اوست به سوی اوست؛ به همین جهت اصلًا وجودشان تسبیح است، صیرورتشان تسبیح است، حرکت و جنبششان تسبیح است. در این زمینه مولوی شعرهای خیلی خوبی دارد، میگوید:
جزءها را رویها سوی کل است[1]
بلبلان را عشق با روی گل است
... آنچه از دریا، به دریا میرود[2]از همان جا کآمد آنجا میرود[3]از سر که سیلهای تیزرووز تن ما جان عشقآمیز رو
«لِلَّهِ مُلْک السَّمواتِ وَ الْارْضِ» از آنِ اوست،«وَ الَی اللَّهِ الْمَصیرُ»رسالت دین
دین یک رسالتی دارد که این رسالت از غیر دین ساخته نیست؛ یعنی از عقل و علم و فکر بشر این رسالت ساخته نیست و اگر در حدود علم و
[1]. البته تعبیر «جزء» و «کل» اندکی [نارساست]، شعر است دیگر. هر جزئی رویش به کلّ خودش است.
[2]. میگوید این بارانها را شما میبینید چگونه از دریا برمیخیزد، آخر هم برمیگردد به همان جا که بوده است. چون از دریاست، به دریا هم برمیگردد.
[3]. از همان جا که آمده به اصل خودش باز میگردد:
هرکه او مهجور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش
جهانی که دین ارائه میدهد
یکی از آن رسالتها همین مطلب است که دین- به تعبیر امروزیها- جهانبینی ما را تغییر میدهد، یعنی بینش ما را درباره جهان تغییر میدهد. جهانی که ما با حس خودمان آن را احساس میکنیم و با عقل خودمان آن را درک میکنیم یک جور جهان است؛ جهانی که نور وحی به ما ارائه میدهد همین جهان است اما با یک تار و پود خیلی بیشتری. وحی به ما این جور میگوید:سَبَّحَ لِلَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِتمام ذرات هستی زبانشان به تسبیح خدا گویاست ولی شما نمیفهمید[1]. بعد در مورد خود انسان (و این مهم است) شناخت عمیقی ارائه میدهد. ما برای
[1]. [ظاهراً نظر استاد به این آیه نیز بوده است: وَ انْ مِنْ شَیءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ لاتَفْقَهونَتَسْبیحَهُمْ: اسراء/ 44.]
دنیای شعور باطن انسان
علمِ امروز هم درباره روح انسان به چنین کشفی نائل شده است. در قدیم غالباً این طور خیال میکردند[1]که جسم من همین چیزی است که دارم میبینم، روح من هم همین است که خودم در درون و ضمیر خودم [مییابم.] از ضمیر و دل خودم که خودم باخبرم! این روح من، این هم جسم من. پس من اگر از هرچه خبردار نباشم از جسم و روح خودم باخبرم. ولی روانشناسی و روانکاوی امروز ثابت کرده است که از روح انسان فقط مقدار کمی برای انسان پیداست و بیشترینِ او از خود انسان مخفی است. این جور مثل میزنند، میگویند شما یک هندوانه یا یک
[1]. این که میگویم «غالباً» برای این است که در قدیم نیز بودهاند افرادی که به حقیقت مطلب رسیدهبودند.
تمثیل مولوی
مولوی فوقالعاده اعجوبه است، در مسائل روحی عجیب است. با این که این نظریه را روانشناسان در قرن بیستم کشف کردهاند ولی این عارف و خیلی از عارفهای دیگر که در مسائل روحی وارد هستند، به نظیر این مطالب برخورد کردهاند؛ میگوید: ای انسان! تو خیال نکن که باطن خودت را خوب شناختهای! مَثل این جور میآورد، میگوید:
بهر غسل ار در روی در جویبار
بر تو آسیبی زند در آب، خار
گرچه پنهان خار در آب است پست
چونکه در تو میخلد دانی که هست
میگوید آیا اتفاق افتاده که یک وقتی لباسهایت را کندهای، رفتهای در جوی آب که غسل بکنی، آب از اینجا میگذشته، نگاه کردهای، دیدهای آبِ خیلی خوب و صافی است، چیزی هم در آن نیست، ولی سرت را که زیر آب میکنی و میروی ته آب، یکدفعه میبینی سوزشی ناراحتت
کرد، معلوم میشود خاری در آنجا هست. این خار در داخل آب وجود داشت ولی تو خبر نداشتی. وقتی که رفتی زیر آب و آن خار به تنت خلید [از آن آگاه شدی]، باز هم آن را نمیبینی ولی به دلیل این که میخلد و تو را ناراحت میکند [به وجود آن پی میبری.] بعد میگوید:
خار خار حسها و وسوسه
از هزاران کس بود نی یک کسه[1]
مثال دیگر
مثال دیگری ذکر میکند. در آن مثال انسان را به حوضی تشبیه میکند که در ته آن حوض کثافتهایی (سرگین و امثال آن) جمع میشود، ولی اینها رسوب میکند و تهنشین میشود. صبح زود وقتی انسان میرود سر حوض، به حوض نگاه میکند میبیند آبْ صاف است مثل اشک چشم و تا آن ته حوض پیداست. آدم احساس نمیکند که در اینجا یک چیز دیگری وجود داشته باشد. ولی دو سه ساعتی از طلوع آفتاب میگذرد، آفتاب روی این آب میتابد، حرارتْ سبک را سنگینتر و سنگین را سبکتر میکند، یکمرتبه میبینید از آن ته حوض چه کثافتها بیرون میزند، یکدفعه میبینید چیزی از ته حوض جستن کرد و آمد بالا، یک قطعه سرگین. آدم باور نمیکرد که در ته این حوض به این صافی و پاکی
[1]. مثنوی، دفتر اول.
یک چنین کثافتی وجود داشته باشد. میگوید: ای انسان! تو گاهی و در شرایطی روح خودت را نگاه میکنی، میگویی الحمدللَّه وقتی که من نگاه میکنم میبینم از اخلاق رذیله چیزی در من وجود ندارد؛ ولی اشتباه میکنی، بگذار یک آفتاب بتابد، بگذار یک ناراحتی به وجود بیاید، آنگاه خودت را امتحان کن، بعد ببین چه چیزها از آن ته روحت بالا میآید به صورت سخن، به صورت عمل، به صورت فحش، به صورت تهمت، به صورت غیبت و به صورتهای دیگر.
غرضم این جهت است: از نظر علم امروز این مطلب ثابت است که روح انسان، قسمتی از آن بر خودش مکشوف است و قسمت بیشترش از خود انسان هم مخفی است. در سوره طه این طور میخوانیم: فَانَّهُ یعْلَمُ السِّرَّ وَ اخْفی[1]خدا از راز آگاه است و از پنهانتر از راز آگاه است. از امام سؤال کردند: «از راز پنهانتر» چیست؟ مگر چیزی از راز پنهانتر هم هست؟ فرمود: بله، از راز پنهانتر آن است که یک چیزی در روح تو وجود دارد، خودت هم یادت نیست. راز آن است که خودت آگاهی، دیگران خبردار نیستند؛ پنهانتر از راز آن است که خودت هم آگاه نیستی ولی در تو وجود دارد.
در دعای کمیل جملهای است که همین حقیقت از آن کشف میشود.
امیرالمؤمنین به خدا عرض میکند که من بدیهایی دارم، ملائکه تو که رقیب[2]من هستند آنها میدانند ولی «وَ کنْتَ انْتَ الرَّقیبَ عَلَی مِنْ وَرائِهِمْ وَ الشّاهِدَ لِما خَفِی عَنْهُمْ» چیزهایی من در درون دارم که ملائکه هم بیخبرند، فقط تو میدانی (خیلی عجیب است)، در من چیزهایی وجود دارد که ملائکه هم از آن عمق بیخبرند، فقط تو خودت میدانی.
[1]. طه/ 7.
[2]. [به معنی مراقب و شاهد.]
باطن و جان عالَم
آن تمثیل عامیانه و این حرفی که علما امروز ثابت کردهاند که روح انسان یک مقدارش آشکار است و مقدار بیشترش مخفی و پنهان است، اینها را برای این ذکر کردم [که بگویم] نه تنها روح انسان چنین است، خود جهان هم همین طور است. ما مقداری از جهان را داریم میبینیم، مقدار بیشترش حکم همان هندوانه زیر آب را دارد و آن، باطن و جانِ عالم است و ما از آن بیخبریم. و خود ما هم همین طور: ما غیر از این چشم، چشم دیگر داریم؛ غیر از این گوش، گوش دیگر داریم؛ غیر از این ذائقه، ذائقه دیگر داریم؛ غیر از این لامسه، لامسه دیگر داریم؛ غیر از این شامّه، شامّه دیگر داریم، و باز غیر از همه اینها قوای دیگر داریم. این که قبلًا عرض کردم یک آدم پاک و مهذّب و منزّه صداهایی را در همین جهان میشنود که ما نمیشنویم، معلوم میشود که یک حواس دیگری هم هست. علم امروز وجود حواس زیادی را احتمال میدهد، و حتی ممکن است حیوانات چیزهایی را احساس کنند که ما انسانها احساس نمیکنیم. حدیث است که پیغمبر اکرم فرمود: من قبل از دوره رسالت، در مدتی که گوسفند چرانی میکردم، گاهی میدیدم این گوسفندها مثل این که یک تکانی میخورند، ولی من چیزی احساس نمیکردم، اما بعد از این که به نبوت رسیدم پرسیدم، گفتند این حیوانات صداهایی را میشنوند که انسانها نمیشنوند.
اصلًا عبادت برای چیست؟ برای این است که در ما نورانیت پیدا شود، یعنی همان حسی که اسمش را میخواهید حس ششم بگذارید یا حس دهم و یا حس صدم؛ بلکه به آن عمق و جان عالم راه پیدا کنیم، خودمان جان و دل پیدا کنیم و با جان عالم آشنا شویم. فخر رازی رباعی خوبی دارد، میگوید:
ترسم بروم عالم جان نادیده[1]
بیرون روم از جهان، جهان نادیده
در عالم جان چون روم از عالم تن[1]در عالم تن عالم جان نادیده
میگوید وقتی که هنوز در اینجا هستم و با عالم جان آشنا نشدهام، بعدش هم دیگر فایده ندارد، وقتی هم بمیرم کور مردهام، همان که قرآن فرمود:وَ مَنْ کانَ فی هذِهِ اعْمیفَهُوَ فِی الْاخِرَةِ اعْمیوَ اضَلُّ سَبیلًا[2]کورباطنی
مقصود از «اعمی» چیست؟ آیا مقصود کسی است که در این دنیا چشم سر نداشته باشد؟ این که برای کسی جرم نمیشود، و چقدر اولیاءاللَّه بودهاند که چشم نداشتهاند.
مرحوم سید احمد کربلایی یکی از بزرگان بوده است. نامههایی میان ایشان و عالم بسیار بزرگ مرحوم حاج شیخ محمدحسین اصفهانی (رضواناللَّه علیه) استادِ علامه طباطبایی رد و بدل شده است. گفتند مرحوم آقا سید احمد یک چشمش کور بوده. علامه طباطبایی (سلّمهاللَّه تعالی) نقل میکردند که او در آخرین نامهاش مینویسد: «دوست دارم که چشم دیگرم هم کور بشود که جز او دیگر چیزی را نبینم.» یک چنین کوری از هر بینایی بیناتر است.
ابوبصیر از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق علیهما السلام است و کور
[1]. میترسم بمیرم و عالم جان را ندیده باشم.
[2]. چگونه من میتوانم از عالم تن به عالم جان بروم؟
[3]. اسراء/ 72.