ایمان، شرط قبول عمل
ایمان از این نظر شرط [قبول عمل] است، نه این که- العیاذ باللَّه- خدا میگوید عمل کسانی را که پیش من تملّق میکنند قبول میکنم و عمل دیگران را با این که یکسان است، رد میکنم؛ نه، آن کسی که ایمان ندارد، اصلًا خدا را نمیخواهد، پس خدا هم مال او نیست. آن کسی که ایمان ندارد آخرت را نمیخواهد؛ وقتی آخرت را نمیخواهد دیگر نمیشود آن را به او داد. در آخرت به انسان آنچه را که خواسته است میدهند؛ معنی ندارد که آنچه را که نخواسته و به سوی آن نرفته است به او بدهند. بله، برای این که اصل عمل کسی مقبول باشد شرطش این نیست که انسان حتماً مثلًا مسلمان و شیعه باشد. اگر کسی به خدا ایمان داشته باشد و خدا را بشناسد و به آخرت اعتقاد داشته باشد و کاری را برای خدا و آخرت انجام بدهد، آن کارش فی حدّ ذاته در درگاه الهی قابل قبول است مگر آن که آفتی ایجاد کند و آن را از بین ببرد که نام آن آفت «عناد» و «کفر» است، که آن را بعد توضیح میدهم. آن کسی که پنیسیلین را کشف کرده و به افراد بشر خدمت کرده است، هر منظوری که از این خدمت داشته، خدا او را به همان منظورش میرساند، نه به منظوری که نداشته است.
محال است- و معنی هم ندارد- که انسان به منظور و مقصودی که ندارد برسد، یعنی در راهی که نرفته است به مقصد آن راه برسد.
پس این که عرض کردیم روشن شدن به نور خدا- یا بگویید ایمان به حق- به عمل انسان ارزش میدهد، به این دلیل است که عمل انسان را در همین دنیا دگرگون میکند. دو نفر که یک عمل را انجام میدهند، آن که به نور خدا روشن است و آن که به نور خدا روشن نیست، اینها به ظاهر یک جور عمل را انجام دادهاند ولی در باطن تفاوت این عمل و آن عمل
از زمین تا آسمان است: الَیهِ یصْعَدُ الْکلِمُ الطَّیبُ وَ الْعَمَلُالصّالِحُ یرْفَعُهُ[1].
این آیه را دو جور تفسیر میکنند و هر دو جورش هم درست است و اساساً معنی ندارد که ما آیات قرآن را همیشه به یک معنی خاص حمل کنیم. یک جا که میبینیم آیه در آنِ واحد دو معنی درست را تحمل میکند، هردو مقصود است. این از خصایص و جزء معجزات قرآن است که گاهی تعبیرات خودش را طوری میآورد که آن را چند جور میتوان معنی کرد و هرچند جورش هم درست است. گاهی شاعری شعری میگوید که چند جور قابل معنی است و چه بسا از خودش هم بپرسید میگوید هرطور که بخواهید بخوانید همان درست است. این شعر سعدی که در اول «بدایع» است، معروف است و آن را چند جور میتوان خواند:
از درِ بخشندگی و بنده نوازی
مرغِ هوا را نصیب و ماهی دریا
یعنی خدای بخشنده و بندهنواز، هم مرغ هوا را نصیب انسان کرده و هم ماهی دریا را. ولی این شعر را هفت هشت جور دیگر هم میشود خواند، از جمله این که:
از درِ بخشندگی و بندهنوازی
مرغ، هوا را نصیب و ماهی، دریا
یعنی هوا را نصیب مرغ کرده و دریا را نصیب ماهی.
از درِ بخشندگی و بندهنوازی
مرغِ هوا را نصیبِ ماهی دریا
یعنی خدا مخلوقنواز است و گاهی به یک ماهی، مرغ هوا را میرساند.
از درِ بخشندگی و بندهنوازی
مرغِ هوا را نصیب، ماهی دریا
یعنی ماهی دریا را نصیب مرغ هوا کرده.
اگر اینها را تلفیق بکنید چند جور دیگر هم میشود خواند، البته با این تفاوت که اینجا در خواندن باید تغییری بدهیم، یک دفعه میگوییم
[1]. فاطر/ 10.
«مرغِ هوا را نصیب و ماهی دریا» و یک وقت میگوییم «مرغ، هوا را نصیب و ماهی، دریا» ولی آیات قرآن را هیچ لزومی ندارد که چند جور بخوانیم، یک جور هم که میخوانیم چند جور معنی میدهد. الَیهِ یصْعَدُ الْکلِمُ الطَّیبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یرْفَعُهُ.
هر فرد یا ملتی به مقصد راهی که میرود میرسد نه مقصد دیگر
عدالت یعنی حسن روابط اجتماعی، و ظلم گسیختگی روابط اجتماعی است. حالاگر یک ملتی مسلمان و با ایمان باشند، خداشناس به قول خودشان باشند، خودشان را ملت قرآن حساب کنند و فریاد «اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّه» و «اشْهَدُ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه» و «اشْهَدُ انَّ عَلِیاً وَلِی اللَّه» آنها به آسمان بلند باشد، اما آن اصلی که قرآن میگوید «لِیقومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ»[1]اصلًا در میانشان برقرار نباشد و وقتی روابط اجتماعی آنها را میبینید سراسر فساد و دروغ و تهمت و فحشا و ظلم و ستم است، قرآن نه تنها مدعی نیست که چنین ملتی قابل بقاست بلکه مدعی است که اینها قابل بقا نیستند، و همه اینها از آن اصل ریشه میگیرد که هر فردی و هر ملتی اگر از راهی بروند، به مقصدی که در نهایت آن راه قرار گرفته است میرسند ولی اگر به راهی نروند، انتظار رسیدن به مقصد آن راه را هم نباید داشته باشند.
یک فرد ماتریالیست یا یک ملت ماتریالیست اگر راه دنیای خودش را درست طی کند (قرآن میگوید) به مقصد دنیای خودش میرسد، اما یک ملت خداشناس اگر همان راه دنیا را غلط طی کند به مقصودش نمیرسد. به همین دلیل یک ماتریالیست وقتی که به طرف
[1]. حدید/ 25.
خدا نرفته و راهِ به سوی خدا یعنی راه تقرّب به حق و راه بهشت را و این که سعادت آن جهانی را هم داشته باشد نرفته است اصلًا توقع چه چیزی را دارد؟! همین طور که ما در دنیا نباید انتظار سعادت راهِ نرفته را داشته باشیم، در آخرت هم نباید چنین انتظاری داشته باشیم.
این است که بعد از آیه نور که همه نظرش- بر طبق روایات و آنچه که از خود آیه استفاده میشود- به هدایت الهی است و در ذیل آیه هم میفرماید: یهْدِی اللَّهُ لِنورِهِ مَنْ یشاءُ، میفرماید: لِیجْزِیهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا وَ یزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ. (تعبیرهای قرآن خیلی عجیب است!) «یجْزِیهُمُ اللَّهُ» یا به «یهْدِی اللَّهُ» برمیگردد و یا به «فی بُیوتٍ اذِنَ اللَّهُ انْ تُرْفَعَ وَ یذْکرَ فیهَا اسْمُهُ یسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْاصالِ ...»؛ فرق نمیکند، چه بگوییم خدا آنها را هدایت میکند برای این منظور و چه بگوییم اهل هدایت آن طور درست عمل میکنند و خدا را فراموش نمیکنند به این منظور: لِیجْزِیهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلواآیا میان دنیا و آخرت تضاد است؟
قرآن هرگز میان آخرت و دنیا تناقض قائل نمیشود. آیا بین دنیا و آخرت تضاد و تناقض هست یا نیست؟ من یک مثلی برایتان عرض میکنم، شما ببینید اسمش تضاد است یا تضاد نیست. خود ما مثلی داریم
که میگوییم «چونکه صد آمد نود هم پیش ماست.» مولوی مثل دیگری ذکر میکند، مثال میزند به قطار شتر، میگوید شما یک وقت هست که طالب و خریدار یک قطار شتر هستید و یک وقت هست که طالب پشم و پشکل شتر هستید. اگر شما طالب پشم و پشکل شتر هستید، پشم و پشکل گیرتان میآید ولی دیگر قطار شتر به تبع گیرتان نمیآید، اما اگر کسی برود و قطار شتر را بخرد پشم و پشکل هم گیرش میآید. میگوید:
آخرت قطّار اشتر دان عمو
در تبع دنیاش همچون پشک و مو
شما آخرت را بخواهید- نه این که آخرت را بخواهید تا دنیا را به شما ندهند- دنیا هم هست، اما اگر دنیا را بخواهید دیگر آخرت نیست. اگر قطار شتر میخواهی پشم و پشکل هم فراوان است، اما اگر فقط پشم و پشکل میخواهی دیگر قطار شتر گیرت نمیآید، قطار شتر مال دیگران است.
کی انسان از عمل خودش حداکثر بهره را میبرد و به سعادت جاویدان اخروی، قرب به ذات حق، دوری از عذاب الهی و دنیای سعادتمند نائل میشود؟ آن وقتی که به نور خدا روشن باشد و برای خدا کار کند؛ میشود: لِیجْزِیهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلواتفضّل خدا
بعد میفرماید:وَ یزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِاز فضل خودش یک چیز اضافه هم میدهد؛ یعنی علاوه بر این که حداکثر پاداش را میدهد، اضافه بر پاداش هم از فضل خودش میدهد. منطقی در قرآن هست تقریباً به همین [مضمونِ] «وَ یزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ» و به عبارات مختلف و آن این که اگر
کسانی در راه خدا باشند، این که عملشان حداکثرِ پاداش داده میشود به جای خود، و این که آنچه میخواهند به آنها داده میشود نیز به جای خود: وَ مَنْ ارادَ الْاخِرَةَ وَ سَعی لَها سَعْیها وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَاولئِک کانَ سَعْیهُمْ مَشْکوراً[1]، لَهُمْ ما یشاؤنَ فیها، علاوه بر آن «وَ لَدَینا مَزیدٌ»[2]. در اینجا چون راه فطری و راه طبیعت بشر است، یک چیزهایی هم که نخواستهاند مافوق خواسته به آنها تفضّل میشود.
[تعبیر دیگر چنین است]: مَنْ کانَ یریدُ حَرْثَ الْاخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فی حَرْثِهِ[3].
تعبیر دیگری در چند جای قرآن هست که آن خیلی عجیب است. در بعضی آیات، قرآن میگوید اگر کسی کار بد بکند به همان اندازه که کار بد کرده به او کیفر میدهند، ولی اگر کار خوب بکند چند برابر کار خوب به او پاداش میدهند: مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ امْثالِها[4]کسی که کار خوب بکند ده برابر به او پاداش میدهند.
منطق دیگری در قرآن هست که خیلی لطیف و عالی است و آن این است: وَ مَنْ یقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً[5](این خیلی عجیب است!) اگر کسی کار نیک و زیبا بکند ما به زیبایی کارش میافزاییم، یعنی ما گریم و پرداختش میکنیم. وقتی کار در مسیر خلقت و رضای الهی قرار بگیرد اینچنین است. شما کاری را در مسیر رضای الهی انجام بدهید، بسا هست این کار شما معایب و نواقصی دارد، اما خدا به فضل و لطف خودش آن معایب و نواقص را برطرف میکند و زشتیهای عمل شما را از بین میبرد و تبدیل به زیبایی میکند. خدا نسبت به کار نیک مشّاطهگری میکند،
[1]. اسراء/ 19.
[2]. ق/ 35.
[3]. شوری/ 20.
[4]. انعام/ 160.
[5]. شوری/ 23.
بدیهایش را میپوشاند و به جایش خوبی میآورد.
پس دو مطلب است: یکی این که یک کار خوب که انسان میکند خدا آن را ده تا کار خوب حساب میکند. این، جنبه کمّیت کار است، یعنی لطف الهی بر کمّیتش میافزاید. یکی هم جنبه کیفیت کار است که انسان یک کار نیمه زیبا انجام میدهد، بعد میبیند خدا تمامْ زیبا به او تحویل میدهد.
اینها همه فرع بر این است که انسان به آن نور هدایتی که سراسر عالم را گرفته است روشن باشد، کور و تیره و گمراه نباشد. این معجزهها همه از همان روشنی ایمان و روشن بودن به مقصد اصلی خلقت پیدا میشود، لِیجْزِیهُمُ اللَّهُ احْسَنَ ما عَمِلوا که خدا به آنها پاداش بدهد به نیکوترین وجهی که عمل کردهاند. مقصود این است که آن عملی که انجام دادهاند، به حدّ احسنی که میشد آن را انجام دهند، آن طور به آنها پاداش میدهد. این آن عملی است که انجام داده و خواستهاند، وَ یزیدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ و به فضل خودش باز بر پاداش اضافه میکند.
وَ اللَّهُ یرْزُقُ مَنْ یشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ خدا آن که را که بخواهد بدون حساب و بدون اندازه روزی میدهد. روزی فقط نان و آب نیست، همان فضل و رحمت الهی است.
خدا هر که را که بخواهد [روزی بیحساب میدهد.] البته خواستن خداوند از روی قرعهکشی و به گزاف نیست. خدا چه کسانی را میخواهد؟ همانهایی که خودش بیان کرده که مشیت او چگونه حکمفرماست.
دو آیه بعد را فقط اشاره میکنم و تفصیلش را جلسه آینده عرض میکنم.
سه مَثل برای عمل کافران
این آیه راجع به عمل اهل ایمان بود. اما راجع به عمل کافران (آنها که مؤمن نیستند و چنین نیست که مؤمن نیستند و قاصرند، بلکه مؤمن نیستند و مقصّر و معاندند) قرآن برای آنها سه مثل ذکر کرده است که دو مثل آن در اینجا آمده است و هریک از این سه مثل یک مطلب اساسی را بیان میکند. گاهی میگوید اعمال اینها در حکم تلّی از خاکستر است که در روزی که تندباد شدیدی میوزد، هر ذره آن را یک جا میبرد، که به این مضمون آیات دیگری هم هست، البته نه به صورت مثال: وَ قَدِمْنا الی ما عَمِلوا مِنْ عَمَلٍ فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثوراً[1].
پس گاهی به این صورت میگوید که عمل کافران، یک چیزی هست- نه این که چیزی نیست- ولی یک باد میآید و آن را پراکنده میکند و هر ذرهاش را به جایی میبرد و نیست و نابود میکند.
مثل دیگری که برای اعمال کافران ذکر کرده مَثل سراب است. در بیابانها و بالخصوص بیابانهای شنزار، خیلی اوقات به هنگام تابیدن آفتاب، انسان از دور نگاه میکند و خیال میکند یک دریاست که در آن، آب دارد موج میزند و اگر تشنه باشد به سوی آب میرود، ولی هرچه نزدیک میشود میبیند آب از او دور میشود تا کمکم میفهمد که خیال بوده و از انعکاس نور یک چنین وضعی پیدا شده و اصلًا آبی وجود ندارد. به این میگویند «سراب» که صورت و شکل و ظاهر و خیالِ آب هست ولی خود آب نیست.
گاهی نیز قرآن اعمال کافران را تشبیه میکند به تاریکیهایی که انسان در یک شب ظلمانی در میان امواج طوفانی دریا گرفتار است و
[1]. فرقان/ 23.