صورت یک پیرمرد مجسم شد. به هر حال در تاریخ، او به نام «شیخ نجدی» معروف شد که در آن مجلس شیخ نجدی هم اظهارنظر کرد و در آخر هم نظر شیخ نجدی تصویب شد. آن پیشنهاد که گفتند یک نفر را بفرستند پیغمبر را بکشد رد شد. همان شیخ نجدی گفت این عملی نیست. اگر شما یک نفر بفرستید، قطعاً بنیهاشم به انتقام خون محمد او را خواهند کشت و کیست که یقین داشته باشد که کشته میشود و حاضر شود این کار را انجام دهد.
گفتند او را حبس میکنیم. گفت حبس هم مصلحت نیست زیرا باز بنیهاشم به اعتبار اینکه به آنها برمیخورد که فردی از آنها محبوس باشد، اگرچه به تنهاییزورشان به شما نمیرسد ولی ممکن است در موقع حج که مردم جمع میشوند، از نیروی مردم استمداد کنند و محمد را از حبس بیرون بکشند. پیشنهاد تبعید شد. گفت این از همه خطرناکتر است. او مردی خوشصورت و خوشبیان و گیراست. الان به تنهایی در این شهر افراد شما را به تدریج دارد جذب میکند. [یک وقت میبینید] رفت در میان قبایل عرب چندین هزار نفر را پیرو خودش کرد و با چندین هزار مسلّح آمد سراغ شما. در آخر پیشنهاد شد و مورد قبول واقع شد که او را بکشند ولی به این شکل که از هر یک از قبایل قریش یک نفر در کشتن شرکت کند و از بنیهاشم هم یک نفر باشد (چون از بنیهاشم ابولهب را در میان خودشان داشتند) و دستهجمعی او را بکشند و به این ترتیب خونش را لوث کنند، و اگر بنیهاشم ادعا کردند، میگوییم قبیله شما هم شرکت داشتند. حداکثر این است که به آنها دیه میدهیم، دیه ده انسان را هم خواستند میدهیم.
همان شبی که اینها تصمیم گرفتند این تصمیم محرمانه را اجرا
کنند وحی الهی بر پیغمبر اکرم نازل شد (همان حرفی که به موسی گفته شد: انَّ الْمَلَأَ یأْتَمِرونَ بِک لِیقْتُلوک فَاخْرُج[1]): وَ اذْ یمْکرُ بِک الَّذینَ کفَروا لِیثْبِتوک اوْ یقْتُلوک اوْ یخْرِجوک وَ یمْکرونَ وَ یمْکرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَیرُ الْماکرینَ. از مکه بیرون برو. خواستند شبانه بریزند. ابولهب که یکی از آنها بود مانع شد. گفت شب ریختن به خانه کسی صحیح نیست. در آنجا زن هست، بچه هست، یک وقت اینها میترسند یا کشته میشوند. باید صبر کنیم تا صبح شود. (باز همین مقدار وجدان و شرف داشت.) گفتند: بسیار خوب. آمدند دور خانه پیغمبر حلقه زدند و کشیک میدادند، منتظر که صبح بشود و در روشنایی بریزند خانه پیغمبر. این مطلب مورد اتفاق جمیع محدثین و مورخین است و در این جهت حتی یک نفر تشکیک نکرده است که پیغمبر اکرم، علی علیه السلام را خواست و فرمود: علی جان! تو امشب باید برای من فداکاری کنی. عرض کرد: یا رسولاللَّه! هرچه شما امر بفرمایید. فرمود: امشب، تو در بستر من میخوابی و همان بُرد و جامهای را که من موقع خواب به سر میکشم به سر میکشی. عرض کرد: بسیار خوب. قبلًا علی علیه السلام و هندبن ابیهاله آن نقطهای که رسول اکرم باید بروند در آنجا مخفی بشوند یعنی غار ثور را در نظر گرفتند، چون قرار بود در مدتی که حضرت در غار هستند رابطه مخفیانهای در کار باشد و ایندو مرکب فراهم کنند و آذوقه برایشان بفرستند. شب، علی علیه السلام آمد خوابید و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله بیرون رفت.
در بین راه که حضرت میرفتند، به ابوبکر برخورد کردند.
[1]. قصص/ 20.
حضرت، ابوبکر را با خودشان بردند. در نزدیکی مکه غاری است به نام غار ثور؛ در غرب مکه و در یک راهی است که اگر کسی بخواهد به مدینه برود از آنجا نمیرود. مخصوصاً راه را منحرف کردند. پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله با ابوبکر رفتند و در آن محل مخفی شدند. قریش هم منتظر که صبح دستهجمعی بریزند و اینقدر کارد و چاقو به حضرت بزنند- نه با شمشیر که بگویند یک نفر کشته- که حضرت کشته بشود و بعد هم اگر بگویند کی کشت، بگویند هرکسی یک وسیلهای داشت و ضربهای زد. اولِ صبح که شد اینها مراقب بودند که یک وقت پیغمبر اکرم از آنجا بیرون نرود. ناگاه کسی از جا بلند شد.
نگاه کردند دیدند علی است. «اینَ صاحِبُک» رفیقت کجاست؟ فرمود: مگر شما او را به من سپرده بودید که از من میخواهید؟ گفتند: پس چه شد؟ فرمود: شما تصمیم گرفته بودید که او را از شهرتان تبعید کنید، او هم خودش تبعید شد. خیلی ناراحت شدند. گفتند بریزیم همین را به جای او بکشیم؛ حالا خودش نیست جانشینش را بکشیم. یکی از آنها گفت: او را رها کنیم، جوان است و محمد فریبش داده است.
فرمود: به خدا قسم اگر عقل مرا در میان همه مردم دنیا تقسیم کنند، اگر همه دیوانه باشند عاقل میشوند. از همهتان عاقلتر و فهمیدهترم.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله را تعقیب کردند. دنبال اثر پای حضرت را گرفتند تا به آن غار رسیدند. دیدند اینجا اثری که کسی به تازگی درون غار رفته باشد نیست.
عنکبوتی هست و در اینجا تنیده است، و مرغی هست و لانه او. گفتند نه، اینجا نمیشود کسی آمده باشد. تا آنجا رسیدند که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و ابوبکر صدای آنها را میشنیدند و همینجا بود که ابوبکر خیلی مضطرب شده و قلبش به
تپش افتاده بود و میترسید. این آیه قرآن است، یعنی روایت نیست که بگوییم فقط شیعهها قبول دارند و سنیها قبول ندارند. آیه این است: الّا تَنْصُروهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللَّهُ اذْ اخْرَجَهُ الَّذینَ کفَروا ثانِی اثْنَینِ اذْ هُما فِی الْغارِ اذْ یقولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ انَّ اللَّهَ مَعَنا یعنی اگر شما مردم قریش پیغمبر را یاری نکنید، خدا او را یاری کرد و یاری میکند همچنانکه در داستان غار، پیغمبر را یاری کرد، در شب هجرت در حالی که آندو در غار بودند. «هما» نشان میدهد که غیر از پیغمبر یک نفر دیگر هم بوده است کههمان ابوبکر است. اذْ یقولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ انَّ اللَّهَ مَعَنا. (کلمه «صاحب» اصلًا در لغت عرب یعنی همراه. حتی به حیوانی هم که همراه کسی باشد عرب صاحب میگوید.)
آنگاه که پیغمبر به همراه خود گفت: نترس، غصه نخور، خدا با ماست. فَانْزَلَ اللَّهُ سَکینَتَهُ عَلَیهِ وَ ایدَهُ بِجُنودٍ لَمْ تَرَوْها[1]خداوند وقار خودش را بر پیغمبر نازل کرد.
نمیگوید وقار را بر هر دو نفر نازل کرد. رحمت خودش را بر پیغمبر نازل کرد و پیغمبر را تأیید نمود. نمیگوید هر دو را تأیید کرد. از این قضیه بگذریم.
تا به این مرحله رسید، از همان جا برگشتند. گفتند ما نفهمیدیم این چطور شد؟
به آسمان بالا رفت یا به زمین فرو رفت؟ مدتی گشتند. پیدا نکردند که نکردند. سه شبانهروز یا بیشتر پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله در همان غار بسر بردند. آن دلهای شب که میشد، هندبنابیهاله- که پسر خدیجه از شوهر دیگری و مرد بسیار بزرگواری است- محرمانه آذوقه میبرد و برمیگشت. قبلًا قرار گذاشته بودند
[1]. توبه/ 40.
مرکب تهیه کنند.
دوتا مرکب تهیه کردند و شبانه بردند کنار غار، آنها سوار شدند و راه مدینه را پیش گرفتند.
حالا قرآن میگوید ببینید خداوند پیغمبر را در چه سختیهایی به چه نحوی کمک و مدد کرد. آنها نقشه کشیدند و فکر کردند و سیاست به کار بردند ولی نمیدانستند که خدا اگر بخواهد، مکر او بالاتر است. وَ اذْ یمْکرُ بِک الَّذینَ کفَروا و آنگاه که کافران درباره تو مکر و حیله به کار میبرند برای اینکه یکی از سه کار را درباره تو انجام بدهند: لِیثْبِتوک ( «اثبات» معنایش حبس است، چون کسی را که حبس میکنند در یک جا ثابت و ساکن نگه میدارند. عرب وقتی میگوید «اثْبِتْ» یعنی حبس کن) برای اینکه تو را در یک جا ثابت نگه دارند یعنی زندانیات کنند. اوْ یقْتُلوک یا خونت را بریزند. اوْ یخْرِجوک یا تبعیدت کنند. وَ یمْکرونَ آنها مکر میکنند.
قریش به مکر و حیلههای خودشان خیلی اعتماد داشتند و مثلًا میگفتند چنان میکنیم که خونش لوث بشود، ولی نمیدانستند که بالای همه این تدبیرها و نقشهها تقدیر و اراده الهی است و اگر بندهای مشمول عنایت الهی بشود هیچ قدرتی نمیتواند او را از میان ببرد. «مکر» نقشهای است که هدفش روشن نیست. اگر انسان نقشهای بکشد که آن نقشه هدف معینی در نظر دارد اما مردم که میبینند خیال میکنند برای هدف دیگری است، این را میگویند «مکر». خدا هم گاهی حوادث را طوری به وجود میآورد که انسان نمیداند این حادثه برای فلان هدف و مقصد است، خیال میکند برای هدف دیگری است، ولی نتیجه نهاییاش چیز دیگری است. این است که خدا هم مکر میکند یعنی خدا هم حوادثی به وجود میآورد که ظاهرش یک طور است ولی هدف اصلی چیز دیگر
است. آنها مکر میکنند، خدا هم مکر میکند، و خدا از همه مکرکنندگان بالاتر و بهتر است.
وَ اذا تُتْلی عَلَیهِمْ ایاتُنا قالوا قَدْ سَمِعْنا لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا انْ هذا الّا اساطیرُ الْاوَّلینَ.
میدانیم که ابزار پیغمبر، معجزه پیغمبر و آن چیزی که برای پیغمبر نظیر عصای موسی بود، قرآن بود و بس، و پیغمبر غیر از قرآن مددکار دیگری نداشت. یک فرد، تنهای تنها مبعوث میشود و با نیروی قرآن تدریجاً افراد را جمع میکند و تشکیل نیرو میدهد. این بود که مسئلهای که درباره پیغمبر مطرح بود مسئله قرآن بود.
قریش ناچار بودند که با این وسیله پیغمبر به مبارزه بپردازند. پیغمبر میگفت این کتاب، سخن خدا و مافوق سخن بشر است. آنها میبایست پاسخی تهیه کنند. یکی مسئله زیبایی و فصاحت و بلاغت قرآن بود. دیگر، خبرها و داستانهایی بود که پیغمبر راجع به انبیاء گذشته میگفت و قریش بکلی از اینها بیخبر بودند. آنها برای اینکه با پیغمبر مبارزه کنند رؤسایشان گاهی میآمدند به صورت ادعا پارازیت میدادند ولی هیچ گاه عمل نمیکردند. وَ اذا تُتْلی عَلَیهِمْ ایاتُنا هنگامی که آیات ما بر اینها تلاوت میشود قالوا قَدْ سَمِعْنا میگویند ما هم شنیدیم لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا اگر ما هم بخواهیم میتوانیم مثلش را بگوییم اما نمیخواهیم بگوییم. خیلی حرف عجیبی است! اگر میتوانستید، همان ساعت اول میگفتید.
ابوی ما نقل میکردند که یک استاد بنّایی بود از این بناهای خودساخته به قول امروزیها. یک وقت او را آورده بودند یک ضربی در منزل ما بزند. گفتند که این آمد یک ضربی زد، وقتی آخرهای کار رسید، یکدفعه آمد پایین. گفتیم خوب، دفعه اولش است، اشتباه کرد.
دومرتبه همه اینها را جمع کرد و از نو ضربی زد. دفعه دوم هم آمد پایین. دفعه سوم هم همینطور. ابوی ما رفته بودند ناراحت که بابا تو که بلد نیستی چرا مردم و خودت را معطل میکنی؟! روز اول بگو من بلد نیستم ضربی بزنم.
تو، هم خودت را ناراحت کردی هم ما را، خوب بگو من بلد نیستم. گفته بود: «آقای حاج شیخ این چه حرفی است شما میزنید؟! من اگر میلم باشد ضربی میسازم».من نمیدانم این میل کی میخواهد پیدا بشود؟!
اینها هم گفتند اگر میلمان باشد مثل قرآن میگوییم، حالا نمیخواهیم بگوییم.
این سخن برای این بود که بلکه بعضی از مستضعفین و بیچارهها را گول بزنند.
میگفتند مگر محمد چه میگوید؟! داستانها و افسانههای گذشته را میگوید. خوب ما هم میتوانیم افسانههای گذشته را بگوییم. مردی از اینها به نام نضر بن الحارث برای همین کار به ایران آمد (رؤسای قریش با ایران هم روابط داشتند) و مقدار زیادی از افسانههای قدیم ایرانی رستم و اسفندیار و کیکاووس و جمشید و از این حرفها را جمع کرد و بعد گفت: مردم! بیایید تا برایتان داستان بگویم. اگر محمد صلی الله علیه و آله برایتان داستان میگوید من هم برایتان داستان میگویم. اما کسی نرفت حرفش را گوش کند، چون داستانهای قرآن افسانه نیست. گفتند: لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا میل ما نیست و الّا اگر میل ما باشد، مثل این میتوانیم بگوییم. چیزی نیست، اینها افسانههای گذشتگان است و افسانههای گذشتگان موضوع مهمی نیست. و صلی اللَّه علی محمد وآله الطاهرین.
این صفحه فاقد متن است