود خودش میبیند. ما یکدیگر یا جهان را با عینک وجود خودمان میبینیم. اگر این عینک، سفید و بیغبار باشد اشیاء و جهان را همانطور که هست سفید و روشن میبینیم، و اگر تیره و سیاه باشد جهان را تیره و سیاه میبینیم، و این نکته بسیار جالب است. ملّای رومی میگوید:

چون تو برگردی و برگردت سرت

خانه را گردنده بیند منظرت


صفحه 23

امتحان کن، دور خود بچرخ، بعد بایست، میبینی تمام اطرافت میچرخد، در حالی که اینطور نیست بلکه سر تو میچرخد. اگر انسان با تقوا و روشن و پاک و صاف باشد، کوچک را کوچک، سفید را سفید، و سیاه را سیاه خواهد دید.

اگرچه این مطلب یک مقدار شوخی است ولی یادم هست خطیب بسیار فاضل و مبرّز مرحوم اشراقی قمی- که شاید خیلی از آقایان اسم ایشان را شنیده باشند یا سخنرانیشان را دیده باشند، و از خطبای تقریباً درجه اول ایران، و هم فاضل بود و هم سخنور- یک وقتی در قم، بالای منبر، افتاده بود تو دنده انتقاد از قمیها. (خیلی انسان معتقد خوبی هم بود.) میخواست بگوید این مردم عوام قم ما خیلی خرافاتی هستند؛ و از جمله میگفت قمیها به گربه سیاه خیلی احترام میگذارند و فکر میکنند که گربه سیاه از ما بهتران است، و لهذا وقتی گربه سیاه میآید فوراً از بهترین غذاهاشان و گوشت خالص برایش میاندازند. برعکس برای گربههای دیگراهمیتی قائل نیستند، آن مقداری هم که شرعاً باید به او داد نمیدهند، و لهذا همه گربههای دیگر در قم منقرض شدهاند و فقط گربه سیاهها ماندهاند. هرچه نگاه میکنی در این شهر گربه سیاه میبینی، آنهم چاق و چله. از منبر آمد پایین. طلبه خیلی خوشمزهای بود خرمآبادی. اتفاقاً مرحوم اشراقی عینک سیاه به چشمش زده بود. وقتی آمد نشست، آن طلبه به همان زبان خرمآبادی و خیلی ساده و لطیف گفت: قربانت! ما که تو این شهر گربه سیاه نمیبینیم، تو عینک سیاه به چشمت زدهای همه گربهها را سیاه میبینی. خیلی مرحوم اشراقی خندید. حالا حساب این است: آدم عینک سیاه که به چشمش بزند- اگر چه


صفحه 24

آن داستان شوخی بود- همه گربهها را سیاه میبیند.

قرآن میگوید تقوا داشته باشید تا عینک درونیتان سفید باشد و جهان را همچنانکه هست ببینید. انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناًاثر اخروی تقوا

اثر تقوا در آخرت این است که گناهان گذشته را پاک میکند، کفاره عمل گذشته است، یعنی [گناهان گذشته را] محو میکند: وَ یکفِّرْ


صفحه 25

عَنْکمْ سَیئاتِکمْ. مقصود این استکه اثر گناهان گذشته را جبران میکند، چون تقوای واقعی [همراه با] توبه است.

کسی که یک آلودگیهایی در گذشته داشته، هنگامی باتقوا خواهد بود که از آن آلودگیها توبه کند. پس اثر آن گناهان گذشته پاک میشود، مجازات اخروی هم از انسان سلب میشود، یعنی خدا دیگر بنده باتقوایش را به خاطر گناهان گذشتهاش مجازات نمیکند. وَ اللَّهُ ذُوالْفَضْلِ الْعَظیمِ خدا صاحب فضل و بزرگ است. قرآن کریم در این آیات میخواهد ما را توجه بدهد که اگر ایمان ما ایمان واقعی باشد و اگر عمل ما عمل اسلامی باشد و اگر جامعه ما جامعه مسلمان باشد، مشمول انواعی از عنایتهای الهی خواهیم بود و موفقیتها خواهیم داشت. از جمله همان آیهای است که خواندم: انْ تَتَّقُوا اللَّهَ یجْعَلْ لَکمْ فُرْقاناًماجرای هجرت رسول اکرم

وَ اذْ یمْکرُ بِک الَّذینَ کفَروا لِیثْبِتوک اوْ یقْتُلوک اوْ یخْرِجوک وَ یمْکرونَ وَ


صفحه 26

یمْکرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُ الْماکرینَ. در این آیه یکی از فرازهای حساس تاریخ اسلام بیان میشود و نشان میدهد که چگونه در سختترین شداید، خداوند اسلام و مسلمین را نجات داد، چرا؟ چون واقعاً اسلام و ایمان حکمفرما بود. یکی از آن سختترین شداید، مسئله هجرت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله است. جریانی که به هجرت رسول اکرم از مکه به مدینه منتهی شد بسیار حیرتانگیز است. پیغمبر اکرم در ده سال اول بعثتشان که جناب ابوطالب پدر بزرگوار علی علیه السلام هنوز در قید حیات بود- و او رئیس بنیهاشم و مورد احترام همه قریش بود- به واسطه حمایت ابوطالب کمتر مورد آزار قرار میگرفت. بعد از وفات ابوطالب، به فاصله چند روز همسر بزرگوارشان خدیجه (سلاماللَّه علیها) نیز از دنیا رفت. این زن واقعاً مصداق یار غمگسار بود و از نظر روحی به قدری با رسول خدا انطباق داشت که باید گفت در جهان نظیر نداشت. این زن، بسیار فداکار و عاقله بود؛ مالش، جانش، هستیاش، خوشی، سعادت و همه چیز خود را به پای رسول اکرم ریخت. بعد از وفات ابوطالب و خدیجه، سختگیری بر رسول اکرم به حدّ اعلا رسید. در این میان خدا وسیله عجیبی فراهم کرد:

مردم مدینه دو قبیله بودند به نام اوس و خزرج که همیشه با هم جنگ داشتند.

یک نفر از آنها به نام اسعد بن زُراره به مکه میآید برای اینکه از قریش استمداد کند.

بر یکی از مردم قریش وارد میشود. کعبه از قدیم معبد بود- گو اینکه در آن زمان بتخانه بود و رسم طواف که از زمان حضرت ابراهیم معمول بود هنوز ادامه داشت.

هرکس که میآمد، یک طوافی هم دور کعبه میکرد. این شخص وقتی خواست برود به زیارت کعبه و طواف کند، میزبانش به او گفت:


صفحه 27

«مواظب باش! مردی در میان ما پیدا شده، ساحر و جادوگری که گاهی در مسجدالحرام پیدا میشود و سخنان دلربای عجیبی دارد. یک وقت سخنان او به گوش تو نرسد که تو را بیاختیار میکند. سِحری در سخنان او هست». اتفاقاً او موقعی برای طواف میرود که رسول اکرم در کنار کعبه در حِجر اسماعیل نشسته بودند و با خودشان قرآن میخواندند. در گوش این شخص پنبه کرده بودند که یک وقت چیزی نشنود. مشغول طواف کردن بود که قیافه شخصی خیلی او را جذب کرد. (رسول اکرم سیمای عجیبی داشتند.)

گفت نکند این همان آدمی باشد که اینها میگویند؟ یک وقت با خودش فکر کرد که عجب دیوانگی است که من گوشهایم را پنبه کردهام. من آدمم، حرفهای او را میشنوم. پنبه را از گوشش بیرون انداخت. آیات قرآن را شنید. تمایل پیدا کرد. این امر منشأ آشنایی مردم مدینه با رسول اکرم صلی الله علیه و آله شد. بعد آمد صحبتهایی کرد و بعدها ملاقاتهای محرمانهای با حضرت رسول کردند تا اینکه عدهای از اینها [به مکه] آمدند و قرار شد در موسم حج در یکی از شبهای تشریق، یعنی شب دوازدهم، وقتی که همه خواب هستند بیایند در منی، در عقبه وسطی، در یکی از گردنههای آنجا، رسول اکرم صلی الله علیه و آله هم بیایند آنجا و حرفهایشان را بزنند. در آنجا رسول اکرم فرمود من شما را دعوت میکنم به خدای یگانه و ... و شما اگر حاضرید ایمان بیاورید من به شهر شما خواهم آمد. آنها هم قبول کردند و مسلمان شدند، که جریانش مفصل است.

زمینه اینکه رسول اکرم صلی الله علیه و آله از مکه به مدینه منتقل بشوند فراهم شد. این اولین [حادثه] بود. بعد حضرت رسول صلی الله علیه و آله مصعب بن عمیر را به مدینه فرستادند و او در آنجا به مردم قرآن تعلیم داد.


صفحه 28

اینهایی که ابتدا آمده بودند، عده اندکی بودند؛ به وسیله این مبلّغ بزرگوار عده زیاد دیگری مسلمان شدند و تقریباً جوّ مدینه مساعد شد.

قریش هم روز به روز بر سختگیری خود میافزودند، و در نهایت امر تصمیم گرفتند که دیگر کار رسول اکرم را یکسره کنند. در «دارالنَّدوه» تشکیل جلسه دادند، که این آیه قرآن اشاره به آنهاست. «دارالندوه» در حکم مجلس سنای مکه بوده. مکه اساساً نه از خودش حکومتی به شکل پادشاهی یا جمهوری داشت و نه تابع یک مرکزی بود. یک نوع حکومت ملوکالطوایفی داشتند. قراری داشتند که از هر قبیلهای چند نفر با شرایطی و از جمله اینکه از چهل سال کمتر نداشته باشند بیایند در آنجا جمع بشوند و درباره مشکلاتی که پیش میآید با یکدیگر مشورت کنند و هر چه در آنجا تصمیم میگرفتند، مردم قریش عمل میکردند. «دارالندوه» یکی از اتاقهایی بود که در اطراف مسجدالحرام بود. الان آن محل خراب شده و داخل مسجدالحرام است.

در آنجا پیشنهادهایی کردند، گفتند بالاخره باید به یک شکلی آزادی را از محمد سلب کنیم، یا اساساً او را بکشیم یا حبسش کنیم و یا لااقل شرّش را از اینجا بکنیم و تبعیدش کنیم، هرجا میخواهد برود. در اینجاست که هم شیعه و هم سنی نوشتهاند پیرمردی در این مجلس ظاهر شد- با اینکه قرار نبود که غیر قریش کس دیگری را در آنجا راه بدهند و گفت من اهل نجد هستم. گفتند: اینجا جای تو نیست. گفت: نه، من راجع به همین موضوعی که قریش در اینجا بحث میکنند صحبت و فکر دارم. بالاخره اجازه گرفت و داخل شد. و در اخبار وارد شده که این پیرمرد انسان نبود و شیطان بود که به