داستان حاج شیخ عباس قمی در وادیالسلام
حال من برای این که نشان دهم که این امور خیلی هم فوقالعاده نیست، یک نمونه نزدیک از کسی که مورد اعتماد و ایمان همه شما و ماست عرض میکنم. همین مرحوم حاج شیخ عباس قمی (رضواناللَّه علیه) که مرد بسیار باتقوایی بوده[1]، این داستان را در قم بالای منبر نقل کرده بود و من آن را از دو نفر از مراجع تقلید زنده حاضر که پای منبرش بودهاند شنیدم (یکی آیت اللَّه گلپایگانی است، ایشان گفتند من خودم پای منبرش بودم). گفته بود: من در جوانی که حالم خوب بود- ولی حالا چنین نیستم- یک وقتی که حالی داشتم رفتم به زیارت وادی السلام در نجف. یک وقت احساس کردم که یک صدای مهیبی از آن دوردستها میآید، درست مثل این که شتری را بخواهند داغ کنند و این شتر نعره بکشد. ولی هرچه اطرافم را نگاه کردم شتری ندیدم اما صدای نعره، عجیب میآمد. وادیالسلام خلوت بود. در این بین متوجه شدم که در آن سر وادیالسلام چند نفر حرکت میکنند. گفتم شاید اینها دارند شتر داغ میکنند. همین طور آرام آرام راه افتادم و به طرف آنها رفتم. دیدم بله،
[1]. ما دوره ایشان را درک نکردیم، به این معنا که تا ایشان در مشهد بودند ما بچه و کوچک بودیم ووقتی که ایشان به قم آمده بودند باز ما در قم نبودیم. وقتی ما به قم رفتیم، ایشان تازه از قم رفته بودند و بعد هم طولی نکشید که درگذشتند و شرف [ملاقات و مصاحبت ایشان] نصیب ما نشد. ولی هرکس که با این مرد بزرگ بوده است، این مرد را به عنوان مجسمهای از تقوا و خداترسی و خداشناسی شناخته بود. افراد شکاک بدبین- که چنین اشخاصی را من دیدهام که اینها به اصطلاح به فلک ایمان پیدا نمیکنند، به همه مردم بدبین هستند و هر آدم عادلی را که بگویید، به او بدبینی دارند- به حاج شیخ عباس که میرسیدند میگفتند: نه، او آدم خوبی است. یک چنین آدمی بود.
داستان شیخ بهایی در تخت فولاد اصفهان
مجلسی اول (پدر مرحوم مجلسی معروف) که او هم مرد بسیار جلیلالقدر و عالم و متقی و فوقالعادهای بوده و از شاگردان شیخ بهایی است نقل میکند که شش ماه قبل از وفات شیخ بهایی، روزی ما در خدمت ایشان به زیارت اهل قبور در تخت فولاد اصفهان- که قبر بابارکنالدین در آن جا بوده و شاید هنوز هم باشد- رفتیم. یک وقت دیدم ایشان رو کرد به ما و گفت: شما چیزی نشنیدید؟ گفتم: نه. دیگر سکوت کرد و حرفی نزد، راه افتاد و آمد. از آن روز ما دیدیم حال شیخ تغییر کرده، بیشتر به خود پرداخته، حال توبه و انابه پیدا کرده و یک حال دیگری غیر از حال سابق دارد.
همه ما شاگردها حدس زدیم هرچه بود، آن روز اتفاق افتاد. ایشان میگوید من از سایر شاگردها جسورتر بودم، قرار شد من از ایشان بپرسم که منشأ این تغییر حالت شما چیست؟ رفتم از ایشان پرسیدم، ایشان گفت: من آن روز وقتی از کنار قبر عبور میکردیم این صدا را از قبر شنیدم که «شیخ در فکر خود باش، مرگت نزدیک است، چرا به خودت نمیپردازی؟» و شش ماه بعد مرد.
سخن پیامبر صلی الله علیه و آله
پیغمبر اکرم فرمود: اول بار که در کوه حرا به من وحی نازل شد و جبرئیل نازل گردید، آیات اول سوره «اقرأ» را آورد:
اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّک الَّذی خَلَقَ.خَلَق الْانْسانَ مِنْ عَلَقٍ.اقْرَأْ وَ رَبُّک الْاکرَمُ.الَّذی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ.عَلَّمَ الْانْسانَ ما لَمْ یعْلَمْ[1].
یکمرتبه احساس کردم که گویا همه جهان دگرگون شده. حرکت کردم و به طرف منزل آمدم. قدم به قدم که برمیداشتم، سنگها و تمام ذرات عالم وجود را میدیدم که به من سلام میکنند و با من حرف میزنند.
اصلًا معنی«اللَّهُ نورُ السَّمواتِ وَ الْارْضِ» همین است. کجاست که در آنجا نور خدا نباشد، و مگر میشود نور خدا در جایی باشد و آگاهی و شعور و ادراک در آنجا نباشد؟ البته هر موجودی ادراک و شعور و آگاهیاش به آن درجه وجودی خودش بستگی دارد.
[1]. علق/ 1- 5.
بنابراین وقتی که ما میگوییم جمادات حیات ندارند راست میگوییم، نمیخواهیم بگوییم جمادات حیات دارند به آن معنا که نباتات حیات دارند. نباتات حیاتی دارند، حیوانات حیات عالیتری دارند و انسان حیات عالیتر و کاملتری دارد در این رو[1]، و در این رو جمادات هیچ حیاتی ندارند. ولی در آن روی دیگر[2]، جمادات هم دارای نوعی حیات و بینش و دانش و آگاهی هستند و این حقیقتی است که قرآن به ما آموخته است:
الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الطَّیرُ صافّاتٍ کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ.
عرض کردم راجع به این «الَمْ تَرَ» بعضی گفتهاند یعنی «ا لَمْ تَعْلَمْ» آیا نمیدانی؟
که منظورشان این بوده که تسبیح را به زبان حال بدانند، ولی مرحوم فیض در تفسیر صافی[3]از یک مرد بزرگی نقل میکند که در اینجا مخاطبْ شخص پیغمبر است؛ به پیغمبر میگوید: «آیا شهود نکردی؟» یعنی تو که اینها را به شهود درک کردی.
الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یسَبِّحُ لَهُ مَنْ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ[آیا شهود نکردی که] خدا را تسبیح میکند هرکه در آسمانهاست و هرکه در زمین است. در اینجا چون «هرکه» (مَنْ) فرموده است، بعضی گفتهاند این آیه عمومیت ندارد، خصوص ملائکه را در آسمانها و انسان را در زمین شامل میشود، ولی عده دیگری میگویند نه، «مَنْ» در اینجا با «ما» در جای دیگر فرق
[1]. [وجهه مُلکی.]
[2]. [وجهه ملکوتی.]
[3]. ج 3/ ص 439.
نمیکند. چون فعلی را به اینها نسبت میدهد که از نوع [افعال مخصوص] «ذوی العقول» است، «مَنْ» بیان شده است. نمیخواهد
بگوید آنها [که خدا را تسبیح میکنند] انساناند یا فرشته، ولی چون کاری که میکنند شبیه کار انسان است، خدا آنها را «کس» خوانده است نه «چیز»: آیا نمیبینی که خداوند را تسبیح میکند هرکس در آسمان است و هرکس در زمین است و هم مرغان در حالی که صف کشیدهاند؟
کلٌّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ. این جمله را هم دو جور تفسیر کردهاند. بعضی گفتهاند خدا از نماز و تسبیح همه اینها آگاه است. ولی نظر بهتر- که قرینهاش هم آیه بعد است، چون آگاه بودن خدا به نماز و تسبیح اینها را در جمله بعد بیان کرده است- این است که خود اینها به نماز و تسبیح خودشان آگاهند.کلُّ قَدْ عَلِمَ صَلاتَهُ وَ تَسْبیحَهُ وَ اللَّهُ عَلیمٌ بِما یفْعَلونَاینها به کار خودشان آگاهند و خدای متعال به تمام کارهای اینها آگاه است. و صلّی اللَّه علی محمّد و آله الطاهرین.
باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا اللَّه ...
خدایا دلهای ما را به نور قرآن منوّر بگردان، قلبهای ما را به نور هدایت خودت روشن بفرما، نیتهای ما را خالص بگردان، اموات ما غریق رحمت خودت بفرما.
تفسیر سوره نور (11)
اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم
وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ.الَمْ تَرَ انَّ اللَّهَ یزْجی سَحاباً ثُمَّ یؤَلِّفُ بَینَهُ ثُمَّ یجْعَلُهُ رُکاماً فَتَرَی الْوَدْقَ یخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ وَ ینَزِّلُ مِنَ السَّماءِ مِنْ جِبالٍ فیها مِنْ بَرَدٍ فَیصیبُ بِهِ مَنْ یشاءُ وَ یصْرِفُهُ عَنْ مَنْ یشاءُ یکادُ سَنا بَرْقِهِ یذْهَبُ بِالْابْصارِ[1].
از این دو آیهای که تلاوت کردم آیه اول که آیه کوتاهی است و مجموعاً دو جمله است، به منزله تتمّهای است از آیهای که در جلسه قبل تفسیر شد. مفاد این دو جمله این است:
[1]. نور/ 42 و 43.
جهان صیرورت و شدن
در جمله اول میفرماید:وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِقدرت و فرماندهی تمام آسمانها و زمین از آنِ اوست، همه چیز در قبضه اختیار و در فرمان اوست، هیچ موجودی از موجودات نیست که از تحت نفوذ و فرمان او خارج باشد. جمله دوم:
وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ. «مصیر» از همان ماده «صیرورت» است و صیرورت یعنی از حالی به حالی رفتن، از وضعی به وضعی تغییرشکل دادن، مثل این که میگوییم نطفه علقه گردید و علقه مضغه گردید و مضغه عظام گردید تا بالاخره یک بچه انسان شد؛ جنین صَبی گردید، صبی رجل گردید. جهان ما جهانِ «گردیدن» است، جهانِ صیرورت است. اگر چوبی را در نظر بگیریم، آن چیزی که امروز این چوب هست همیشه این چوب نبوده است، چیز دیگری بوده که «چوب» گردیده است و این چوب هم همیشه چوب باقی نخواهد ماند، باز چیز دیگر خواهد گشت.
یک سؤال هست و آن سؤال این است: این که خاکی آدم بشود، آدمی خاک بشود، آب و خاک و هوایی مثلًا درخت بشوند، درختی حیوان بشود، حیوانی انسان بشود؛ پایان این گردیدنها چیست؟ آیا همین طور یک گردیدنهای بیهدفی است؟
یک چیزی چیزی میشود، باز آن چیز چیز دیگر میشود و آن چیز چیز دیگر و همین طور ...؟ یا نه، پایان همه گردیدنها به سوی خداست و روح و حقیقت معاد هم همین است. این جمله«وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ» در واقع همین مطلب را میگوید: همه چیز از آنِ خداست و به سوی خداست. مفادش با مفاد آیه کریمهای که به دستور خود قرآن وقتی که انسان مصیبتی را
میشنود آن را تلاوت میکند:«انّا لِلَّهِ وَ انّا الَیهِ راجِعونَ»[1]یکی است، با این تفاوت که در آنجا «انّا»معنی توحید
از جمله دعاهایی که در بین تکبیرات افتتاحیه- یعنی شش تکبیری که خواندن آنها قبل از تکبیرة الاحرام مستحب است- میخوانیم، این دعاست:
لَبَّیک وَ سَعْدَیک وَ الْخَیرُ فی یدَیک وَ الشَّرُّ لَیسَ الَیک وَ الْمَهْدِی مَنْهَدَیتَ، عَبْدُک وَ ابْنُ عَبْدَیک ذَلیلٌ بَینَ یدَیک، مِنْک وَ بِک وَ لَک وَ الَیک.
توحید یعنی این: از توست (همه چیز از توست) و به توست و مال توست و به سوی توست.
حال در این آیات سوره نور دوتا از اینها: «لَک» و «الَیک» [آمده است:]وَ لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ، و چنین به نظر میرسد که این آیه به منزله تعلیل آیه پیش است؛ یعنی آیه پیش که فرمود «همه موجودات[2]تسبیحگوی خداوند و شناسا و ثناگوی خالق خود هستند» دلیلش این است که همه چیز از آنِ اوست و چون از آنِ
[1]. بقره/ 156.
[2]. این که عرض میکنیم «همه موجودات»، به کمک آیات دیگر است.