بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 35

روزهای متوالی (حدود چهل روز) گذشت تا این که وحی نازل شد و تدریجاً اوضاع روشن گردید. خدا میداند [در این مدت] بر پیغمبر اکرم و نزدیکان آن حضرت چه گذشت!

این را به دو دلیل قرآن میگوید خیر است: یک دلیل این که این گروهِ منافق شناخته شدند. در هر جامعهای یکی از بزرگترین خطرها این است که صفوفْ مشخص نباشد، افراد مؤمن و افراد منافق همه در یک صف باشند. تا وقتی که اوضاع آرام است خطری ندارد؛ یک تکان که به اجتماع بخورد، اجتماع از ناحیه منافقینِ خودش بزرگترین صدمهها را میبیند. لهذا مطلقِ حوادثی که برای جامعه رخ میدهد که در نتیجه آزمایش پیش میآید و باطنها آشکار میشود، مؤمنها در صف مؤمنین قرار میگیرند و منافقها پرده نفاقشان دریده میشود و در صفی که شایسته آن هستند قرار میگیرند، یک خیر بزرگ برای جامعه است.آن منافقینی که این داستان را جعل کرده بودند، آنچه برایشان- به تعبیر قرآن- ماند «اثم» بود (اثم یعنی داغ گناه). داغ گناه روی اینها ماند و تا زنده بودند، دیگر اعتبار پیدا نکردند [و همه میگفتند:] شما همان منافقهایی هستید که آن داستان را جعل کردید. این یک فایده.

فایده دوم: گفتیم که سازندگان داستان، این داستان را آگاهانه جعل کردند نه ناآگاهانه، ولی عامّه مسلمین ناآگاهانه ابزار این «عُصبه» قرار گرفتند. اکثریت مسلمین با این که مسلمان بودند، با ایمان و مخلص بودند و غرض و مرضی نداشتند، بلندگوی این «عصبه» قرار گرفتند ولی از روی عدم آگاهی و عدم توجه، که خود قرآن مطلب را خوب تشریح میکند.

این یک خطر بزرگ است برای یک اجتماع که افرادش ناآگاه باشند. دشمن اگر زیرک باشد خودِ اینها را ابزار علیه خودشان قرار


صفحه 36

میدهد: یک داستان جعل میکند، بعد این داستان را به زبان خود اینها میاندازد تا خودشان قصه و حرف و سخنی را که دشمنشان علیه خودشان جعل کرده بازگو کنند. این علتش ناآگاهی است و نباید مردمی اینقدر ناآگاه باشند که حرفی را که دشمن ساخته، ندانسته بازگو کنند؛ این یکی میگوید چنین حرفی را شنیدهام، دیگری میگوید من هم شنیدهام، و همین طور. اینها نمیدانند حرفی که دشمن جعل میکند وظیفه شما این است که همان جا زیرپایتان دفنش کنید. اصلًا دشمن میخواهد این حرف بین مردم پخش بشود. شما باید دفنش کنید و به یک نفر هم نگویید، تا به این وسیله با توطئه[1]سکوتْ نقشه دشمن را نقش بر آب کنید[2].

[1]. [به معنی نقشه]

[2]. مثلًا زمانی شایع بود و شاید هنوز هم در میان بعضیها شایع است و یک وقتی دیدم کسی میگفت: شنیدهام این فلسطینیها ناصبی هستند. «ناصبی» یعنی دشمن علی علیه السلام. ناصبی غیر از سنّی است. سنّی یعنی کسی که خلیفه بلافصل را ابوبکر میداند و علی علیه السلام را خلیفه چهارم میداند و معتقد نیست که پیغمبر شخصی را بعد از خود به عنوان خلیفه نصب کرده است؛ میگوید پیغمبر کسی را [به خلافت] نصب نکرد و مردم هم ابوبکر را انتخاب کردند. سنّی برای امیرالمؤمنین احترام قائل است، چون او را خلیفه و پیشوای چهارم میداند و علی را دوست دارد. ناصبی یعنی کسی که علی را دشمن میدارد. سنّی مسلمان است ولی ناصبی کافر و نجس است. ما با ناصبی نمیتوانیم معامله مسلمان بکنیم. حال یک کسی میآید میگوید: شنیدهام این فلسطینیها ناصبی هستند. شنونده به یکی دیگر میگوید، او هم یک جای دیگر تکرار میکند، و همین طور هر کسی میگوید: شنیدهام این فلسطینیها ناصبی هستند. معلوم است، اگر فلسطینیها ناصبی باشند کافرند و در درجه یهودیها قرار میگیرند. هیچ فکر نمیکنند که این، حرفی است که یهودیها جعل کردهاند. در هر جایی حرفی جعل میکنند برای این که احساس همدردی نسبت به فلسطینیها را از بین ببرند. میدانند مردم ایران شیعهاند و شیعه دوستدار علی است و معتقد است هر کس دشمن علی باشد کافر است؛ برای این که احساس همدردی را از بین ببرند، این دروغ را جعل میکنند. در صورتی که در یکی از سفرهایی که به مکه رفته بودیم و فلسطینیها را زیاد میدیدیم، یکی از آنها آمد به من گفت: فلان مسئله از مسائل حج حکمش چیست؟ بعد گفت: من شیعه هستم، این رفقایم سنّیاند. معلوم شد بین اینها شیعه هم وجود دارد. بعد خودشان میگفتند: بین ما شیعه و سنّی هست، شیعه هم زیاد داریم. همین لیلا خالد* معروف شیعه است. در چندین نطق و سخنرانی خودش در مصر گفته من شیعهام. ولی دشمن یهودی یک عده مزدور خود را مأمور میکند و میگوید: شما پخش کنید که اینها ناصبیاند. قرآن بیان کرده که در این موارد- اگر چنین نسبتهایی نسبت به افرادی که جزو شما هستند و مثل شما شهادتین میگویند شنیدید- وظیفهتان چیست.


صفحه 37

سخن دوست قدیمی

یک دوست خیلی قدیمی داریم، خانهاش هم خیلی دور دست است. نمیخواهم حتی اسم محلهاش را هم ببرم. پارسال در شبی از شبهای

* [چریک فلسطینی که در چند عملیات هواپیما ربایی شرکت داشت.]


صفحه 38

جمعه که من در همین جا تفسیر میگفتم، به اینجا آمده بود و بعد از نماز برای تفسیر نشست. بعد که تفسیر تمام شد و من میخواستم به منزل بروم گفت: ما یک ماشینِ لَکنته داریم، شما را میرسانیم. با همدیگر سوار شدیم. در بین راه گفت: میدانی من برای چه کاری به اینجا آمدم؟ میگفتند در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند، گفتم بروم خودم ببینم واقعاً نمیگویند؟ من گفتم: خدا پدرت را بیامرزد که باز لااقل این قدر حس داشتی که بیایی ببینی آیا میگویند یا نمیگویند. حال یک کسی میآید مثلًا راجع به مسجد الجواد میگوید در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند؛ آن یکی میگوید من هم شنیدهام «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند؛ این به او میگوید و او به یکی دیگر میگوید، یک وقت میبینی همه مردم میگویند: ما شنیدهایم در مسجد الجواد «اشْهَدُ انَّ عَلیاً وَلِی اللَّه» نمیگویند!

اسلام چه میگوید؟ میگوید هر وقت چنین چیزی شنیدی ابداً به زبان نیاور.

اگر دغدغه داری، خودت برو تحقیق کن. تو که حوصله تحقیق کردن نداری دیگر چرا بازگو میکنی؟! حق تحقیق داری، برو تحقیق کن اما حق بازگو کردن نداری.

[میگویند در دهی مسلمان و یهودی با هم زندگی میکردند. از آن ده تا مزاری دو فرسخ راه بود.] یهودیها میگفتند این مزار مال ماست، آن را ما ساختیم. مسلمانها میگفتند خیر، مال ماست. یهودیها میگفتند این مال ماست به دلیل این که مناره ندارد، مسلمانها میگفتند مال ماست به دلیل این که مناره دارد. با همدیگر دعوا و زد و خورد میکردند، دست و سرها شکست و آدمها کشته شد. همیشه به سر و کله همدیگر میزدند اما حالِ این که دو فرسخ بروند ببینند آیا مناره دارد تا مال مسلمانها باشد یا مناره ندارد تا مال یهودیها باشد، نداشتند.


صفحه 39

داستان مجعول کتابسوزی اسکندریه

بعد از آمدن اسکندر به مشرق زمین و فتح کردن مصر و ایران و هندوستان، شهری در آنجا ساختند که نام آن «اسکندریه» شد. گروهی مردم عالِم (چون در آن وقت تمدن یونان یک تمدن نیرومندی بود) به آنجا رفتند و کتابخانهای تشکیل دادند و آن کتابخانه در واقع یک مدرسه و حوزه بود و کتابهای بسیار زیادی در آنجا جمع شد. امروز نه تنها تاریخ مسلمین بلکه تاریخ محققان مسیحی این مطلب را روشن کرده است که قبل از آن که مسلمین اسکندریه را فتح کنند، در دو سه نوبت این کتابخانه غارت و آتش زده شد. بعد از آن که امپراطور روم شرقی به مسیحیت گرایش پیدا کرد، چون فلسفه را ضد مسیحیت میدانست، حوزه اسکندریه را متلاشی کرد و این آخرین ضربتی بود که به آنجا زد. شنیدهاید که هفت نفر از فیلسوفان آن حوزه به ایران آمدند و به دربار انوشیروان پناهنده شدند. اساساً کتابخانهای باقی نماند. امروز مورخین


صفحه 40

مسیحی مثل ویل دورانت ثابت کردهاند که قبل از این که مسلمین اسکندریه را فتح کنند، کتابخانه اسکندریه در سه چهار نوبت آسیب دید که وقتی مسلمین رفتند اصلًا کتابخانهای وجود نداشت.

از طرف دیگر جزئیات وقایع فتوحات مسلمین را چه در ایران، چه در مصر و چه در جاهای دیگر، مورخین مسلمان و مسیحی نوشتهاند. مخصوصاً جزئیات وقایع فتح اسکندریه را مورخین مسیحی هم نوشتهاند. بعدها مورخینی در قرن دوم و سوم کتابهای بسیار عظیم مثل تاریخ یعقوبی، تاریخ طبری و فتوح البُلدان (بَلاذری) نوشتهاند که متعلق به همان قرون اول اسلامی است و سلسله اسنادشان هم منظم و مرتب است یعنی فقط دهان به دهان نبوده است. حتی یک نفر مورخ ننوشته است که کتابخانهای در آن وقت در اسکندریه وجود داشته و مسلمین آتش زدند. ویل دورانت مینویسد: یک کشیش در آن وقت ساکن اسکندریه بوده؛ تمام جزئیات وقایع فتح اسکندریه را کشیش معاصر آن زمان نوشته است؛ کتابش در دست است، هیچ اسمی از کتابسوزی نبرده. یکمرتبه در اواخر قرن ششم هجری (یعنی بعد از ششصد سال) و در قرن هفتم یکی دو نفر مسیحی که مورخ هم نیستند، بدون این که مدرکی نشان بدهند، برای این که این تهمت را از مسیحیت رفع کنند گفتند: وقتی که عمرو عاص به اسکندریه آمد، یک کتابخانه بسیار عظیمی را در آنجا دید، به خلیفه نامه نوشت که تکلیف ما با این کتابخانه چیست؟ خلیفه نوشت که یا آنچه در این کتابهاست موافق با قرآن است، پس قرآنْ ما را بس، و یا مخالف با قرآن است، چیزی که مخالف با قرآن باشد به درد ما نمیخورد، همه را آتش بزن. همه را یکجا آتش زد. بعدها در قرن هشتم و نهم کم کم خود مسلمین هم همین داستان را از این کتابهای مجعول نقل کردند، بدون این که فکر کنند اگر چنین قضیهای میبود لااقل مورخین قرن اول


صفحه 41

و دوم و سوم و چهارم میگفتند.چندین قرینه دیگر بر دروغ بودن این داستان هست که دیگر از بحث خودم دور میمانم. یک وقت من سه سخنرانی در موضوع «کتابسوزی اسکندریه» کردم و دروغ بودن آن را ثابت کردم[1]. شبلی نعمان هم رسالهای در این موضوع نوشته است، و از نظر محققینِ علما و مورخین شک ندارد که این مطلب دروغ است. اما دشمن آگاهانه، ابزارهای دست دشمن هم آگاهانه، ولی دوستانْ ناآگاهانه اینها را نقل میکنند. کار به جایی رسیده که در کتاب فلسفه و منطق سال ششم دبیرستانها[2]وقتی میخواهند برای قضیه منفصله در منطق مثال بزنند میگویند نظیر آن چیزی که خلیفه مسلمانها راجع به کتابخانه اسکندریه گفت: «اگر موافق قرآن است، قرآن ما را بس و اگر مخالف است، چیزی که مخالف قرآن است به درد ما نمیخورد، پس آتش بزنید.» مخصوصاً در کتابهای دبیرستانی آوردهاند که در مغز بچهها فرو برود که مسلمین کارشان کتاب آتش زدن بوده است.

شبلی نعمان میگوید: انگلیسیها که آمدند هندوستان را احتلال کردند و بعد مدارسی تأسیس کردند که روی برنامه خودشان اداره میکردند، در کتابهای منطق وقتی میخواستند برای قضیه منفصله حقیقیه[3]مثال بزنند مخصوصاً همین مطلب را به عنوان مثال ذکر میکردند، برای این که در مغز بچههای مسلمین و بچههای هندوها فرو کنند که شما ملتی هستید که از قدیم کتابها را آتش میزدید. بعد ما

[1]. [رجوع شود به مقاله «کتابسوزی ایران و مصر» در کتاب خدمات متقابل اسلام و ایران. این مقالهتفصیل یافته سخنرانیهای مذکور است.]

[2]. [در زمان حکومت پهلوی.]

[3]. قضیه منفصله حقیقیه مثل «عدد یا جفت است یا طاق» و «الآن یا روز است یا شب».


صفحه 42

میبینیم در کتابهای دبیرستانی ایران هم همین را آوردهاند؛ و ما بدون این که بگوییم این، مدرک و دلیل دارد یا نه، زبان به زبان[1]، دهان به دهان بازگو میکنیم به طوری که هر جا دروغ بودن آن را میگوییم یک عده میگویند: عجب! این قضیه دروغ است؟ ما خیال نمیکردیم دروغ باشد، خیال میکردیم صد در صد راست است.

پس این که قرآن میگوید این داستان خیر است (لا تَحْسَبوهُ شَرّاً لَکمْ بَلْ هُوَ خَیرٌ لَکمْ) یکی از این جهت است که برای شما درس است: مسلمین! قرآنتان را بخوانید و تفسیر کنید و از اینجا پند بگیرید؛ دیگر ناآگاهانه بلندگوی شایعاتی که دشمنان شما برای شما جعل و وضع میکنند قرار نگیرید.

لِکلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اکتَسَبَ مِنَ الْاثْمِ. بعد میگوید آن بدبختها که این داستان را جعل کرده بودند، هرکدامشان به اندازه خودشان داغ گناه را کسب کردند، عواقب گناه را متحمل شدند. قرآن میگوید: ولی یک نفر از اینها بود که قسمت معْظم این گناه را او به عهده گرفت[2]: وَ الَّذی تَوَلّی کبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذابٌ عَظیمٌ آن که قسمت معْظم این گناه را به گردن گرفت، خدا عذابی بزرگ برای او آماده کرده است. غیر از این داغ بدنامی دنیا که تا دنیا دنیاست به نام «رئیس المنافقین» شناخته میشود، در آن جهان خداوند عذاب عظیمی به او خواهد چشانید.

حال درباره این مسئله که چرا مسلمانان نباید ناآگاهانه بلندگوی شایعات منافقین (یا در زمان ما شایعاتی که یهودیها یا بهاییها و امثال این فرقهها جعل میکنند) باشند، تعبیر قرآن این است: لَوْلا اذْ سَمِعْتُموهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِانْفُسِهِمْ خَیراً.

[1]. تعبیر «زبان به زبان» از قرآن است.

[2]. مقصود عبداللَّه بن ابَی است که عبداللَّه بن ابی بن سَلول هم میگویند.