بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 150

داستان گربه مزاحم

این همان العزیز الکریم است که قرآن دارد میگوید. حالا در قدیم آن العزیز الکریمها فلسفه نداشتند، امروز اگزیستانسیالیسم دارد فلسفه هم برایش میسازد. داستان معروف آن گربهای است که یک بابایی گربه مزاحمی داشت و هر وقت سفرهاش را پهن میکرد این گربه میآمد یک «مَوْ» میگفت. او هم چیزی به او میداد ولی گربه هم که بیحیاست، گوشتهایش را میدزدید. او هم نمیخواست این گربه را ناراحت کند. برای اینکه خودش را از شر او خلاص کند، روزی گربه را داخل جوال


صفحه 151

کرد و رفت در محله دیگری انداخت و خیال خودش را راحت کرد. سر ظهر که آمد سفرهاش را پهن کرد و با خیال راحت نشست، دید گربه آمد سر سفره گفت «مَوْ». عجب کاری! این از کجا راه را پیدا کرد؟! این دفعه رفت او را در بیرون شهر انداخت، باز به خیال اینکه خیال خودش را راحت کرده. روز دیگر آمد سر سفره نشست، باز این گربه آمد گفت «مَوْ». خدایا این را چکار بکنم؟ به شر این گرفتار شدهام! آخرش گفت من یک بلایی به سر تو بیاورم که دیگر نتوانی بیایی.

رفت تختهای درست کرد و روی آن را قیراندود کرد و پای گربه را روی این قیرها محکم کرد و او را برد در رود نیل روی آب رها کرد. گربه هم رفت. اتفاقاً حاکم وقت در کناری نشسته بود و داشت این رود را تماشا میکرد، یک وقت از دور دید یک موجودی دارد به این سو میآید. وقتی نزدیک شد به غواصان گفت ببینید آن چیست، بروید آن را بیاورید. غواصان رفتند نزدیک، دیدند یک گربه است، ولی امر بود باید میآوردند، گربه را سالم آوردند تحویل دادند. حدس زدند، گفتند هر که هست مزاحم این گربه شده. پای او را از قیرها باز کردند؛ بعد حاکم برداشت حکمی نوشت و به گردن این گربه انداخت که: «حکم پادشاه است، از این ساعت این گربه در هر خانهای که رفت هیچ کس حق ندارد مزاحمش بشود (به یمن اینکه شاه نجاتش داده)». بعد از چند روز آن صاحبخانه نشسته بود و سفره را پهن کرده بود، گربه آمد گفت «مَوْ»، ولی [دید] این دفعه یک چیزی هم به گردنش دارد. چیزی جلوی گربه انداخت و آرام آن نخ را از گردنش باز کرد، دید یک ابلاغ هم دارد، ابلاغ خیلی محکمی؛ گفت تا حالا که ابلاغ نداشتی ما از عهده تو برنمیآمدیم، حالا که دارای ابلاغ و حکم هم شدهای، ما بعد از این تسلیم جناب شما هستیم! مسئله تمرد و ایستادگی در مقابل حق، تا اگزیستانسیالیسم نیامده بود لااقل فلسفه


صفحه 152

نداشت، حالا دارای فلسفه هم شده است که بله این جور باید بود.

این تکبر بر خدا و ایستادگی در برابر خدا و «نه» گفتن در مقابل ذات حق، ضد انسانیترین چیزهاست. من در مقالاتی تحت عنوان «سیری در نهجالبلاغه» به مناسبتی رسیدم به همین جا که اصلًا این مسئله ترک دنیا و دنیاپرستی در نهجالبلاغهفراموش کردن«خود»

عزیز کریم واقعی خداست؛ العزیز اوست و الکریم اوست. کسی در مقابل خدا خودش را عزیز و کریم بداند این همان عصیان در مقابل حق و تکبر بر ذات پروردگار است؛ آخرین نتیجهاش همین است که قرآن ذکر میکند: «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ.طَعامُ الْاثیمِ.کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطونِ.کغَلْی الْحَمیمِ.خُذوهُ فَاعْتِلوهُ الیسَواءِ الْجَحیمِ.ثُمَّ صُبّوا فَوْقَ رَأْسِهِ مِنْ عَذابِ الْحَمیمِ.ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ». خدا موجودی جدا از انسان نیست که انسان بگوید من خودم را حفظ میکنم در مقابل او؛ او را طرد میکنم خودم را حفظ میکنم. «خود» انسان با خدا حفظ میشود. در آیات دیگر قرآن خواندهایم: «وَ لاتَکونوا کالَّذینَ نَسوُا اللَّهَ فَانْسیهُمْ انْفُسَهُمْ»[1]آدمی که خدا را فراموش کند خودش را فراموش کرده، نه اینکه خودش را دریافته و خدا را فراموش کرده؛ آن که خدا را از دست بدهد خودش را از دست داده.

[1]. حشر/ 19.


صفحه 153

«قُلْ انَّ الْخاسِرینَ الَّذینَ خَسِروا انْفُسَهُمْ»[1]. اشتباه اینها این است؛ میگویند انسان خودش را بازیابد و بازیافتن انسان خودش را به این است که همه چیز را طرد کند. پس همه چیز را طرد کند حتی خودش را! خداوند غایت کمال انسان است. یک موجود [اگر] آن غایت کمال خودش را بجوید خودش را جستجو کرده است نه اینکه یک بیگانه از خودش را جستجو کرده است. یک رباعی به شیخ اشراق نسبت میدهند، خیلی رباعی خوبی است:

هان تا سر رشته خرد گم نکنی

خود را ز برای نیک و بد گم نکنی

رهرو تویی و راه تویی منزل تو

هشدار که راهِ «خود» به «خود» گم نکنی

خیلی حرف عجیبی است! میگوید آدمی که به سوی خدا میرود در واقع به سوی خود واقعی خودش میرود، در واقع به یک معنا از «ناخود» به «خود» میرود. آن خودی را که باید رها کند آن خود «ناخود» است، خودِ عوضی است؛ انسان از آن خود موهوم خیالی به سوی خود واقعی خودش میرود.

آنگاه به این متکبر علیاللَّه، به این مدعی خدایی میگویند: «ذُقْ انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ» [بچش] ای کسی که مدعی خدایی بودی[2]. «انَّ هذا ما کنْتُمْ بِهِ تَمْتَرونَ» این همان چیزی است که شما در دنیا قبولش نداشتید، آنهایی را که در دنیا قبول نداشتید حالا واقعیتش را میبینید.

[1]. زمر/ 15.

[2]. یک مضمونی برای حاج محمد کریم خان رئیس شیخیها نقل میکنند، میگویند همیشه امضا میکرد «الاثیم محمد کریم»، یک کسی آمد [امضایی از او گرفت] و بعد در ذیل امضایش نوشت: «انَّ شَجَرَتَ الزَّقّومِ. طَعامُ الْاثیمِ. کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطونِ ... انَّک انْتَ الْعَزیزُ الْکریمُ».


صفحه 154

«انَّ الْمُتَّقینَ فی مَقامٍ امینٍ» اما متقیان، پرهیزکاران در قرارگاهی امن [به سر میبرند.] برای آنها (بدکاران) «کالْمُهْلِ یغْلی فِی الْبُطون» بود، غلیان و جوشش بود، و گفتیم که همیشه کار خیر و کار حق امنیتآور است، و آن امن و امانی که متقیان در آنجا دارند نتیجه امن و امان دنیاست که «الا بِذِکرِاللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلوبُ» «1».

«فی جَنّاتٍ وَ عُیونٍ» در باغها، در بهشتها و در میان چشمهها «یلْبَسونَ مِنْ سُنْدُسٍ وَ اسْتَبْرَقٍ مُتَقابِلینَ» از انواع جامههای دیبا، نازک و ستبر میپوشند، روبروی هم مینشینند و از مجالست با یکدیگر لذت میبرند. «کذلِک» اینچنین «وَ زَوَّجْناهُمْ بِحورٍ عینٍ» و جفت و قرین قرار میدهیم آنها را به سیاهچشمان خوش چشمی، که ممکن است مقصود همان زوجات دنیاشان باشد که شامل حورالعین آخرت هم میشود (در آیات پیش این طور خواندیم). «یدْعونَ فیها بِکلِّ فاکهَةٍ امِنینَ» میخواهند و میخوانند هر نوع میوهای را. تکرار میکند: در نهایت امن و امان و آرامش به سر میبرند. «لا یذوقونَ فیهَا الْمَوْتَ الَّا الْمَوْتَةَ الْاولی وَ وَقیهُمْ عَذابَ الْجَحیم» در آنجا دیگر مرگ وجود ندارد، دیگر مرگی نمیچشند. برای اهل بهشت تصور اینکه مرگی وجود داشته باشد نهایت ناراحتی است؛ برای اهل جهنم تصور اینکه مرگی وجود داشته باشد نهایت بشارت است. به اینها وقتی میگویند مرگی نیست، این بزرگترین عذابهاست؛ به آنها وقتی میگویند دیگر مرگی نیست بزرگترین بشارتهاست. «وَ وَقیهُمْ عَذابَ الْجَحیم» خدای آنها آنان را از عذاب جحیم نگهداری کرده است. (از متقین شروع شد که از ماده «تقوا» و «وَقْو» و «وَقْی» و نگهداری است و تقریباً به اینجا ختم میشود که «وَ وَقیهُمْ» خدا


صفحه 155

هم آنها را نگهداری کرده است.) انسان تا در دنیا خودش را از آنچه که موجب جهنم است نگه ندارد در آخرت از جهنم نگهداری نمیشود. «فَضْلًا مِنْ رَبِّک» همه اینها تفضلات پروردگار توست. اهل بهشت هر چه را که دارند فضل پروردگار میبینند «ذلِک هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُتوجه اهل بهشت به کرامت بودن نعمتهای بهشتی

نکتهای را عرض میکنم و آن این است: برای آن گروه از اهل بهشت که اهل معرفت هستند نعمتهای بهشتی از دو جهت نعمت است: یک جهت خود همین نعمت بودن این نعمت، که نعمت برای انسان نعمت است، همین طور که در دنیا هم، قطع نظر از هر چیزی، میوه خوب، غذای خوب، لباس خوب برای انسان نعمت است. چیزی که برای یک شخص صاحبدل بالاتر است، جنبه کرامت بودن و تفضل بودن آن است؛ یعنی اگر شما یک شخص فوقالعاده مورد احترام و محبوبی داشته باشید چنانچه او هدیهای برای شما بفرستد، اینجا شما دو لذت دارید که یکی از آندو صد درجه بیشتر از دیگری است: یکی اینکه این مثلًا سیبی که او فرستاده است سیب است مثل همه سیبهای دیگر؛ دیگر اینکه میگویید این سیبی است که فلان کس فرستاده. این دیگر لذت روحی مطلب است. اهل حقیقت نعمتهای بهشتی را که از خدا میخواهند توجهشان به هدیه بودن و فضل بودن آنهاست، به تفضل بودن و کرامت بودن آنهاست؛ یعنی از این جهت که احساس میکنند آنچه که دارند هدیه محبوبشان است، هدیه خداست، برای آنها هزاران درجه بیشتر لذتبخش است از خود میوه از آن جهت که میوه میوه است. این است که در آخر به این نکته اشاره میکند: «فَضْلًا مِنْ رَبِّک» در حالی که این تفضل پروردگار است؛ و آنها این «فَضْلًا مِنْ رَبِّک» را احساس میکنند، درک میکنند که این فضل

[1]. رعد/ 28.


صفحه 156

اوست؛ استفاده کنید که فضل اوست.

یک جامه، یک مداد، یک کتاب و هر چیزی را اگر یک شخص مورد احترام و محبوب به انسان داده باشد، اصلًا آدم به چشم دیگری به آن نگاه میکند، افتخار دیگری برای او دارد؛ و برای آنها این جهتش مورد نظر است نه آن جهتهای ظاهری و جسمانی.

«ذلِک هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ» آن است رستگاری بزرگ. بعد میفرماید: «فَانَّما یسَّرْناهُ بِلِسانِک لَعَلَّهُمْ یتَذَکرونَ. فَارْتَقِبْ انَّهُمْ مُرْتَقِبونَ». برمیگردد به آیات اول که «حم.

وَ اْلکتابِ الْمُبینِ. انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ ...» بعد از همه این مطلبها که گفته شد، همانا ما قرآن را آسان کردیم به زبان تو؛ یعنی این را وارد کردیم به زبان تو؛ از مقام عالی و شامخی که فوق مقام لسان و لفظ بود، «انّا انْزَلْناهُ فی لَیلَةٍ مُبارَکةٍ» بود [تنزل دادیم و] ما این را میسّر کردیم؛ مثل این که چیزی در یک مقام خیلی عالی باشد، آن را در دسترس قرار بدهند. گفتیم از آیات قرآن استفاده میشود که قرآن خودش حقیقتی است در یک مقام عالی: «فی کتابٍ مَکنونٍ. لایمَسُّهُ الَّا الْمُطَهَّرونَ»[1]، بعد، از مقام عالی خودش نزول پیدا کرد به قلب مبارک رسول اکرم و بعد به صورت لفظ آمد، برای چه؟ برای اینکه مردم متذکر بشوند. «فَانَّما یسَّرْناهُ بِلِسانِک لَعَلَّهُمْ یتَذَکرونَ» این را ما تسهیل و آسان کردیم، یعنی سهلالمنال کردیم، در دسترس قرار دادیم (در یک آیه دیگر میفرماید: «وَ لَقَدْ یسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّکرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکرٍ»[1]اینجا هم «یسَّرْنَا الْقُرْآنَ» همین مفهوم را دارد) «لَعَلَّهُمْ یتَذَکرونَ» باشد که اینها متذکر شوند. «فَارْتَقِبْ انَّهُمْ مُرْتَقِبون» (چون پایان کار را هم برای دو دسته گفتیم) بنابراین تو انتظار بکش که آنان هم انتظار میکشند، یعنی بدان که چنین حقیقتی بدون شک و شبهه در پیش رو هست. و صلّی اللَّه علی محمد و آله الطاهرین.

[1]. واقعه/ 78 و 79.


صفحه 157

[تفسیر سوره جاثیه]

تفسیر سوره جاثیه (1)

بسم اللَّه الرحمن الرحیم

الحمد للَّهرب العالمین ... اعوذ باللَّه من الشیطان الرجیم بسم اللَّه الرحمن الرحیم:

حم.تَنْزیلُ الْکتابِ مِنَ اللَّهِ الْعَزیزِ الْحَکیمِ.انَّ فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ لَایاتٍ لِلْمُؤْمِنینَ.وَ فی خَلْقِکمْ وَ ما یبُثُّ مِنْ دابَّةٍ ایاتٌ لِقَوْمٍ یوقِنونَ.وَ اخْتِلافِ اللَّیلِ وَ النَّهارِ وَ ما انْزَلَ اللَّهُ مِنَ السَّماءِ مِنْ رِزْقٍ فَاحْیا بِهِ الْارْضَ بَعْدَ مَوْتِها وَ تَصْریفِ الرّیاحِ ایاتٌ لِقَوْمٍ یعْقِلونَ.تِلْک ایاتُ اللَّهِ نَتْلوها عَلَیک بِالْحَقِّ فَبِأَی حَدیثٍ بَعْدَ اللَّهِ وَ ایاتِهِ یؤْمِنونَ[1].

[1]. جاثیه/ 1- 6.