باطن آن مخفی است. انّما یریدُ اللَّهُ لِیعَذِّبَهُمْ بِها خدا نخواسته به این وسیله به اینها لطف کند بلکه اینها را به همین وسیله مشمول قهرش قرار داده و خواسته اینها را با همین اموال و فرزندان در این دنیا معذب کند؛ همین بچهها اسباب بدبختیاش بشوند، همین ثروت اسباب بدبختیاش بشود، آسایش نداشته باشد، یک قطره آب خوش از گلویش پایین نرود، یک خواب راحت نداشته باشد، یک غذای راحت نخورد. این عذاب دنیاست. وَ تَزْهَقَ انْفُسُهُمْ وَ هُمْ کافِرونَ و روحهای اینها از بدنشان خارج شود در حالی که کافرند. دیگر عاقبت این را همه میدانیم که چیست، انسانْ کافر از دنیا برود چه بر سرش میآید. خداوند همه ما را از این حالت که قرآن کریم فرمود- که نامش نفاق است- محفوظ بدارد.
خدایا عاقبت امر همه ما را ختم به خیر بفرما، ما را از زمره کافران و منافقان قرار نده، ما را از زمره اهل ایمان واقعی قرار بده.
خدایا به ما آن شایستگی را بده که نماز را از روی رغبت انجام بدهیم، آن شایستگی را عنایت کن که وظایف مالی که به ما امر کردهای با کمال رغبت و میل انجام بدهیم.
خدایا عاقبت همه ما را ختم به خیر بفرما، اموات همه ما را غریق رحمت بفرما.
این صفحه فاقد متن است
تفسیر سوره توبه (3)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
وَ مِنْهُمُ الَّذینَ یؤْذونَ النَّبِی وَ یقولونَ هُوَ اذُنٌ قُلْ اذُنُ خَیرٍ لَکمْ یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذینَ امَنوا مِنْکمْ وَ الَّذینَ یؤْذونَ رَسولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ الَیمٌ[1].
آیات منافقین است. میفرماید بعضی از این منافقین پیغمبر اکرم را آزار میدهند به این نحو که میآیند پیغمبر را عیبجویی میکنند به این شکل که میگویند این خیلی حرفشنو است: وَ یقولونَ هُوَ اذُنٌ یعنی او گوش است. اذُن اصلًا به معنی گوش است.
وقتی که در مقام مبالغه درباره کسی میخواهند بگویند که او زیاد حرفها را گوش میکند، میگویند که او گوش است. در زبان فارسی هم ما میگوییم: فلان کس در فلان مورد سراپا گوش شده بود. وقتی میخواهیم بگوییم که غیر از استماع و شنیدن چیز دیگری در کارش نیست
[1]. توبه/ 61.
میگوییم سراپا گوش شده است. اینها درباره پیغمبر اکرم این تعبیر را کردند که پیغمبر سراپا گوش است. میخواستند نسبت به پیغمبر اکرم عیبجویی کنند که او حرف همه را میشنود، از همه حرفشنوی دارد. بعد آیه میفرماید: قُلْ اذُنُ خَیرٍ لَکمْ بگو او گوش نیکی برای شماست. حال مقصود چیست، بعد برایتان توضیح میدهم. بعد میفرماید: یؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ یؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنینَ ...
سه روش رهبری
بعضیها این جورند که حرف همه را گوش میکنند و چون حرفها ضد و نقیض است طبعاً اینها از خودشان تصمیمی ندارند یعنی رأی و فکرشان به دست دیگران است.
درباره بعضی افراد، گاهی مضمون میگویند که فلان کس عقیدهاش عقیده آخرین کسی است که با او ملاقات کرده، یعنی آخرین کسی که با او ملاقات کرده و حرفهایی به او تلقین کرده عقیده او فعلًا همان عقیده آن شخص است، و اگر کسی دیگر رفت یک حرف دیگر زد باز عقیده او را پیدا
میکند. این جور اشخاص اشخاص ضعیفی هستند و این روش روش بسیار بدی است. چنین کسی نمیتواند رهبر باشد، ملعبهای است در دست افراد.
یک عده نقطه مقابل هستند که شخصیت افراد را به هیچ نحو به حساب نمیآورند و برای هیچ کسی هیچگونه احترامی قائل نیستند، حرف هیچ کس را به هیچ شکل گوش نمیکنند؛ اصلًا افراد کوچکترند از اینکه حرفی بزنند و اینها به حرف آنها گوش کنند. این روش هم روش بسیار بدی است و برای یک رهبر عیب بزرگی است و اگر رهبری چنین باشد نمیتواند رهبر باشد؛ رهبری که مردم، تابعهای او، افرادی که تحت نظر او هستند اصلًا امید ندارند که او به حرفشان گوش کند و او از افراد فقط اطاعت میخواهد و بس.
رهبر واقعی آن کسی است که به حرفها گوش میکند ولی در تصمیم خودش آنچنان تصمیم میگیرد که باید بگیرد، یعنی در تصمیم خودش دیگر تابع نظر و میل و تلقینات این و آن نیست، تابع واقعیت امر است. تاریخ درباره پیغمبر اکرم این حالت سوم را نشان میدهد، یعنی هر دو خصوصیت را نقل میکند. یکی اینکه بیاعتنا به اصحابشان نبودند. هرکس که میآمد و میگفت من حرفی دارم، حرفش را گوش میکرد. حتی وقتی هم که میدانست حرف او دروغ و خلاف است باز تو ذوقش نمیزد؛ اگر حرفش دروغ و بیاساس هم بود البته ترتیب اثر به آن نمیداد ولی تو ذوقش هم نمیزد و ناراحتش نمیکرد. و بالاتر، آن خصوصیت هم نقل شده که پیغمبر اکرم در تصمیم خودشان به قدری استقلالنظر داشتند و مستقل بودند که احدی نمیتوانست دخالت کند. قبل از آنکه در کاری تصمیم بگیرد،
خوب نظر افراد را میخواست. ولی آن وقتی که تصمیم میگرفت، دیگر کسی نمیتوانست رأی ایشان را بزند و او را منصرف کند. این دیگر در تاریخ پیغمبر اکرم مطلبی نیست که فقط ما مسلمانان بگوییم؛ در کتابهایی که خارجیها راجع به ایشان نوشتهاند آنها پیغمبر اکرم را به عنوان مردی که فکر فوقالعاده بلندی داشته است و فوقالعاده واقعبین بوده و فوقالعاده خصایص رهبری در او جمع بوده است معرفی کردهاند.
رهبری خصیصهای است که در کمتر افرادی پیدا میشود. روحیه افراد را اداره کردن و به حرکت آوردن و افراد را تابع تصمیم و اراده خود قرار دادن چیزی است که کار هرکس نیست. در آیهای از آیات قرآن چنین میخوانیم:
فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ کنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِک فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ[1].
(آن آیه از نظر محتوا و مفهوم با این آیه خیلی مربوط است.) ای پیامبر! تو به موجب رحمتی که از طرف خداوند به تو افاضه شده است برای مؤمنین نرم هستی. این از خصایص رهبری است و مخصوصاً در پیغمبر اکرم. در مقابل اصحاب آنچنان نرم بود که همه او را از خود میدانستند. یک رهبر خشن نبود که وقتی افراد در مقابلش قرار میگیرند حساب رعب و ترس در کار باشد. هستند در میان
[1]. آلعمران/ 159.
رهبران سیاسی کهحسابشان حساب رعب و ترس است، مثل نادر، و افراد بیشتر از جنبه ترس تحت نفوذشان هستند. پیغمبر اکرم ابا و امتناع داشت که مردم مرعوبش باشند و اگر احیاناً میدید افراد مرعوب شدهاند کاری میکرد که رعبشان بریزد.
نوشتهاند که مردی آمد با حضرت صحبت کند. با خودش فکر کرد پیغمبر است و چنین قدرتی! زبانش به لکنت افتاد، خودش را باخت. پیغمبر اکرم فوراً آن مرد را در آغوش گرفت و گفت: از چه میترسی؟ لَسْتُ بِمَلِک من که پادشاه نیستم که از من میترسی، من پسر آن زنی هستم که با دست خودش بز را میدوشید، هرچه دلت میخواهد بگو.
این نرمشی بود که پیغمبر اکرم داشت. لِنْتَ لَهُمْ لین و نرم هستی. وَ لَوْ کنْتَ فَظّاً غَلیظَ الْقَلْبِ لَانْفَضّوا مِنْ حَوْلِک. باز آن خصیصه رهبری را ذکر میکند. اگر آدم تندخوی سنگدلی میبودی مردم از دور تو پراکنده میشدند. فَاعْفُ عَنْهُمْ بنابراین اینها بدی میکنند، تو گذشت داشته باش. وَ اسْتَغْفِرْ لَهُمْ نسبت به خدای تبارک و تعالی معصیت میکنند، تو برای آنها طلب مغفرت کن. وَ شاوِرْهُمْ فِی الْامْرِ در کار و اداره امور با مردم مشورت کن، از آنها نظر بخواه. فَاذا عَزَمْتَ فَتَوَکلْ عَلَی اللَّهِ اما اینها قبل از آن است که در کاری تصمیم بگیری، وقتی که تصمیم گرفتی دیگر همه از حساب بیرونند، توکل و اعتماد و اتکایت به خدا باشد و بس.
پیغمبر اگر در کاری تصمیم میگرفتند، دیگر حرفی را گوش نمیکردند و جای گوش کردن هم نبود. در جنگ احد پیغمبر اکرم اصحاب را جمع کرد و فرمود: به ما خبر رسیده که قریش میآیند برای
اینکه مدینه را محاصره کنند، به نظر شما چه بکنیم بهتر است؟ ما در داخل مدینه بمانیم، در حصار با آنها بجنگیم، یا لشکر بیرون بزنیم در صحرا با آنها روبرو شویم؟ بیشترِ پیرمردها و تجربهدارها که مجموعاً به اوضاع و احوال آگاه بودند نظرشان این بود که اگر ما در مدینه بمانیم موفقتر هستیم، اینها میآیند نمیتوانند فتح کنند، مدتی میمانند، بعد اوضاع برایشان سخت خواهد شد، خودشان برمیگردند. پیغمبر اکرم هم همین نظر را اصلح میدانستند. جوانها که به آنها برمیخورد، گفتند: ما اینجا در مدینه محصور باشیم آنها بیایند ما را در محاصره قرار دهند؟! خیر، بیرون میرویم. اکثریت هم با اینها بود. رسول اکرم فرمود: بسیار خوب، حالا که این جور است پس بیرون میرویم. یک وقت دیدند پیغمبر اکرم مسلح و سلاحپوشیده بیرون آمد، علامت اینکه لشکر حرکت کند. تازه جوانها به فکر افتادند، با خود گفتند پیغمبر نظر خودش این بود که بماند، نکند ما برخلاف نظر پیغمبر حرفی زدیم! آمدند گفتند: یا رسولَ اللَّه! اگر شما نظرتان این است که بمانید، ما تمرد و مخالفت نمیکنیم. چون خود شما از ما نظر خواستید ما نظرمان را گفتیم، بنابراین الآن هم اگر شما مایل هستید که بمانیم ما میمانیم. فرمود:
نه، پیغمبری پس از آنکه اسلحه پوشید دیگر سلاح را از تن خودش بیرون نمیآورد.
حالا که گفتیم بیرون میرویم، دیگر بیرون میرویم.
بعضی از منافقین خیال میکردند پیغمبر اگر بخواهد خیلی باشخصیت باشد باید به حرف اشخاص گوش نکند؛ یک کسی که میخواهد حرفی بزند، بگوید برو گمشو، نمیخواهد حرف بزنی. چون میدیدند به حرف همه گوش میکند، میگفتند این چه جور