است که روحتان خضوع پیدا کند. پس ما یک چنین آیاتی در قرآن داریم که در آنها تعبیر «سبّح» یا «یسبّح» به کار رفته است.
بعضی آیات دیگر داریم که در آن آیات، مطلب به شکل دیگری بیان شده است؛ مثلًا بیان شده که جمادات یا نباتات و یا حیوانات با فلان مقام مقدس معنوی الهی در تسبیح و حمد خدا هماهنگی میکردند. قرآن در سوره مبارکه «ص» درباره داود پیغمبر چنین میگوید: وَ اذْکرْ عَبْدَنا داودَ ذَا الْایدِ انَّهُ اوّابٌ[1]یاد کن بنده ما داود نیرومند را، او بسیار بازگشتکننده به خدا بود، یعنی از غیر خدا بریده و به خدا پیوسته بود[2].
بعد درباره داود میگوید: انّا سَخَّرْنَا الْجِبالَ مَعَهُ یسَبِّحْنَ بِالْعَشِی وَ الْاشْراقِ. وَ الطَّیرَ مَحْشورَةً کلٌّ لَهُ اوّابٌ[3]کوهها را مسخّر کرده بودیم، هر صبحگاهان و شامگاهان که داود خدای خودش را تسبیح میکرد، این کوهها و مرغها با داود همآواز بودند و تسبیح خدا میگفتند.
از جمله [آیات تسبیح و تحمید] همین آیات [سوره نور است] که باز نظیرش در قرآن هست. در اینجا مخاطبْ شخص پیغمبر اکرم است، میفرماید: الَمْتَرَ انَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ آیا ندیدی[4]تسبیح هرکه در آسمانها و هرکه در زمین است؟ «هرکه در زمین است» را
[1]. ص/ 17.
[2]. داود از پیغمبران بنیاسرائیل است. یهود به داود و سلیمان رنگ یهودیگری دادهاند و اینها را پادشاهان دنیایی و- العیاذباللَّه- شهوتپرست معرفی کردهاند، ولی قرآن اینها را به آن مقامی که شایسته است توصیف کرده.
[3]. ص/ 18 و 19.
[4]. بعضی مفسرین «الَمْتَرَ» را «الَمْ تَعْلَمْ» معنی کردهاند و خواستهاند آن را به غیر پیغمبر تعمیم بدهند، ولی بعضی دیگر میگویند معنی «الَمْتَرَ» همان «ندیدی» است و مخاطب هم همان شخص پیغمبر است.
هم اختصاص به مؤمنین نمیدهد. ای پیغمبر! آیا تسبیح مرغان را در حالی که در اوج آسمان صف کشیدهاند ندیدی؟ بالاتر این که بعد میگوید: کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ هرکدام از اینها (کوهها، درختها، مرغها، انسانها و هر موجودی که تسبیح میکند) به تسبیح خود آگاه است، به نماز خود آگاه است. عجیب این است که این امر را تعبیر به «نماز» میکند. گفتیم یک جا تعبیر به «تسبیح» و «حمد» میکند و یک جا تعبیر به «سجود» میکند. اینجا اصلًا تعبیر به «صلاة» کرده است. گو این که بعضی مفسرین گفتهاند مقصود از «صلاة» دعاست، ولی همان نماز است، چون روح نماز هم دعاست. خود قرآن تعبیر به «صلاة» کرده است: اینها نماز دارند و به نماز خودشان آگاهند و خدای آنها هم به کار آنها آگاه است.
بنابراین ما چنین آیاتی در قرآن داریم و نباید اول برویم ببینیم که آیا میتوانیم معنی بکنیم که مقصود از تسبیح [و تحمید] چیست. قرآن چنین مطلبی میگوید که تمام ذرات عالم هستی خدا را تسبیح و حمد میکنند، و به ما هم می گوید: ولی شما ای مردم فهم نمیکنید اما چنین چیزی وجود دارد. البته خدا هم که این مطلب را بیان کرده، نخواسته یک معمایی را که هیچ وقت بشر به هیچ شکل آن را حل نمیکند بیان کرده باشد. قرآن این را میگوید برای این که ما تلاش کنیم تا به این حقیقت برسیم و این حقیقت را به اندازه ظرفیت خودمان کشف کنیم و بفهمیم.
گفتیم مرحله دوم این است که ببینیم تلاشی که افراد بشر بعد از این راهنمایی قرآن، در این راه کردهاند چه بوده و در واقع این آیات را چگونه خواستهاند تفسیر کنند. این سلسله آیات در قرآن مجموعاً دو گونه تفسیر شده است که ما میتوانیم این دوگونه را «حکیمانه» و «عارفانه» بنامیم.
تفسیر حکیمانه
بعضی این آیات را حکیمانه تفسیر کردهاند و گفتهاند مقصود قرآن از این که میگوید هر چیزی خدا را تسبیح و حمد میکند، تسبیح «تکوینی» و به «زبان حال» است. ما یک «زبان حال» داریم و یک «زبان قال». زبان حال این است که یک موجودی- مثلًا یک انسان- حالتی پیدا میکند که با این که دهانش بسته است اما وضعش دارد با آدم حرف میزند. مثلًا شما و دوستتان در خیابان ایستادهاید و با همدیگر صحبت میکنید. یک وقت شخص مفلوکی با یک قیافه ژندهای میآید در مقابل شما دو نفر میایستد و گردنش را کج میکند. حالتش نشان میدهد که [میگوید] من نیازمندم، به من کمک کنید. این را «زبان حال» میگویند. ولی یک وقت کسی میآید به زبان میآورد که کمکی به من بکنید. این میشود «زبان قال». بنابراین خیلی اوقات حالت بیرون انسان از ضمیر انسان خبر میدهد، چنان که میگویند «رنگ رخسار خبر میدهد از سرّ ضمیر». چگونه خبر میدهد؟ حرف که نمیزند، دلالت میکند. انسان خیلی حرفها را به زبان بیزبانی میزند. شاید افراد انسان با یکدیگر که برخورد میکنند، بیش از مقداری که با زبان ظاهر با هم حرف میزنند، به زبان بیزبانی با همدیگر حرف میزنند و خودشان را به یکدیگر معرفی میکنند.
من در کتاب مسئله حجاب نوشتهام که بعضی از لباسها و بعضی از ژستها زباندار است. آدمی که وقتی راه میرود بادی به غبغب میاندازد، صدایش را کلفت میکند و پایش را محکم به زمین میکوبد، در واقع میخواهد به دیگران بگوید: دور باش، کور باش، از من بترس. همچنین یک زن دو جور لباس میپوشد: یک وقت طوری لباس میپوشد و در خیابانها راه میرود که خود وضعش داد میزند و میگوید که من عفیفم،
کسی را نرسد که چشم طمع به من بدوزد. اصلًا خود ژست و خود لباس میگوید من چنینم، و طبعاً افرادی هم که دنبال شکاری میروند و میخواهند ببینند چه کسی اهلش است، سراغ آنها نمیروند[1]. و یک وقت نقطه مقابل آن است: همان طور که آن شخص طوری لباس میپوشد که میگوید از من بترس، یک زن هم ممکن است طوری لباس بپوشد که میگوید بیا دنبال من. با زبان خودش حرف نمیزند ولی ژستش همه را دعوت میکند که بیا سراغ من و مرا تعقیب کن، من اینکاره هستم. این را میگویند «زبان حال». از مطلب خیلی خارج شدیم.
حال بعضی گفتهاند این که قرآن میگوید همه چیز خدا را تسبیح و حمد میکنند، مقصود به زبان حال است، چون همه اینها مخلوق خدا هستند و خاصیت مخلوق این است که یک جنبه نقص دارد و یک جنبه کمال. جنبه نقص لازمه مخلوقیت است و جنبه کمال [از ناحیه خالق.] هرچه نقص دارد از ذات خودش است و هرچه کمال دارد از خالقش (هرچه کمال در موجودات عالم میبینید از او بدانید). پس در واقع به زبان حال، خالق خودش را توصیف و حمد میکند، به زبان بیزبانی میگوید: «بارک اللَّه به آن که مرا آفرید.» تسبیحش هم این است که میگوید اگر نقصی در من میبینی، این نقص لازمه ذات من است، او از
[1]. قرآن در آن آیه کریمه در سوره احزاب میفرماید: یا ایهَا النَّبی قُلْ لِازْواجِک وَ بَناتِک وَ نِساءِالْمُؤْمِنینَ یدْنینَ عَلَیهِنَّ مِنْ جَلابیبِهِنَّ ذلِک ادْنی انْ یعْرَفْنَ فَلا یؤْذَینَ. (احزاب/ 59).
منظورم این جمله است: ذلِک ادْنی انْ یعْرَفْنَ فَلا یؤْذَینَ. در شأن نزول این آیه ذکر کردهاند و خلاصه مطلب هم- آن طور که استنباط کردهایم- این است که زنان طوری لباس بپوشند که آدمهای هرزه مشتری خودشان را بشناسند، یعنی به نحو لباس پوشیدنِ زنانِ آماده برای شکار لباس نپوشند.
این نقص منزّه است.
البته در این که هر مخلوقی به زبان حال، حامد و مسبّح خالق خودش است شکی نیست و حرف درستی است. مخلوقات به زبان تکوین، خدا را تسبیح و حمد میکنند و هر اثری حمدگو و تسبیحگوی مؤثّر خودش است. گلستان سعدی هم سعدی را حمد میکند، یعنی به زبان حال میگوید بارکاللَّه به آن که چنین اثر فوقالعادهای را ایجاد کرده. اگر نقصی هم در یک جا باشد، میگوید عالَم الفاظ است و بیش از این دیگر نمیتوانسته. ولی آیا قرآن که میگوید:انْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِتفسیر عارفانه
تفسیر دوم- که من آن را به تفسیر «عارفانه» تعبیر میکنم- میگوید حرف شما درست است که موجودات به زبان حال مسبّح و حامد پروردگارند، ولی قرآن بالاتر از این را میگوید، چون در ادامه آیه میفرماید:وَ لکنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْولی این تسبیح را شما نمیفهمید. تسبیح به زبان حال را که همه میفهمند. بعلاوه قرآن میگوید «هیچ چیزی نیست مگر ...» یعنی همه اشیاء را میگوید نه تنها عاقلها و ذیشعورها را، ولی ضمیر را آنچنان برمیگرداند که گویی همه موجودات عالم عاقلند و شاعر، چون میگوید:وَ لکنْ لا تَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ. «هُمْ» در زبان عرب ضمیری است که برای اشخاص میآورند نه برای اشیاء، و قرآن با این که سخنش درباره اشیاء است ضمیر را ضمیر اشخاص آورده، یعنی میخواهد بگوید که همه اشیاء از یک نظر اشخاصاند [و شعور دارند.] و در همین آیهای که خواندیم «مرغان» را هم اضافه کرده. اگر «مرغان» نمیبود میگفتیم قرآن میگوید «کسانی که در آسمان و
زمین هستند»؛ «کسانی که در آسماناند» یعنی ملائکه و «کسانی که در زمیناند» یعنی انسانها، مقصود از انسانها هم انسانهای مؤمن است،کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُهمه اینها به نماز و تسبیح خودشان آگاهند؛ میگفتیم این مانعی ندارد، انسانها و ملائکه به تسبیح خودشان آگاهند. ولی میگوید «... و مرغان»، مرغان را هم داخل کرده است. مرغ که مسلّمْ شعور انسان و شعور ملائکه را ندارد، پس معلوم میشود در عالم مرغان هم یک حسابی هست که ما وارد نیستیم و نمیدانیم.
گفتیم تفسیر اول تفسیر حکیمانه است. حکیم ابونصر فارابی که یکی از حکمای بسیار بزرگ جهان اسلام است، عبارت خیلی شیرینی- ظاهراً در کتاب فصوص- دارد. او همین مطلب را ولی بیشتر با موضوع «زبان حال» بیان کرده است، میگوید: «صَلَّتِ السَّماءُ بِدَوَرانِها وَ الْارْضُ بِرَجَجانِها وَ الْمَطَرُ بِهَطَلانِهِ» آسمان که گردش میکند، با گردش خود به درگاه الهی نماز میبرد. گردش آسمان نماز آسمان است. زمین که تکان میخورد، تکان خوردن زمین نماز زمین است. باران که میریزد، ریزش باران نماز باران است؛ چون روح و حقیقت نماز چیزی جز تسلیم بودن [در مقابل] امر حق و خالصانه و مخلصانه امر او را اطاعت کردن نیست.
میگوید: آسمان که میگردد و زمین که تکان میخورد و باران که میریزد، همه اینها امر پروردگارشان را اطاعت میکنند، نماز آنها همین است.
ولی مولوی که مرد عارفی است و مسائل را عارفانه تفسیر میکند این طور نمیگوید؛ میگوید «انسانهای عادی [تسبیح و تحمید موجودات را] نمیفهمند، واقعاً موجودات جهان خدای خودشان را میفهمند و درک میکنند و میشناسند و تسبیح و حمد میکنند» و این را مکرر و در جاهای متعدد گفته است، از جمله اشعار معروفی است که
مرحوم حاج شیخ عباس قمی هم در مفاتیح نقل کرده است، میگوید:
جمله ذرات عالم در نهان
با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و هُشیم
با شما نامحرمان ما خامشیم
چون شما سوی جمادی میروید
محرم جان خدادان کی شوید
در جای دیگر شعرهای خیلی عالیای دارد که متأسفانه همه آن را حفظ نیستم؛ میگوید:
معنی «اللَّه» گفت آن سیبویه
یولِهون فی الحوائج هُمْ لَدیه
«اللَّه» یعنی موجودی که همه موجودات نیاز خودشان را به درگاه او میبرند. بعد میگوید خاک چنین، باد چنین، هوا چنین، دریا چنین و صحرا چنین [و این گونه نیاز خود را به درگاه او میبرند:]
بلکه جمله ماهیان در موجها
جمله پرّندگان بر اوجها
و خلاصه میگوید ذرهای در عالم نیست الّا این که این طور است[1]وجهه مُلکی و وجهه ملکوتی موجودات
حال، آنها که میگویند واقعاً غلغلهای از تسبیح موجودات در ذرات عالم هست مقصودشان چیست؟ آیا مقصودشان این است که در همین فضا الآن صدا پراکنده است- همین طور که امواج رادیو هست- ولی ما
[1]. [اشعار مولوی چنین است:
معنی «اللَّه» گفت آن سیبویه
یولهون فی الحوائج هم لدیه
گفت الِهنا فی حوائجنا الیک
و التمسناها وجدناها لدیک
صد هزاران عاقل اندر وقت درد
جمله نالان پیش آن دیان فرد
هیچ دیوانه فلیوی این کند
بر بخیلی عاجزی کدیه تند؟
گر ندیدندی هزاران بار بیش
عاقلان، کی جان کشیدندیش پیش؟
بلکه جمله ماهیان در موجها
جمله پرّندگان بر اوجها
پیل و گرگ و حیدر اشکار نیز
اژدهای زفت و مور و مار نیز
بلکه خاک و باد و آب و هر شرار
مایه زو یابند، هم دی هم بهار]
نمیشنویم؟ نه، مقصودشان این است که هر موجودی و هر ذرهای که در این عالم هست دو وجهه و دو رو دارد: یک رو به این جهان دارد که در این رو مرده است، و یک رو به جهان دیگر دارد، یک وجهه ملکوتی دارد که در آن رو و در آن وجهه هر موجودی زنده و شاعر است.
میگویند مثلًا چوبی که شما میبینید، همه حقیقت آن را درک نمیکنید. عمیقترین علوم بشر، آنجا که علم بشر به عمق اتمها هم راه پیدا میکند، یک روی این موجود را درک میکند و آن «وجهه مُلکی» این موجود است. همین موجود یک «وجهه ملکوتی» دارد که از دست حس و علم ظاهر بشر خارج است. انسان باید اهل دل و اهل معنا و اهل حقیقت بشود تا آن روی موجودات را هم درک کند. وقتی آن روی موجودات را درک کرد میبیند موجودات چگونه در آن رو همه درّاک و هوشیار و عالم و مسبّح و حامدند. داود که کوهها و مرغها با او تسبیح میگفتند، نه این است که اگر ما کنار داود بودیم صدای کوهها را میشنیدیم (مردم دیگر بودند و نمیشنیدند)، داود گوش دیگری داشت که به باطن و ملکوت اشیاء راه پیدا کرده بود و صدای ملکوت آنها را میشنید. اگر گوش باطن ما باز شود ما هم میشنویم، و خیال نکنید که این یک مطلب به اصطلاح دوری است و فقط پیغمبری باید باشد؛ نه، حتی لزومی ندارد آن شخص پیغمبر باشد.
شنیدهاید که سنگریزه در کف مبارک پیغمبر اکرم تسبیح گفت. از جمله معجزات پیغمبر اکرم این بود که مشتی سنگریزه را به دست گرفتند و مردم دیدند سنگریزهها در مشت پیغمبر تسبیح خدا میگویند. در اینجا معجزه پیغمبر این نبود که سنگریزه را به تسبیح درآورد؛ معجزه پیغمبر این بود که گوش افراد را باز کرد و آنها صدای سنگریزه را شنیدند. آن سنگریزه همیشه تسبیح میگفت؛ معجزه پیغمبر در شنواندن این صدا به