الَّذینَ کفَروا أنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیرٌ لِانْفُسِهِمْ انَّما نُمْلی لَهُمْ لِیزْدادوا اثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ[1]
کافران خیال نکنند که اگر ما آنها را «مَلی» و صاحب همه چیز قرار دادیم این برایشان خیر است نه، چون کافرند وقتی که دیدند [اسباب و وسائل فراهم شد، در راه گمراهی به کار میبرند و گمراهتر میشوند.]
قرآن نمیخواهد بگوید که برای هر کسی که مال و ثروت آمد این جور است.
برای آدم کافر، برای آدمی که نمیتواند از این وسائل در راه حق و در راه سعادت واقعی بهرهبرداری کند، برای او وبال است. آن یگانه سرمایهای که با آن سرمایه تو باید از همه چیز در راه سعادتت استفاده کنی نداری. اساس این است که تو باید ایمان داشته باشی که اگر ایمان داشته باشی از سلامتت برای سعادتت استفاده میکنی، از عمر و وقتت برای سعادتت استفاده میکنی، از مال و ثروتت برای سعادتت استفاده میکنی، از فرزندانت برای سعادتت استفاده میکنی، از علمت برای سعادتت استفاده میکنی. اما وقتی که آن سرمایهای را که با آن میشود از اسباب و وسائل استفاده کرد نداری هرچه بیشتر داشته باشی بدبختتری.
این است که میگویند اگر کسی یک وقت دید که هیچ وقت ضرر به او وارد نمیشود درباره خودش شک کند که نکند من از نظر لطف الهی آنقدر ساقط شدهام که خداوند برای من مصائب به وجود نمیآورد؛ چون مصائب اغلب اسباب تنبّه انسان است.
معروف است که پیغمبر اکرم به خانه کسی رفتند. یک تخممرغی
[1]. آلعمران/ 178.
روی طاقچهای گذاشته شده بود. این تخممرغ از آن طاقچه افتاد روی زمین سخت و نشکست. پیغمبر اکرم تعجب کردند. او گفت: یا رسولَ اللَّه در خانه ما تعجب ندارد.
اصلًا خیلی از این بلایایی که برای دیگران رخ میدهد برای ما رخ نمیدهد. پیغمبر اکرم وحشت کرد، فرمود معلوم میشود تو اصلًا مورد عنایت الهی نیستی.
انسان باید انسان باشد تا از وسائل زندگی خوب استفاده کند. این است که میگویند در دنیای امروز اسباب و وسائل خوب پیش رفته اما انسانها همان جا ماندهاند بلکه کمی عقب رفتهاند و در نتیجه با اینکه این همه تمدن پیش رفته است سعادت بشر فرقی نکرده اگر نگوییم بشر از نظر سعادت و خوشبختی بدبختتر شده، چرا؟ برای اینکه تمدن معنایش اسباب و وسائل زندگی است، آن مایه اصلی انسانها هستند، انسان باید از اسباب و وسائلْ خوب استفاده کند. وقتی که انسان انسان نباشد از اسباب و وسائل هم بد استفاده میکند، همان اسباب و وسائل اسباب بدبختی بشریت میشود.
فَلا تُعْجِبْک امْوالُهُمْ حالا که خود اینها را شناختی بنابراین در شگفت نباش از ثروت فراوان اینها و از فرزندان فراوان اینها. خدا این ثروتها و این فرزندان را که به اینها داده است برای این نبوده که اینها مشمول لطفش بودهاند بلکه برای این بوده که اینها مشمول غضبش بودهاند. میگویند گاهی خداوند لطف خفی دارد و قهر جلی، یعنی خداوند گاهی به انسان لطف میکند به صورت قهر، یعنی یک سختی برای انسان به وجود میآورد ولی آدم میبیند در باطن این سختی لطف خدا بوده؛ و گاهی خداوند قهر خفی دارد و لطف جلی، یعنی یک چیزی به ظاهرْ آدم خیال میکند لطف است ولی قهر الهی در
باطن آن مخفی است. انّما یریدُ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ بِها خدا نخواسته به این وسیله به اینها لطف کند بلکه اینها را به همین وسیله مشمول قهرش قرار داده و خواسته اینها را با همین اموال و فرزندان در این دنیا معذب کند؛ همین بچهها اسباب بدبختیاش بشوند، همین ثروت اسباب بدبختیاش بشود، آسایش نداشته باشد، یک قطره آب خوش از گلویش پایین نرود، یک خواب راحت نداشته باشد، یک غذای راحت نخورد. این عذاب دنیاست. وَ تَزْهَقَ انْفُسُهُمْ وَ هُمْ کافِرونَ و روحهای اینها از بدنشان خارج شود در حالی که کافرند. دیگر عاقبت این را همه میدانیم که چیست، انسانْ کافر از دنیا برود چه بر سرش میآید. خداوند همه ما را از این حالت که قرآن کریم فرمود- که نامش نفاق است- محفوظ بدارد.
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، ما را از زمره کافران و منافقان قرار نده، ما را از زمره اهل ایمان واقعی قرار بده.
خدایا به ما آن شایستگی را بده که نماز را از روی رغبت انجام بدهیم، آن شایستگی را عنایت کن که وظایف مالی که به ما امر کردهای با کمال رغبت و میل انجام بدهیم.
خدایا عاقبت همه ما را ختم به خیر بفرما، اموات همه ما را غریق رحمت بفرما.
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره توبه (3)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یؤْذونَ النَّبِی وَ یقولونَ هُوَ اذُنٌ قُلْ اذُنُ خَیرٍ لَکمْ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ الَّذینَ یؤْذونَ رَسولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ الَیمٌ[1].
آیات منافقین است. میفرماید بعضی از این منافقین پیغمبر اکرم را آزار میدهند به این نحو که میآیند پیغمبر را عیبجویی میکنند به این شکل که میگویند این خیلی حرفشنو است: وَ یقولونَ هُوَ اذُنٌ یعنی او گوش است. اذُن اصلًا به معنی گوش است.
وقتی که در مقام مبالغه درباره کسی میخواهند بگویند که او زیاد حرفها را گوش میکند، میگویند که او گوش است. در زبان فارسی هم ما میگوییم: فلان کس در فلان مورد سراپا گوش شده بود. وقتی میخواهیم بگوییم که غیر از استماع و شنیدن چیز دیگری در کارش نیست
[1]. توبه/ 61.
میگوییم سراپا گوش شده است. اینها درباره پیغمبر اکرم این تعبیر را کردند که پیغمبر سراپا گوش است. میخواستند نسبت به پیغمبر اکرم عیبجویی کنند که او حرف همه را میشنود، از همه حرفشنوی دارد. بعد آیه میفرماید: قُلْ اذُنُ خَیرٍ لَکمْ بگو او گوش نیکی برای شماست. حال مقصود چیست، بعد برایتان توضیح میدهم. بعد میفرماید: یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ ...
سه روش رهبری
بعضیها این جورند که حرف همه را گوش میکنند و چون حرفها ضد و نقیض است طبعاً اینها از خودشان تصمیمی ندارند یعنی رأی و فکرشان به دست دیگران است.
درباره بعضی افراد، گاهی مضمون میگویند که فلان کس عقیدهاش عقیده آخرین کسی است که با او ملاقات کرده، یعنی آخرین کسی که با او ملاقات کرده و حرفهایی به او تلقین کرده عقیده او فعلًا همان عقیده آن شخص است، و اگر کسی دیگر رفت یک حرف دیگر زد باز عقیده او را پیدا
میکند. این جور اشخاص اشخاص ضعیفی هستند و این روش روش بسیار بدی است. چنین کسی نمیتواند رهبر باشد، ملعبهای است در دست افراد.
یک عده نقطه مقابل هستند که شخصیت افراد را به هیچ نحو به حساب نمیآورند و برای هیچ کسی هیچگونه احترامی قائل نیستند، حرف هیچ کس را به هیچ شکل گوش نمیکنند؛ اصلًا افراد کوچکترند از اینکه حرفی بزنند و اینها به حرف آنها گوش کنند. این روش هم روش بسیار بدی است و برای یک رهبر عیب بزرگی است و اگر رهبری چنین باشد نمیتواند رهبر باشد؛ رهبری که مردم، تابعهای او، افرادی که تحت نظر او هستند اصلًا امید ندارند که او به حرفشان گوش کند و او از افراد فقط اطاعت میخواهد و بس.
رهبر واقعی آن کسی است که به حرفها گوش میکند ولی در تصمیم خودش آنچنان تصمیم میگیرد که باید بگیرد، یعنی در تصمیم خودش دیگر تابع نظر و میل و تلقینات این و آن نیست، تابع واقعیت امر است. تاریخ درباره پیغمبر اکرم این حالت سوم را نشان میدهد، یعنی هر دو خصوصیت را نقل میکند. یکی اینکه بیاعتنا به اصحابشان نبودند. هرکس که میآمد و میگفت من حرفی دارم، حرفش را گوش میکرد. حتی وقتی هم که میدانست حرف او دروغ و خلاف است باز تو ذوقش نمیزد؛ اگر حرفش دروغ و بیاساس هم بود البته ترتیب اثر به آن نمیداد ولی تو ذوقش هم نمیزد و ناراحتش نمیکرد. و بالاتر، آن خصوصیت هم نقل شده که پیغمبر اکرم در تصمیم خودشان به قدری استقلالنظر داشتند و مستقل بودند که احدی نمیتوانست دخالت کند. قبل از آنکه در کاری تصمیم بگیرد،
خوب نظر افراد را میخواست. ولی آن وقتی که تصمیم میگرفت، دیگر کسی نمیتوانست رأی ایشان را بزند و او را منصرف کند. این دیگر در تاریخ پیغمبر اکرم مطلبی نیست که فقط ما مسلمانان بگوییم؛ در کتابهایی که خارجیها راجع به ایشان نوشتهاند آنها پیغمبر اکرم را به عنوان مردی که فکر فوقالعاده بلندی داشته است و فوقالعاده واقعبین بوده و فوقالعاده خصایص رهبری در او جمع بوده است معرفی کردهاند.
رهبری خصیصهای است که در کمتر افرادی پیدا میشود. روحیه افراد را اداره کردن و به حرکت آوردن و افراد را تابع تصمیم و اراده خود قرار دادن چیزی است که کار هرکس نیست. در آیهای از آیات قرآن چنین میخوانیم:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِک فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ[1].
(آن آیه از نظر محتوا و مفهوم با این آیه خیلی مربوط است.) ای پیامبر! تو به موجب رحمتی که از طرف خداوند به تو افاضه شده است برای مؤمنین نرم هستی. این از خصایص رهبری است و مخصوصاً در پیغمبر اکرم. در مقابل اصحاب آنچنان نرم بود که همه او را از خود میدانستند. یک رهبر خشن نبود که وقتی افراد در مقابلش قرار میگیرند حساب رعب و ترس در کار باشد. هستند در میان
[1]. آلعمران/ 159.